- «آقای ونس؛ اُوه آقای ونس»
- «فرهنگستانِ آرامسازیِ درد»
- توسعه ورزش بدمینتون در بوشهر، اولویت ردههای پایه و ساحلی
- قرعه کشی مرحلی پلی آف لیگ دسته دوم کشور/ شاهین عامری میزبان دور برگشت شد
- شرط معافیت کامل مالیات بر اجاره اعلام شد
- تدوین ۳۲ برنامه در راستای افزایش منابع سازمان تأمیناجتماعی
- ۹۰ مرکز ویژه کودکان کار زیر پوشش بهزیستی فعالیت میکنند
- مزیت قیمتی CNG؛ راهی پاک و کمهزینه برای عبور از ناترازی بنزین
- بخشی از نان یارانهای به جای سفره مردم، خوراک دام میشود
- قیمت بنزین در آمریکا باز هم افزایش مییابد
اتحاد خبر-شاکر شکیبا: عبدالصاحب اقدسی بزرگ شده ی کوچه پس کوچه های محله ی علی آباد برازجان، از نسل دوم فیلمسازان بعد از انقلاب در استان بوشهر به شمار می آید. گفتگوی اتحاد جنوب با این هنرمند خوش نام استان بوشهر می پردازد به فعالیت های هنری، سینمایی، ورزشی و زندگی پر از اتفاق های شیرین و تلخ او... در دوران راهنمایی شروع کردم به کار تئاتر...
اتحاد خبر - شاکر شکیبا: عبدالصاحب اقدسی بزرگ شده ی کوچه پس کوچه های محله ی علی آباد برازجان، از نسل دوم فیلمسازان بعد از انقلاب در استان بوشهر به شمار می آید. او متولد اردیبهشت سال 1347 است. وی که از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس محسوب می شود، یکی از فیلمسازان موفق مستند محسوب می شود که با ساخت آثاری همچون سیراف و جواهرات زنده خود را معرفی کرد. وی دانش آموخته ی رشته عکاسی از دانشگاه هنر است. فعالیت های هنری خود را با عکاسی، ساخت فیلمهای کوتاه و مستند آغاز کرد.
اقدسی که با سابقه ی چهل سال از چهره های موفق ورزشی و آموزش کونگ فوی استان بوشهر است، پس از گذشت حدود ۲ دهه هنوز هم فیلمسازی درباره محیط زیست و طبیعت را رها نکرده است و پروژه های متعدد مستند را در دست تولید دارد.
گفتگوی اتحاد جنوب با عبدالصاحب اقدسی می پردازد به فعالیت های هنری، سینمایی، ورزشی و زندگی پر از اتفاق های شیرین و تلخ این هنرمند خوش نام استان بوشهر. شما را به ملاحظه این گفتگوی خواندنی دعوت می کنیم.
عبدالصاحب اقدسی از کجا زندگی خود را شروع کرد؟
پدرم اهل بوشهر است اما خود من متولد برازجان هستم پدرم فرهنگی بازنشسته بود و در برازجان بازنشسته شد. آن زمان در شهرها و روستاهای مختلف پدرم معلم چند پایه بود، در واقع هم مدیر، معلم و هم مدرسه را می چرخاند. در آخر به بنداروز و برازجان آمد و در محله علی آباد زمینی خرید حدود 40 یا 50 سال پیش.

فکر کنم خانواده ی شلوغی داشتید؟
بله، ما یک تیم فوتبال ۱۱ نفره هستیم. پدر، مادر و 9 خواهر و برادر.
در دوران خردسالی برای اولین بار چگونه متوجه امر هنر شدید؟
اولین چیزهایی که در بحث هنر به آن اشاره کنیم تلویزیون 14 اینچ سیاه و سفید کوچک لمسی که در خانه ما بود و همیشه قبل از شروع شدن برنامه نویزها و برنامه هایی که پخش می شد نگاه می کردم، البته آن زمان تلویزیون برنامه کم داشت اینگونه که به یاد دارم برنامه از 6 عصر شروع می شد و تا 11 شب ادامه داشت و من تا آخر به تماشای برنامه های تلویزیون می نشستم.
چه برنامه هایی نگاه می کردید؟
بین برنامه ها و فیلم هایی که پخش می شد یکی از آنها فیلم تارزان بود و الان هم فیلم های جدیدی از آن می سازند.
از تماشای آن فیلم ها تاثیری هم گرفتید؟
بله، من همیشه در زندگی نقش تارزان را داشتم و حس و حالی خوبی از این نقش به من دست می داد. یادم است تارزان همیشه دستش را اینجوری می کرد (ادا در آورد) و صدایی هم می داد و من هم این صداها را در می آوردم. شورت پارچهای کوچکی داشتم وقتی این شورت را پا می کردم و در کوچه بدون پیرهن و پابرهنه تا سر خیابان با همین شورت می رفتم طوری که دوست های برادر بزرگترم من را به اسم تارزان صدا می زدند.

سرگرمی های دوران کودکی ات چه بود؟
سرگرمی های دوران خردسالی و کودکی ام تیرمایه بازی، قاب بازی، هفت سنگ، تیرمه، حبی، کیلی، رنگ بازی، گاری سیمی و هل هله گرگ چمبری بود.
کارهای دیگری هم که بزرگترها انجام می دادند این بود که مهدی برادرم بچه های همسایه و هم بازی های مان را جمع می کرد و بین ما مسابقه برگزار می کردند و خودشان هم به تماشا می نشستند. مسابقه های مختلف مثل کشتی، کاراته و ...
یا این که در کوچه خطی می کشیدند مثل محدوده ای برای مبارزه و ما وسط می افتادیم و مبارزه می کردیم.
کودکی شما فقط به بازی های محلی سر شد؟
در کودکی مانند بقیه کودکان بودم اما تنها فرقی که داشت این بود که من در خانواده فرهنگی بودم و رادیویی داشتیم، خواننده های قدیمی که آهنگ می خواندند خواهرم طرفدار پر و پاقرص اون خواننده ها بود من قبل از اینکه به مدرسه بروم اسم تمام خواننده ها را می نوشتم.
علاوه بر بازی های کودکانه ی محلی، خیلی عاشق تلویزیون بودم زمانی که برنامه هنوز شروع نشده بود شاید نیم ساعت یا یک ساعت قبل از شروع برنامه تلویزیون را روشن می کردم به دلیل اینکه ساعت دقیق شروع برنامه را نداشتم که بدانم ساعت چند شروع می شود و حدودی می دانستم که باید بعد از ظهر این برنامه را بگذارد یک ساعت قبل از شروع، دو دقیقه یکبار تلویزیون را روشن میکردم که ببینم شروع شده یا نه.

برای تماشای فیلم به سینما نرفتید؟
چرا، علاوه بر تلویزیون، به سینما هم گرایش داشتم، برازجان یک سینمایی داشت به نام سینمای بهزادی (خدا رحمتش کند آقای بهزادی) سینمای بهزادی که تقریباً نزدیک به کارخانه یخ بود و روبروی آموزش و پرورش سابق بود. سینمایی روباز بود که در تابستانها سینما فعال می شد و صندلی های تخته ای داشت.
سینمای تقریبا بزرگی بود و دو طبقه بود و لژ هم داشت، هنگام غروب سینما یک الی دو سانس داشت من خیلی گریه می کردم که من را به سینما ببرید.
از هنر پیشه های اون زمان کسی را یادتون میاد؟
برادرم مهدی طرفدار پر و پا قرص فردین بود هر فیلمی که اکران می شد و فردین در آن نقش داشت حتما باید می دید. برادر بعدیم عبدالمهدی، طرفدار بهروز وثوقی بود و هر فیلمی که داشت و بهروز وثوقی در آن بود می رفت و تماشا می کرد. آن موقع هرکس طرفدار یه هنر پیشه ای بود، مثلا کمتر طرفدار سعید راد بودند، سعید راد هم طرفدار داشت اما بیشتر حول فردین، بهروز وثوقی، ناصر ملکوتی و میری بود.
و شما دنبال می کردی فیلم ها را ؟
من همیشه سعی می کردم که پیگیر سینما باشم، صحنه های زیادی در ذهنم است که چه فیلمی فردین بازی می کرد.
کسی مخالف سینما رفتن شما نبود؟
من گریه می کردم که من را به سینما ببرید، به دلیل اینکه مسیر زیاد بود و به تنهایی هم نمی توانستم به سینما بروم. من روی دوش برادرم می نشستم و می رفتم و فیلم ها را می دیدم. خود مردم هم علاقه زیادی به سینما داشتند، چون سرگرمی های زیادی هم نبود ولی برای دیدن فیلم ها بیشتر جذب سینما می شدند و صف می گرفتند برای خریدن بلیط.

