- راهپیمایی یومالله ۱۳ آبان در برازجان برگزار شد
- بوشهر یکپارچه فریاد شد؛ خروش ضد استکباری مردم در ۱۳ آبان
- زنگ استکبارستیزی در مدارس بوشهر نواخته شد
- زاهدیفرد: طرح شهر فعال در استان بوشهر اجرا میشود
- استقامت بدون تدبیر، شجاعت نیست
- وزارت نفت از نقشآفرینی بخش خصوصی در تصمیمسازی انرژی استقبال میکند
- تفاهمنامه آموزش زبان چینی در بوشهر امضا شد
- ۱۳ آبان نماد استقلال خواهی ملت ایران و تکریم جایگاه دانشآموزان است
- مدیر کل آموزش و پرورش: شرایط جنگی مانع پیشرفت دانشآموزان بوشهری نشد
- موافقت اصولی ساخت ۲ هتل با سرمایهگذاری بیش از ۱۱ هزار میلیارد ریال در بوشهر صادر شد
اتحادخبر-زینب کوهرو: به خانهی ویلایی روبه رویم خیره شده بودم.با باز شدن در ماشین نگاهم روی صورت خندان محمدحسین سُر خورد.دستش را سمتم دراز کرد و با سرخوشی گفت:«بانو خیال پیاده شدن ندارند؟!»لبخندی زدم، دستش را گرفتم و با احتیاط پایین آمدم.دوباره نگاهی به خانه انداختم و گفتم:«محمد، من هنوز دلم راضی...»نزاشت حرفم را تمام کنم، سریع گفت...

زینب کوهرو:
به خانهی ویلایی روبه رویم خیره شده بودم.
با باز شدن در ماشین نگاهم روی صورت خندان محمدحسین سُر خورد.
دستش را سمتم دراز کرد و با سرخوشی گفت:«بانو خیال پیاده شدن ندارند؟!»
لبخندی زدم، دستش را گرفتم و با احتیاط پایین آمدم.
دوباره نگاهی به خانه انداختم و گفتم:«محمد، من هنوز دلم راضی...»
نزاشت حرفم را تمام کنم، سریع گفت:«هیس، چیزی نگو، من هم راضی نیستم ولی باید تحمل کنیم، اصلاً دوست ندارم از دستش بدهیم.»
منظورش بچهمان بود، دکتر تجویز کرده بود برای سلامتی بچه و خودم باید از آلودگی و استرس دور بشوم و همین باعث شده بود که محمدحسین -همسرم- خانهای را در روستایی خوش آب و هوا اجاره کند.
باصدای محمدحسین به خودم آمدم و دوشادوش او به سمت خانه رفتم.
خانم میانسالی که لباس محلی خوش رنگی تنش بود گوشهایی ایستاده بود.
محمد حسین روبه من گفت:«لیلی جان، ایشون(همون خانم) سمیه خانم یکی از اهالی اینجاست.»
سمیه خانم سری تکان داد و گفت:«سلام»
جوابش را دادم.
محمدحسین ادامه داد:«وقتهایی که من پیشت نیستم سمیه خانم کنارت میماند.»
بااعتراض گفتم:«محمدحسین! مگه من بچه هستم؟!»
با مهربانی جواب داد:«معلومه که بچه نیستی عزیزم، اما یادت نره که ما تو راهی داریم.»
بااکراه «باشه ای» گفتم.
محمدحسین بهخاطر شغلش مجبور بود به شهر برگردد.
بعد از اینکه محمدحسین چمدانها را به اتاق برد، سمیه خانم سمتم آمد و گفت:«لیلی خانم با من احساس راحتی کنید شما هم مثل دختر من هستید.»
لبخندی بهش زدم و تشکر کردم.
در همین حین محمدحسین از اتاق بیرون آمد و گفت:«خب لیلی خانم! اگه کار دیگهای با من نداری من برم؟!»
ابروهایم بالا پرید:«بری؟ کجا میخواهی بری؟!»
- باید شرکت برم، حداقل چند روزی شیفت اضافه برم تا بتوانم برای چند روز دیگه مرخصی بگیرم.
- کاش نمیرفتی!
لبخندی زد و گفت:«سریع برمیگردم، تو سعی کن اینجا بهت خوش بگذره.»
