امروز: يکشنبه 10 آبان 1405
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 10 دي 1404 - 14:54

اتحادخبر- طاهره ناظمیان: صبح که از خواب پا شدم برم تو حیاط صورتمو بشورم ،صدای بلبل تو کٌنار هوشو از سرم پروند.چشم نشسته با خوشحالی برگشتم و گفتم:دی امروز مهمون داریم.دیم که تو ای گرمای برج چهار چش خودش هم نداشت و هویس هویس با پرِ مینارش عرقش را خشک می کرد...

  بسکوت

صبح که از خواب پا شدم برم تو حیاط صورتمو بشورم ،صدای بلبل تو کٌنار هوشو از سرم پروند.چشم نشسته با خوشحالی برگشتم و گفتم:دی امروز مهمون داریم.دیم که تو ای گرمای برج چهار چش خودش هم نداشت و هویس هویس با پرِ مینارش عرقش را خشک می کرد، گفت:دختر زبونتو گاز بگیر...ای گرما میتونم مهمون داری کنم؟گفتم مگه نه خودت گفتی بلبل سیده و وقتی صبح خوند یعنی مهمون گیرمون میاد...حالا مو یه چیزی هم گفتم تو هم...هنوز مکالمه من و دیم سرِ سید بودن یا نبودن بلبل به نتیجه نرسیده بود که دق الباب کوفته شد.دیم همونجا خشکش زد. دمپایی نپوشیده دویدم طرف در.در را که باز کردم هوشنگ و زینت و دخترشون رقیه تو چارچوب در ظاهر شدن.من پیش از اینکه بخوام تو بحر مهمونا برم برگشتم و حال و روز دیم رو رصد کردم.دیم حال و روز خوشی نداشت و دندونش تو بٌت مو کار می کرد ولی خودش رو نباخت...خوش اومدین...خوش اومدین.چه عجب یادی از ما کردین.صبح که بلبل خوند دلم خوش شد ؛گفتم امروز مهمون عزیزی داریم!!!من هم که خواستم حرف دیم رو تایید کنم گفتم:ها مو هم سی دیم گفتم...نذاشت حرفمو تموم کنم؛گفت :برید برید با رقیه سی خوتون رو سکٌنچه عروسک بازی کنین.

رقیه بچه هفت حاجتی پسرخاله دیم بود که بعد از ده سال نذر و نیاز و دوا-دکتر خدا بهشون داده بود.دیم و خاله اش چند سال پیش سرِ برادرم احمد و پسرش یوسف از هم  بد دلخور شده بودن و به هم پیغام و پسغام فرستاده بودن که نه اگه مٌردم بیا و نه اگه مٌردی میام.الان بعد از این همه مدت پسر خاله دیم با زنش اومده بودن که بگن ما نه اهل برمکیم و نه قوم جعفر و حساب ما از دیمون جداست ...آدم که سر دعوای دوتا بچه با هم قهر نمی کنه.

حصیری تو سایه طارمه رو سکٌنچه انداختیم.رقیه روبالای سکٌنچه نشوندم تا بتونه به دیوار طارمه تکیه بده.پنکه رومیزی رو روش ثابت کردم که رسم مهمون نوازی رو به جا آورده باشم...سخت گرفتار بیگ بازی بودیم که یهو رقیه گفت:راستی میگم نزدیک خونه شما دکون هست؟با شنیدن اسم دکون چشمام باز شد،حتما چیزی هم به من می ماسید...هاااا،مگه چیزی میخواستی؟

