امروز: سه شنبه 05 تير 1403
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 07 بهمن 1400 - 11:00
اختصاصی سرویس ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)

اتحادخبر-فریده فهیمی:شب، تمام تاریکی وسنگینی اش را فرو کرده توی حلق کوچه نفتی. نه فقط کوچه نفتی، همه کوچه  و خیابان های شهر، حسابی  اسیر تاریکی شب هستند. حالا حالا ها هم از روشنایی صبح خبری نیست که نیست. معادلات تنظیم زمان به هم خورده. انگار قرنیه چشم زمان، خش برداشته یا اینکه شبکیه اش ترک برداشته، تصویری از...

داستان/ کندوی زهر

 

فریده فهیمی:

 

شب، تمام تاریکی وسنگینی اش را فرو کرده توی حلق کوچه نفتی. نه فقط کوچه نفتی، همه کوچه  و خیابان های شهر، حسابی  اسیر تاریکی شب هستند. حالا حالا ها هم از روشنایی صبح خبری نیست که نیست. معادلات تنظیم زمان به هم خورده. انگار قرنیه چشم زمان، خش برداشته یا اینکه شبکیه اش ترک برداشته، تصویری از روشنایی تشکیل نمی دهد. اصلا شاید مردمکش، مسدود شده که سفت و محکم، مانع از عبور روشنایی نور است. هر چه هست تاریکی شب، تمام قد، تمامی حجمش را ریخته، همه جا را عین قیر سیاه کرده و قصد ندارد جمع و جورش کند. به جز چراغ تیر برق سر نبش کوچه نفتی، همه چراغ ها روشن است و از سر شب تا حالا با سیاهی شب،  دوئل جانانه ای را به راه انداخته اند.


بین نرده های دو سر شاخ روی دیوار خانه سر نبشی کوچه نفتی، دوتا چیز دراز یک متر و نیمی آویزان است. عین عدد هشت، به نظر می رسد که در یک نقطه اشتراک، اتصال دارند. این هشت آویزان یک ونیم متری تیره رنگ، انگار جان داشته یا هنوز نیمه جان است. هرچه بیشتر نگاه کنی بیشتر شبیه به پاهای آویزان هستند. انگار پر و پاچه استخوانی رنجوری دارد. دمپایی المطراش هم پوشیده. کمی نزدیکتر که بروی، لنگه دمپایی پاره پوره را می بینی که به زمین افتاده.       سگ های ولگرد سکوت کرده اند، گربه ها ی چاق وچله ی بندری هم همین جور.

      چند کوچه آنطرفتر ازکوچه نفتی، دل ریحانه عین سیر و سرکه می جوشد، منتظر رضاست. آرام وقرار ندارد. تنها وسرگردان فاصله بین چارچوب در اتاق تا درخت لیل توی کوچه، ده بار یا شاید صدبار، . عین پاندول ساعت، هی می رود و هی می آید. ساعت یک شب که شد درب حیاط را بازگذاشت تا صدای باز وبسته شدن درب، دوتا دخترش را که همان سر شب خوابانده، بیدار نکند.  یک بال چادر نازک گل درشت اش که لایه ای ماسه بادی نم دار کوچه، رویش نشسته ، روی زمین می کشاند. اصلا متوجه ماسه وتکه های صدف چسبیده بین انگشت های پایش هم نشده. هر از گاهی با کف دو دستش به پیشانی و گونه اش می کوبد وبا خودش یکی دوتا می کند:


-« رضا عادت نداشت تا ای موقع شب بیرون باشه. خدا خیرش کنه. کاش لا اقل باخودش موبایل برده بود. چه کنم؟ چه خاکی به سرم بریزم؟خب، این چه کاریه مردیکه دل گنده؟ »

  شش دانگ حواس ریحانه پیش رضاست. هربار که رفته تا زیر درخت لیل وبرگشته، بین انگشتهای پایش کلی ریگ، ماسه وتکه صدف، با خودش آورده و ریخته کف حیاط سیمانی ترک خورده ای که فقط جای موتور پاکشتی رضا را دارد وکمی هم جا برای رفت و آمد. باد دریا، بوی ماریجوانا ی دوتا نوجوان پانزده شانزده ساله ای که دزدکی سیگار می کشند از زیر درخت لیل را می آورد مستقیم توی بینی ریحانه ی بیقرار که روی تک پله ی جلوی در اتاق، نیم خیز  نشسته و به صورت خود چنگ می زند. ریحانه، گرد از سرجایش بلند می شود به سمت در می دود وقتی می رسد نوجوان ها، سیگار به دست، فرار می کنند.