بعد از خداحافظی رفت.
چشم چرخاندم تا سمیه خانم را پیدا کنم اما اثری ازش نبود.
سمت آشپزخانه رفتم که او را کنار اجاق گاز دیدم.
روی یکی از صندلی ها نشستم و گفتم:«چی درست می کنی؟»
نگاهم کرد و جواب داد:«برای شام آش رشته درست می کنم.»
تا اسم آش رشته آورد لبخندی روی لبم آمد چقدر دلم آش میخواست.
بعد از شام با سمیه خانم کلی صحبت کردم، خانم خیلی خوبی بود، خوش مشرب و خوش رو.
از جایم بلند شدم که پرسید:«کجا؟!»
- دستشویی.
او هم از جایش بلند شد و گفت:«من هم باهاتون میام.»
باتجعب گفتم:«سمیه جون، دستشویی توی حیاط است، خودم میروم.»
سمیه خانم با پافشاری همراه من آمد، ازش کمی دلخور شدم دوست نداشتم مثل بچهها با من رفتار کند.
بعد از اینکه برگشتیم، با مهربانی مادرانهای گفت:«خانم ناراحت نشوید، اینکه تنهایی نذاشتم بروید دلیلی دارد.»
با کنجکاوی پرسیدم:«چه دلیلی؟!»
صدایش را پایین آورد و گفت:«این روستا آل دارد!»
مثل خودش آرام گفتم:«منظورت چیه؟ مگه اینها خرافه نیست؟»
سرش را تکان داد و گفت:«نه.»
به نقطه ای خیره شد و گفت :«من خودم سالهای دور زمانی که دختربچهای نهُ ساله بودم آل را دیدم.»
باهیجان گفتم:«جدی؟»
انگار که غرق گذشتهاش شده بود شروع به تعریف کرد:« داخا روستا حرف از زن مش رمضون بود که آل دل و جگرش را برده بود، من همراه بابای خدا بیامرزم خانهشان رفتیم، هنوز وارد خانه نشده بودیم که صدای داد و بیداد مش رمضون بالا رفت.
مردم میگفتند آل زن مش رمضون رو کشته و اون هم میخواهد بچهاش را قربانی زنش کند.
من متوجه حرفهایشان نمی شدم.
وقتی وارد حیاط مش رمضون شدیم پدرم سمتش دوید او سعی داشت از پله ها بالا برود و بچهاش را روی پشت بام بگذارد.
پدرم آستینش را گرفت و به او گفت:«دست بردار مرد، این بچه چه گناهی کرده؟ چرا ناشکری میکنی؟ »
مش رمضون با عصبانیت آستینش را از دست پدرم در آورد و داد زد:«من نمیتوانم این بچه را بدون مادر بزرگ کنم، میخواهم دنیا نباشد اگه زهرا نباشد.»
گوشش بدهکار نبود و بچه را بالای پشت بام گذاشت و پایین آمد.
پدرم خواست از نردبان بالا برود و بچه را برگرداند که مانعش شد و تشر بدی به پدرم زد و نردبان را بر روی زمین انداخت.
پدرم با ناراحتی رفت ولی من ماندم تا نظارهگر سرنوشت آن طفل معصوم باشم.
مش رمضون داخل خانه کنار جسد همسرش گریه و زاری میکرد.
بعد از گذشت دقایقی ناگهان صدای اسبهای مش رمضون داخل طویله بلند شد، شیهه می کشیدند و سم بر زمین میکوبیدند.
نگاهم به پشت بام افتاد شخصی سیاه پوش در کنار نوزاد نشست و او را در آغوش گرفت و برد.
من به خانه دویدم و مش رمضون را صدا کردم.
او سراسیمه به بیرون دوید و نردبان را بلند کرد و شروع به بالا رفتن از آن کرد.
همین که به بالای خانه رسید صدای گریه زاریاش بلند شد:«فرزندم را برد، خاک برسرم شد!»
از نردبان پایین آمد و روبه من گفت:«دیدی داخل یک روز هم بی زن شدم هم بچهام را از دست دادم.»
