امروز: چهارشنبه 31 تير 1405
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 10 مرداد 1395 - 09:14

اتحادخبر- عبدالخالق عبدالهی: آن چه در زیر می خوانید یادداشتی است از دکتر علی بهزادی روزنامه نگار قدیمی و مدیر مجله "سپید و سیاه" که در سال 1350 چند روز  بعد از مرگ پدرش  نوشت و منتشر کرد. پدر دکتر بهزادی از خانواده ای بزرگ و ریشه دار بود و سال ها  یکی از افسران و صاحب منصبان شهربانی کشور محسوب می شد و در درستی و پاکی و شرافت شهره...

داستان شرافت یک پدر

عبدالخالق عبدالهی:
آن چه در زیر می خوانید یادداشتی است از دکتر علی بهزادی روزنامه نگار قدیمی و مدیر مجله "سپید و سیاه" که در سال 1350  چند روز  بعد  از مرگ پدرش  نوشت و منتشر کرد. پدر دکتر بهزادی از خانواده ای بزرگ و ریشه دار بود و سال ها  یکی از افسران و صاحب منصبان شهربانی کشور محسوب می شد و در درستی و پاکی و شرافت شهره آفاق بود. روزی که این یادداشت منتشر یا به  تعبیر بعضی ها "منفجر" شد  همه نسخه های مجله "سپید و سیاه" به فروش رفت و بلافاصله در تهران و حتی شهرستان ها نایاب شد. بسیاری از مجلات و روزنامه های آن زمان پایتخت آن را نقل کردند، حتی رادیو تهران هم بر قسمت هایی از آن، موسیقی موثری گذاشت و به صورت  دکلمه در یک بعد از ظهر جمعه پخش کرد. دو سال بعد  یکی از مجلات پس از نظرخواهی از خوانندگان این یادداشت را به عنوان یکی از صد مقاله موثر تاریخ روزنامه نگاری ایران انتخاب کرد. این یادداشت را که 45 سال قبل نوشته شده با هم می خوانیم:

 
خاطره نخستین و آخرین دیدار با پدر

 

جنازه را طبق اصول مذهبی در گور گذاشتند و آنگاه آنقدر خاک به داخل گور ریختند تا جنازه از نظر ناپدید شد.
این آخرین دیدار من از پدرم بود و من در این لحظه به یاد نخستین دیدار با او افتادم. تقریبا چهل و دو- سه  سال پیش بود ما در رشت به سر می بردیم و پدرم که مدرسه پلیس سوئدی ها را دیده بود در بندر بوشهر خدمت می کرد. من که کودکی سه چهار ساله بودم هر روز به حیاط می آمدم و آسمان را نگاه می کردم هفته ای یک روز یک هواپیما به رشت می آمد و بر فراز شهر دور می زند و می نشست، چند ساعت بعد پستچی نامه پدر را می آورد، این نامه دست به دست می گشت تا به دست مادرمان می رسید. سرانجام یک روز در خانه را زدند وقتی در را گشودیم مردی که به نظر من بلند قد و درشت استخوان می رسید به داخل خانه آمد. بمن گفتند پدرت است، من بسوی او دویدم ولی فقط توانستم چکمه های خاک آلودش را در آغوش بگیرم. او مرا بلند کرد تا ببوسد و من در آن حال توانستم ابروهای سیاه، سبیل پرپشت و کلاه پوست او را ببینم، روی کلاه پوست یک شیر و خورشید بزرگ به چشم می خورد.
 در این روز بود که من پدر را شناختم.