استقبال مردم از سینما چطور بود؟
خیلی خوب بود. انقدر شلوغ می شد که در سینما ساندویچ هم می فروختند، بعضی ها چهار یا پنج جعبه نوشابه روی هم می گذاشتند کنار دیوار و بالا می رفتند و می ایستادن به دلیل اینکه جمعیت زیاد بود. خیلی از بچههای که بزرگتر از ما بودند دسته جمعی فیلم را تماشا می کردند، شاید چند بار می رفتند و یک فیلم را می دیدند. مثلا اینگونه بود که امشب می رفتند و فیلم را می دیدند و دقیقا فیلم را حفظ می کردند. آن زمان ها جمعیت خانواده ها بیشتر بود و خانواده ها فرزندان بیشتری داشتند و خونه ها به هم راه داشتند از طریق پشت بوم به خانه همسایه می رفتیم و بعد وارد حیاط می شدیم و از در بیرون می رفتیم. یادم است خونه ای در کوچه پشتی ما بود، قدیم به آن خانه میش بهزاد اکبری می گفتند که خدا بیامرزدش و ژاندارم بازنشسته هم بود. بهزاد اکبری جلو خانه شان، سه الی چهار اتاق سه دری داشت ما به آنها سکونی میگفتیم که ۴ پله میخورد و بالا می رفت و یک درخت کنار خیلی بزرگی هم وسط حیاطشان بود که تنه آن خیلی بزرگ بود. بچه های بزرگ تر که فیلم را می دیدند بعد از ما پول می گرفتند حدود یک قرون، حدود ۴۰ نفر جمع می شدیم و آن فیلم را روی سکو اجرا می کردند و فیلم را بازسازی می کردند. ما پایین سکونی می نشستیم و آنها روی سن اجرا می کردند. پول ها را جمع می کردند برای شب که دوباره به سینما بروند. در واقع عشق و علاقه شان به سینما خیلی زیاد بود. ما با بچه ها می رفتیم و این صحنه ها را می دیدیم.
وارد دوره ی دبستان شدید، از کلاس اول تا پنجم ارتباطت با هنر چگونه شکل گرفت؟
دوره دبستان کلاس اول و دوم، خیلی سنی نداشتم و معلم بیشتر با چوب و کتک با بچه ها حرف می زد. وقتی مدرسه تعطیل می شد به زنگ استراحت ما زنگ راحت می گفتیم و در مدرسه معرفت تحصیل می کردم و آقای مرشد زاده خدا رحمتش کند، آقای نجفیان و آقای برقی سوار وقتی زنگ استراحت می شد برای ما ترانه می گذاشتند، بلندگوی بوقی در مدرسه داشتیم و ترانه های مختلف خوانندگان معروف آن زمان پخش می کردند. الان وقتی آهنگ قدیمی می شنوم یادم به خاطره ای در آن زمان از مدرسه می افتد و بوی خاصی برایم دارد.
در مقطع دبستان فعالیت های هنری داشتید؟
در دبستان فعالیت فرهنگی و هنری نداشتیم تا اینکه رسیدیم به کلاس پنجم دبستان که انقلاب شد بعد به مدرسه راهنمایی مرتضوی رفتم که آخر علی آباد کنار پل بود. البته مرتضوی بعد ها به مدرسه شهید مصطفی خمینی تغییر نام داد.

در مقطع راهنمایی چه نوع فعالیت های هنری داشتید؟
اول انقلاب معلمی داشتیم بنام بیگی یادش بخیر، بیگی در اول راهنمایی معلم هنر ما بود و خط را روی تخته می نوشت و به ما آموزش می داد و بعد داستان تعریف می کرد و این کار را شروع کرد و به بچه ها یاد داد که چگونه داستان تعریف کنند و چگونه داستان نویسی کنند. داستان را که می نوشت و تعریف می کرد، همزمان کاریکاتور هم می کشید سر کلاس و خیلی برایم جالب بود و بعد می گفت خلاصه داستان من را برایم طراحی کنید.
بصورت عملی انجام می دادید؟
بله، یادم است داستان تبر، تبری بود که سوت می زد و به سمت جنگل می رفت، نگاه به درختان می کرد و درختان را از کوچک شروع می کرد به قطع کردن. این داستان را تعریف می کرد و بعد می گفت: شما خلاصه این داستان را در ۶ تصویر برای من کامل در قاب 10×10 بکشید.
قطعا برای شکل دهی ذهن شما تاثیر زیادی داشته؟
همینطور است. در بحث عکاسی بعدها که دانشگاه رفتم شد "فتو رمان"، عکاسی همراه با داستان تعریف کردن. آن زمان کلاس اول راهنمایی سال 1358 با ما اینجور کار می کرد آقای بیگی و خیلی تاثیر گذار بود.
بجز آقای بیگی در مدرسه معلمان دیگری بودند که نگاه هنری شما را تقویت کنند؟
معلم دیگری داشتیم بنام حمیدیان خدا رحمتش کند معلم حرفه و فن ما بود که در بحث هنر خیلی فعال و تاثیر گذار بود و کارهای مختلفی انجام می داد. با بچه ها واقعا دوست بود و چیزهای بسیاری به ما آموزش می داد. آن زمان در فیلم سر به داران نقش داشت و پشت صحنه در زمینه گریم کارهایی انجام می داد.
اثر بخشی این دو معلم چگونه در شما شکل و قالب گرفت؟
از همان راهنمایی به تاثیر از بیگی و حمیدیان شروع کردیم به تئاتر کار کردن، عشق و علاقه ما این بود که 22 بهمن یا دهه فجر برسد و ما تئاتری آماده می کردیم و همه کارهای مدرسه را در سال 60 انجام می دادیم.
فعالیت های شما فقط در محدوده ی مدرسه بود؟
نه. در کنار مدرسه از همان سال با روابط عمومی سپاه که در پشت خیابان 13 آبان که قدیم به آن دره حاج فخری هم می گفتند و آسفالت هم نبود، آشنا شدم. دره حاج فخری حیاطی بود که سپاه در آن مستقر شده بود و آن موقع یکی دوتا کانتینر بود و من آنجا می رفتم و کتاب و جزوه می خریدم. شخصی در سپاه بنام احمد مال احمدی به من گفت: برای ما کتاب می فروشی؟ منم گفتم باشه و قبول کردم. به من گفت: ما به تو کتاب می دهیم به مدرسه ببر و کتاب فروشی کن. کار ما این شد که در زنگ استراحت روی میز پینگ پنگ کتاب پهن می کردم و کتاب می فروختم. سال دوم راهنمایی در مدرسه شروع کردم به کتاب فروشی.

چگونه با فعالیت های فرهنگی سپاه آشنا شدی؟
خواهرم مجله پیام انقلاب می خواند و از من بزرگتر بود، دوبار باهم به آنجا رفتیم، دیدم مجلاتی دارد که قابل استفاده برای من هم است، یکی دو مجله خریدم و شروع کردم به خواندن و بعد خودم به آنجا می رفتم. موسسه ای از قم بود که برای خواهرم کتاب های خیلی نازک حدود 10 صفحه برای خواهرم می فرستادند. در دوره راهنمایی شوری بین بچه ها بود که خیلی کتاب می خواندند. آن زمان کتاب از دست بچه ها نمی افتاد و حتی بچه های سطح پایین هم کتاب می خواندند.
همزمان با تحصیل و مدرسه کار کتاب فروشی را انجام می دادید؟
روابط عمومی سپاه کتاب به صورت رایگان به من می داد، من کتاب ها را می فروختم و پولشان را به سپاه می دادم پول زیادی به خودم نمی دادند حالا اگر بعد به خواسته خودشان بود مبلغی را به من اختصاص می دادند.
بیشتر از روی عشق و علاقه این کار را می کردم و بین اینها چند کتاب هم به خودم می رسید کتابی بود به نام صدام دومین رژیم بعث عراق، تا چند وقت پیش هم این کتاب را داشتم و یکسری کتاب ها از آن زمان را داشتم که به یکی از دوستان برای کتابخانه بسیج شان اهدا کردم.
بصورت جدی تر تئاتر را از چه زمانی آغاز کردید؟
در همان دوران راهنمایی شروع کردم به تئاتر کار کردن.
قبل از اینکه وارد تئاتر شوی خانواده با این قضیه موافق بودند؟
هیچ وقت در زمینه هنر مخالفت نمی کردند و با دید باز به این قضیه نگاه میکردند خانواده ما آزاد بود هیچ وقت جلوی پیشرفتمان را نمی گرفتند.
پدر شما هم اهل کتاب و مطالعات آزاد بود؟
با اینکه پدرم اواخر عمرشان نابینا بود با این حال بسیار بسیار آدم کتاب خوانی بود. مادرم میگوید وقتی پدرت عمل کرد دکتر به آن گفت دیگر نباید مطالعه کنی و روزنامه بخوانی اما پدرت دست از روزنامه خواندن نمیکشید بعدها هم که نابینا شد سراغ آقای مطهری می رفت و او هم کتاب های قبل از زمان شاه را که قاچاق بودند به پدرم می داد و پدرم این کتابها را به خانه می آورد.
یعنی با وجودیکه نابینا شد همچنان مطالعه کتاب را دنبال می کرد؟
بله . پدرم پول می داد که برای آن کتاب بخوانند وقتی دوستان یا کسی به دیدن پدرم می آمد به آنها پول میداد و می گفت برایم کتاب بخوانید آنها روزی یک الی دو ساعت برایش کتاب می خواندند.
با چه کسانی کار تئاتر را شروع کردید؟
استارت تئاتر راهنمایی را با غلامرضا استوار زدیم. اولین بار با غلامرضا استوار در مدرسه مصطفی خمینی همان مرتضوی سابق برای اولین بار تئاتری در ارتباط با جبهه و جنگ ساختیم تازه هم جنگ شده بود و می طلبید و بچهها هم خوششان میآمد البته جایگاه مخصوص اجرا هم نداشتیم آن زمان نیمکت ها را به هم می چسباندیم، روی آن فرش پهن می کردیم و سِن درست می کردیم و پایه های جلویی را با طناب به هم می بستیم که تکان نخورند.
معلم ها بالا می آمدند و صحبت میکردند و آقای عطار زاده خیلی فعالیت میکرد بعد از آن آقای طریقت معلم شد.