به داخل خانه رفت که فریاد بلندی کشید، پشت سرش رفتم که در کمال ناباوری دیدم زهرا خانم چشمهایش را باز کرده بود و مش رمضان با صدای بلند اسم خدا را صدا میزد.»
سمیه خانم تک خندهای کرد و گفت:«اینقدر غرق در خاطراتم شده بودم که به کل همه چیز را فراموش کردم، ببخشید اگر سرتان را درد آوردم.»
لبخندی زدم و گفتم:«نه این چه حرفیه.»
ذهنم درگیر صحبت های سمیه شده بود نمیتوانستم تصور کنم اگه برای من اتفاق میافتاد چه واکنشی نشان میدادم.
بهتر است به این چیزها فکر نکنم.
گوشیام را برداشتم و به محمد زنگ زدم.
چند روز از اقامت من داخل روستا میگذشت.
محمدحسین نمیتوانست مرخصی بگیرد، سمیه خانم هم تمام وقت پیش من بود.
بلاخره عصر دلم را به دریا زدم و گفت:«سمیه جون، بهترنیست چند ساعتی به خونهات سربزنی؟»
گل از گلش شکفت:«خانم دستتون درد نکنه چند روزی میخواستم بهتون بگم ولی روم نمیشد، قول میدهم تا قبل از غروب برمیگردم.»
بیچاره آنقدر شوق رفتن داشت که یادش رفت کیفش را ببرد.
داخل حیاط روی نیمکت نشسته بودم، هوا کم کم داشت تاریک میشد.
غروب خورشید علاوه بر زیباییاش، ترسناک بود.
دوست داشتم سمیه هر چه زودتر برگردد.
از روی نیمکت بلند شدم که صدای پارس سگها آمد.
سمتشان رفتم.
دلشورهی عجیبی داشتم نمیخواستم بروم ولی فکر کردم شاید سمیه است و کلید را جا گذاشته.
همانطور که سمت سگ ها میرفتم بلند گفتم:«سمیه توهستی؟»
به چند قدمی سگها که رسیدم ایستادم.
سگ ها با حالت تدافعی داشتند به سمت دیوار پارس میکردند.
سرم را بالا گرفتم تا دلیل پارس سگ ها را بفهمم که ناگهان صحنهی وحشتناکی جلوی چشمانم نمایان شد.
یک زن با موهای پرپشت به قرمزی آتش روی دیوار ایستاده بود و به طرف پایین خم شده بود طوری که موهای قرمز رنگش در اطرافش شناور بودند.
با صدای ضعیفی گفتم:«تو کی هستی؟»
سرش را بالا آورد و به من نگاه کرد.
صورتی وحشتناک با چشمانی از حدقه بیرون زده داشت.
چشمانش اصلاً سفیدی نداشت.
دندانهایش شبیه دندان حیوانات بود .
همین که شروع به خندیدن با صدای وحشتناکی کرد من نقش بر زمین شدم و دیگر چیزی نفهمیدم.
تا اینکه با صدای سمیه به خودم آمدم.
سمیه گفت خیلی شانس آوردهام، احتمالاً آل بوده ولی اینکه بعد از بیهوش شدنم سراغم نیامده شاید بهخاطر سگها بوده.
بعد از آن شب من نتوانستم در آن روستا بمانم و پیش محمدحسین رفتم.