 

* * *
بعدها تا سالیان دراز از پدرمان دور نشدیم، پدرم مردی جدی و سختگیر بود. با آنکه در شهرهایی که میرفتیم همیشه رئیس اداره بود و همه جا به خاطر رفتار و اخلاق خاص خود احترام و موقعیت خاصی داشت ، معهذا به علت افراط در درستی، زندگی به او و ما سخت می گذشت همیشه از نظر کتاب و دفتر و کاغذ در مضیقه بودیم. لباس ما همواره کهنه و کفش ما برای صرفه جویی اغلب یا بزرگ بود و یا تنگ و بسیار کم پیش می آمد که به اندازه باشد، بزرگ بود برای اینکه وقتی بزرگ تر می شویم بتوانیم از آن استفاده کنیم و تنگ بود به این جهت که تا مدت ها پس از آنکه بزرگتر می شدیم ناچار بودیم آن را بپوشیم، یادگار من از آن دوران میخچه های فراوان انگشت های پاست که همواره باعث زحمت من است. وقتی که به پدر اعتراض می کردیم کفش کهنه خود را به ما نشان می داد و می گفت با حقوق اداری بیش از این برای من ممکن نیست. آقای سناتور فرخ در یادداشت های خود که در مجله سپید و سیاه چاپ شده و در جایی اشاره به افسر ارشد درستکاری کرده بودند که کفشش وصله داشت است و بعد نوشت که او  پدر مدیر این مجله بود. ما با این وضع بزرگ می شدیم و درس میخواندیم.
در این ایام من سختی زندگی را شناختم.


* * *
با تمام نفوذ و قدرتی که به خاطر شغلش داشت و اشخاص فراوان به دوستی و آشنائیش اظهار تمایل می کردند با کسی معاشرت نمی کرد، نه تنها در آمد نامشروعی در زندگی نداشت، درآمدهای مشروع را هم به هیچ صورتی نمی پذیرد، اغلب روزها پاکت های پول یا بسته های هدیه به در خانه ما می آمد ولی  او همه را رد می کرد.
فراموش نمی کنم روزی که معاون اداره او که مردی ثروتمندی هم بود از وی مرخصی گرفت و به سفر رفت. در بازگشت یک روز در غیاب پدرم به منزل ما آمد و مقداری سوغاتی آورد چون سوغاتی ها به نام همه افراد خانواده ما بود با خوشحالی آنها را بین خودمان قسمت کردیم. شب وقتی پدرم آمد و جریان را شنید همه سوغاتی ها را پس گرفت و به معاون خود تلفن کرد فردا بیاید و سوغاتی هایش را ببرد. وقتی به عنوان اعتراض گفتیم معاون اداره مرد ثروتمندی است و احتیاجی به ما ندارد زشت است که هدیه او پس داده شود جواب داد: «مگر معاونین اداره های دیگر وقتی به سفر می روند برای من سوغاتی می آورند؟ پس اینکه آورده حتما توقعاتی دارد...»
و من درستی را آنروز شناختم.


* * *
پدرم دوستان و خویشاوندان با نفوذ زیاد داشت ولی هرگز از آنها کمک نمی گرفت.
چندی قبل تیمسار سرتیپ صفاری ضمن توضیحی که درباره مطلبی برای مجله ما فرستاد و در مجله چاپ هم شد نوشت: من در جوانی با پدرت رفیق گرمابه و گلستان بودم و این درست بود این دو از سال ها قبل تا همین اواخر با هم مراوده و مکاتبه دائم داشتند. زمانی که تیمسار صفاری رئیس شهربانی کل کشور شد با وجود نزدیکی و خصوصیت زیاد، پدرم به کلی رابطه اش را با او قطع کرد تا مبادا دوست موفقش تصور کند که از او درجه و مقام  می خواهد و در مقابل اعتراض ما که می گفتیم چرا از چنین موقعیت مناسبی استفاده نمی کند کتابی را به نام انساب خانوادگی می آورد و می گفت این تاریخچه خانوادگی ماست. آنگاه صفحات کتاب را می گشود و در میان صفحاتی که به شکل درخت نقاشی شده بود و روی شاخه های آن اسامی اشخاص به چشم می خورد انگشت می گذاشت و می گفت ما در خانواده خود صدر اعظم داشتیم، نخست وزیر داشتیم، رئیس مجلس داشتیم، سرتیپ و سرلشکر و سپهبد داشتیم ولی من هرگز از هیچ کدام حتی در هنگام گرفتاری تقاضایی نکردم و در آینده هم نمی کنم شما هم سعی کنید چنین باشید.
و من قناعت را در این هنگام شناختم.