اولین تئاتری که در مدرسه کار کردید، چه بود؟
اولین تئاتری که کارکردیم درباره جنگ بود و داستانش را خودمان می نوشتیم که خودمان هم بازی میکردیم در چند برگ می نوشتیم و کلی دیالوگ هم خودمان کم و زیاد می کردیم مثلاً با گونی سنگر درست می کردیم، صداگذاری هم می کردیم افکت هم داشتیم.
در انجمن اسلامی ضبط صوتی داشتیم که قدیمی بود روی نوار ریکورد میزدیم یک کتاب هم از آنجا بر می داشتیم و با تلنگر روی کتاب می زدیم تا صدای تیراندازی در بیاید موسیقی هم که گذاشته بودیم اسمش یار دبستانی من بود و آن زمان در بورس بود و برای شروع تیتراژ گذاشته بودیم. یکی از بچه ها هم ضبط صدا را کم میکرد و می گفت غلامرضا استوار کارگردان و فلانی بازیگر فلان و اینگونه تیتراژ هم می رفتیم و تئاتر را کار میکردیم.
در مقطع دبیرستان هم تئاتر را دنبال کردید؟
بعد ها به دبیرستان رفتیم و کار تئاتر شکل دیگری گرفت و منسجم تر شد آن زمان فقط تئاتر کار میکردیم و آشنایی با فیلمسازی نداشتیم و به ذهنمان هم نمی رسید در هنرستان علامه طباطبایی رشته الکتروتکنیک خواندم.
سید مهدی طباطبایی خدا رحمتش کند، سید علی موسوی خدا رحمت کند از دوستانی بودند که در تئاتر ما بازی می کردند. تئاتری کار کردیم به نام سورپرایز که نویسنده آن تاج بخش فنائیان بود.
فقط از متون دیگران استفاده می کردید؟
خیر، بعدها خودم شروع کردم به تئاتر نوشتن و چند تئاتر نوشتم یکی راجع به مدرسه عشق و جنگ و به صورت تجربی می نوشتم.
داستان مدرسه عشق را از یک واقعیت نوشتم یکی از بچه های بسیج یک داستان واقعی برایم تعریف کرد و بر اساس آن داستان واقعی تئاتر را نوشتم اسم داستان را مدرسه عشق گذاشتم.
من برای اولین بار آنجا تئاتر نوشتم و بازی کردیم یادش به خیر یکی از دوستان من بعد از اتمام تئاتر یک مشت به من زد، گفتم چرا مشت میزنی گفت: روی سِن که بازی میکردی ما گریه کردیم.

در مقطع دبیرستان با چه کسانی کار تئاتر را انجام می دادید؟
حسین مرادزاده، طباطبایی، بنی هاجر، علیرضا موسوی و مهدی گیوزاد که الان فوتبال بازی می کند.
متن کارها را چگونه می نوشتید؟
تئاتر نوشتن من زنگ راحت بود در کلاس می نشستم و تئاتر می نوشتم به یکی از همکلاسی هایم میگفتم تو بیا بنشین هرچه که من میگویم بنویس من در ذهنم تند تند میگویم و تو بنویس و من فرصت نمی کنم بنویسم نمی توانم همزمان بنویسم. بعد هر جا را که نرسیده بودیم با هم مرور می کردیم و نمی خواستم از آن حس خارج شوم.
امکاناتی هم نداشتیم زنگ راحت بچه ها دنبال فوتبال بازی می رفتند اما ما در کلاس می نشستیم و این کار را انجام می دادیم تئاتر بعدی مان باز هم راجع به انقلاب و درگیری های اوایل انقلاب بود به خاطر اینکه ایام ۲۲ بهمن بود بعد که جلوتر رفتیم دیگر تئاتر های انتقادی را شروع کردیم.
با فیلم و عکس چگونه آشنا شدید؟
سال ۶۸ انجمن سینمای جوان آمد سال های آخر دبیرستان بود که آقای شیخیانی اطلاعیه انجمن سینمای جوان را داد این اطلاعیه در خیابان ها، جلوی مدرسه بهشتی، نبش چهار راه و کنار مغازه جمال کازرونی تابلو اعلانات بود. در اطلاعیه نوشته شده بود که انجمن سینمای جوان ثبت نام می کند.
آشنا بودید با فعالیت های انجمن سینمای جوان؟
نه، نمی دانستیم که انجمن سینمای جوان چیست، نوشته شده بود فیلمسازی ما هم گفتیم برویم و ثبت نام کنیم.
زمینه ی فعالیت های سینمایی را داشتید؟
پیش زمینه ای نسبت به کار داشتم اما بعد که تحقیق و پرس و جو کردم نسبت به کار فهمیدم که انجمن سینمای جوان چه چیزی است. مهدی شیخیانی برادر محمدرضا شیخیانی با ما دوست بود، کم و بیش محمدرضا را می شناختیم اما ارتباطی با آن نداشتیم و تازه از تهران آمده بود با مهدی صحبت کردم و کلی اطلاعات از محمدرضا می گرفت و به ما میداد دیگر فهمیدیم این کار چجوری است آمدیم و ثبت نام کردیم. البته به کار تئاتر و فیلم علاقه داشتم. کتابهای گریم در صحنه هم مطالعه میکردم و داستان زیاد میخواندم در همان دوره راهنمایی که خیلی کتاب رد و بدل می شد یکسری کتابهای جنایی و پلیسی بودند پرویز قاضی سعید نویسنده جوانی بود که آن موقع یک تحلیلی از آن در یکی از روزنامه ها نوشته بودند و آن را خواندیم تمام داستان های پرویز قاضی سعید را دارم.

