امروز: جمعه 30 مرداد 1405
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 26 بهمن 1400 - 09:59
داستانی برگرفته از اتفاق واقعی یکی از نزدیکان

 اتحاد خبر - عزیزه بوصید خلف پور: ۹۸/۱۱/۵ تلخ ترین روز زندگیم، روزی که هرگز از خاطرم نخواهد رفت.دریک لحظه تمام خاطرات اون روز مثل برق از ذهنم گذشت، روزی که بهترین وعزیزترین فرد زندگیم، چشماش را برای همیشه بروی زندگی بست ومارا تنها گذاشت، یادآوری اون روزها خیلی سخته؛ اما چه کنم؟جلو چشمامه...همیشه باخودم میگم کاش اون روز پدرم دریا نرفته بود ...

غروب آفتاب، شروق

 اتحاد خبر - عزیزه بوصید خلف پور: ۹۸/۱۱/۵ تلخ ترین روز زندگیم، روزی که هرگز از خاطرم نخواهد رفت.دریک لحظه تمام خاطرات اون روز مثل برق از ذهنم گذشت، روزی که بهترین وعزیزترین فرد زندگیم، چشماش را برای همیشه بروی زندگی بست ومارا تنها گذاشت، یادآوری اون روزها خیلی سخته؛ اما چه کنم؟جلو چشمامه...


همیشه باخودم میگم کاش اون روز پدرم دریا نرفته بود، کاش برای قایقشون مشکلی پیش اومده بود یا هوا طوفانی شده بود، کاااش وکاااش وکاش…اما با تقدیر مگر می‌شود جنگید؟

 ۲سال پیش، روزپنجم بهمن ماه در یکی از روزهای سرد سال  وقتی از مدرسه برگشتم از دورجمعیت زیادی را نزدیک خانه مان دیدم از دیدن آنها دلهره ی عجیبی گرفتم؛ نمیدونم چرا ولی حس بدی بهم دست داد، بله درست فهمیدم صدای جیغ وگریه از خانه ما بود و گواهی اتفاق خیلی بدی را می‌داد ولی مگر می‌شود؟ باور کرد اتفاق بد، مرگ پدرم باشد؟

بله درست شنیدید پدرم آن روز برای همیشه دربستر قایق، در دل دریا خوابید ودیگر بیدار نشد، او خوابید و طوفانی سهمگین را برای ما به پا کرد، طوفانی که ویرانی هایش  همیشه وتا آخر عمرمان همراهمان خواهد بود.

همه بهم میگن: شروق زمان که بگذره همه چی درست میشه؛ وا...مگر بی پدری درست شدنیه؟ مگر یتیمی درست شدنیه؟
درست که نمیشه هیچ، بلکه هرروز وهر لحظه وساعت نبودش نابودمون میکنه؛ درست نمیشه که نمیشه که نمیشه...



صدای مادرم رشته ی افکارم را پاره کرد، شروق برو مهدی را بیار، باگوشه ی روسری ام اشکهایم را پاک کردم وبه طرف برادرکوچکم که حالا ۴ساله شده رفتم اوبااینجا، این محیط، حال وهواش، جیغ وگریه ها، قرآن خواندن وخیرات دادن آشنايي کامل دارد؛ ۲سالش  بود که پدرم مرد وازهمان سن مهمان همیشگی اینجاست.
برادرم را دست مادرم دادم و کنار قبر پدرم نشستم، فردا قرار برگردیم بوشهر و در دلم آشوبی به پاست، باید برگردیم وتکه ای از وجودم اینجا یعنی خوزستان آرامیده است، پدرم را به خواسته ی تنها عموی عزیزم در خوزستان محل زندگی خودش خاک کردیم وما هر چند مدت یکبار میایم والان هم برای دومین سالگرد پدرم اینجاییم‌.

اینجا همه چیز سرد است، هواسرد، زندگی سرد، نگاه غمگین مادرم سرد، واز عمق نگاهش می‌شود فهمید به چه می اندیشد او به من که نگاه می‌کند یاد خودش وسرنوشتی که درسن من به آن دچار شده بود می‌افتد او هم درسن من پدرش را از دست داد، یتیم شد ودرد بی پدری وسختی نبود پدر برای يک دختر را با تمام وجودش حس کرده بود وحالا به من وسرنوشتم می اندیشد وخودش که باید یتیم داری کند، به سرنوشتش می اندیشد اما هرگز ناشکری نکرده ونمیکند؛ مادرم ایمانش بسیار قوی است هرگز به خواست واراده خدا شک ندارد حتی در بدترین اتفاقها..

