امروز: جمعه 17 مهر 1405
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 10 دي 1401 - 08:05
اختصاصی اتحاد خبر؛

اتحاد خبر - خان : باران نم نم می بارید. بادِ سرد به همه یِ اتاق ها سرک می کشید.گفتم: محمدو؛ آن پول هایِ بی زبان را بزن به زخمی..اصلاً چرا زن نمی گیری تا دینت کامل شود! قیافه ات نخراشیده یِ نتراشیده که نیست!  یک کم سبزه هستی که آن هم با دار و دوا قابل حل است! در عوض  ملاحت داری!.به خدا؛ دخترها باید صف بکشند تا نامشان بیاید تویِ سرنوشتِ تو. از ته دل خنده ای کرد...

دنیای دِه!

خان :

قسمت دوم

 باران نم نم می بارید. بادِ سرد به همه یِ اتاق ها سرک می کشید.گفتم: محمدو؛ آن پول هایِ بی زبان را بزن به زخمی..اصلاً چرا زن نمی گیری تا دینت کامل شود! قیافه ات نخراشیده یِ نتراشیده که نیست!  یک کم سبزه هستی که آن هم با دار و دوا قابل حل است! در عوض  ملاحت داری!.به خدا؛ دخترها باید صف بکشند تا نامشان بیاید تویِ سرنوشتِ تو. از ته دل خنده ای کرد، یک قُلپ چای نوشید و گفت:خدا پدرت را رحمت کند! من الان توی آفیشم! گفتم: محمدو؛ دیگری گپ نزن!!!گفت: یعنی اسبم را یراق کرده ام که دوباره تقّی به توقی بخورد. بپرم وسط معرکه یِ تجارت و گوشِ خلق را تا بیخ ببُرم!!!

 مثل این که مظنّه یِ ازدواج مدل ۲۰۲۲ هم دستت نیست!!! یکی دو حرف منشوری زد و ادامه داد: اگربخواهم سر و ته نصفِ دین را با یک شربت و شیرینی به هم بیاورم؛ آن چهار قران هم دود می شود می رود هوا. گفتم:  چرا به خودت سخت می گیری؟ سخت می گیرد جهان بر مردمانِ سخت گیر! وام را برای این روزها گذاشته اند. گفت: با چندرغازِ وام نمی توان یک ناشتایِ درست و حسابی هم به در و همسایه داد. ازدواجِ الان تومنی صد شاهی فرق دارد با دیروز. یک خانه یِ نُقلی مبله، یک خودرو شیک و ... نداشته باشید؛ دختر و خانواده اش جواب سلامت را هم نمی دهند! فیس و افاده یِ طَبَق طَبَق برخی  را به این فاکتور علاوه کنید. ایضاً چشم و هم چشمی و خرده فرمایشاتِ متعلقان را...
 
باران بند آمده بود. خورشید بر می گشت.سُکرِ هوا، رهگذران را سرمست می کرد.

فنجان را سر کشید و گفت: بگذار ماجرای ازدواجِ "رمضون" را برایت تعریف کنم.
 یک هم کلاسی داشتیم.نامش "رمضان" بود. بچه ها به او می گفتند؛ "رمو". در ماراتنِ کنکور، پس از چند بار شرکت، قبول شد. همه ی ده؛ از پیر، زن، کودک و ... شاد شدند وقتی دانستند"پدرِ کنکور ایران" به آرزویش رسیده است. از قضایِ آمده، موقع ثبت نام، شیفته یِ شمشاد قدی سیمین پیکر می شود.از همان هایی که خواب از چشمِ خواجه شیراز می ربوده اند. دختر  با پیغام و پسغام اعلام می کند که: "قصدِ ازدواج ندارد و می خواهد ادامه تحصیل بدهد." رمضون این را طبقِ "استعاره یِ ریشخند" نشانه ا ی از تلألوِ عشق در قلبِ دختر می دانست! مرغ رمضان یک پا بیش تر نداشت!

آن قدر حلقه بر در کوفت تا آخرالامر به مراسمِ خواستگاری رضایت دادند. رَمو شب تا صبح روی ابرها راه می رفت...

 رمضان از دارِ دنیا یک ننه داشت و یک منزل با دو اتاقکِ خشتی در گوشه یِ ده. چون برق و باد شال و کلاه کرد و خود را به ده رساند. ماجرا را با ننه خیری در میان گذاشت. ننه از شادی، کِل کشید و یک سرور از عمقِ وجود زمزمه کرد.

ننه خیری کم تر از یک روز همه چیز را راست و ریس کرد؛ سرش را حنا گذاشت.از شهر یک نشان خرید.خرماها را توی جعبه یک کیلویی ریخت. ترشیِ کُلوک، لورک، خشکو، کنجد و تنباکو را بسته بندی کرد.