محیطی که در آن زندگی می گردید با کتاب زیاد انس داشتند؟
بله، عرض کردم، دوره راهنمایی بین بچه های محل خیلی کتاب رد و بدل می شد. دوستی داشتیم به نام عباس میرزایی که خیلی کتاب میخواند و درس خوان هم بود بچه ها بسیار تحت تاثیر این داستان ها قرار گرفته بودند.
و این مطالعات ذهن شما را با تصاویر آشنا کرد؟
دقیقا، در ذهنمان خیلی تصویرسازی می کردیم. خلاصه این که در انجمن سینماجوان ثبت نام کردیم و 300 و خورده ای نفر ثبتنام داشتیم سال اول ورودی. مثل کنکور چهار الی پنج صفحه امتحان دادیم.
بین این جمعیت 30 پسر و 30 دختر قبول شدند سال ۶۸ و مصاحبهای داشت یکی از هم دوره ای ها خانم واقفی از هنرجوهای قدیمی است که الان در اداره ثبت اسناد کار می کند. خدا رحمت کند مرحوم واقفی را به آن دکتر واقفی می گفتند مرد خیلی خوشتیپ و باکلاسی بود و همیشه کت شلوار می پوشید.60 نفر قبول شدیم و بعد مصاحبه انجام شد و نزدیک به ۴۰ نفر بالا آمدند.
اساتید دوره اولیه انجمن سینمای جوان دفتر برازجان چه کسانی بودند؟
استاد سید حسین صافی در رشته ی عکاسی، استاد محمد رضا شیخیانی در رشته کارگردانی از مدرسین کلاس ها بودند.
کلاس های انجمن در کجا برگزار می شد؟
کلاس ها را در کتابخانه عمومی در علی آباد برگزار می کردند کنار مدرسه ارشاد یک میز درازی بود که گذاشته بودند وسط سالن کوچکی و تخته ای در دیوار گذاشته بودند می نشستیم و مدرس ها توضیح می دادند هر کس دفتری داشت و می نوشت.
دوره ی نخست انجمن چه افرادی در کلاس ها شرکت داشتند؟
من بودم، یونس حیدری، قدرت مظاهری، شاهرخ سلیمی، کامران خواجه، خانم واقفی، غلامرضا شنبدی، شهرام سلیمی و چند خانم دیگر هم پذیرفته شده بودند.
آقای شیخیانی با تخصص و دانش سینمایی انجمن را تاسیس کردند؟
آقای شیخیانی فارغ التحصیل باغ فردوس (آموزش های تخصصی سینمایی) بود معلم قرآن و پرورشی بود بعد رفت و ادامه تحصیل داد و آمد انجمن را تاسیس کرد.
امکانات انجمن چطور بود؟
امکانات آن خیلی کم و در حد یک میز و چند صندلی کوچک می توانستیم در آن جا بگذاریم شروع کردیم به کار کردن و آقای شیخیانی آمد آگراندیسمان را برای ما توضیح داد آگراندیسمان را با گچ برای ما نوشت و نقاشی کرد و ما هم تا به حال ندیده بودیم.
چند وقت پیش که در وسایلم می گشتم دفتری را دیدم که دفتر یونس حیدری از سینما جوان بود و پیش من جا مانده بود، دفتر را نگه داشتم.
بعد از اینکه دوره تمام شد آمدیم تا تاریک خانه درست کنیم اما جا نبود و تقریباً چیزی حدود یک متر در ۲ متر که آشغال آنجا می ریختند آن را خالی کردیم و خنک کننده هم نداشت با چکش و قلم اتاقی که به ما داده بودند را سوراخ می کردیم و در دیوار با گچ صافش کردیم و تهویه ای داخلش گذاشتیم در آن یکی اتاق کولر می زدیم این تهویه را روشن می کردیم و جوری طراحی کرده بودیم که نور داخل نیاید و باد خنکی هم داخل بیاید و داخل را خنک کند یک میز و آگراندیسمان و سه تا تشت گذاشتیم که فیلم و عکس ظهور کند.

کارهای عملی کلاس ها را چگونه انجام می دادید؟
سال ۶۸ موقعی که دوره یک سال ما تمام شد امدیم عکس بگیریم و دوربین هم نداشتیم انجمن یک دوربین پرکتیکا آلمانی داشت آقای شیخیانی یک حلقه فیلم سیاه و سفید ۳۶ تایی روی آن انداخت به نظرم برای هر نفر یک فریم شد. یادم است که از کتابخانه بیرون هم نرفتیم همزمان ایستادیم یکی یکی رفتیم و عکس گرفتیم، اولین عکسی که گرفتم یک درخت گل ابریشم خشک شده جلوی کتابخانه بود و اولین عکس از این درخت خشک شده با دوربین پرکتیکا انجمن سینما جوان بود.
فیلم سازی را کی شروع کردید؟
بعد که کار عکس تمام شد محمدرضا شیخیانی گفت باید فیلم بسازیم یک دوربین سوپر8 هم در انجمن داشت که صدا هم ضبط میکرد یک کاستی داشت که سه دقیقه تصویر می گرفت سهمیه هر کدام دو الی سه کاست میشد که فیلم را بسازیم آقای نصیر زاهدی هم همکلاسمان بود جانباز و تیر در انگشتش خورده بود و انگشتش قطع شده بود. اولین داستانی که من نوشتم به نام چرخ دستی زندگی بچه کوچکی که خانواده اش فقیر هستند و دنبال کار می گردد و چرخ دستی پیدا می کند یک سنگی هم روی آن بود که کارد تیز می کرد، در کوچه ها می گشت و کارد تیز می کرد و یک سری مشکلات هم برایش پیش میآید این داستان در چند دقیقه خلاصه شده است. بعد از دوره، اولین نمایشگاه عکس برای اولین بار سال ۶۹ به طور گروهی برگزار شد.
شما از رزمندگان 8 سال دفاع مقدس هستید، در چه تاریخی عازم جبهه شدید؟
برای اولین بار در سال ۶۵ بود که به جبهه جنوب رفتم. کلاس سوم هنرستان بودم که به جبهه رفتم که من قایق ران بودم و سن زیادی هم نداشتم.
چگونه به جبهه رفتی؟
من در بسیج محل بودم بسیج ثامن. عبدالمهدی برادرم در بسیج تخریب چی بود. یک رفیق دیگری هم داشتم به نام پرویز کاویانی که از من بزرگتر بود و رفیق برادرم بود.
خودتان عزم حضور در جبهه داشتید یا مشوق خاصی داشتید؟
یک روز داشتم ریاضی هنرستان حل می کردم، رابطه ی فیثاغورث، می خواستم وتر یک مثلث قائم الزاویه را در بیاورم. آقای پرویز کاویانی نشسته بود و به من نگاه می کرد و گفت چقدر خوب است. گفتم چطور؟ گفت: می دانی اگر تو در جبهه باشی چقدر میتوانی به ما کمک کنی و تو می توانی با این فرمولی که حل می کنی دیدبان خوبی باشی.
و بعد از این جرقه، عازم شدید؟
نه. تازه اول کار بود. من کلی دوندگی کردم که به جبهه بروم قدم هم کوتاه بود و جثه ریزی داشتم و به جبهه نمی بردند سه بار هم رفتم با زحمت سوار شدم و تا بوشهر رفتم که ما را اعزام کنند اما برگشتم، دو سه بار هم به شیراز رفتم و برگشتم.
یعنی شش بار قصد رفتن داشتید و هر بار برگشت خوردید؟
بله. هر بار به یه بهانه مانع رفتن من می شدند. تا اینکه با برادران شهنه ارتباط گرفتم. اصغر شهنه برادر اکبر شهنه خدا بیامرزدشان هر دو فوت کردند. اکبر در سپاه و اصغر در جهاد سازندگی کار میکرد آن موقع پشتیبانی جنگ جهاد سازندگی هم داشتیم. من چند بار سراغ اصغر رفتم و گفتم من را به جبهه بفرست، هربار که می رفتم می گفت اسم نویسی کن بعد که میرفتم تا همه هیکلی هستند و من در مقابلشان ریز هستم آنها را میفرستادند و من می ماندم.
خیلی می رفتم و التماس می کردم یک روز در خانه مان را زدند اتفاقی رفتم و در را باز کردم دیدم اصغر شهنه در خانه مان است. گفت: فردا می خواهم ۱۴ نفر را به جبهه بفرستم و کسی هم خبر ندارد می خواهی بیایی و من هم قبول کردم گفت فردا صبح زود اول وقت بیا.
من شب وسایلم را بستم، مادرم گفت کجا میروی؟ گفتم میخواهم به جبهه بروم، مادرم خیلی ناراحتی می کرد.
صبح بیدار شدم وسایلم را برداشتم که بروم، پدرم نشسته بود و صبحانه میخورد با همه خداحافظی کردم و گفتم: پدر با من کاری نداری میخواهم بروم. پدرم گفت: برو برو تو می روی و تا ظهر برمیگردی پدرم با من خداحافظی هم نکرد. چون بارها رفته بودم به قصد اعزام و مانع رفتنم شده بودند. به هر حال اون روز رفتم و برنگشتم. خواهرم می گوید که من بارها می دیدم که پدر به سرویس بهداشتی می رود و گریه میکند برایش زشت بوده که جلوی بقیه گریه کند به همین دلیل به آنجا میرفته و گریه می کرد.
از هم رزمانت کسی هم بود که شهید شود؟
از دوستانم شهید شدند، ولی پیش ما کسی نبود که شهید شود چون ما بیشتر پشتیبانی بودیم.
چه قسمتی از پشتیبانی فعالیت داشتید؟
من قایق ران بودم، نیرو به جلو می بردیم و بر می گشتیم. بعد پل بعثت را ساختیم و با بچه های خراسان کار کردیم. خدا رحمت کند آقای قنواتی فرمانده و مربی آموزشی مان بود.
من سه نوبت به جبهه رفتم. مرحله آخر که به جبهه رفتم مربی آموزشی شدم، مرحله دوم مربی قایق رانی بودم و با دریا بیشتر آشنا شدم و دوره بعدی آقای قنواتی فرمانده بود و شنا را اجباری یاد گرفتم قبل از آن هم با بچههای بسیج به رودخانه می رفتیم و شنا را یاد گرفته بودیم آنجا باید روزی یک ساعت و خورده ای در کارون شنا میکردیم و پر از کوسه هم بود.