  ریحانه به چارچوب زنگ زده ی درب،  تکیه می زند. چادر گل دار، کامل از سرش می افتد. ناخن انگشت آخری  دستش را هم عین بقیه می جود. با یک دست دیگرش نوک بال چادر گل درشت را روی کله ی سرش، گیر می اندازد. نوک بال چادرش قبل از اینکه به کله سرش بچسبد به گوشه کندوی عسل نبش چارچوب در می خورد. اما زنبورها عین خیالشان نیست. این کندو از سه چهارتا کندوی توی درخت لیل کوچکتر است. کندوداری و زنبوربازی، تخصص رضاست. خصوصا از زمان اپیدمی کرونا که نمایشگاه دائمی بوشهر هم مثل خیلی از اماکن عمومی دیگر تعطیل شده است. حتی در گوشه های سوله نمایشگاهی که نگهبان اش بود،  هم کندوی عسل نگهداری می کرد.

   ریحانه می بیند خبری از رضا نیست. گردنش را به سمت در اتاق می چرخاند. فقط صدای کولر گازی را می شنود. صدای سکوت سگ وگربه های بندر که ماهی های زخمی جاشوهای لب اسکله دل شان را زده،  دلهره ونگرانی اش را مضاعف می کند. چند قدم به طرف کوچه بر می دارد از درخت لیل،  هفت هشت متری جلوتر می رود. کوچه هنوز هم در تاریکی غرق است.  فکری عین صاعقه به سرش می زند. بر می گردد و می دود به سمت اتاق، دمپایی را در نمی آورد. پاهایش، شش دانگ در اختیار است، دست هایش هچنین. روی زمین، کورمال کورمال، دست می کشد موبایل را پیدا می کند. بی سر وصدا موبایل را بر می دارد  و تا آنجا که توان دارد، بی جهت وبی هدف، فقط می دود، چادر گل درشت هم دست از سرش بر نمی دارد، سریع تر از خودش می دود. اما تکه صدف های لای انگشت های پایش، رفیق نیمه راه هستند.  صفحه مانیتور موبایل، ساعت سه ونیم شب را نشانش می دهد. ریحانه گامهایش را بلندتر برمی دارد. سریع تر می دود. کوچه های تاریک شرجی گرفته ی را یکی یکی رد می کند. شرجی، زیر پوستش می رود. سرنبش یک سه راهی، به مرد کنار دیوار رو به رو که پشت سرش را می پایید وحواسش به جلویش نبود و می دوید،  تنه می زند، هردو فریاد نیم بلندی می کشند وچشم تو چشم می شوند، چند تا از مولکول های بوی انگور لهیده ی مرد غریبه، قبل ازخودش می رسد به ریحانه و می چسبد روی چادر گل درشت. ریجانه مطمئن می شودکه این غریبه، رضا نیست، بی درنگ می دود، سریع تر از قبل. رضا اهل دود ودم نیست. هنوز برای زن و بچه اش، از اعتبار و جلا نیفتاده.


   شب هنوز هم ادامه دارد و محله همچنان در تاریکی غرق است و دست وپا می زند. دو تا خط لاغر و دراز هشت آویزان ازبین نرده های دوسرشاخ، دیگر تکان نمی خورد. انگار جانش کامل رفته. هیچ نوری وجود ندارد که مشخص و واضح،  نشان بدهد که این هشت لاغر ورنجور، دو تا پای یک آدم هستند که یک لنگه دمپایی، نوک انگشت شست اش گیر کرده. سنگینیِ سکوت وتاریکی، کمر موجود زنده و غیرزنده را شکسته، اما زورش به صدای موتور کولر گازی های پنجره ای و اسپیلت خانه های مردم نمی رسد. قدیم تر ها، این موقع صدای خروس خوان، شنیده می شد، الان، دریغ از یک تق  و توق از دیوار و هرچیز دیگر. حتی صدای دام دام سحری ماه رمضان هم، دوسال است بخاطر کرونا به گوش نمی رسد. هر چه به سمت صبح پیش می روی،  مِه و شرجی، نفست را تنگ تر می کند. 