تازه ترین خبرها
- راهپیمایی یومالله ۱۳ آبان در برازجان برگزار شد
- بوشهر یکپارچه فریاد شد؛ خروش ضد استکباری مردم در ۱۳ آبان
- زنگ استکبارستیزی در مدارس بوشهر نواخته شد
- زاهدیفرد: طرح شهر فعال در استان بوشهر اجرا میشود
- تفاهمنامه آموزش زبان چینی در بوشهر امضا شد
- ۱۳ آبان نماد استقلال خواهی ملت ایران و تکریم جایگاه دانشآموزان است
- مدیر کل آموزش و پرورش: شرایط جنگی مانع پیشرفت دانشآموزان بوشهری نشد
- موافقت اصولی ساخت ۲ هتل با سرمایهگذاری بیش از ۱۱ هزار میلیارد ریال در بوشهر صادر شد
- 🎥ویدیو/حضور گسترده مردم بوشهر در راهپیمایی ۱۳ آبان
- نخستین المپیاد ساحلی دانشآموزی کشور برگزار میشود
- بانک اطلاعاتی ورزشکاران در بوشهر ایجاد میشود
- آغاز جلسه علنی مجلس؛ ادامه بررسی طرح مقابله با نفوذ
- پزشکیان: دولت از حضور و درخشش زنان در عرصههای مختلف حمایت خواهد کرد
- انهدام ۴ نفتکش، توقف دو فروند کشتی متخلف و شکار ۵۶امین پهپاد MQ9
- قالیباف: خیانت به خواست مردم آمریکا، کابوسی برای واشنگتن خواهد بود
- آغاز راهپیمایی ۱۳ آبان با حضور پرشور مردم
- هدایتی لوپز آینده کشتی ایران است؛ به احترام کشتی کلاه از سر برمیدارم
- جدال مهیج دو مدعی قهرمانی در اسلامشهر؛ روز سخت استقلال در نصف جهان
- گل گهر با لشگری از غایبان مقابل آرکاداغ؛ کار سخت برای کسب سه امتیاز
- آلبانیایی مهارنشدنی استقلال؛ آسانی کابوس تیمهای آسیایی شد
- هورمون درمانی خطر بیماری قلبی در زنان را افزایش نمیدهد
- مکمل فیبر روزانه، درد آرتروز زانو را در ۶ هفته کاهش میدهد
- معرفی بهترین منابع غذایی سرشار از ویتامین D
- وجود یک آفتکش و افزایش خطر پارکینسون
- دادستان کل به ماجرای داروی بیماران هموفیلی ورود کند
- هزینههای سلامت شفاف شود؛ نمیدانیم منابع بیمهها چگونه خرج میشود
- توسعه زیرساختهای روستایی و اشتغالزا تسریع شود
- مدیرکل آموزش و پرورش بوشهر: ساخت خوابگاه دانشگاه فرهنگیان تسریع شود
- انهدام باند کلاهبرداری اینترنتی در بوشهر
- ۳۷ برنامه دانشآموزی برای گرامیداشت یوم الله ۱۳ آبان در دیّر اجرا شد
- رفع مشکلات سایتهای پرورش میگوی دشتی برای تثبیت اشتغال و افزایش تولید
- فرماندار بوشهر: شناسایی استعدادهای ادبی رسالت جشنوارههای فرهنگی است
- عناوین روزنامههای امروز1405/08/13
- عناوین روزنامههای ورزشی امروز1405/08/13
- جلسه رصد و پایش هفتگی پروژه بزرگراه کنارتخته دالکی با حضور استاندار بوشهر و معاون وزیر راه و شهرسازی برگزار شد
- صادق: واردات از مرزهای شمالی ۷۶ درصد افزایش یافت
- اتابک: بخشی از ارز صادراتی باید در اختیار تولیدکنندگان قرار گیرد
- بازخوانی کارنامه گازی کشور؛ آزمون دشوار صیانت از تولید و جبران ناترازی
- امیر شیخ: بزرگترین شکست آمریکا فروریختن تصویر قدرتش بود
- پزشکیان: هیچکس نباید در تأمین نیازهای اساسی زندگی تنها بماند
- قالیباف: ایران در برابر تهدیدها و زیادهخواهیهای آمریکا تسلیم نمیشود
- گزارش سفر هیأت پارلمانی ایران به اجلاس بریکس در مجلس بررسی شد
- گلگهر به دنبال شکار صدرنشین؛ پرسپولیس در اندیشه ششمین برد
- دبیر: نسلهای آینده کشتی ایران بهتر خواهند بود؛ این پایان کار نیست
- شکستهای نگرانکننده در مسکو؛ مسیر دشوار مردان برای تکرار نایبقهرمانی
- تغییر سیستم امتیازدهی رنکینگ کشتی برای المپیک ۲۰۲۸
- استقلال در اندیشه شکار سومین تیم قطری؛ ۲۰ بازیکن خارجی در تیم حریف!
- خستگی مداوم را جدی بگیرید؛ هشدار یک متخصص سرطان
- بهترین سبزی برگدار برای سلامت استخوانها
- چای کیسهای چه ضرری برای مغز دارد


چاپ خبر