در تمام دوران حضورت در جبهه قایقران بودید؟
بله. البته چون جسه ریزی داشتم قدرت کشیدن هندل را نداشتم پایم را روی لبه های قایق می گذاشتم. کنار موتور، پایم را بالا می گذاشتم و دو دستی هندل را می گرفتم و می پریدم وسط قایق و در هوا می چرخیدم. بند هندل را با شانه می چرخاندم در هوا وسط می پریدم و هندل می زدم.
خاطره ای دارید از ایامی که قایقران بودید؟
یکبار طرف عراق بودم که قایق آتش گرفت و پنج نفر مسافر داشتم که از فاو باید میآوردمشان در قسمت ایران. از نهر داشتم خارج می شدم تنها شانسی که آوردم این بود که دهانه نهر میرسید به اروند و نزدیک خلیج فارس هم بودم. دهانه اروند ۶۰ لیتر بنزین داشتم هندل زدم و قایق خاموش شد، در پروانه های موتور آشغال گیر کرد دو الی سه بار هندل زدم اما دور سوم آتش گرفت و شعله کشید. به آنها گفتم در آب بپرند و خودم هم در آب پریدم.
وضعیت تحصیلات و درس و کلاست چی شد؟
وقتی از جبهه برگشتیم بعد امتحان دادیم و سال چهارم مدرسه تمام شده بود و هیچ چیزی از درس نمی دانستم امتحان دادم و سال چهارم ۶ درس را نمره نیاوردم همان سال با انجمن هم آشنا شده بودم و به هنر هم علاقه پیدا کرده بودم. دانشگاه امتحان دادم و رشته سینما قبول شدم مصاحبه هم انجام دادم. در مصاحبه از من پرسیدند که تئاتر هم بازی کرده ای؟ گفتم بله بازی کردهام، پرسیدند چه تئاتری بازی کرده ای؟ گفتم تئاتر سورپرایز را بازی کردهام.
از بین آن چهار نفر یکی پرسید چه نقشی داشته ای؟ گفتم نقش ابراهیم.
گفت میتوانی نقش ابراهیم را بازی کنی؟ گفتم بله و چند دیالوگ را گفتم و اجرا کردم. از من پرسید که اسم نویسنده اش کیست؟ گفتم تاج بخش فنائیان گفت این شخص را میشناسی گفتم نه. گفت من تاج بخش فنائیان هستم. از من امتحانی گرفتند و پلان را برایشان اجرا کردم و در مصاحبه قبول شدم و به دانشگاه هنر تهران در سال ۶۹ پذیرفته شدم.
من و ماشالله صادقی با هم دانشگاه قبول شدیم و به تهران رفتیم و ثبت نام کردیم. ماشاالله الان در تهران زندگی میکند.

هنوز دیپلم نگرفته بودی و در دانشگاه رشته هنر قبول شدی؟
بله، بعد از قبولی در کنکور ما برگشتیم و شهریور امتحان دادم اما هیچ درسی را بلد نبودم و نمره نیاوردم، همه را مردود شده بودم و اعلام کردند چون رزمندهای میتوانی در نوبت بهمن ماه امتحان دهی و از مهر هم باید به دانشگاه می رفتم.
به حدی افسرده شده بودم که حتی بهمن ماه نرفتم امتحان بدهم در صورتی که می توانستم یک سال مرخصی از دانشگاه بگیرم چون رزمنده بودم، اما از این امتیاز خبر نداشتم.
خیلی ناراحت شدم به خاطر این که دانشگاه را از دست داده بودم و گفتند کسانی که امسال قبول شوند و انصراف دهند و به دانشگاه نروند، سال بعد هم نمی توانند به دانشگاه بروند و در کنکور شرکت کنند. من گفتم وقتی دیپلم بگیرم و سال بعد هم نتوانم به دانشگاه بروم چه فایدهای دارد دیگر در بهمن ماه هم نرفتم امتحان بدهم. شغل آزاد را در دست گرفتم محمد شیخیانی گفت بیا پیشم تو کتاب فروشی کار کن.
تا اینکه سال ۷۰ به سربازی رفتم و در برگشتن با یکی از دوستان در سربازی آشنا شدم و کارگاه درب و پنجره سازی در آبپخش باز کردم سال ۷۳ تا ۷۴ هم کار می کردم.
تحصیلات را دیگه دنبال نکردید؟
گناوه، خانه یکی از دوستان بودیم سر صحبت بود که شما فرزند چه کسی هستی و فامیلی ات چیست؟
گفتم فامیلی من اقدسی است، گفت اقدسی فامیلی آشناییست. پدرش گفت پسر آقای اقدسی که معلم بود. ما انگالی بودیم خودشان هم اهل انگالی بودند و ما را شناخت. بعد از مدرک تحصیلی من پرسید گفت مدرک تحصیلی ات چیست؟ من گفتم که دیپلم ناقص هستم.
در آن جمعی که نشسته بودیم گفت: حیف نباشد فرزند اقدسی دیپلم ناقص باشد، حیف اقدسی نباشد که تو فرزندش باشی. خیلی به من برخورد سرم را زیر انداختم و هیچ نگفتم.
فردای آن روز در کارگاه را باز کردم همیشه در کارگاهم کتاب داشتم و کتاب می خواندم. از اینجا که سوار مینی بوس می شدم تا آب پخش کتاب میخواندم، آنجا هم که می رسیدم کتابم را می بستم و بالای کمد ابزار میگذاشتم و شروع به کار کردن می کردم و تا ظهر کمی استراحت می کردم و کتاب می خواندم.
از آن حرف خیلی ناراحت شدم و گفتم فایده ای ندارد هر چه میخواهد بشود من باید دیپلمم را بگیرم و خیلی ناپسند است.
برازجان رفتم که گفتند باید بوشهر بروی و ثبت نام کنی، بوشهر که رفتم گفتند باید از محل تحصیل نامه بیاوری، هنرستان رفتم که گفتند شما مدارکتان را گرفته اید و چیزی اینجا نیست.
آقای انصاری در دایره امتحانات آموزش و پرورش بود و گفت خانه اش آتش گرفته و مدارکش هم در خانه اش آتش گرفته شما می توانید در هنرستان نگاه کنید که چه سالی دانش آموزان بوده است، بنابراین بر اساس گفته آقای انصاری به ما نامه دادند.
و همچنان با سماجت تحصیل را دنبال کردید؟
یک خصوصیتی که دارم این است که وقتی می خواهم کاری را انجام دهم سفت و سخت پای آن می مانم. سر کلاس رفتم و در یک ترم کل کلاس ها را گرفتم و همه را شروع کردم به خواندن همه معلم ها تعجب میکردند و می گفتند تو که گفته ای شش سال است که ترک تحصیل کرده ای چگونه اینهمه باهوش هستی؟
همه درس ها خوب بود تا اینکه فقط درس ریاضی کمی ضعیف بودم معلمی داشتیم به نام آقای سلمان پور که بوشهری بود آقای سلمان پور گفت برو معلم ریاضی بگیر که ریاضی به تو آموزش دهد، گفتم آقای سلمان پور من هیچ کس را نمی شناسم خودتان می توانید؟ گفت من این حرف را نزدم که تو با من کلاس بگیری آقای سلمان پور ساعتی ۱۰ تا یک تومنی از من گرفت و ۱۰ جلسه به من آموزش داد. او گفت درس تو خوب است بعدش میخواهی چه کار کنی؟ گفتم من کارگاه دارم می خواهم سر کار بروم. به من گفت چرا کارگاه چرا دانشگاه نمی روی؟ گفت دانشگاه برو و ثبت نام کن و من مطمئنم که تو قبول می شوی. با حرفهای آقای سلمان پور کنکور ثبت نام کردم که رشته معدن زغال سنگ و هنر قبول شدم.
رشته ی معدن و هنر؟
بله ، البته خانواده می گفتند که رشته معدن زغال سنگ را برو، اما من می گفتم که من به هنر علاقه دارم و با رتبه ۳۴ قبول شدم.
یادم است در مدرسه شهید بهشتی کارنامه ها را می خواندند زمانی که اسمم را خواندند من در شلوغی داد زدم و جمعیتی جمع شده بودند دور پنجره به من گفتند جلو بیا میخواهیم تو را ببینیم، جلو رفتم و همه از پشت پنجره من را نگاه کردند و گفتند باریکلا رتبه ۳۴ شده ای. سال ۷۵ با رتبه ۳۴ به دانشگاه تهران رفتم و آنجا هم شاگرد اول بودم و رشته عکاسی را خواندم.
قرار بر این بود یک سال عکاسی بخوانم و بعد به رشته سینما بروم اما بعد که عکاسی خواندم دیدم عکاسی هم جذابیت های خاص خودش را دارد و نظرم عوض شد. دوستی داشتم که آن هم رشته عکاسی بود و قرار بود با هم تغییر رشته دهیم، گفت صاحب بیا برویم سینما بخوانیم، من گفتم: حاجی فهیمی می خواهم عکاسی را ادامه دهم. هرچه اصرار کرد قبول نکردم و گفتم حاجی یک چیزی در عکاسی دیده ام که در سینما ندیده ام.