 اما...اما من اینگونه نیستم همیشه شاکی از کارخدا و هیچوقت نتونستم بپذیرم که دیگر پدرندارم واو را نخواهم دید.

آرامستان محیط سنگین وغم آلودی است، صدای جیغ وناله مادری آن‌طرف دل هر کسی را بدرد می‌آورد، دخترجوانی آن طرفتر بر سر قبر مادرش زجه میداد ومینالید، مرد میانسالی  خاک قبر جوانی که گویا فرزندش بود را روی سر می‌ریخت و میگریست، صحنه هایی که تا عمق وجود هر انسان را می آزارد.
 اما من وقتی نگاهم به برادرانم میفتد جگرم میسوزد واحساس میکنم داغ ما باهمه فرق می‌کند درهمان حال وهوا وبدون توجه به حضور بقیه، صورتم را روی سنگ یخ زده قبر پدرم گذاشتم ودوباره شروع کردم..
 بااااباا چطور دلت اومد؟ ما را تواین سن بزاری بری؟؟

 بابای خوب ومهربونم دلم برات یه ذره شده، بااابا احمد شروق به قربونت بره، مگر نمیگن دخترا بابایی ن؟ پس چرا به فکر دل بابایی من نبودی ورفتی؟
چرا تنهامون گذاشتی؟  من وبرادرام برای بی پدری ویتیمی خیلی کوچیکیم...

بااابا جووونم ، شهاب ازاینکه میبینه ازهمین الان تنهایی باید مرد خونه باشه وتو دیگه نیستی کمرش شکسته وخسته ن...
بااباا مامان خسته ن، تنهان..
  تو که میگفتی بدون مادرم نمیتونی جایی برم، میگفتی من به خاطر مامانت با لنج ها چون سفرشون طولانی نمیرم دریا، با قایق میرم تا زود برگردم پیشش،  حالا چی شد؟ دوسال تنهاش گذاشتی؟ کو اون همه حرف؟ همه عشق؟ پس چرا تنهاش گذاشتی؟

بااباا شهاب برای پدرشدن، برای بزرگ شدن وبار مسئولیت خیلی کوچیکه...
آااه آااه داداش کوچیکم که جونت به جونش بسته بود چجوری تونستی ازش دل بکنی وبری؟ تو که خوب میدونستی چقدر بهت وابسته بود چجوری شد رفتی وبه فکر شبهای تا سحر نالیدنش از نبود خودت نبودی؟

بااابا...با....صدای مادرم خلوت پدر دختری را بهم زد شروق بس کن، شروق به من رحم کن، مااامان....بزارم... نمیتونم باور کنم بابام دیگه نیست،
ندارمش،نمیبینمش،وااای مامان چه کنم؟ چرا باید دقیقا تو سن خودت با سرنوشتت روبرو بشم؟ واای خدا چرا بابام گرفتی؟ دخترخاله م که دوست ویار وهمدم لحظه های تنهاییم بود دستم را گرفت وگفت: کفر نگو شروق فریاد زدم نمیتونم..  نمیتونم.. بخدا سخته، امروز باید باهاش خداحافظی کنم ونمیدونم یکماه دیگه، دوماه دیگه کی میتونم بیام پیشش، همه وقتی دیدن حالم اصلا خوب نیست وجدایی چقد برام سخته مرا به حال خودم گذاشتن و صدای گریه هاشون بلند شد، صدای گریه برادر بزرگم که سنی همه نداره دل وجگرم را سوزاند، عمویم را نگم که با رفتن تنها برادرش یعنی پدرم چقدر شکسته شده، بادیدن برادر کوچیکم در آغوش عمویم از خود بی خود شدم ودوباره شروع کردم.
بااباا بشین ببین چی سرمون اومده،  بشین ببین با رفتنت چطوری از هم پاشیدیم، بشین ببین بی پدری چی سر من وبرادرام آورده، بشین ببین چی سر مادرم آوردی، خورد شده...
بااباا....باابا احمدم
 چند وقت دیگه روز پدر،( ۲۶ بهمن)  روز پدر من‌ و برادرام چه کنیم؟ کجاااا بریم؟ احتمالا اینجا نیستیم که بیایم پیشت، کاش روز پدر را از تقویم حذف میکردن آخه خیلی از بچه ها مثل ما پدر ندارن واون روز، روز مرگشونه، خدا خدا جون چرا ازمون گرفتیش؟ دیگه تا آخر عمرم همیشه وهمه جا یه چی کم دارم.. کاش اون یه چی پول بود، وسیله بود، زمان بود ولی چه کنم؟ پدر کم دارمت، قشنگم، خوش قلبم، همیشه وهمه جا کم دارمت، روز پدر چه کنم؟ کاش بقیه آهسته خوشحالی کنن، کاش حال ما دخترایی که پدر ندارن را درک کنند آخه فرق ما دخترا با بقیه جداست؛ دخترا ناز دارن وباباها نازشون میکشن حالا من کیو دارم؟
  دختر خاله م که تا اون لحظه کنارم نشسته بود وبا اشکهام اشک می‌ریخت دستم را فشار داد وگفت: شررروق بابام هست، عموت هست، همه هستند؛ نمیزارن چیزی کم داشته باشی، دستش را کشیدم و چند بار روی سنگ قبر پدرم زدم وگفتم مگه من گفتم چیزی کم دارم، یا کسی هوامون نداره، همه هستن وهیچوقت تنهامون نزاشتن؛ ولی من چیزی کم دارم که هیچ وقت وهیچکس نمیتونه برام جبرانش کنه، من چیزی کم دارم که هر روز برای نداشتنش ذره ذره آب میشم ومیسوزم، هرروز بی پدری به اندازه صدسال برام میگذره،  دارم میسوزم بفهم ...