بسکویت میخواست.گفتم می برمت یه دکون نشونت میدم ولی به شرطی که به خودم هم بسکوت بدی.با قول مساعد رقیه ،حرکت کردیم.تا رسیدن به دکون مختارو طعم انواع بسکویت ها رو مزه مزه کردم و از بسکویت های سکه ای که فله ای بود و طعم پرتقال می داد و بسکویت مستطیلی که به هم وصل بودن و طعم نارگیل می داد و روش کنجد بود به رقیه می گفتم و بهش منو می دادم که انتخاب کنه...چشم رقیه از دیدن تنوع اجناس دکون مختارو لیل گشت.بعد از کلی وارسی بسکویت ها، دست رو بسکویت مستطیلی نارگیلی گذاشت.تو دلم بهش احسنت گفتم و انتخابش رو ستودم...الان موقع وفای به عهد بود.همینکه پلاستیک بسکویت ها رو گرفت تو پاش زور آورد و دوید طرف خونمون...هرچه صداش زدم انگار نمی شنید... به برق زده بودنش،هرچه می دویدم بهش نمی رسیدم.به خونه که رسیدم دیدم کنار دی و بواش نشسته ،پلاستیک بسکویتی جلوشه و با اشتها میخوره.چش تو چشش شدم تا بلکه قرارمون یادش بیاد..اصلا منو نمی شناخت.نگاه گناه داری بهش کردم یعنی اینکه مو دختر خوبی هستم،بهترین جای سکنچه رو بهت دادم،پنکه رو روت ثابت کردم ...هیچ کدوم از این سناریوها کارساز نشد...بسکویت آخری که برد نزدیک دهنش تیر خلاص رو به من زد...به خودم،به بلبل و به دکون مختارو لعنت فرستادم...از خودم بدم اومد که هنوز شریکم رو نشناخته بهترین گزینه رو بهش معرفی کرده بودم...کاش لااقل برده بودمش دکون دی حمزه که بسکویت های نخوش و گرون داشت...از چشمم افتاد،دوست داشتم چایی که دیم براش ریخته بود،رو پاش بریزه یا قند تو گلوش گیر کنه...

ناهار که خوردن خداحافظی کردن که برن. اینبار بوام چنان تکلیف و تعارف به جا آورد که الان ماشین سی بردخون گیرتون نمیاد و ماشینای دیر فقط صبح میرن بردخون و چنان هوشنگ رو متقاعد کرد که زینت چاره ای جز دوباره نشستن نداشت...شب موندند...بوام داشت از رشادتهای ایام جوونیش که چطور با یه تیر دوتا  اِشکال رو میزد و هیچ میرشکالی به گرد پاش نمی رسید می گفت که یهو برق رفت...برق که رفت  انگار دنیا رو بهم دادن...الان موقع دادخواهی بود... وقتی که هوشنگ و زینت غرق تعریفای نمک زده ی بوام شده بودن خودمو به رقیه نزدیک کردم ، دور و برم رو تو تاریکی پاییدم ،رونشو نشونه گرفتم و چنان کنجیری دادم که عقرب پیشم لٌنگ انداخت.. جیغ رقیه و صدای تفنگ بوام و پژواک کوه تو هم پیچید.

زینت دستپاچه گفت:آخی بچمو عقرب زد. دیم دوید فانوس آورد،بوام لنگه دمپایی رو برداشت ولی رقیه تو اون تاریکی حضور دشمن رو خوب درک کرده بود و بریده بریده میگفت عقرب نههههه...او ..او

صبح که بلند شدیم خبری از هوشنگ و زینت و رقیه نبود.چند روز بعد مش ماندنی شوفربردخونی  پیغام آورد که هوشنگ و زینت گفتن نه اگه مٌردیم بیاین و نه اگه مٌردین میایم.

 



کانال تلگرام اتحادخبر

مرتبط:
» معرفی کتاب [بيش از 6 سال قبل]
» کابوس نخلستان [بيش از 6 سال قبل]
» داستان/ انفجار بزرگ [بيش از 5 سال قبل]
» بابا خسرو [بيش از 2 سال قبل]

نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • شمارش معکوس برای جدال با مصر؛ تنیس ایران در اندیشه شکستن طلسم صعود
  • عناوین روزنامه‌های امروز1405/08/09
  • عناوین روزنامه‌های ورزشی امروز1405/08/09
  • قضاوت داوران بوشهری در رده‌بندی هندبال ساحلی بانوان کشور
  • پاسخ فوری، اثرگذار و بدون محدودیت جغرافیایی به دشمن
  • غنی‌سازی ۹۰ درصدی در دستورکار ایران باشد؛ برای هر سناریویی آماده‌ایم
  • امام جمعه بوشهر: بازارچه عرضه مستقیم کالا در این استان راه اندازی شود
  • نماینده ویژه رهبر انقلاب: مدیریت تنگه هرمز را به هیچ‌کس واگذار نمی‌کنیم
  • میانگین قیمت اتوبوس به ۶۰ میلیارد تومان رسید؛ نوسازی ناوگان دشوار شد
  • هشدار هواشناسی برای ۲۱ استان؛ بارش باران و رعدوبرق در راه است
  • کانادا با حمایت از ادعای پوچ امارات، شاخه‌ای را که روی آن نشسته می برد
  • ضوابط پیشنهادی برای فعالیت بازار مبادلات آب در بورس انرژی منتشر شد
  • ارتباط چاقی دوران جوانی و افزایش خطر سرطان‌های زودرس
  • معرفی ادویه های ضدالتهاب که برای سلامت بهتر قلب مفید هستند
  • فولاد جای پرسپولیس را در جدول گرفت
  • گامی علمی برای توسعه زنجیره ارزش پتروشیمی؛ رونمایی از کتاب تخصصی تولید پروپیلن با تألیف مدیرعامل پتروشیمی جم
  • ۸۱ درصد تصادفات فوتی موتورسواران در معابر شهری ناشی از سرعت غیرمجاز و تخلفات رانندگی است
  • تقدیر رئیس نظام پزشکی دشتستان از پزشکان و داروسازان نمونه
  • پیروزی مقتدرانه تیم‌های الف و ب هیئت تیراندازی دشتستان در هفته چهارم لیگ استان بوشهر
  • تجلیل از برگزیدگان نهمین دوره جایزه امیدآفرین / تصاویر
  • درخشش آتش‌نشانان پتروشیمی پردیس در رقابت‌های منطقه پارس؛ پردیس برترین تیم در بین پتروشیمی‌ها شد
  • عناوین روزنامه‌های ورزشی امروز1405/08/04
  • اقدام بزرگ مدیرعامل شرکت مخازن سبز در مدارس شهرستان عسلویه؛ آموزش تخصصی آتش‌نشانی صنعتی سطح یک و دو برای ۹۰ دانش‌آموز هنرستان‌های اخند و سواحل
  • امکان استفاده از تعرفه‌های سنتی در صورت بروز مشکل در زیرساخت انتخابات
  • احتمال بارش باران در استان بوشهر از اواخر هفته
  • مراقب یکی از کُشنده‌ترین مسمومیت ها باشید!
  • کرمانپور: غذا نخورید مجبورید دارو بخورید!
  • قلعه نویی این هفته کجا می رود؟
  • حیاتی از کارنامه اشتغال تا افق توسعه اقتصادی پارس
  • ۷۵۰ پرونده برای بازتوانی مددجویان؛ خانواده‌ها زیر چتر حمایت شهرداری
  • پیشنهادات کارگروه ویژه پرستاری اجرایی نشده است
  • 🎥ویدیو/مسئولیت افزایش کالابرگ به سازمان برنامه و بودجه سپرده شد
  • سروش گرمسیری‌نژاد سرپرست معاونت حمل‌ونقل و ترافیک دفتر فنی استانداری بوشهر شد
  • اخلاق اداری؛ جایی که اعتماد عمومی آغاز می‌شود
  • رگِ گردن؛ برای مردم یا برای جناح؟
  • اجرای ۷۵۰برنامه هفته انتظامی در فارس؛ ازپاکسازی محلات تا پویش خرید امن
  • 🎥ویدیو/عراقچی: پاسخ ایران به هرگونه برخورد نظامی، محکم‌تر از گذشته خواهد بود
  • خاکستر یک صبح تلخ در عسلویه
  • کمیسیون اصل ۹۰ مجلس به پرونده مسکن ایثارگران برازجان ورود کرد
  • خاموشی یک صدا در قلب رسانه؛ در سوگ امید غضنفر
  • رئیس پلیس راهور استان بوشهر معارفه شد
  • تلف شدن خرس ماده بر اثر تصادف در بزرگراه شیراز-اصفهان
  • سرمایه‌گذاری گردشگری راهی برای حفظ فرهنگ شیراز است
  • وقتی قرار است آموزش سبک زندگی، فشار تازه‌ای بر دوش خانواده‌ها بگذارد!
  • شرایط جدید انتخاب مسئول ایمنی در کارگاه‌های فارس اعلام شد
  • .: محمد حدود 8 روز قبل گفت: از توجه ویژه مدیر ...
  • .: منطق حدود 10 روز قبل گفت: فقط جنوب استان بوشهر ...
  • .: علیرضا حسین آبادی حدود 10 روز قبل گفت: متأسفانه مرحوم کوهی برای ...
  • .: نیکنام حدود 12 روز قبل گفت: احسنت قلمت مانا و ...
  • .: مریم حدود 13 روز قبل گفت: عالی هست ...
  • .: فرهنگی بازنشسته حدود 18 روز قبل گفت: تبریک فراوان به جناب ...
  • .: محمود حدود 21 روز قبل گفت: درود بر شما.. و ...
  • .: محمد حدود 24 روز قبل گفت: جناب حیاتی تخلف چای ...
  • .: هادی جلالی ثابت حدود 28 روز قبل گفت: با سلام در ظاهر، ...
  • .: سامی حدود 1 ماه قبل گفت: احسنت براقای یوسف منافی ...