بجز تحصیل در دانشگاه کارهای هنری جانبی انجام ندادید؟
بعد از دو سال تحصیل در رشته عکاسی دانشگاه هنر به برازجان آمدم. یکی از دوستانم آقای حسن رزم آزما در خیابان دیدم گفت الان می خواهم به مرکز نگهداری عقب ماندگی ذهنی بروم، با هم به آنجا رفتیم، یک محیط خیلی بد و موقعیت بسیار نامناسبی داشت. مثلاً دست یکی را بسته بودند و خیلی ناجور بود.
بعد که بیرون آمدیم گفتم این چه وضع زندگی است ای کاش اینها از این زندگی با یک سوزنی یا چیزی خلاص می شدند، حسن گفت از کجا میدانی که اینها رنج میکشند، شاید از زندگی شان لذت می برند من و تو چه می دانیم.
به خانه رفتم و موقع خوردن غذا از بوی بدی که آنجا بود نتوانستم غذا بخورم خیلی با خودم فکر کردم.
در دانشگاه بحث پایان نامه شد من گفتم می خواهم از عقب ماندگی های ذهنی عکاسی کنم، یکی از بچه ها گفت: آقای گلستان هم از این موضوع عکاسی کرده است و این موضوع تکراری است. خیلی بحث کردیم که چه کاری انجام دهم تا آخرش به این نتیجه رسیدم، که یکی از بچه ها گفت: "از چه زاویه ای می خواهی عکاسی کنی که با آن ها فرق کند؟"
شب که در خوابگاه خوابیده بودم یادم به حرف دوستم افتاد که گفت: از چه زاویه ای می خواهی عکس بگیری که نو باشد؟
جمله حسن در ذهنم آمد که گفت شاید از زندگی شان لذت ببرند. با خود گفتم یک عکاسی باید از زاویه دید آنها انجام دهم یعنی با نگاه آنها به زندگی شان عکاسی کنم.
صبح به یکی از اساتیدم گفتم که می خواهم این کار را انجام دهم اما می خواهم با نگاه آن ها باشد، باید چه کاری انجام دهم؟
با استادم خیلی صحبت کردم اما به هیچ نتیجه ای نرسیدیم و آخر سر به استادم گفتم میشود دوربین دست آنها دهم و عکاسی کنند؟ او گفت: خیلی سخت است و نمیتوانند. گفتم: بعضی هایشان می تواند و باید کم کم یادشان بدهم.
اینگونه شد که زمانی که به برازجان می آمدم با حسن هماهنگ می کردم و روزانه به مرکز توانبخشی می رفتم و شیرینی در جیبم می ریختم و به آنها شیرینی می دادم. یکی از آنها به من می گفت خاله. کلا همه دختر بودند.
دختری بود که خیلی تپل بود وقتی رد میشد من را اذیت می کرد. دختر دیگری هم بود به نام فرشته که عاقل تر از بقیه آنها بود و اگر آنها اذیت میکردند او به بقیه تذکر می داد.
کم کم دوربین را بردم اما عکس نمیگرفتم، آن ها می آمدند و به دوربین دست می زدند اما بندش را در گردنم می انداختم و فقط دوربین را به دستشان می دادم تا نگاه کنند. تا دو جلسه به همین صورت دوربین را بردم اما عکس نمی گرفتم. جلسه بعدی رفتم و عکس گرفتم، آن ها هم گفتند ما هم میخواهیم عکس بگیریم.

دوربین کامپکتی را از جیبم در آوردم و به آنها آموزش دادم. فرشته آمد به او گفتم: حالا از چه چیزی می خواهی عکس بگیری؟ گفت: از همه چیز. گفتم از چه چیزی خوشت می آید؟ گفت: همه چیز.
در حال عکس گرفتن بودیم من دو الی سه فریم عکس گرفتم که فرشته آمد و گفت: تمام شد، این نمی چرخد. تا حلقه را تمام کرده است. من حلقه دوم هم انداختم و فکر کنم در آن روز هشت حلقه عکس گرفت.
دو سه روز رفتم و شروع کردم به عکس گرفتن، او ۱۰ الی ۲۰ فریم عکس گرفت و خودم هم عکس می گرفتم. با رئیس بهزیستی آنجا صحبت می کردم و به این نتیجه رسیدم که اسم این کار را "عکس درمانی" بگذارم چون از نگاه آنها بود.
تهران رفتم و از عکس ها ظهور کردم، به بچه ها عکس ها را نشان دادم اول گفتند که شانسی است که رفتم و داریوش محمدخانی من را دید و گفت شانسی عکس گرفته اند.
بار دوم که به برازجان آمدم کادربندی های عالی انجام داده بودند و می دانستند که زاویه ها فرق می کند و شک نکردند که خودم این کار را انجام داده باشم چون از زاویه دید عکس مشخص بود.
آنها کادربندی های بسیار عالی و عجیب می زدند داریوش محمدخانی گفت این کادر بندی ها شانسی نیست.
عکس ها را با سایز کوچک 12×9 چاپ کردم و به مجله عکس رفتم، مدیر مسئول مجله عکس نزدیک به دو ساعت عکس ها را نگاه می کرد و هیچ چیز نمی گفت، گفتم نظرتان درباره این عکس ها چیست؟ گفت یک کلام می گویم هر عکاس حرفه ای که بخواهد عکس بگیرد بهتر از این نمی تواند عکاسی کند و برای اولین بار در دنیا و ایران عکس درمانی را مطرح کردیم.
در آسایشگاه دختری تنها بود و همیشه در مسیری قدم می زد و همش می گفت نمیام نمیام، او منتظر خانوادهاش بود. فرشته یک روز که داشت عکاسی می کرد عکس بسیار زیبایی از آن دختر گرفته بود و تنهاییش را در عکس کاملاً به نمایش گذاشته بود.


پایان نامه دوره دانشگاه خود را چگونه و با چه موضوعی ارائه دادید؟
موضوع پایان نامه دوره کارشناسی من پروژه عکس درمانی بود که استاد راهنمای آن مرحوم کاوه گلستان بودند که از سال دوم دانشگاه شروع شد و تا سال چهارم به طول کشید و هیئت ژوری دانشگاه متأسفانه آن زمان بخاطر تأخیر در ارائه پایان نامه برای من ۸ واحد درسی را نمره صفر رد کرده بودند و در مقابل آن استاد راهنما، آقای گلستان برای پایان نامه من نمره ۱۹/۵ رد کرد و این مورد را هم اشاره کرده بود که هیئت ژوری بنا به اختلافاتی که با من دارند قطعا این نمره را قبول نمی کنند و اتفاقا این هیئت به من نمره ۱۶ دادند که پس از اعتراض من به ۱۷/۵ تغییر پیدا کرد ولی بخاطر آن ۸ واحدی که دانشگاه به من صفر داده بود کلی معدل من پائین اومد ولی آن موقع بودند کسانی که برای عکاسی نه چندان خوب از یک نمایشگاه مد و لباس از طرف هیئت ژوری دانشگاه برای موضوع پایان نامه اش نمره ۲۰ رد کرده بودند که واقعا نوعی بدبینی نسبت به من و استاد کاوه گلستان در آن زمان تلقی می شد ولی به هر حالت و شرایطی که بوجود آمده بود، دانشگاه و پایان نامه ام را به پایان رساندم که بعد از آن نیز با توجه به درخواست های دوستان برای ادامه تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بنا به مشکلات مالی که داشتم نتوانستم ادامه دهم و با توجه به علاقه ای که داشتم پس از طی این دوران وارد دنیای فیلم سازی شدم که فیلم "آغاز یک پایان" را در شیراز و چند فیلم دیگر را همزمان با دوران آخر دانشگاه و پایان نامه کار کردم.
بعد از دوران دانشگاه برای کار فیلم سازی با چه کسانی کار کردید؟
بعد از طی دوران دانشگاه عضو "سیمای نهاد رهبری" شدم که برای مدتی آنجا کار تصویر برداری در برپایی نمازجمعه ها و مراسم ها را انجام می دادیم و بعد از آن با شهید داریوش شاهینی در "دفتر پیام های بازرگانی" در تهران مشغول به کار شدیم که پس از چند سال فعالیت در آنجا. سال ۱۳۸۱ بخاطر یک سری مسائل و مشکلاتی که وجود داشت و همچنین خستگی از محیط های شلوغ و پر سر و صدای شهر تهران و علاقه ای که به آرامش و تنهایی داشتم به برازجان آمدم و آنجا وارد "انجمن سینمای جوان" شدم که با تدریس در آنجا شروع کردم و همان سال نیز اولین جزوه آموزشی انجمن را در موضوعات مختلف عکاسی طراحی و برای چاپ به تهران فرستادم که اتفاقا با استقبال خوبی نیز مواجه گردید.
لازم به ذکر است که عرض نمایم از اتفاقات جالب و میمون آن سال (۱۳۸۱) آشنایی من با خانم نیک فرجام از شرکت کنندگان در کلاس های انجمن بود که در انتها به ازدواج ما با هم انجامید. (با خنده)

