امروز: جمعه 15 آبان 1405
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 08 مهر 1399 - 10:00
اختصاصی سرویس ادبیات داستانی اتحادخبر (روات)

اتحادخبر-اکرم شاهروبندی: پشت کرده بودیم به نخل ها ومی دویدیم. نمی دانم من پاهایم را به دنبال خود می کشیدم یا آنها مرا. نفس مان بریده بریده می آمد. می دویدیم بی آنکه بدانیم به کجا می رویم. آن روز هم دویده بودیم. لا به لای نخل ها، من ومادرم که صدای خفه اش را می شنیدیم:بی آبرو شدیم؛  بی آبرو شدیم...انعکاس صدایش بلندتر توی گوشممی پیچید...

سکوت نخلستان

 

اکرم شاهروبندی:

 

پشت کرده بودیم به نخل ها ومی دویدیم. نمی دانم من پاهایم را به دنبال خود می کشیدم یا آنها مرا. نفس مان بریده بریده می آمد. می دویدیم بی آنکه بدانیم به کجا می رویم. آن روز هم دویده بودیم. لا به لای نخل ها، من ومادرم که صدای خفه اش را می شنیدیم:

بی آبرو شدیم؛  بی آبرو شدیم...

   انعکاس صدایش بلندتر توی گوشممی پیچید.

-بیآبرو، بی آبرو.

    چند روزی بود که هیچ صدایی نمی آمد. داشت باورمان می شد که همه چیز تمام شده. همه ی آن صداها، ترس ها، فریادها.


   توی حیاط می چرخیدم و از آرامشیکه صبح داشتخودش را نشان می داد لذت می بردم. نگاهم به گنجشک هایی بود که بعد از چند روز پیدا شده و دوباره در میان شاخ وبرگ درخت جوان توی باغچه به همدیگر نوک می زدند. ناگهان زمین زیر پایم لرزید. گنجشک ها پریدند. صدای تیر اندازی آوار شد روی سرم. صدای مادرم از توی اتاقکوتاه وبلند می شود:


-بازم شروع شد...دیگه موندنمون فایده نداره...


   حامد از پشت دیوار باغچه قد می کشد:


-های... یونس...، بازم شروع کردن... ننه م می گه باید بریم از اینجا، می گه همه چی بوی مرگ می ده. میگه...

   صدایش را انفجاری قطع می کند. آرامشی خوفناک پهن می شودوهیچ فریاد وهیاهویی مثل روز های اول بعد از انفجار توی کوچه ها نمی پیچد. انگار من وحامد تنها ساکنین آن شهر بودیم. همه چیز دوباره در هم می شود از صدای انفجار.

صدایش قطع می شود . وبازهمه چیز می لرزد. مادرم این بار می آیدتوی حیاط و می گویدک

-نیومده؟ روم سیاه..


   و می زند پشت دستش ولبمی گزد سرک هم می کشدهمه جا . صدایش پر از هراس است: 

-ووی... نکنه یه بلایی سرش اومده...؟


   می دود. می ترسم از صدایش، چشمش. وقتی دستم را می کشد به دنبال خودش، بی اینکه چیزی بگوید. داس علف بر را از تنه ی نخل وسط حیاط بیرون می کشد. می دویم. نفس نفس می زند:


-برا چی حواس مون نبود؟  نکنه بلایی... الله و اکبر... نه ... نه...توبه... توبه.

   می دویم و می رسیم به نخلستان. هیچ چیز نیست. حتی بلبل هاکه همیشه آنجا بودند و آواز می خواندند. حتی باد که حضور همیشگی داشت و می پیچید لابه لای برگ نخل ها و صدای ساییدشان را همه جا می برد. بوی مرگ می آید. خمیده راه می رویم. مثل اینکه پشت هر تنه ی نخلی، کسی منتظر ماست تا جان مان را بگیرد. ننه م می گوید:


-توآنجارا بگرد.

    و خودش پا برهنه می دود سمت دیگر. راه را گم کرده انگار. تلو تلو می رود. چند قدم نرفته برمی گردد. می گوید:

-نه... پا تند کن با هم می ریم.

دستم را محکم می کشد وبا داس علف ها را پس می زند و جلو می رویم. می گویم:

-شاید تا اینجا نیومده باشه.

جیغ کوتاهی می کشد:

-ولی گاومونو همینجا بستم...صبح که اغومدم همینجا  بستمش بخدا.

می کوبد روی رانش:

-کاشکی خودم برای بردنش اومده بودم.

ترس میان چشمهایش عمیق تر می شود. صدایش می زند:

-طوبی...طوبی.


   چقدر دلم می خواهد طوبی از پشت درختی بیرون بیاید، مثل آن وقت ها که چشم می گرفتیم. هنوز چند قدم ماندهبه آخر باغ بی دیوار، که ناگهان صدای سوت بلندی توی نخلستان می پیچد. پاهایم قفل می شود. زمین چون مادری نگران، محکم ما رابه سمت خودش می کشد. بویعلف سوخته می آید. چنگ می زنم به زمین.  چانه ام  به خنکی خاک می چسبد.چشم که باز می کنم مورچه ای را می بینم که دارد خودش را از ساقه نازک علفی که لای انگشتانم بیرون آمده، بالا می کشد. ولی هیچ خبری  نه از طوبی هست ونه گاو سیاه مان. تیراندازی دوباره شروع می شود. ئمی گویم:


-ننه، شاید از راه پشتی برگشته خونه. صدای خفه ی مادرم، یکدم مکث ندارد:

-بی آبرو شدیم، بی آبرو شدیم.