صدای  مادرم از زیر چادر سیاهش تنم را به لرزه انداخت.
 شرررروق بس کن، شرررروق مردم، شررروق کشتیم، دیگه کم آوردم، کمی به فکر منم باش،  با بارفتن بابات نابود شدم، شرروق سنی نداشتم که خدا پدرم ازم گرفت ویتیم شدم حالا هم سنی ندارم برای یتیم داری،  شررروق بخدا اگر شما نبودید به مردن خودم راضی بودم، شررروق زجه وناله های تو توانم بریده، نمیدونم چه کنم؟ خیلی خستمه، شرررروق سینه م گلوله ی آتیشه وهیچ آبی نمیتونه اونو خاموش کنه،  احساس میکنم تمام بار دنیا رو شونه هامه، احمد بعداز رفتنت دیگه هیچوقت نتونستم از ته دل بخندم، تو رفتی وشادی زندگیم را هم برای همیشه با خودت بردی، من هیچ حداقل بخاطر بچه هات میموندی..
 مادرم اینقد گفت...وگفت... وگفت..
 اولین بار بود می دیدم مادرم اینجوریه؛تمام اون چیزهایی که دورنش پنهان کرده بود را ریخت بیرون، صدای گریه وناله ی همه بلند شده بود، منم که مقصر این حال مادرم بودم؛ خودم را در آغوشش انداختم، چادرش را کنار زدم وبا دستانم اشک‌های سرازیر شده ی روی چهره ی غمگینش را پاک کردم، مااامان بسه، مااامان شروق به فدات، بسه
مااامان قربونت برم، باشه دیگه هیچی نمیگم، مااامان دورت بگردم ساکت شو، دستاش را باز کرد وهمدیگر را در آغوش کشیدیم وهق هق گریه هامون کل فضا را پر کرد و گریه ی همه بلند شد.

 واای که مادرم چقدر درد تو دلشه ولی وانمود میکنه قویه، چقدر دلش پره ولی همیشه سعی کرده من وشهاب آروم کنه، اوبعد از رفتن پدرم خورد شد..
مادرم بعد از کلی گریه کمی آرام شد ومن خودم را از او جدا کردم  وبا دست خیس از اشکهایمان روی سنگ قبر پدرم کشیدم وبا خود آهسته زمزمه کردم باباجون باااباا احمدم  فردا میرم بوشهر، فقط اینو بدون شروق همیشه دل و روحش اینجاس، توبهترین پدر دنیا بودی وخواهی ماند، شروق قول میده دختر خوب بااابایی باشه، من در نبود تو از الان باید یاد بگیرم با خیلی از سختی‌های زندگی بجنگم، سنگ صبورم مادرم باشم ودرکنارش برای برادرانم مادری کنم، خوب میدونم در نبود توباید خیلی جاها وانمود کنم قوی هستم تا به مادرم قوت قلب بدم که تنها نیست، باابا احمد، شررروق عاشقته..
من قول میدم روز پدر آروم باشم؛ ولی کاش بقیه هم آرومتر خوشحالی کنن تا صدای خوشحالیشون به گوش شروق وشهاب ومهدی نرسه، کاش بقیه اینو بدونن خیلی ها مثل ما پدر ندارند واون روز بدترین روز زندگیشونه...

باااباا جون روز مرگ تو غروب آفتاب، آرزوهای من بود.
 