از چه زمانی وارد صدا و سیما شدید؟
از بهمن ماه سال ۱۳۸۰ به صورت مستقیم و بدون گذراندن آزمونی خاص، به دلیل اینکه من به تنهایی مدرک لیسانس تخصصی این رشته را در زمان ثبت نام داشتم و از بین ۶ نفری که برای استخدام و ورود به سازمان می خواستند، بعد از انجام مصاحبه حضوری، در فروردین ماه سال ۱۳۸۲ به عنوان تصویر بردار واحد خبر در سازمان صدا و سیما مشغول به کار شدم.

چند سال با صدا و سیمای مرکز بوشهر همکاری داشتید و چه زمانی به انگلستان رفتید؟
تا اسفند ماه ۱۳۸۵ در صدا و سیما بودم و پس از آن به انگلستان رفتم.
چگونه شما برای کار در دفتر لندن انتخاب شدید؟
طبق اعلام سازمان و بر خلاف روال سال های قبل که از تهران، تصویربرداران را برای شغل حرفه ای به خارج از کشور می فرستادند، آن سال برای اولین بار از مراکز استان ها گزینش تصویربرداران را انجام دادند که من از بوشهر و از بین سایر مراکز، بخاطر اینکه سابقه تولید داشتم و مستند "سیراف" را که دستاورد بزرگی در تاریخ مستندسازی ایران داشت و همچنین مستند "جواهرات زنده" را که جوایز مهمی دریافت نمود و رزومه کاری خوبی محسوب می شد، باعث شدند که من برای ادامه کار در خارج از کشور انتخاب شوم و به انگلستان بروم و کارهای رسانه ای و تولیدی سیما را با وجود سختی ها و مشکلات فراوان انجام دهم.

فیلمساز برازجانی عازم لندن شد با کار متفاوت در محیط کاملا متفاوت، راحت کنار اومدی با این مورد؟
من در همان ابتدای ورود خودم به کشور انگلستان و در فرودگاه هیترو لندن با توجه به صحبت کردن مردم آنجا به زبان انگلیسی و با وجود اینکه خود من به مدت ۱۱ سال از دوره راهنمایی تا پایان دانشگاه حداقل با زبان انگلیسی به صورت دست و پا شکسته آشنایی داشتم، ولی با این وجود ورود به آنجا برای من کمی سخت و دشوار بود که خوشبختانه در همان بدو ورودم به انگلستان و در فرودگاه که یکی از دوستان و همکاران من به نام آقای گل شریفی به استقبال من آمدند که خیلی کمک های خوبی نیز در همان روزهای ابتدایی ام در خارج از کشور به من کردند و پس از آن خانه کوچکی اجاره کردم و در ادامه نیز همسرم و سایر اعضای خانواده به من در انگلستان ملحق شدند.
در انگلستان به غیر از کارهای رسانه ای و فیلم چه کارهایی انجام می دادید؟
بخاطر محدودیت هایی که داشتیم و همچنین مشغله فراوان کاری، کار خاصی نمی توانستم انجام دهم ولی سعی می کردم دوره های غواصی را شرکت می کردم.

بعد از برگشتن از انگلستان به چه کاری مشغول شدید؟
بعداز بازگشت از انگلستان، مجددا به صدا و سیمای بوشهر برگشتم و همان کارهای قبلی خودم یعنی مستند سازی را انجام دادم که در این بین می توان به مستنداتی نظیر: راز ماندگاری، چشمه شفا بخش، خائیز در پائیز، سکان داران از اروند تا هرمز و جایی برای زندگی، اشاره کرد.

ورزش را از کی دنبال کردید؟
از سال ۵۹ که آقای قاسمی کشتی را در برازجان راه اندازی کرد ما رفتیم و کشتی می گرفتیم و حدود دو الی سه سال کشتی می گرفتیم و بعد هم قهرمان شدم.
اولین ورزش هایی را که انجام می دادید کدام بودند؟
سال ۱۳۵۹ و در دوره راهنمایی، اولین ورزشی که انجام دادم کشتی بود که پس از ۳ الی ۴ سال بنا به دلایلی آن را کنار گذاشتم و پس از آن به همراه دوست خوبم آقای بحرینی نزد یکی از اساتید وقت جهت آموزش کونگ فو رفتیم که بعد از گذشت یک سال تعطیل شد و بعد از آن به اتفاق آقای بحرینی در صحراها و بیابان ها مشغول دویدن شدیم و بعد از آن به دنبال حضور در جبهه ها با آقای رامین جواد کونگ فو و دو و نرمش می کردیم و بعد از آن نیز و از سال ۱۳۶۷ به بعد با همکاری آقای عباسیان پور مجددا کونگ فو را آغاز کردیم و تا الان که شامل یک باشگاه کوچکی می شود نیز ادامه دارد که در آن به آموزش شاگردان خود مشغول هستیم و توانسته اند در این عرصه مقام هایی نیز در سطح کشور کسب کنند.
عمده فعالیت روزانه شما چیست؟
بیشتر کارهای تلویزیون و در انجمن سینمای جوان برازجان نیز فعال هستم.
شما از قدیمی ترین هنرجوهای انجمن سینمای جوان دفتر برازجان، چگونه رئیس این انجمن شدید؟
انجمن سینما جوان از سال ۱۳۶۸ کار خودش را آغاز کرد و ارتباط من با آن که بعد از دوران دانشگاه تقریبا همیشگی بوده است و از خردادماه سال گذشته که ۱۶ الی ۱۷ ماه می شود و مسئولیت آن را برعهده گرفته ام ادامه دارد.
آیا انجمن تحت مدیریت شما از زمانی که مسئولیت آن را بر عهده گرفتید، موفق بوده است؟
در واقع من نباید در مورد خودم نظر دهم و بگویم که موفق بوده ام ولی ما از همان روزهای ابتدایی حضور در انجمن فعالیت هایمان را بیشتر کردیم و در مجموع نیز خوب کار کرده ایم و حرکت هایی نیز خصوصا در بحث آموزش انجام داده ایم.
سینمای جوان چه تفاوتی با تلویزیون دارد؟
عمده تولیدات سینما جوان در گذشته، عکاسی و فیلم سازی (فیلم کوتاه) بوده است که دیگر روی عکاسی پایه مانوری داده نمی شود و بیشتر تمرکز خود را روی فیلم کوتاه معطوف ساخته است که این مورد بزرگترین اشتباه است چرا که هیچ تفکر و مطالعه ای در این زمینه انجام نشده است مثل حذف دوره های عکاسی آنالوگ که کار بسیار اشتباهی بود زیرا پایه و اساس عکاسی دیجیتال و فیلم برداری، عکاسی آنالوگ است و کسی می تواند عکاس دیجیتال خوبی شود که ادیتور خوبی بوده است مثل اکثر کارگردانان معروف کشور که قبلا کار های عکاسی را به صورت های مختلفی انجام می داده اند.
و در واقع تفاوت مهم این دو (انجمن و تلویزیون) در این است که انجمن یک سکوی پرتابی است برای اینکه جوانان را جذب کند و راه و روشی را به آن ها آموزش دهد که در آینده بتوانند حرفی برای گفتن داشته باشند و در ادامه راه خود موفق باشند. مثلا انجمن سینما جوان برازجان که افرادی نظیر قدرت مظاهری را داشته که الان یک نویسنده و داستان نویس موفقی هست یا خود من (صاحب اقدسی) که در زمینه مستند سازی کارهای خوبی را ارائه داده ام و همچنین آقایان جهد کار، ضیغم پور و افراد دیگر که هر کدام در انجمن آموزش دیده اند و الان در حرفه خود موفق هستند.