* * *
وقتی تحصیلم را در دانشگاه تهران تمام کردم همه آرزویم این بود که در خارج به تحصیلاتم ادامه دهم. مدت ها در این باره با پدرم صحبت کردم ولی او زیر بار نمی رفت اما وقتی دید مادرم تصمیم دارد انگشتر و گوشواره اش را بفروشد و مرا به خارج بفرستد وارد میدان شد و مقداری عتیقه که از دوران قدیم جمع آوری کرده بود فروخت و مخارج ۶ ماه مرا که در آن زمان مبلغ ناچیزی بود تهیه کرده و مرا به فرانسه فرستاد.
من در پاریس بودم که شنیدم از خدمت نظام معاف شده ام. خویشاوندان من این جریان را به عنوان یک خبر مهم برای من نوشتند ولی پدرم در نامه های خود اشاره ای به این مطلب نکرد وقتی که به ایران برگشتم و خود را آماده کار کردم گفت:« خدمت وظیفه را چه می کنی؟» جواب دادم:« معاف شده ام » با قیافه ای ناراحت گفت: «نمی شود داوطلبانه بروی و خدمت کنی؟» و آشکار دیدم از اینکه من خدمت وظیفه انجام نمی دهم ناراحت است. بعد از شهریور ۲۰ که شمال و جنوب کشور در اشغال خارجیان بود ما در شمال بودیم. در آن زمان ساکنان آن نواحی و خصوصأ کارمندان ادارات ناچار بودند به دوستی خارجیان تظاهر و با آنها همکاری کنند. اما پدرم زیر بار این حرف ها  نمی رفت دیوارهای اداره و سالن خانه را با عکس های بزرگ شاه و ولیعهد زینت کرده بود و آنقدر به تقاضاهای قوای اشغالگر درباره توقیف و تبعید وطن پرستان بی اعتنایی کرد که سرانجام او را به بهانه ای از سر راه خود برداشتند و با آن که زندگی ما در آن ایام تقریباً از هم پاشیده شد از این بابت هیچ گله و شکایتی نکرد.
 من وطن پرستی را در آن زمان شناختم.


* * *
در آن زمان که در بزرگترین شهرستان های ایران بیش از چند اتومبیل سواری نبود پدرم به مناسبت کار اداری یک اتومبیل در اختیار داشت. در آن روزها روی بدنه اتومبیل ها نمی نوشتند «استفاده اختصاصی ممنوع است» بنابراین اتومبیل های اداری به منزله یک اتومبیل شخصی بود. ولی نه تنها ما را هرگز سوار آن اتومبیل نمی کرد بلکه خودش هم از آن فقط در سفرهایی که برای سرکشی به شهرهای تابعه میرفت استفاده می کرد و در شهر مطلقأ سوار آن اتومبیل نمیشد. هر وقت هم در ایام تعطیل می خواستیم به بیرون شهر برویم اتومبیل کرایه می گرفت وقتی به او می گفتیم پس آن اتومبیل چیست؟ می گفت: " این اتومبیل دولتی است و از پول مردم خریداری شده است من حق ندارم از آن برای کارهای شخصی استفاده کنم ". و این اتومبیل از بس کار نمیکرد همیشه باطری اش خالی بود.
 من وظیفه شناسی را در اینجا شناختم.