غروب آفتاب، شروق
 
پایان

 









کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
1400/11/27 - 00:10
0
0
عالی بود
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • دشتستان در جنگ اخیر بیش از ۵۰ بار مورد هدف قرار گرفت/ افتتاح یا آغاز ۵۵۰ پروژه عمرانی و ۴۴ پروژه اقتصادی در هفته دولت
  • راهکاری عملی برای ناترازی بنزین
  • تجلیل از مسعود آتشی در نشست مؤسسین خانه فرهنگ دشتستان
  • حضور بخشدار مرکزی دشتستان در نشست رئیس جمهور با زنان فعال و صاحب نظر
  • آقای حجت‌الله عبدالملکی؛ استاد! شما دیگر هیچ نگویید
  • بررسی برنامه‌های فنی و تولیدی پتروشیمی بوشهر با حضور مدیرعامل گروه شستان
  • بهره‌برداری از سالن نظارت تصویری سایت یک پتروشیمی بوشهر با حضور مدیرعامل گروه شستان
  • ۳۶۶ نفر از شهرستان در کنکور سراسری شرکت کردند
  • «هادی اکبرپور» جایگزین «محسن بهرامی ارض اقدس» در «هلدینگ خلیج فارس» شد
  • سقوط پاراگلایدر در ارتفاعات بهمرد؛ یک نفر مصدوم شد
  • نسخه اینترنتی هفته نامه اتحاد جنوب/شماره 1402
  • توسعه جامعه میزبان باید همگام با توسعه صنعت باشد/ تأکید بر تقویت سهمیه اشتغال بومیان و استفاده از مدیران بومی در صنعت
  • سازمان جهانی بهداشت: ابولا در کنگو از کنترل خارج شده است
  • ترخیص بدون توقف کالا برای تولیدکنندگان و واردکنندگان خوش‌نام
  • برنامه آزادکاران ایران در مسابقات جهانی کشتی مشخص شد
  • استاندار بوشهر از خبرنگاران تجلیل کرد / تصاویر اختصاصی
  • بوشهر در مسیر جبران عقب‌ماندگی درمانی/ ۷۰۰ تخت جدید تا اوایل سال آینده / تصاویر اختصاصی
  • آئین وداع با بقایای پیکر مطهر شهید «احسان حاجیان» در آبدان برگزار شد
  • رضایت خداوند و راحتی ملت در حکمرانی
  • نشست فرماندار دشتستان با مدیرکل بنیاد شهید استان بوشهر / ابلاغ ریاست بنیاد شهید شهرستان به شهرام قلی‌زاده
  • جاده ی مرگ در شبانکاره باز هم قربانی گرفت/ آیا در استان بوشهر فریادرسی نیست؟
  • شهرداری آب پخش از نهادهای موفق در مناسب‌سازی محیط برای جامعه معلولان معرفی شد
  • ارزیابی ۶۰ فایتر در تمرین مشترک بانوان کیک‌بوکسینگ بوشهر
  • « سؤال : آیا بچه‌های جنوب هم ایرانی‌اند !؟ »
  • خودمان را برای حداقل دو سال جنگ آماده کنیم/ شرایط فعلی توزیع سوخت قابل قبول نیست
  • بازدید بخشدار سعدآباد و مسئولان دانشگاه علوم پزشکی بوشهر از مرکز جامع خدمات سلامت ولیعصر (عج) سعدآباد
  • کارگران به پیامک تامین اجتماعی دقت کنند؛ ماجرای فرار بیمه‌ای
  • آنچه میان سلام و خداحافظی می‌ماند
  • دکتر سالاری منشأ خدمات ارزنده‌ای در استان و کشور بوده است
  • درس‌ آموخته های بهزیستی از مدیریت بحران در جنگ
  • .: زهره عرب حدود 4 ساعت قبل گفت: درود بر استاد آتشی ...
  • .: بهرام منوچهری حدود 5 ساعت قبل گفت: سلام عرض ادب تشکر ...
  • .: عبدالله حدود 11 ساعت قبل گفت: در ضمن در جواب ...
  • .: جابر میرزایی حدود 19 ساعت قبل گفت: احسن بر شما که ...
  • .: حدادی 1 روز قبل گفت: بازرگانی بهروز عباسی نماد ...
  • .: رضا 1 روز قبل گفت: بسيار عالي بود موفق ...
  • .: پارسا گستر 1 روز قبل گفت: درود بر جناب بهروز ...
  • .: دهقان حدود 2 روز قبل گفت: درود بر آقای صفری ...
  • .: 🙏 حدود 2 روز قبل گفت: شهرستان تنگستان و بویژه ...
  • .: نامی نظری - شهرداری وحدتیه حدود 3 روز قبل گفت: ضمن عرض ادب و ...