   ریحانه، هنوز دارد می دود، با همان سرعت. فقر با تمام بدی هایی که دارد یک چیزش خوب است، آنهم سبک وزنی فقیر. اگر ریحانه کمی اضافه وزن داشت نمی توانست با همان سرعت اولیه، تمام مسیر را بدود، بدون آنکه کاهشی در مسافت های پیموده در واحد زمانش داشته باشد. در متراژ گامهایش هم هیچ تقلیلی ایجاد نکرده، حتی یک سانتی متر. در یکی از کوچه پس کوچه ها، بند ماسکی رها شده روی  زمین، به نوک انگشت وسطی اش گیر کرد. خم نشد بند ماسک را از انگشتش بکَند. بند، خودش تاب نیاورد و بعد از چند گام،کَنده می شود. سکوت صبر و تحمل ریحانه، رکورد همه سکوت ها را می شکند. فقط می دود و به همه جا سرَک می کشد بلکه اثری از رضا ببیند. چادر گل درشت، همسفر با مرامی است، یک صدم ثانیه، تنهایش نمی گذارد.

   خدا می داند، شاید همه ی  سکوت ها با سکوت ریحانه، دست به یکی کرده اند هارمونی بی نظیری به راه بیندازند. حتی کَف موج های دریا هم بی سر و صدا خودشان را به ماسه های پهنه ی ساحل می کوبند، آرام می شکنند  و برمی گردند. همه ی ده ها هزار زنبورِکندوهای مخفی رضا در سرتاسر شهر، هم انگار به خواب ابدی رفته اند. چقدر بی وفا هستند این زنبورها. اینقدر که رضا تر و خشک شان کرد و بهشان رسید، دریغ از یک جو معرفت و قدر شناسی.

  آخرین ترکش های شب، زهر خودشان را می ریزند، ذره ای از غلظت سیاهی تاریکی، نمی کاهند. نمی دانم این شب چه پدر کشتگی با رضا دارد که بار و بندیل سنگین تاریکش را جمع نمی کند وگورش را گم نمی کند، بلکه سر وکله ی روشنایی روز پیدا شود و هشت دراز آویزان از نوک نرده های دوسرشاخ را نشان مردم بدهد. اگرآمبولانس اورژانس بیاید احتمالا سه چهارساعت آویزان ماندن این هشت لاغر از نرده های دوسرشاخ را تأیید می کند.

  بالاخره، صدای خش خش جاروی سوپور شهرداری، از صدای ووره ی کولرگازی ها، بالاتر می رود و طلسم سنگین  سکوت این شب نحس را می شکند. انگار، حساب سوپور و جارویش از حساب بقیه، سواست. بیدارند وبینا و البته گویا. نوک جاروی سوپور به لنگه دمپایی افتاده روی زمین می خورد. سوپور، با نوک جارو دو سه بار به کف دمپایی وارونه افتاده، می زند. چراغ موبایل یازده دوصفرش را روشن می کند. دست به دمپایی نمی زند. نور چراغ را به چهاردور نبش کوچه می تاباند، چیزی نمی بیند. دوباره نورا به همه جا، در همه زوایا می چرخاند  ومی تاباند. نور به همه جا می رود وهیچ چیزی نمی یابد، برمی گردد. یک لحظه، سوپور، نور را می دهد بالای سرش، هشت لاغرآویزان را می بیند. دستش را تا آنجا که کش می آید دراز می کند، به هشت آویزان نمی رسد. با نوک جاروی دسته بلند، چند ضربه به لنگه دمپایی پای هشت آویزان می زند، لنگه دمپایی از نوک شست هشت، به پایین می افتد، جفت می شوند، هر دو وارونه. سوپور با دقت بیشتری، جفت دمپایی را  وارسی می کند. دستپاچه می شود با یک دستش، زنگ آیفون خانه ای که نرده دوسرشاخ دارد را می زند، با دست دیگرش به پلیس صد وده زنگ می زند. بلافاصله، به اورژانس هم زنگ می زند. تاریکی سنگین شب، از سرعت عمل سوپور می ترسد، فرار را بر قرار ترجیح می دهد. روشنایی صبح، بی خبر از همه جا، سلانه سلانه، گرگ ومیشی خاکستری اش، را پهن می کند روی کوچه نفتی و همه جا.

