امروز: جمعه 24 فروردين 1403
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 02 اسفند 1402 - 09:11
اختصاصی اتحادخبر؛

اتحادخبر- قدرت مظاهری: سرباز بودیم. دوره‌ی آموزشی تفنگداری، پادگان نیروی دریایی ارتش، سیرجان. یه گروهان لیسانس وظیفه بودیم که تقسیمش کرده بودن به چهارتا دسته ی شصت هفتاد نفری و هرکدوم از دسته‌ها هم یه فرمانده داشت که از صبح علی الطلوع تا دم غروب، باهامون نظام جمع کار می‌کردن. از جلو نظام، عقبگرد، نظر به راست، ضربه چهار، بدو رو، بشین پاشو...

پاطلایی

قدرت مظاهری


سرباز بودیم. دوره‌ی آموزشی تفنگداری، پادگان نیروی دریایی ارتش، سیرجان. یه گروهان لیسانس وظیفه بودیم که تقسیمش کرده بودن به چهارتا دسته ی شصت هفتاد نفری و هرکدوم از دسته‌ها هم یه فرمانده داشت که از صبح علی الطلوع تا دم غروب، باهامون نظام جمع کار می‌کردن. از جلو نظام، عقبگرد، نظر به راست، ضربه چهار، بدو رو، بشین پاشو، سینه خیز، پامرغی، کلاغ پر و نهایتاً هم یه رژه ی محکم و پرطمطراق که صدای کوبیدن پوتینامون تا اونور خونه‌های سازمانی افسرا می‌رفت و اِکو می‌کرد و برمی گشت می‌خورد توی سر و صورت خودمون و فرمانده.
ادا اطوارای نظام جمع و تمرینای رژه، هر روزه بودن. همه‌ی روزا غیر از جمعه‌ها که گذاشته بودن برا نظافت و استحمام و باقی کارای شخصی دیگه.
بعد از همه‌ی این تمرینا و ادا اصولا، صبح تا صبح توی میدون صبحگاه جلوی ناخدا رژه می‌رفتیم تا پیشرفت گروهان رو چک کنه و آماده‌شون کنه برا صبحگاه مشترک که با حضور تیمسار فرمانده پادگان انجام می‌شد.
هر روز اگه اول صبحی از ناخدا یه « دسته، خیلی خوب » می‌گرفتیم، بعدش دیگه فرمانده زیاد سخت نمی‌گرفت و باقی روز رو آزادتر سپری می‌کردیم. ولی وای به حال روزی که ناخدا موقع سان دیدن از یه دسته، رو ترش می‌کرد یا لالمونی می‌گرفت و هیچی نمی گفت. اون روز دیگه فاتحه مون خونده بود و باید تا شب توی میدون صبحگاه می پلکیدیم و سینه‌خیز و پامرغی می‌رفتیم.
« تنبیه برای همه، تشویق برای یه نفر » اینم یکی از شعارای احمقانه‌ای بود که هر روز بخاطر اینکه یه نفر اُوت  می‌زد یا دس و پاهاش با همدیگه جفت و جوُر نمی‌شدن، همه‌ی دسته باید جُورش رو می‌کشیدن و برا خاطر اون، روزشون می‌شد جهنم !
یه ابتکار جالب ولی، دسته رو از تنبیه هر روزه نجات می‌داد. ابتکار ناب و باحالی به نام « دسته ی پاطلاییا » !
پاطلایی، اصطلاحاً به اونایی میگفتن که سرشون به تهشون پنالتی می‌زد و هر کاری می‌کردن، نمی‌تونستن دس و پاهاشون رو با همدیگه مچ کنن !
برای اینکه دسته رو از تنبیه روزانه نجات بدن، پاطلاییای هر دسته رو کشیده بودن بیرون و با همه‌ی اونا یه دسته ی کوچیک مزخرفِ مسخره ساخته بودن به اسم دسته پاطلاییا. این دسته از همه چیز معاف بود. از بدو رو، از سینه‌خیز، از ضربه چهار، از قدم آهسته. از همه چیز، غیر از رژه ! رژه رو باید حتماً می‌رفتن، ولی چه جوری !
قانون رژه، « طبل بزرگ، زیر پای چپ » بود. یعنی باید جوری با دسته ی موزیک هماهنگ می‌شدیم که پاهای چپ مون موقع نواختنِ طبل بزرگ، هماهنگِ با هم کوبیده می‌شدن رو زمین.
همین هم برای پاطلاییا، یه مصیبتِ عظما بود. هر کاری می‌کردن و هر جوری جلو عقب می‌رفتن و کج و راست می‌شدن، نمی‌تونستن پاهای چپ شون رو سِت کنن با طبل بزرگ ! یهویی یا پای راست شون می‌خورد زمین یا وقتِ کوبیدنِ طبل، جفت پاهاشون توی موقعیتِ کوبِش نبود، یا هر دوتا پاشون رو با هم می‌کوبیدن و خلاصه جوری بود که از تنظیم کردن دس و پاهاشون برای یه حرکت کوچیک هم ناتوان و عاجز بودن ! برا همین هم دسته‌ی پاطلاییا یه جور دیگه رژه می‌رفتن. اینجوری که موقع رژه ی باقی دسته‌ها، اونا فقط وایمیسادن بغلِ دسته ی موزیک و برا خودشون دَرجا  می‌زدن بلکه به طور اتفاقی، یکی از پاهای چپِ یکی شون با طبل بزرگ کوبیده بشه رو زمین.