   پاهایش جان می گیرد. بلند می شویم و می دویم. صدای تاب تاب پای مان را زمین انگارقورت می دهد. منگ شده ایم.برمی گردیم سمت خانه. می ایستم وسط حیاط، همه خانه دور سرم می چرخد. مادرم من را میان حیاط می گذاردو اتاق ها را و همه ی گوشه ی خانه را میگردد. شال سیاه روی سرش، به دنبالش توی دست باد، بالا و پایین می رود. وباز به من می رسد.دو دستم را محکم می گیرد. نگاهش میخ می شودتوی چشمم. کلمات محکم از دهانش می ریزد. و انگارصدای خودش نیست که می گوید:


-طوبی را باخانواده عمو حمزه فرستادیم، مگه نه؟... به همه همین را می گیم. هرکی پرسید، همین را می گیم.




کانال تلگرام اتحادخبر

مرتبط:
» داستان/ بچه‌ بروک [بيش از 5 سال قبل]
» داستان گل و سنگ [بيش از 4 سال قبل]
» داستان/ مادر در قاب خاطرات [بيش از 5 سال قبل]
» داستان کوتاه طنز/ مسقطی [بيش از 6 سال قبل]

نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • 🎥ویدیو/حضور گسترده مردم بوشهر در راهپیمایی ۱۳ آبان
  • راهپیمایی یوم‌الله ۱۳ آبان در برازجان برگزار شد
  • استقامت بدون تدبیر، شجاعت نیست
  • بوشهر یکپارچه فریاد شد؛ خروش ضد استکباری مردم در ۱۳ آبان
  • انهدام ۴ نفتکش، توقف دو فروند کشتی متخلف و شکار ۵۶امین پهپاد MQ9
  • وزارت نفت از نقش‌آفرینی بخش خصوصی در تصمیم‌سازی انرژی استقبال می‌کند
  • آغاز راهپیمایی ۱۳ آبان با حضور پرشور مردم
  • آغاز جلسه علنی مجلس؛ ادامه بررسی طرح مقابله با نفوذ
  • پزشکیان: دولت از حضور و درخشش زنان در عرصه‌های مختلف حمایت خواهد کرد
  • زاهدی‌فرد: طرح شهر فعال در استان بوشهر اجرا می‌شود
  • عناوین روزنامه‌های ورزشی امروز1405/08/13
  • موافقت اصولی ساخت ۲ هتل با سرمایه‌گذاری بیش از ۱۱ هزار میلیارد ریال در بوشهر صادر شد
  • ۱۳ آبان نماد استقلال خواهی ملت ایران و تکریم جایگاه دانش‌آموزان است
  • زنگ استکبارستیزی در مدارس بوشهر نواخته شد
  • مدیرکل آموزش و پرورش بوشهر: ساخت خوابگاه دانشگاه فرهنگیان تسریع شود
  • پیشنهادات کارگروه ویژه پرستاری اجرایی نشده است
  • 🎥ویدیو/مسئولیت افزایش کالابرگ به سازمان برنامه و بودجه سپرده شد
  • سروش گرمسیری‌نژاد سرپرست معاونت حمل‌ونقل و ترافیک دفتر فنی استانداری بوشهر شد
  • کمیسیون اصل ۹۰ مجلس به پرونده مسکن ایثارگران برازجان ورود کرد
  • خاموشی یک صدا در قلب رسانه؛ در سوگ امید غضنفر
  • رئیس پلیس راهور استان بوشهر معارفه شد
  • تلف شدن خرس ماده بر اثر تصادف در بزرگراه شیراز-اصفهان
  • سرمایه‌گذاری گردشگری راهی برای حفظ فرهنگ شیراز است
  • وقتی قرار است آموزش سبک زندگی، فشار تازه‌ای بر دوش خانواده‌ها بگذارد!
  • شرایط جدید انتخاب مسئول ایمنی در کارگاه‌های فارس اعلام شد
  • ۱۳ نفر طی دو تصادف رانندگی در شیراز مصدوم شدند
  • گامی علمی برای توسعه زنجیره ارزش پتروشیمی؛ رونمایی از کتاب تخصصی تولید پروپیلن با تألیف مدیرعامل پتروشیمی جم
  • نفی اعتماد نه نفی مذاکره!
  • رازهای قرآنی شعر حافظ؛ از عشق الهی تا حقیقت‌جویی
  • نقد و بررسي کتاب آواز دانه ها
  • .: یسنا پوزش حدود 6 روز قبل گفت: خیلی خوب ...
  • .: محمد حدود 13 روز قبل گفت: از توجه ویژه مدیر ...
  • .: منطق حدود 15 روز قبل گفت: فقط جنوب استان بوشهر ...
  • .: علیرضا حسین آبادی حدود 15 روز قبل گفت: متأسفانه مرحوم کوهی برای ...
  • .: نیکنام حدود 17 روز قبل گفت: احسنت قلمت مانا و ...
  • .: مریم حدود 18 روز قبل گفت: عالی هست ...
  • .: فرهنگی بازنشسته حدود 23 روز قبل گفت: تبریک فراوان به جناب ...
  • .: محمود حدود 26 روز قبل گفت: درود بر شما.. و ...
  • .: محمد حدود 29 روز قبل گفت: جناب حیاتی تخلف چای ...
  • .: هادی جلالی ثابت حدود 1 ماه قبل گفت: با سلام در ظاهر، ...