ننه خیری مینارِ رنگی سر کرد. رویِ لباسِ بلند، یک قبایِ سنتی انداخت. یک چادرِ گل دارِ قشنگ پوشید و با ماه دامادش، سروِ آزادش از بندر پر گشودند به سمت پایتخت.

ننه وقتی برق و بلیک پایتخت را دید؛ نگران شد. هر چه می رفتند سمتِ شمالِ شهر، دلش بیش تر آشوب می شد. نکند قبول نکنند! سنگِ روی یخ نشویم! شرط و شروط سخت نگذارند!" یک کیلو پرِ پشه" !!!! پشت قباله نزنند. هر چه گفتند، برای خوش بختی پسرم می گویم؛ چشم. پسرم پاگیر نشود این جا. اگر مرا فراموش کند، عاقش می کنم و ...

 تویِ این افکار غلت می خورد که به خانه ی دختر رسیدند.آیفون را زدند. دختر در را باز کرد، به استقبال آن ها آمد.رمضون اشاره کرد که عروسش همین است! ننه او را بغل کرد، بوسیدش، بوییدش و هی او را نوازش کرد. دختر مات و مبهوت زل زده بود به خیری. از پِنت هاوس، پدر، پیرزن سرخ مویی دید که چسبیده به دخترش و دست بردار نیست. فریاد کشید و گفت: پولی کف دست کُلفتِ گدا بگذار تا برود پی کارش!!!خیری آن قدر سرگرم عروسش بود که هیچ نشنید. رمضون سوغاتی ها را از جعبه عقب بیرون آورده بود. صدا را که شنید؛ خشکش زد، پیش راننده از خجالت آب شد. خشم مثل نخل های سر به فلک کشیده جنوب در وجودش قد کشید؛ سوغاتی ها را محکم کوبید توی حیاط. مادر را از توی بغلِ عروس کشید بیرون. سوار شدند و یک سر رفتند تا ترمینال.

 ننه می گفت:"به خدا عروس خوبی بود. خوشگل بود. شیر پاک خورده بود... چرا  همه چیز را به هم زدی؟

رمو زل زده بود به قطراتِ باران ریزی که بر شیشه جلوی اتوبوس فرود می آمد. رو به ننه کرد و گفت: "بعد می گویم..."

ادامه دارد.



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • استاندار بوشهر: غیرت کارگران و متخصصان، ضامن تداوم تولید در پالایشگاه‌های آسیب‌دیده است
  • شستا سیاست‌زده شده / سامانه شایسته‌سالاری میدری هم جواب نداد
  • «گذر فرشتگان میناب» در پارس جنوبی سبز شد؛ ادای احترام پتروشیمی هنگام به شهدای دانش‌آموز
  • عناوین روزنامه‌های ورزشی امروز1405/07/16
  • احترام به قوانین راهنمایی و رانندگی، ضامن امنیت روانی شهروندان است
  • رقصِ فیل و الاغ در آسمانِ ایران
  • عناوین روزنامه‌های امروز1405/07/16
  • رضایی: توسعه شهرک‌های صنعتی مسیر اصلی حل مشکل اشتغال در دشتستان است
  • همدلی در میدان حادثه؛ همراهی صنعت و نیروهای امدادی برای مهار آتش در عسلویه
  • «جم» به باشگاه بنزین‌سازان می‌پیوندد؛ تولید روزانه یک میلیون لیتر بنزین باکیفیت
  • دشتستان در مسیر تکمیل زنجیره ارزش خرما؛ صنایع تبدیلی جان می‌گیرند
  • تأکید مدیرکل آموزش و پرورش بوشهر بر بهبود شرایط اسکان فرهنگیان عسلویه
  • سردار خسروی: امنیت مرزها در گرو تعامل نزدیک مرزنشینان و مرزبانان است
  • حضور اعضای کمیسیون اصل ۹۰ مجلس در خارگ؛ بررسی مسائل و مطالبات جزیره
  • فعالیت بدنی چگونه به مدیریت بیماری‌های مزمن کمک می‌کند
  • .: هادی جلالی ثابت حدود 5 روز قبل گفت: با سلام در ظاهر، ...
  • .: سامی حدود 10 روز قبل گفت: احسنت براقای یوسف منافی ...
  • .: بچه شمرون حدود 10 روز قبل گفت: ارواح مطّهر تمامی شهدا ...
  • .: اکبری حدود 10 روز قبل گفت: خداقوت و دستمریزاد به ...
  • .: دوست حدود 11 روز قبل گفت: درود بر خلیل شجاع ...
  • .: ایران حدود 11 روز قبل گفت: 🤣🤣🤣🤣 ...
  • .: مهدی حدود 18 روز قبل گفت: دلسوز مردم بودن مستلزم ...
  • .: عرفان حدود 25 روز قبل گفت: اره عالی ...
  • .: نیکنام حدود 27 روز قبل گفت: عالی بود درود بر ...
  • .: دشتستان حدود 1 ماه قبل گفت: درود و خدا قوت ...