* * *
در این اواخر پدرم اغلب به دفتر مجله می آمد و من که از کودکی همیشه صدای قدم های محکم او را در گوش داشتم وقتی صدای پاهای ضعیف او را که به کمک عصا به زحمت راه میرفت می شنیدم به شدت متأثر می شدم. گاهی روزها به اتاق من می آمد و با آنکه همیشه اصرار داشت مزاحم کسی نشود چند دقیقه می نشست و چون مرا سخت گرفتار کار و مشکلات می دید میگفت: « من برای تو نگرانم تو خودت را خیلی گرفتار کرده ای » جواب میدادم « پدر ناراحت نشوید آخر از دست شما برای من کاری ساخته نیست من خودم باری را که به دوش گرفته ام به منزل می رسانم» اما او می گفت « تو نمی توانی از من بخواهی که ناراحت نشوم» شاید در آن موقع آرزو میکرد آنقدر ثروت و دارایی داشت تا همه مشکلات مرا حل کند ولی هرگز از اینکه در زندگی منحرف نشده و ثروتی را که  آسان می توانست بدست آورد جمع نکرده اظهار پشیمانی نمی کرد. آنگاه از نزد من برمی خواست و به اتاق کتابخانه می رفت. تنها سرگرمیش در آنجا مطالعه و یا نوشتن نامه بود. در این مورد گاهی از کارکنان مجله تمبر می خواست تا نامه اش را بفرستد. ما به خاطر شغل خاص خود هر هفته هزارها ریال تمبر مصرف می کنیم به این جهت یک تمبر یک ریالی در دستگاه ما چیز مهمی نیست ولی همه کارکنان مجله می دانستند باید پول تمبر را از او بگیرند وگرنه تمبر را قبول نمی کند.
اغلب روزها نزدیک ظهر از دفتر مجله عازم منزل می شد. به او می گفتم خودم شما را می رسانم یا از همکاران مجله می خواهم شما را با اتومبیل برسانند ولی او مخالفت کرد و گاهی یک ساعت بعد که من عازم منزل می شدم او را می دیدم که در گرمای تابستان یا سرمای زمستان همچنان منتظر تاکسی ایستاده است آنوقت با اصرار او را سوار می کردم و به منزل می رساندم.
و من در این موقع شرافت را شناختم.


* * *
وقتی که بازنشسته شد به تهران آمد. چند سال قبل از آن به هنگام تقسیم زمین های دولتی در یوسف آباد زمینی هم به او داده بودند عموی من آقای عیسی بهزادی که در آن زمان به عنوان سلطان آجر ایران شناخته شده بود از پدرم خواست اجازه دهد تا در آن زمین برایش خانه ای بسازد. می گفت برای من ساختن این خانه به علت داشتن مصالح و امکانات تقریبأ مجانی تمام می شود.
پدرم برای آنکه مبادا برادرش چنین کاری کند زمین را به قیمت ارزانی فروخت و در سنگلج یعنی محله ای که کودکی خود را در آنجا گذرانده بود خانه بسیار کوچکی خرید. او در مقابل اعتراض کسانی که می گفتند چرا این خانه را خریده میگفت آب سنگلج در دنیا نظیر ندارد. وقتی تهران لوله کشی شد آن آب جاری را بستند و نصیب خانه پدرم از آب سنگلج فقط رطوبتی بود که تا سقف خانه را فرا گرفته و باعث می شد مرتبأ خاک و گچ از سقف و ستون آن بریزد. اما پدرم همین خانه را هم نتوانست نگه دارد به علت احتیاج به تعمیرات و مخارج دیگر چند سال قبل خانه را در بانک کشاورزی گرو گذاشت و بعد با آنکه در امور مالی مرد بسیار دقیق و مرتبی بود در پرداخت اقساط دچار اشکال شد، در نتیجه هر چند گاه یکبار نامه ای تهدیدآمیز از بانک می رسید که چرا قسط این ماه عقب افتاده است و با آنکه تقریبأ یک برابر و نیم پولی که از بانک گرفته بود به آنها پرداخت، باز هم مبلغی بدهکار بود. چند بار به او گفتم خانه را بفروشد و یا بابت طلب ناچیز بانک به آنها ببخشد و خانه دیگری اجاره کند اما او که در زندگی اصلأ به مال دنیا علاقه ای نداشت نمی دانم چرا به این خانه خشت و گلی دل بسته بود. می گفت دلم می خواهد جنازه ام را از خانه خودم بیرون ببرند و به هر زحمتی بود با وجود داشتن عائله زیاد که می بایستی زندگی آنها را فقط با حقوق بازنشستگی اداره کند اقساط خانه را فراهم می ساخت.

