امروز: شنبه 17 مرداد 1405
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 16 ارديبهشت 1399 - 11:00
ویژه نامه ادبیات داستانی «روات»

اتحادخبر-خان: قبرستان شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود. همه کله گنده های شهر آمده بودند. بلندگو دم به دم تشریف فرمایی حضراتِ آقایانِ کانادا نشین را خوش آمد می گفت.مداح چاپلوس که برای دو قران له له می زد، یک نفس القاب دروغ به نافِ میّت می بست؛ خُلد آشیان، جنّت مکان، تخت آسمان و...پسرِ بزرگِ شرف که می گفتند؛ کار چاق کن فلان اداره است...

مرگِ شرف!!!

 خان: 


قبرستان شلوغ بود. جای سوزن انداختن نبود. همه کله گنده های شهر آمده بودند. بلندگو دم به دم تشریف فرمایی حضراتِ آقایانِ کانادا نشین را خوش آمد می گفت.مداح چاپلوس که برای دو قران له له می زد، یک نفس القاب دروغ به نافِ میّت می بست؛ خُلد آشیان، جنّت مکان، تخت آسمان و...


پسرِ بزرگِ شرف که می گفتند؛ کار چاق کن فلان اداره است، با کبکبه و دبدبه پشت بلند گو قرار گرفت.در آن شرجی و گرمای سگ کُش، کت سرمه ای راه راهش  را کمی بالا کشید و با الفاظ عربی بلیغ یک بار دیگر از  رجال معظّم و نساء معظّمه تشکر کرد. آخوند که خود را ملزم دیده بود برای تلقینِ"اِفهم یا شرف بن فلان" مشرّف شود و مرتب نماز وحشت را تذکر بدهد، اصلاً راضی نبود روضه ی ده شب محرّم شرف به نام فلان بن فلان سند بخورد!!!نماینده منتخب مردم؛ در مراسمِ بدبخت بیچاره ها، ناگزیز جلسه ی کمیسیون داشت!!! و البته مشغول چانه زنی  با وزیر بود!!! اما در تدفینِ شرف؛ برای ادایِ دینِ دویست رای دورِ قبل و سیصد تای یک ماه آینده، وظیفه خود می دانست که بلندگو را از مداح بقاپد، با صدای رسا فریاد بزند که؛ "شرف؛  فرزندانی از خود به یادگار گذاشت که مایه ی مباهات و خادم ملت اند."


هنوز داشتند خاک روی شرف می ریختند که صفی طویل از اقوام، اقارب ،آشنا و بیگانه تشکیل شد شبیه صفوف مستحکم یگانِ ویژه در روز شورش. بیچاره مردمی که مجبور بودند از این میان این تونل طویل بگذرند و سان ببینند.


 شرف غیر از  کار چاق کن، یک جین دختر داشت و دو فرزند خلف دیگر. پسر دانشگاهی شرف مثل ابر بهار اشک می ریخت اما کسی به او کاری نداشت. پسر کشاورز شرف هم ظاهراً محلی از اعراب نداشت. لابد صورت صاف، تپل و گل انداخته ی پسر بزرگ، بیش تر جان می داد برای روبوسی و عرض تسلیت!!!


مردم هنوز به ده سرازیر نشده بودند که دختر بزرگ شرف؛ جیغ زنان، مثل شکستِ دیوار صوتی روی مزار خامِ شرف ولو شد. چند تکان سنگین خورد، آژیری کشید و یک باره غش کرد. زبانش قفل شد. کف مثل دریای موّاج از لب و لوچه اش می زد بیرون. زن ها جرات نمی کردند به آن هیکل آهنین نزدیک شوند. هر کسی چیزی می گفت؛ یکی می گفت؛ "بروید  قرصش را بیاورید." دیگری می گفت:"بگذارید عقده ی دلش را خالی کند تا سبک شود. "سومی می گفت: "به دادش برسید، الان است که خفه شود. "اصغر بقال، دهانش را از پشت سبیل های پرپشت بیرون کشید و گفت: "دوایش نزد پسر مَعلی جن گیر است."


زن ها مثل این که" کاسه ی کولی را آب برده باشد"؛ سر در سر یکدیگر فرو برده بودند و در کمیسیون پزشکی خود، مرتب دارو با برند گیاهی تجویز می کردند. صدای زن سلیطه ای که توی بینی حرف می زد و کلمات را بی جهت مد می داد، به گوش می رسید:

"من به این عیشه ها گفتم؛ کسی به این بیچاره خبر ندهد، اما گوش نکردند، حالا بیایید درستش کنید!