یکی از این پاطلاییا، آقای ،،ش،، بود. آقای،،ش،، اینقد دس و پا چلفتی و بی دس و پا بود که آوازه‌اش به گوش خونواده های خونه های سازمانی پادگان آموزشی هم رسیده بود و حتی بچه کوچیکای توی پادگان هم میدونستن که  آقای ،،ش،، نمی‌تونه دس و پاهاش رو با همدیگه جفت و جور کنه. میدونستن که آقای ،،ش،، هیچوقت، حتی برای یه بار هم نتونسته پای چپش رو با طبل بزرگ میزون کنه و بکوبه رو زمین. همه میدونستن که آقای ،،ش،، اختیارِ خم و راست کردنِ پاهاش رو هم نداره.
یه پاطلایی دیگه که رو دستِ آقای ،،ش،، زده بود و علاوه‌بر این که خودش قاطی میزد، با دس و پاهاش حرکتِ باقیِ سربازای دیگه رو هم خراب می‌کرد، آقای ،،پ،، بود. آقای ،،پ،، توی شلختگی و بی نظمی و پخمگی یکی از اعجوبه‌های روزگار بود. آقای ،،پ،، نه فقط دس و پاهاش، بلکه هیچکدوم از اعضای بدنش رو نمی‌تونست در اختیار داشته باشه و یه استفاده ی مفید کنه ازشون. انواع و اقسام سندرم هم داشت. سندرم پای بیقرار که دقیقاً وسط رژه، پاهاش قوس ورمیداشتن و انگار که بخواد پنالتی بزنه، کوبیده می‌شدن تو پای بغل دستیش. سندرم دست بیقرار که جای ادای احترام، می‌زد زیر نقاب کلاه خودش که کلاهه سه متر می‌پرید بالا و اونور میدون می‌اومد پایین. سندرم چشم بیقرار که توی میدون تیر و موقع تیراندازی به طرف سیبل الکترونیک، یه باره جفتِ چشاش بسته می‌شدن و اگه رحم خدا نبود، با هر بیست تا گلوله‌ی ژ۳ ، بیس تا مادر رو داغدار می‌کرد. سندرم زبون بیقرار که یه باره وسط صحبتای جدیِ ناخدا، یه چیزِ پرتی می‌گفت و فرمانده و همه‌ی دسته رو می‌برد زیر سؤال. سندرم خواب بیقرار که دقیقاً وسط یه کار مهم مث رزم شبانه، خوابش می‌گرفت و وسط بیابون، دراز به دراز، پهن می‌شد رو زمین !
آقای ،،پ،، هیچ چیش مث هیچ چیش نبود. جوری بی نظم و شلخته بود که حتی پاطلاییا هم از اینکه آقای ،،پ،، رو توی دسته شون گذاشته بودن، شاکی بودن و اون رو مایه‌ی ننگ و آبروریزی دسته میدونستن.
دوره‌ی آموزشی هم که تموم شد و همه رو تقسیم کردن رو پایگاه‌های دریایی ارتش، آقای ،،ش،، و آقای ،،پ،، تجدید دوره شدن و موندن همونجا توی پادگان آموزشی که شاید بتونن یه ذره دس و پاهاشون رو تنظیم کنن با همدیگه.
دیروز همینجور که داشتم پیامای رسیده توی گوشیم رو چک می‌کردم، یه باره چشمم افتاد به یه عکس نسبتاً آشنا که از یه شماره‌ی ناشناس ارسال شده بود رو گوشیم. عکس، پوستر تبلیغاتیِ یه کاندیدا بود که خودش رو « مشاور ارشد، برنامه‌ریز، استراتژیست، آینده‌ساز و متخصص » معرفی کرده بود. خووووب که توی میمیک چهره‌اش دقیق شدم و اسمش رو چن باری با خودم هجی کردم، یه باره دوزاریم افتاد ! متوجه شدم که ای دادِ بیداد، این همون آقای ،،ش،، هم‌دوره ی سربازیمه که خیلی وقته خبری نداشتم ازش.
یه باره دلم خواست زنگ بزنم بهش و حال و احوالش رو بپرسم. گوشی رو که ورداشت، با یه صدای بم و مطنطن انگار که میخواد اخبار شبانگاهی رو بگه، سلام و علیکی کرد و گفت کاندیدا شده و باتوجه به میزان حمایتی که داره میشه ازش، وکیل شدنش حتمیه !
خندیدم و گفتم فلانی، تو که توی دسته ی پاطلاییا بودی و دست چپ و راستت رو نمیتونستی با همدیگه سِت کنی. چه جوری کاندیدای مجلس شدی !؟ خندید و گفت بابا من که انیشتینم پیشِ باقی شون. بعد یه کم بیشتر خندید و گفت آقای ،،پ،، رو یادته !؟ گفتم آره. نکنه اون هم کاندیدا شده ! گفت برو بینم با، اون که چن ساله وزیره !
دیگه هیچ حرفی نیومد برام. از اینکه مملکت افتاده بود دستِ دسته ی پاطلاییا، حسِ مردن دست داده بود بِهِم !
پ.ن : اسامی ،،ش،، و ،،پ،، غیرواقعی، ولی شخصیتای هر جفت شون واقعی ان. واقعیِ واقعی.
پ.پ.ن : میگن بعد از انقراض ساسانیا، یه نفر از بزرگمهر پرسید چرا ساسانیا اینجوری به گا رفتن !؟ بزرگمهر پشت گوشاش رو خاروند و گفت برا اینکه کارای کوچیک رو دادن به افسرا و تیمسارا و کارای بزرگ رو دادن به دسته ی پاطلاییا !