 روز بیست و چهارم دی ماه 1350 پدرم را به خاک سپردیم، روز بیست و پنجم که به منزل او رفتم بین راه مأموری پاکتی به دستم داد، بانک کشاورزی به پدرم اخطار کرده بود که اگر تا ۱۵ روز دیگر حساب خود را تسویه نکند علیه او اقدام شدید خواهد کرد.
تمام اصرار ما در نگه داشتن این خانه کوچک برای این بود که پدرم می خواست جنازه اش از این خانه بیرون برود، حالا که این کار انجام شده خانه دیگر برای ما ارزشی ندارد. آقایان مأموران اجرای بانک محترم کشاورزی بفرمایید وظیفه خود را انجام دهید.
پدرم که در زندگی خود مناعت، شرافت، درستی، وطن پرستی، و وظیفه شناسی را بمن شناسانده بود، پس از مرگ عاقبت درستکاری را هم به من شناساند. /ص



                                                                                                          علی بهزادی

بهمن ماه 1350

مجله «سپید و سیاه»



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1395/05/16 - 07:19
0
6
خیلی ناراحت شدم که چرا اینقدر افول کردیم؟؟؟؟؟؟ واقعا چرا.....البته همه می دانیم..../ج
1395/05/13 - 17:11
0
6
سلام دوستان افسوس که دیگر این کارها افسانه شده شاید برای نسل ما امیداست که دوباره شاهد چنین مردانی درکشورمان باشیم که هست ولی اندک به امید روزی که به فراوانی یافت شود./ج
1395/05/12 - 23:04
0
8
پس از مدتها واژه های فراموش شده ای را دوباره شنیدیم و خواندیم. مرسی و سپاس./ص
1395/05/11 - 10:09
0
10
عرض ادب ...
دکتر شریعتی در توصیف عمل عمر سعد در روز عاشورا پس از بر شمردن جنایات آن لعین میگوید انگیزه ات از این همه جنایت اینکه بر تختی تکیه زنی که شرفت در زیر ان مدفون شده ... اکنون نه عمر سعد زنده است و نه پدر دکتر بهزادی لکن آنچه به یادگار از این دو مانده بی شرف بودن یکی و انسان بودن دیگری است و این است معنای زندگی...
قابل توجه غارتگران بیت المال و بر موج سوارانی که از مناعت، شرافت، درستی، وطن پرستی، و وظیفه شناسی بویی نبرده اند ... تشکر از نگارنده و اتحاد خبر
1395/05/11 - 08:49
0
11
باتمرکز ودقت مطلب را خواندم. بعدازمدتها بوی انسانیت رااستشمام کردم.عالی بود.حیف که دیگر به رویا پیوسته است. مرا به یاد اخلاق پدر مرحومم انداخت با آن مردانگی کمیاب وعزت نفسش

