امروز: شنبه 23 تير 1403
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 08 آذر 1402 - 10:40
اختصاصی سرویس ادبی اتحادخبر

اتحادخبر-مینوی دنیاصادقی:در موج آرام می‌نوازم / همچون پرنده‌ای آرام می‌خوانم...

نیستم آنگونه که باید باشم

نیستم آنگونه که باید باشم

در موج آرام می‌نوازم
 همچون پرنده‌ای آرام می‌خوانم
می‌خوانم از حقیقت که تلخ است
 می خوانم از جدایی که سخت است
 ای دریچه ی بسته بگشا در را
 تا آشکار شود راز پنهانی
ای قلب شکسته با من بگو
 از حقیقت که شکست تلخیست
از عشق که ترسیده از مرگ گریخته
 از راست پنهان شده
از همه فرار کرده بگو با من حقیقت را بگو
چه سخت است آن حقیقت تلخ
که نصیب من شده حقیقت آن است که نیستم آنگونه که باید باشم
نیستم آنکه  آرام می‌نوازد
همچون پرده ای آرام می خواند
نیستم آن کس که یار از او تمنا دارد
نیستم آن سلطان محبوب قلب‌ها حقیقت چه تلخ است این گونه که باشد بر من
ای دل شکسته باز کن درهای بسته را
که از حقیقت تلخ مرده‌ام من
  نیستم آنگونه که باید باشم ..

مینوی دنیاصادقی



کانال تلگرام اتحادخبر

مرتبط:
» غرق نگاهت [حدود 1 سال قبل]
» درون خاطره [10 ماه قبل]
» پهلوان کربلا [11 ماه قبل]
» قلم [حدود 1 سال قبل]
» زخم... [حدود 1 سال قبل]
» بغض غزل [12 ماه قبل]
» دلتنگی [11 ماه قبل]
» اشتهای چشم هایم [11 ماه قبل]

نظرات کاربران
بشو آنچه هستی!

فریدریش نیچه

مقدمه:

شعر دارایِ نام است «نیستم آنگونه که باید باشم» و در قالبِ بی قاعده و دارای سطرهای کوتاه و بلند سروده شده است . خواننده از همین آغازِ شعر در نامگذاری با یک تضادِّ جانگذاز مواجه می شود. شعر آهنگِ ویژه ای را در اعماقِ وجود تداعی می کند که نمودش از عبارتِ «در موجِ آرام می نوازم» هویداست یعنی شاعر سعی کرده با یک نمآهنگِ آهسته پای در یک جهان دژخو بگذارد. در بندِ دوم و سوم این زخمِ کهنه و باستانی و ابدی چهره ی وحشت انگیز خود را نشان داده و جامعه را بخاطر شرایطی که نتوانسته برای وجودشناسی روانِ شاعر فراهم کند به شدت تازیانه می زند. برداشت کلی از شعر آن است که تضادِّ میانِ روانِ تنهای انسان که در هستِ واقعی خود با هستِ غیرواقعی اش گم شده از یک طرف و احوالاتِ تحمیل شده به او توسط جهانِ بیرونی یا به تعبیر هگل «آنتی تز = همنهاد» از طرف دیگر را به تصویر می کشد.

بندِ نخست ، پاراگرافِ نخست:

واژگانِ «آرام، پرنده، تلخ و سخت» به همراهِ عبارتِ «پنجره ی بسته» کلیدواژه های اساسیِ شاعر در این بند را تشکیل داده اند. یعنی شاعر میانِ واژگانِ «آرام و پرنده» و «تلخ و سخت» که سجعی هم وزن را تشکیل داده توانسته موازنه و ارتباطی ژرف را به تصویر بکشد. پرنده خود نمادی از رهایی و آزادی ست که معمولا شتاب و سرعتی مثال زدنی در وجناتش مشاهده می شود اما در اینجا با استیلا یافتن واژه ی «آرام» تحرّک و شتاب در اندیشه ی شاعر از «پرنده» گرفته شده است زیرا ارتباطی تنگاتنگ میانِ این «پرنده ی کُند» و عبارتِ «پنجره ی بسته» وجود دارد. پنجره بسته است و به همین دلیل پرنده نایِ پرواز پُر شتاب ندارد و بنابراین «حقیقت تلخ است» و «جدایی سخت است»که همان جدایی و دور افتادگی از آزادی ست. برداشت کلی از این بند آن است که در اندیشه ی شاعر خودِ واقعی انسان هنگامی می تواند به منصه ی ظهور برسد که شرایطِ محیطی اجتماع زمینه ای برای رهایی آفریده باشد!