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • در بین رفقایم به تعصب دشتستانی مشهورم/ خودم را مسلمان تکنوکرات می دانم
  • ورود اتحاد جنوب به ربع قرن دوم فعالیت
  • از تورم تا انتخابات/ مروری بر مهمترین اتفاقات سال 1402
  • قتل 2 جوان برازجانی در خودروشان/ دستگیری قاتل در استان همجوار
  • خاکسپاری مادر شهید تمیزی در سالروز شهادت فرزندش/ تصاویر
  • یکی از شهدای اخیر حمله اسرائیل در سوریه از شهر وحدتیه دشتستان است
  • هدایای باقیمانده پیاده روی برازجان قرعه کشی شد
  • تصاویر اتحاد خبر از حال و هوای نوروز باستانی در برازجان
  • سخنرانی استاد سید محمد مهدی جعفری در جمع دشتستانی ها و استان بوشهری های مقیم شیراز/ تصاویر
  • ویژه نامه نوروزی 1403 اتحاد جنوب منتشر شد/ معرفی شخصیت سال ویژه نامه
  • انتصاب یک نیروی متخصص بومی به عضویت هیات مدیره پتروشیمی جم
  • گزارش تصویری/ راهپیمایی روز جهانی قدس در برازجان
  • دکتر مهدی یوسفی در یک نگاه
  • در رسیدگی به امور مردم کوتاهی نکنید/ برخی از بخشنامه ها باعث کوچک شدن سفره مردم می شود
  • مسؤولان نگاه بازتری داشته باشند/ جذابترین قسمت کار ما لحظه ای است که درد بیماران آرام می شود
  • .: قاسم 1 روز قبل گفت: خوبه لااقل یک نفر ...
  • .: حسن جانباز حدود 4 روز قبل گفت: اصلا سفره ای نیست ...
  • .: محمد قاسمی حدود 6 روز قبل گفت: درود وسپاس بی کران ...
  • .: محمد حدود 6 روز قبل گفت: استاد احتمالا مقاوله به ...
  • .: محبی حدود 6 روز قبل گفت: فعلا که یک هیچ ...
  • .: ا.ن حدود 7 روز قبل گفت: جنگ و صلح چه ...
  • .: حمید حدود 7 روز قبل گفت: واقعا هم که دارن ...
  • .: ا حدود 7 روز قبل گفت: 👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼👏🏼 ...
  • .: قاسم حدود 11 روز قبل گفت: رای ندادن خاتمی هم ...
  • .: م حدود 12 روز قبل گفت: سلام ماه رمضون اومد ...