روح پدرم شاد که فرمود به استاد فرزند مرا عشق بیاموز ودگرهیچ
1395/05/10 - 21:04
0
2
سلام جناب عبداللهی همه اینها درست ولی فروش عتیقه و....
1395/05/10 - 14:23
0
11
مطالب را خواندم .به دقت هم خواندم .شاید چند بار،خواندم .تامستی خواندن اینـهمه شرافت، بیشتر ماندگار شود. کار خوبی کردی نامه را منتشر کردی. برای من که حکومت قبل را تجربه کرده ام باز هم یاد آوری خوبی بود تا...............................
شاید برای من و شمایی،که در حکومت قبل زندگی کرده ایم .این مسئله عادی،باشد ولی،برای جوانانی،که در بحران دزدیهای کلان این روزها گیج و منگ شده اند شاید کمی تعجب آور باشد ولی تعجب نکنید ............................................
برای بقای انسانیت نیازی به ظاهر سازی نیست. انسانیت از تفکر سرچشمه میگیرد. همانگونه که از، آنـخانه نمور در سنگلج جریان داشت.
پاسخ: پوزش ما را بخاطر حذف قسمت هایی از کامنتتان بپذیرید.
1395/05/10 - 11:08
0
8
با داستان زندگی حرکت کردم تا مامور معذور بانک کشاورزی./ص
1395/05/10 - 10:52
0
6
شاعرشعرجهان من اگربودم آغازشعرم باکلام پدرم بود..
درودبه خالق عبدالهی باذوق سرشار وناب واین نوستالژی متاثرکه خواندنش به تنهایی چند واحداخلاق و قدرشناسی به حساب میاد...یادبادآن روزگاران یادباد/ص
1395/05/10 - 10:04
0
7
در خانه اگر کس است یک حرف بس است / عجب پیامی داشت این یادداشت / آفرین به نویسنده
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • بازدید معاون اجرایی رئیس‌جمهور، وزیر نیرو و استاندار بوشهر از پتروشیمی جم
  • داور بوشهری مسابقات کشوری کونگ فو و هنرهای رزمی را قضاوت کرد
  • مسئله ای به نام «نفوذ»
  • تعویق مجمع نوری برای صیانت از سهامداران؛ افزایش سرمایه ۳۶ همتی و معافیت مالیاتی ۸ هزار میلیارد ریالی در راه است
  • جزئیات تهاجم شب گذشته دشمن به شهرستان دشتی
  • بوشهر هدف تهاجم دشمن قرار گرفت
  • ارائه تسهیلات ویژه تشریفات گمرکی به مواکب اربعین در بوشهر
  • از رشد ۳۷۶ درصدی سود خالص تا عبور از اهداف بودجه‌ای؛ «پسهند» فصل نخست ۱۴۰۵ را قدرتمند آغاز کرد
  • اختلاف نرخ باروری در کشور نشانه چیست
  • انتصاب سرپرست جدید مجتمع پتروشیمی سبلان ۲ (دنا سابق)
  • آغاز عملیات اجرایی مدرسه ۶ کلاسه مجموعه ۳۴۰ واحدی طرح نهضت ملی مسکن شهر برازجان با حضور وزیر راه و شهرسازی و استاندار بوشهر
  • فرماندار عسلویه: نظامات فرهنگی در شهرستان تقویت می شود
  • کسی که دنبال صلح شرافتمندانه است با تمام‌توان از مدافعین کشور دفاع کند
  • استاندار بوشهر: قانون مداری محور توسعه و امنیت جامعه است
  • پرسپولیس بعد از شکست بزرگ تابستانی/ نقشه دوم سرخ‌ها برای فتح لیگ
  • قرعه کشی مرحلی پلی آف لیگ دسته دوم کشور/ شاهین عامری میزبان دور برگشت شد
  • «فرهنگستانِ آرام‌سازیِ درد»
  • تدوین ۳۲ برنامه در راستای افزایش منابع سازمان تأمین‌اجتماعی