    ابراهیم نانوایی، به چندقدمی سوپور که می رسد ذکر وصلواتش را قطع می کند دگمه های روی شکم روپوش سفیدش را با زحمت ، بالا وپایین می بندد. می پرسد:

-«چه خبره؟ چطور اینجا وایسادی،گردنت را بالا پایین می بری؟ مگه چه رو دیواره؟ اینا خب نرده کت وکلفتی زدن!!!»

- نمی دونم چه شده. انگار ایی مردک، خواسته بی سر وصدا، شب از منزل فرارکنه که بین نرده های دو سرشاخ، گیر افتاده .

- شاید سکته زده، ایی بدبخت. زنگ زدی اورژانس بیا؟

- هاا،پلیس صد و ده هم زنگ زدم. زنگ آیفون این خونه رو هم زدم.

دوسه نفر، کارت بانکی به دست به قصد خرید نان، باهم به سر نبش کوچه نفتی رسیدند. تا ابراهیم نانوا را دیدند همصدا فریادکشیدند:

-«ابراهیم چطور اینجا وایسادی؟ جون خودت تنور رو آتیش کن. عجله داریم میخوایم بریم به کار وزندگی مون برسیم.»

ابراهیم نانوا،با انگشت، هشت آویزان را به دوسه نفر نشان می دهد ودیگر هیچی نمی گوید.

  یکی از دوسه نفرکه جوانتر بود، گفت:

-ابراهیم، دگمه روی نافتو اشتباه بستیا.

بعد نگاهش را فرستاد به دنبال اشاره انگشت ابراهیم، بالای نرده دوسرشاخ. یکهو فریاد کشید:

- یا ابَلفضل، یا خدااا، ایی مردک رفته بالا چه کنه؟

یکی دیگر از دوسه نفر، موی ژولیده ی غسل نکرده اش را خاراند و گفت:

-شاید دزده. اومده دزدی کنه.

  سوپور گفت: نمی دونم والا، من هنوز هم نظرم اینه که ایی مردک از اعضای همین خونه ست. ولی شک دارم. صاحب این خونه رو میشناسم، یه آدم تپل وکپلیه، نمی تونه از دیوار بره بالا. حتی از نرده بون.

 جوانتر ازبقیه، کمی رفت نزدیکتر، نور موبایلش را انداخت روی هشت آویزان وگفت:

-یعنی می گی به عمدا به قصدخودکشی، دیوار نوردی کرده  از بالا خودش پرت کنه؟ عامو مگه از دوسرشاخ نرده ها تا زمین چند متره؟ نهایتش می ا فتاد زمین، علیل و قطع نخاعی می شد.

مرد مو ژولیده ودرهم  برهم که بوی بدی هم می داد گفت:

-خب همی دیگه، می خواد علیل بشه، بیشینه تو خونه وبیمه استعلاجی وطول درمان بگیره.

ابراهیم نانواگفت:

-شاید ایی مردک مُرده باشه. خدا رو خوش نمی یاد پشت سرمُرده حرف بزنید، حتی اگه دزد باشه.

آمبولانس و سمند خط سبز پلیس صد وده، باهم رسیدند. نور چراغ گردانش شان زودتر از خودشان رسید. مرد وزن صاحبخانه هم درب منزل را باز کردند. روشنایی دم صبح به اندازه ای پخش شده که همه همدیگر راخوب ببیند. زن و مرد صاحب خانه، شوکه شده اند. لام تا کام نمی گویند. سوپور می گوید:

جناب سروان، من زنگ زدم . نمی دونم چه خبره.