زن مش باقر که خال بالای بینی اش نصف صورتش را گرفته بود گفت: "خواهر! خبر بد مثل کَشِ تنبون می ماند، سریع پخش می شود." دختر ته تغاری شرف که  موهای مش کرده اش را به دست باد سپرده بود؛ گفت:"بالاخره می خواست بداند؛ چه امروز چه فردا!

"پسرِ کشاورزِ شرف مثل تیری که از چلّه ی کمان رها شده باشد، به ده رفت. طولی نکشید که پسر جن گیر را به قبرستان آورد. پسر جن گیر سلانه سلانه با سلام و صلوات از مرکوب پایین آمد. قیافه ریقوی نی قلیانی اش را به زحمت می کشید. انگار سال ها او را به امانت گذاشته بودند در جایی.
 پسر جن گیر سلام کرده و نکرده رفت سراغ مریض.


دختر بزرگِ شرف دراز به دراز مثل شتر لوکی افتاده بود. کمی آرام می شد، دوباره غش می کرد، جست و خیز می کرد و لگد می پراند.
پسر جن گیر؛ از کیف بیطاری اش، کتابی در آورد و وردی خواند. دخترِ شرف؛ آرام و رام مثل آهوی افتاده در کمندی، زیر چشمی مردم را می پایید.
پسر جن گیر؛ چوبِ نازکِ کوتاهی را از کیف بیرون آورد و پایین پای بیمار قرار گرفت. همین طور که  چوب را با شدت به کتف و کمر بیمار می کوبید؛ گاه با حالت زار که عجز از آن می بارید رو به دختر شرف و در اصل به اجنّه می گفت: "خجالت نمی کشین! حیا ندارین! این بیچاره مریضه! پدرش مرده! عزادار است! ولش کنین!
سپس با خشم و تحکّم می گفت: "اگر از جلدش بیرون نیامدین، روزگارتان را سیاه می کنم! به مردم می گویم که دمدمه های غروب، آب گرم برنجشان را روی بچه های صغیرتان بریزند تا بسوزند! خانه تان را آتش می زنم! آواره تان می کنم!...
پسر جن گیر هنوز داشت این اراجیف را پس می داد که؛ دخترِ شرف، ابتدا صدایی بیرون داد شبیه گاو، سپس دو پای خود را داد عقب و محکم زد روی تختِ سینه ی جن گیر.


پسر جن گیر یکی دو متر پرتاب شد و عقب نشست.
خود را به زور سُراند. بلند شد به سختی. کمی خود را تکاند و با لکنت زبان گفت: "این حا حالش خی خیلی وخ وخ وخیمه. نیاز ز به مَع معجون داره."جن گیر را به زور چپاندند در ماشین و بردند.


درب خانه را زدم. ننه در را باز کرد. خلاف همیشه دمغ بود و گرفته. لبخند از لبانش محو شده بود. جواب سلامم را به زور داد.
پدر بزرگ روی سکوی جلو خانه نشسته بود. قلیان مانند جوان کمر بسته ای روبروی ایشان نشسته بود. بی خیال مرگِ شرف، پکی به قلیان می زد، سروری می خواند و برای خروسک نشدن حنجره، قُلپی چای می نوشید.پدر بزرگ در شور و حال این  نوا بود که "رودِ جونیش را زن بدهد." هنوز مراد دلش حاصل نگردیده بود که سلامی کردم و گفتم: "باپی؛ ننه امروز چِشّه!"


سرفه ای کرد. پک محکمی به قلیان زد و گفت: "ننه ات، نکبت گرفتشه!"عام شرف تا تونست عشق و کیفِ دنیا را کرد... تا جوون بود؛ هر روز به بهونه ای می رفت گُل گشت. توی  میان سالی هم  که دکونی باز کرد و تا می تونست جنس بُنجُل و کپک زده به خلق خدا انداخت. تو پیری هم مثل شیخ صنعان عاشق بیوه ی قمی شد!!!"