آخرین فیلمی که ساختید کدام فیلم بوده است؟
مستند "خائیز در پائیز" و همچنین فیلم "چشمه شفا بخش" که اجازه پخش نگرفت.
چه توصیه ای برای کسانی که علاقه به رشته فیلم سازی دارند می کنید؟
اینکه فیلم سازی یک کار سخت و طاقت فرسا است و کار سخت و طاقت فرسا هم مستلزم عشق و علاقه است که اگر به آن علاقه نداشته باشی نمی توانی پیش بروی و تحملش کنی و در نهایت موفق شوی و در واقع چیزی شبیه به آن که همه سختی ها را تحمل کنی و آن ها را تبدیل به فرصت کنی که در نهایت برای آدم یک خروجی خوبی داشته باشد که بتواند از آن استفاده نماید و احساس راحتی کند.
آیا صدا و سیما گزینه و انتخاب خودت بوده و اینکه از حضور در آن راضی هستی؟
باید خدمت شما عرض کنم که صدا و سیما گزینه خودم بوده است و واقعیت امر این است که از حضور در آن نیز راضی بوده ام و به وسیله آن توانسته ام کارها و فیلم هایی بسازم و ارائه دهم ولی در نقطه مقابل محدودیت هایی نیز دارد که نمی توانی همه قابلیت های خودت را نشان دهی و در بعضی مواقع با ممیزی هایی جهت ارائه تولیدات خود مواجه می شوی نظیر سریال "روان پاک ها" که با وجود ساخت ۸ قسمت آن جلو پخشش گرفته شد.
پنج تا از اساتید خود را نام ببرید؟( از کودکی تا به الان):
۱- استاد عباسیان پور۲- استاد کاوه گلستان۳- استاد نبوی۴- استاد شیخیانی ۵- استاد سید حسین صافی
مشوق اصلی زندگی ات چه کسی بوده است؟
خانواده ام
آنچه از خودت انتظار داشتی الان هستی؟
بله هست ولی یه مقدار تنبل شده است.
چه توانمندی در خودت می بینی که هنوز شکوفا نشده است؟
ساخت یک مستند قوی و تأثیر گذار که نیاز به منابع مالی خوبی دارد.
آیا از انجام کاری تا به حال پشیمان شده ای؟
خیر، هر کاری که انجام داده ام پشیمان نیستم.
به کدام یک از کارهای تولیدی خودت افتخار می کنی؟
"سیراف " و " جواهرات زنده"
لذت بخش ترین جایزه ای که تا به حال گرفته ای؟
جایزه ام برای مستند " جواهرات زنده"
به غیر از تلویزیون و تولید فیلم چه فعالیت هنری دیگری داری؟
فیلم سازی به صورت آزاد
اتفاق تلخ زندگی ات؟
فوت خواهر زاده ام
اتفاق شیرین زندگی ات؟
زندگی در محله علی آباد برازجان
کدام دهه از زندگی شما برجستگی بیشتری داشته است؟
دهه های سی سالگی و چهل سالگی
اولین برداشت شما از این کلمات؟
استادفخرالدین فخری: طنز
اصغر بیچاره: رفیق
سیدحسین صافی: استاد
محیط زیست : زندگی
محله علی آباد : عشق
موسیقی: زبان بین المللی
آزاده نیک فرجام: یار همیشگی
شهر زیبا چه شهری است؟
شهری که مردمانش خوب باشد.
نشاط اجتماعی را در چه چیزی می بینید؟
در دوستی های بین مردم.
بهترین کتابی که تا به حال خونده اید؟( کمی فکر می کند)
کولی ها
متشکریم از اینکه به اتحاد جنوب آمدید و وقتی که برای این گفتگوی مفصل گذاشت
تازه ترین خبرها
- توسعه ورزش بدمینتون در بوشهر، اولویت ردههای پایه و ساحلی
- قرعه کشی مرحلی پلی آف لیگ دسته دوم کشور/ شاهین عامری میزبان دور برگشت شد
- شرط معافیت کامل مالیات بر اجاره اعلام شد
- تدوین ۳۲ برنامه در راستای افزایش منابع سازمان تأمیناجتماعی
- ۹۰ مرکز ویژه کودکان کار زیر پوشش بهزیستی فعالیت میکنند
- مزیت قیمتی CNG؛ راهی پاک و کمهزینه برای عبور از ناترازی بنزین
- بخشی از نان یارانهای به جای سفره مردم، خوراک دام میشود
- قیمت بنزین در آمریکا باز هم افزایش مییابد
- کالابرگ کد ملیهای ۷، ۸ و ۹ شارژ شد
- ردپای صادرکنندگان بزرگ در عمده تعهدات ارزی ایفا نشده
- جراحی زانو بهترین روش درمان نیست
- موج گرما و افزایش مشکلات سلامت روان
- وجود میکرو و نانوپلاستیک بیشتر در بیمارانی که دچار حمله قلبی میشوند
- ورزش همچنان کلید داشتن قلبی سالمتر است
- قوز بالای قوز برای استقلال و بختیاریزاده/ فقط دو خارجی باقی ماندند!
- مسی و یاران سهشیرها را شکار کردند/ آرژانتین حریف اسپانیا در فینال شد
- اعلام زمان فینال و رده بندی جام جهانی ۲۰۲۶
- چند «چرا» از قلعهنویی پیرامون تیم ملی/ شانس صعود را خودمان گرفتیم
- مراسم گرامیداشت رهبر شهید انقلاب در مسجد اهل سنت بوشهر برگزار شد
- حبیبی: برخورد قاطع با تخلفات شیلاتی در تنگستان صورت گیرد
- دانش فر: حوزههای امتحانی نزدیک به مراکز حساس جابهجا شدند
- پروژه ۴۸ واحدی نهضت ملی مسکن خورموج در هفته دولت افتتاح میشود
- استاندار بوشهر: تکمیل پروژههای بخش ارم تسریع شود
- بردستانی: مخازن آب شهرهای تنگ ارم و کلمه دشتستان پیشرفت قابل توجه دارد
- ۶ پروژه شاخص عمرانی دشتستان بررسی شد
- استاندار بوشهر: پروژههای تامین آب شرب مردم در اولویت است
- مدیرکل آموزشوپرورش بوشهر: تعویق امتحانات نهایی تصمیمی عادلانه بود
- فرماندار: تا این لحظه، انفجار در بوشهر نداشتیم
- عناوین روزنامههای امروز1405/04/25
- عناوین روزنامههای ورزشی امروز1405/04/25
- هشدار سازمان ثبت درباره ادعاهای خلاف واقع در سامانه اسناد
- صالحی: پروندههای مرتبط با جنگ ۱۲ روزه تعیین تکلیف شدند
- انصاری: جنایت جنگی آمریکا به خانواده محیط زیست رسید
- چرا بانک مرکزی سقف ۱۰ حساب فعال برای هر فرد تعیین کرد؟
- پرسشهای پرتکرار مردم درباره چک الکترونیکی؛ از صدور تا وصول
- بلاتکلیفی قیمت بلیت پروازهای اربعین؛ گمانهزنیها از نرخ ۲۵ میلیونی
- وضعیت جوی کشور در ۷۲ ساعت آینده؛ موج بارشهای تابستانه در راه ۵ استان
- پزشکیان: هر سخنی شایسته پاسخ متقابل از سوی ایران نیست
- بقائی: فهرست جنایات آمریکا علیه ایرانیان هر روز طولانیتر میشود
- ایروانی: آمریکا متجاوز است نه قربانی
- مراکز پشتیبانی ارتش آمریکا منهدم شد/ پیام سپاه به ملت های اردن و کویت
- تصویب پاداش مدالآوران بازیهای آسیایی/۳ میلیارد برای طلاییها
- ماتادورها «کله» خروسها را کندند/اسپانیا اولین فینالیست جام بیستوسوم
- خروج بازیکنان از ایران به ضرر والیبال است/ نگران شرایط آینده هستم
- پرچمداران ورزش ایران در بازیهای آسیایی/ همه مدال گرفتند بجز چهار نفر!
- ارتباط کاهش پروتئین روده با خطر التهاب
- نقش چاقی در بیماریهای قلبی، کلیوی و متابولیک
- تغییر سبک زندگی برای جلوگیری از بیماری های مزمن در افراد پیشدیابتی
- تلفنهای هوشمند میتوانند خطر افسردگی سالمندان را افزایش دهند
- امینی: تکمیل موجشکنهای جفره ایمنی شناورهای صیادی را افزایش میدهد


چاپ خبر


عالی بود.
امید به موفقیت مستدام ایشون و همسر خوبشون خانم نیک فرجام عزیز