 دو نفر اورژانس می رسند. به دنبال نگاه جناب سروان، نگاهشان را می اندازند روی هشت آویزان.  زنگ می زنند آتش نشانی بیاید برایشان ابزار بیاورد. پلیس هم زنگ می زند یک ماشین دیگر، نیرو کمکی بیاید.

 ریحانه هنوز هم با همان سرعت اولیه می دود. کم کم می رسد سر نبش کوچه نفتی ، ماشین کمکی پلیس وماشین آتش نشانی هم می رسند. سرعتش را بیشتر می کند. از وسط جمعیت عبور می کند. چادر گل درشت از کله سرش می افتد روی زمین، کنار جفت دمپایی. دمپایی رضا را می شناسد. دمپایی ها را بر می دارد و به سرش می کوبد. تمام انرژی صوتی که از سر شب تا حالا در گلوی سکوتش حبس کرده، یک جا، رها می کند. جیغ بلندی می کشد. صدای جیغش، دیوار صوتی شهر را می شکند و به گوش همه مردم شهر می رسد، چه خواب، چه بیدار. هیچ دیتا لاگر صوتی، قادر نیست جیغ ریحانه را اندازه بگیرد چند دسی بل است. آنقدر ریحانه با دمپایی های رضا به سر وصورتش می کوبد که همه جمعیت به ارتباطش با رضا پی می برند.

 مرد جوانتر، چادر ریحانه را بر سرش می اندازد و می گوید:

-دَده، راه بده تا مأمورای آتش نشانی، کارشون را بکنن،  شاید، شوهرت زنده باشه.

ریحانه یک نفس، جیغ می کشد، جمعیت  را نمی بیند. یادش می آید چند روز پیش که ترک موتور پاکشتی رضا،

یک طرفه ی طرح عربی، نشته بود، رضا نرده های دوسرشاخ خانه ی نبش کوچه نفتی را نشانش داده بود و گفته بود:

-       یه کندو عسلی خیلی گنده ای روی  این دیواره. خیلی بزرگه، ردّ زنبورها راگرفتم. مطمئنم.

همچنان جیغ می کشد. بین جیغ هایش، حرف هایی شنیده می شود، جملات ناقص بریده بریده:

-«کندو عسل؟ کندو عسل؟ ...کندوزهر....بگو کندو زهر. خونَم سوخت. بد بخت شدم. کندو عسل، زهر»  آرام وقرار ندارد.دمپایی ها را می اندازد، به دیوار سرامیکی چنگ می زند که بالا برود و هشت آویزان را پایین بیاورد. اما نمی تواند حتی یک وجب هم از دیوار شیک سرامیکی بالا برود. همچنان جیغ می زند.

    بی درنگ، آتش نشان ها، نردبان فلزی را می آورند که ار دیوار بالا بروند تا می خواهند  نردبان فلزی چند تا را باز کنند و به نرده های دو سرشاخ تکیه بدهند و بالا بروند، مرد تپل سنگین وزن صاحبخانه؛ فریاد می کشد :

-       نه ، نه ، صبر کنید، باید برم کنتور برق رو بزنم، برقو قطع کنم.

-       زن صاحبخانه می گوید:

-       توی نرده های دو سرشاخ، برق کار گذاشتیم. پنج شش ماه پیش، خونه مون رو دزد. زد،  دزد تمام دار و ندارمون رو برد.