گفتم:"باپی؛ جوونی و میان سالی حاجی را شنیده بودم، اما ماجرای آخرخیلی مجهوله!"
باپی؛ از خدا خواسته، دو تا متکا را روی هم خوب جفت و جور کرد. چای سرد شده را یک ریز سر کشید و مثل"امین فردین"، عشقِ شرف را با تمامِ زیر وبم، روی دایره ریخت.
"صبح زودی شرف  از خواب بلند شد. صورت را صفایی داد. پیراهن یقه آخوندی را پوشید. تسبیح بزرگی در دست گرفت. دو انگشتر عقیق به انگشتان مبارک علاوه کرد. بیگم زنش را صدا زد؛ مختصری از عشق جوانی شان گفت و سپس تریپِ ابوریحانی برداشت و گفت:"مدت زمانی است یک مسئله شرعی ذهنم را به خود مشغول کرده است. می خواهم قبل از مردنم پاسخ این مسئله را بدانم و راحت سر بر لحد بگذارم."
بیگم که اشکش دم مشکش بود، شروع کرد به گریه و زاری. شرف او را دلداری داد و گفت: نهایت یک ده روزی  معطّلی داره. اما می ارزد! بیگم بیچاره؛ شرف را از زیر قرآن رد کرد. آب پشت سرش ریخت و مقداری پول به یتیمان برای سر سلامتی شوهر داد.
شرف سوار اتوبوس تهران شد و در قم به زمین نشست. پس از زیارت، یک سر رفت دنبال مسئله ی شرعی.حیران و ویلان در  کوچه پس کوچه های شهر دنبال دفتر علما می گشت.یک باره چشمش به بیوه ی شرف پسندی افتاد. دل و دین باخت و  آواره ی کوی یار شد. عاقبت با دست به دامن شدن این و آن به وصال محبوب رسید.


این طرف؛ خاله بیگم در غمِ شرف می سوخت و می ساخت و یک تنه، به امید بازگشت شوهر، تمام بار زندگی را به دوش می کشید.
بیچاره شرف؛ هر چه داشت و نداشت در حلقِ ویلِ بیوه و بچه های یَغُرش ریخت.وقتی کف گیر شرف به ته دیگ خورد! زن و بچه ها دانستند که ایشان نه هنری دارد برای پول درآوردن، نه بو و نه خاصیتی. او را به راحتی آب خوردن از خانه راندند. زیرانداز شرف شد زمین، رواندازش آسمان. وقتی اوضاع را قمر در عقرب دید، تصمیم گرفت از خیرِ مسئله ی شرعی بگذرد. خدّام حرم ؛ پولی به عنوان زکات ابن السبیل برایش جور کردند و او را روانه ی دیار کردند.
 باپی به این جای قصه که رسید، سکوتی کرد. نگاهی به دور و بر انداخت و آهسته گفت: "در این اوضاع کرونایی؛ می ترسم فردا سیلی جمعیت از قم برسند و ادعای میراث از بچه های شرف کنند.حالا بکش که نه سنگینه!"