  • قیمت بنزین در آمریکا باز هم افزایش می‌یابد
  • توسعه ورزش بدمینتون در بوشهر، اولویت رده‌های پایه و ساحلی
  • عناوین روزنامه‌های امروز1405/04/25
  • کالابرگ کد ملی‌های ۷، ۸ و ۹ شارژ شد
  • بخشی از نان یارانه‌ای به جای سفره مردم، خوراک دام می‌شود
  • ۹۰ مرکز ویژه کودکان کار زیر پوشش بهزیستی فعالیت می‌کنند
  • ماتادورها «کله» خروس‌ها را کندند/اسپانیا اولین فینالیست جام بیست‌وسوم
  • مدیرکل آموزش‌وپرورش بوشهر: تعویق امتحانات نهایی تصمیمی عادلانه بود
  • پروژه ۴۸ واحدی نهضت ملی مسکن خورموج در هفته دولت افتتاح می‌شود
  • ردپای صادرکنندگان بزرگ در عمده تعهدات ارزی ایفا نشده
  • عبور پارس از بحران جنگ با ۱۳۳ همت فروش/ وعده مدیرعامل: واردات بنزن تا مرداد و شتاب در پروژه‌های PDH و PP
  • هشدار سازمان ثبت درباره ادعاهای خلاف واقع در سامانه اسناد
  • تصاویر اتحاد خبر از عزاداری مردم برازجان در شب تاسوعا
  • زارع: تسریع در فعال سازی منطقه آزاد بوشهر زمینه ساز تحول اقتصادی است
  • تصاویر اختصاصی اتحاد خبر از تعزیه روز عاشورا در روستای نظرآقا ( 1)
  • تصاویر اختصاصی اتحاد خبر از تعزیه روز عاشورا در روستای نظرآقا ( 2)
  • تصاویر اتحاد خبر از عزاداری مردم برازجان در شب عاشورا
  • اعتراض به امتحانات حضوری دانشجویان ارشد
  • قواعد ومقررات داخلی وبین الملی حاکم بر تنگه هرمز
  • ۱۴۰۴؛ سال طلایی جم؛ فتح قله تاریخی ۱۰۰ همتی درآمد
  • تصاویر اتحاد خبر از مراسم عزاداری روز عاشورای مردم شهر صدرا
  • بازدید مدیرکل تبلیغات اسلامی فارس از خانه‌های عالم شهرستان ممسنی
  • دانشگاه‌ها پیشران توسعه و خوداتکایی کشور هستند
  • حاکمیت بر قلمرو هوایی ودریایی وتاثیر آن بر امنیت ملی درصورت بروز بحران
  • پیگیری پروژه‌های راهبردی راه دشتستان؛ از روند تکمیل بزرگراه دالکی–کنارتخته و تکمیل بزرگراه برازجان–اهرم تا تقاطع غیرهمسطح وحدتیه و راه‌آهن بوشهر شیراز
  • 🎥ویدیو/هوش مصنوعی چگونه مصرف انرژی را کاهش می‌دهد؟
  • قرعه کشی مرحلی پلی آف لیگ دسته دوم کشور/ شاهین عامری میزبان دور برگشت شد
  • .: فروشگاه لیان کلاسیک حدود 18 ساعت قبل گفت: آنتن دهی وحشتناک خرابه ...
  • .: احسانی فر 1 روز قبل گفت: دشتستان و قطعا استان ...
  • .: اوا فقینه ژاد حدود 4 روز قبل گفت: ا کا دمی زبان ...
  • .: ... حدود 8 روز قبل گفت: درود بر شما🙏 ...
  • .: پتروشیمی ها حدود 8 روز قبل گفت: درود بر همکاران عزیز ...
  • .: ح. ح. نیکنام حدود 11 روز قبل گفت: احسنت 👌👏👏💐 ...
  • .: جواد حدود 11 روز قبل گفت: با آرزوی موفقیت برای ...
  • .: ج. ح. نیکنام حدود 12 روز قبل گفت: قلمت مانا جالب بود ...
  • .: الهه حدود 14 روز قبل گفت: خوب بود ...
  • .: سید عبدالعطَیم حسینی موردراز حدود 21 روز قبل گفت: سلام خسته نباشید جناب ...