کانال تلگرام اتحادخبر

مرتبط:
» معرفی کتاب [بيش از 4 سال قبل]
» داستان عدل از صادق چوبک [بيش از 3 سال قبل]
» داستان/ بچه‌ بروک [بيش از 3 سال قبل]
» داستان/ بوسلامه [بيش از 3 سال قبل]
» داستان/ ساحل دریا [بيش از 3 سال قبل]

نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • مدیر عامل شرکت پتروشیمی مروارید پابه‌توپ شد
  • ساعت کاری ادارات استان بوشهر کاهش می‌یابد
  • مجریان انتخابات زمینه مشارکت مردم را هم فراهم می‌کنند
  • شناور حامل محموله بزرگ کالاهای قاچاق توقیف شد
  • پیام مدیرعامل پتروشیمی پردیس به مناسبت عید غدیر خم
  • کانون خدمت رضوی بوشهر ۳۵ هزار پرس غذا در روز غدیر توزیع می‌کنند
  • ثبت احوال استان بوشهر آماده ارائه خدمات در انتخابات است
  • ۲۰۰ نفر عوامل اجرایی فرایند انتخابات بخش شبانکاره را برعهده دارند
  • آگهی دعوت به مجمع عمومی عادی سالیانه شرکت پتروشیمی زاگرس(سهامی عام)
  • جلوگیری از خاموشی برق در استان بوشهر با تدابیر ویژه
  • سرمربی پرسپولیس باید زودتر انتخاب شود/ هر مربی نیاز به زمان دارد
  • فاز نخست پتروشیمی هنگام به بهره‌برداری رسید
  • یک دنیا خواص در یک برگ گیاه خرفه ؛ از درمان تا زیبایی و لاغری
  • ۵ پرونده قضایی تخلفات انتخاباتی در استان بوشهر تشکیل شد
  • گامی ارزشمند برای خودکفایی/ ۵۰۰ نیروگاه خورشیدی در بوشهر احداث شد
  • پزشکیان امید آخر مردم است/ اصلاح طلب‌ها اصولگراتر هستند/ حکمرانی خردمندانه با پزشکیان محقق می‌شود
  • پزشکیان آمده است تا امید را به مردم برگرداند/ سخنرانی انصاری لاری در بوشهر
  • روسای شهرستانی ستادهای مردمی دکتر پزشکیان در استان بوشهر منصوب شدند
  • اکنون وقت تحول به نفع مردم است/پزشکیان صادق و مدیر است/ رای ندادن یعنی انتخاب افرادی که نمی خواهیم
  • مسئولین ستاد انتخاباتی نامزدها در بوشهر معرفی شدند
  • مردم برای ایران پای صندوق رای بیایند/ پزشکیان کارآمد و صادق است/ کسب و کار ساحلی نشینان خوابیده است
  • کارنامه (امتحانات، انتخابات)
  • ،،بیگ بنگ،،
  • عمران مهرابی سرپرست اداره‌ روابط‌عمومی و مسئولیت های اجتماعی شرکت‌ پتروشیمی کیمیای پارس خاورمیانه شد
  • ۳۵ هزار پرونده از دادگستری دشتستان خارج شد
  • مشارکت حداکثری مردم در انتخابات اهداف دشمنان را ناکام خواهد گذاشت
  • مراسم اختتامیه لیگ انفرادی ۱۴۰۲ با اهدای جوایز به تیراندازان برتر برگزار شد
  • ماریو قارچ‌خور
  • ۱۱۰ دیگ غذای نذری در ساحل بوشهر طبخ می‌شود
  • برگزاری رزمایش مقابله با آفات چوبخوار خرما در دشتستان
  • .: حسن پور حدود 3 روز قبل گفت: درود بر استاد عزیز ...
  • .: استان بوشهر حدود 4 روز قبل گفت: پس مشکل مردم حل ...
  • .: مسعود آتشی حدود 5 روز قبل گفت: درود بر انسان های ...
  • .: ناظم محمدی حدود 7 روز قبل گفت: سلام خدمت دکتر چرومی،بزرگوارمن ...
  • .: ناشناس حدود 8 روز قبل گفت: شورا باید دنبال کنه ...
  • .: تهران حدود 10 روز قبل گفت: خخخ چقد شما جالبین. ...
  • .: جمشید حدود 11 روز قبل گفت: درود.واقعیت امر همین است ...
  • .: وحید حدود 12 روز قبل گفت: زهی خیال باطل ...
  • .: سیده فاطمه هدایت حدود 12 روز قبل گفت: چه دلسوزانه و زبان ...
  • .: ساسان جهــــانبانی حدود 12 روز قبل گفت: لازم نیست حتماً عالی ...