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • غرش F-35 قابل تحمل‌تر از خاموشی‌های شماست
  • خبرنگاران، سرمایه‌های اجتماعی و پدافند غیرعاملِ مردم‌محور
  • پیام تشکر رئیس شورای هیئت های مذهبی کشور از ستاد عتبات عالیات و مواکب حسینی
  • خبرنگاران نقش اساسی در امر توسعه و تحقق عدالت و تحولات جامعه دارند
  • مدیرعامل پتروشیمی خارک: خبرنگاران، راویان حقیقت و سرمایه‌های اعتمادسازی جامعه هستند
  • پیام تبریک مدیرکل ورزش و جوانان استان بوشهر به مناسبت روز خبرنگار
  • خبرنگاران همکاران افتخاری و ناظران امین صنعت هستند
  • پیام بخشدار سعدآباد به مناسبت ۱۷ مرداد، روز خبرنگار
  • خبرنگاران بوشهری؛ راویان بی ادعای روزهای آتش و امید
  • اعتراف رسانه‌های خارجی به شکست ترامپ حاصل مجاهدت رسانه‌های انقلابی است
  • ۱۳۵ مگاوات نیروگاه خورشیدی در بوشهر وارد مدار شد
  • عناوین روزنامه‌های امروز1405/05/17
  • عناوین روزنامه‌های ورزشی امروز1405/05/17
  • قرص آزمایشی که می‌تواند درمان HIV را متحول کند
  • وزارت دفاع: خبرنگاران، یاوران و همراهان راهبردی صنعت دفاعی کشور هستند
  • بهره‌برداری از نخستین مرکز پرتودرمانی بیماران سرطانی بوشهر با حضور وزیر بهداشت و استاندار بوشهر
  • تجلیل انجمن «دیدگاه» دشتستان از نویسنده کتاب «یادنامه»
  • از پزشک خانواده تا پروژه‌های عمرانی؛ دشتستان در آستانه هفته دولت/پیاده روی ولایت یک برند فرهنگی برای دشتستان
  • بگذارید فرزندان ایران، حقوق ملت را بر سرِ میز اقتدار بازستانند
  • منطقه آزاد تجاری صنعتی بوشهر یکی از مهم‌ترین فرصت‌های سرمایه‌گذاری کشور است
  • هماهنگی همه دستگاه‌های اجرایی، شرط برگزاری باشکوه پیاده‌روی بزرگ ولایت است
  • پرداخت سود سهام پتروشیمی خارک زودتر از موعد آغاز شد
  • تسلیت پتروشیمی خارک به مناسبت اربعین حسینی
  • کدام دموکراسی؟
  • تاب‌آوری صنعت نفت، گاز و پتروشیمی در شرایط جنگ؛ چرا حفظ سرمایه انسانی یک ضرورت اقتصادی است؟
  • فرماندار دشتستان: پیشگیری از ساخت‌وسازهای غیرمجاز نیازمند هماهنگی همه دستگاه‌های مسئول است
  • در مسیر عشق، در کنار مردم
  • پیام تسلیت سرپرست شرکت توسعه پلیمر پادجم به مناسبت اربعین حسینی
  • بیانیه شرکت مبین انرژی خلیج فارس درباره‌ی بازتاب رأی شورای رقابت در برخی رسانه‌ها
  • رئیس اتاق بوشهر: حضور فعالان اقتصادی در تشکل‌های ملی، توسعه صادرات را شتاب می‌بخشد
  • قواعد ومقررات داخلی وبین الملی حاکم بر تنگه هرمز
  • ۱۴۰۴؛ سال طلایی جم؛ فتح قله تاریخی ۱۰۰ همتی درآمد
  • حاکمیت بر قلمرو هوایی ودریایی وتاثیر آن بر امنیت ملی درصورت بروز بحران
  • قرعه کشی مرحلی پلی آف لیگ دسته دوم کشور/ شاهین عامری میزبان دور برگشت شد
  • پیگیری پروژه‌های راهبردی راه دشتستان؛ از روند تکمیل بزرگراه دالکی–کنارتخته و تکمیل بزرگراه برازجان–اهرم تا تقاطع غیرهمسطح وحدتیه و راه‌آهن بوشهر شیراز
  • دستگاه سونوگرافی و OPG در پلی‌کلینیک تخصصی امام موسی کاظم(ع) برازجان به بهره‌برداری رسید
  • «فرهنگستانِ آرام‌سازیِ درد»
  • قدرت ملّی، زیربنای هر انتقام مؤثر است
  • ۱۰۴ هزار بوشهری زیر چتر بهزیستی/ اختلافات خانوادگی و اعتیاد در صدر بحران‌های اجتماعی
  • توسعه ورزش بدمینتون در بوشهر، اولویت رده‌های پایه و ساحلی
  • ماتادورها «کله» خروس‌ها را کندند/اسپانیا اولین فینالیست جام بیست‌وسوم
  • آئین تقدیر از شهردار و دهیاران بخش مرکزی دشتستان برگزار شد
  • ۲۷۲ مصوبه رفع مشکلات بنگاه‌های اقتصادی استان بوشهر ابلاغ شد
  • ورزش همچنان کلید داشتن قلبی سالم‌تر است
  • «آقای ونس؛ اُوه آقای ونس»
  • .: غلامرضا بردستانی 1 روز قبل گفت: با تبریک به مردم ...
  • .: محمد حدود 5 روز قبل گفت: میز اقتداری که منتظر ...
  • .: ا ارمی حدود 11 روز قبل گفت: بسیار عالی ...
  • .: ح. ح. نیکنام حدود 12 روز قبل گفت: بسیار عالی 👌🌹 ...
  • .: بهار حدود 12 روز قبل گفت: 🤲🤲🤲 ...
  • .: فعال محیط زیست حدود 12 روز قبل گفت: از توجه حضرتعالی به ...
  • .: وعده وعید کافیه حدود 15 روز قبل گفت: یادمه پارسال همین استاندار ...
  • .: فروشگاه لیان کلاسیک حدود 18 روز قبل گفت: آنتن دهی وحشتناک خرابه ...
  • .: احسانی فر حدود 19 روز قبل گفت: دشتستان و قطعا استان ...
  • .: اوا فقینه ژاد حدود 21 روز قبل گفت: ا کا دمی زبان ...