بندِ دوّم، پاراگرافِ دوّم:

عباراتِ «رازِ پنهانی، قلبِ شکسته، شکستِ تلخ و راستِ پنهان» و واژگانِ «عشق و مرگ» کلیدواژه ای این بند هستند. شاعر توانسته بخوبی بندِ نخستِ شعر خود را با بندِ دوّم پیوند دهد یعنی عباراتی چون «قلبِ شکسته با دریچه ی بسته» و «رازِ پنهانی با جدایی» و «شکستِ تلخ با حقیقتِ تلخ» در بندِ نخست و دوّم ارتباطی معنایی را ایجاد کرده است. بندِ نخستِ شعر در بندِ دوّم گسترش یافته است و «رازِ پنهانی» که شاعر از آن سخن می گوید همان «تضادِّ دهشتناکی ست که میانِ بودنِ حقیقی و ناحقیقیِ انسان در جریان است.» در واقع می توان اشاره کرد که پژمردگیِ «پرنده» در بندِ نخست همان روانِ انسانی ست که به ورطه ی از «خود - بیگانگی» افتاده است و گویا از این «حقیقتِ تلخ» به «شکستی تلخ» رسیده است. رازِ پنهانی شاعر که با واژه ی «راست» رابطه دارد چرا که حقیقت چیزی جز راستی نیست نمی تواند در قالبِ واژگان فاش شود بنابراین در کانونی چون «عشق» تجلّی یافته و با «مرگی» توضیح داده می شود که احیاناً تنها راه رهاییِ «پرنده ای ست» که پشتِ «پنجره ی بسته» در «خود - بیگانگی» گرفتار آمده است! برداشت کلی از این بند آن است که ژرفایِ مصیبتِ نرسیدن به «صیرورت = شدن» درمان ناپذیر است و شاید تنها درمانش «مرگ» با چنگال های تیزش باشد!

بندِ سوّم، پاراگرافِ سوّم:

واژگانِ «فرار، نیستم و باشم» به همراه عباراتِ «حقیقتِ تلخ و پرده ای آرام» کلیدواژه های این بند را ساخته اند. همانندِ دو بندِ پیشین شاعر توانسته ارتباط معنایی و هنری خوبی را میانِ این بند با سروده های بندهای قبلی ایجاد کند. در اینجا بحث فلسفیِ محوری در اندیشه ی شاعر به تصویر کشیده می شود یعنی اضدادِ میانِ «نیستم و باشم». اما این «نیستم و باشم » را می توان ایهامی عمیق نیز تصوّر کرد که از طرفی بر آنچه قرن ها پیش شکسپیر از آن با عنوان «بودن یا نبودن مسئله این است = Tobe or not tobe = یعنی این که اصلاً زندگی ارزشِ آن را دارد که در جهان باشد یا خیر!» تعبیر می کرد صحّه می گذارد و از طرفی دیگر در دیدگاهِ شاعر زندگی ارزشِ بودن را دارد اما نه «پشتِ پنحره بسته!» تصویر می شود. بنابراین می توان نوعی امید یا خوش بینی را در ذهن خواننده تداعی کرد که اگر شرایط و احوالاتِ اجتماع اجازه دهد [یا چاره ای بیندیشیم که اجازه بدهد!] می توان امید به رهایی داشت. اما شاعر از «همه فرار» می کند! او از چه کسی «فرار» می کند؟ از فریادرس! از کسی که قرار است «پرده ای آرام» که گویا اشاره به «پرده های موسیقیایی» دارد مهیّا کند! این واژه ی «پرده ی آرام» چه ارتباطِ عجیبی با واژه ی «نواختن» دارد انگار که موسیقی مرگ سرتاسرِ زندگی انسان را درنوردیده است! آرام و قرار در پس زمینه ی اندیشه ی شاعر به جوش و خروش افتاده است و چون پرنده ای که به رهایی دست نیافته خود را دیوانه وار به دیواره های قفس می کوبد. هر چه ضربات سخت تر درد هم وحشتناک تر! این عطشِ سیری ناپذیر برای رهایی و «خود - شدن» آنجا نمود بیشتری یافته که فریادِ نیچه ای سر داده می شود: «نیستم آنگونه که باید باشم!». برداشت کلی از این بند آن است که روان انسان ناآرام است چه بداند که به رهایی دست پیدا می کند یا نه اما همواره با اوست و شاید این خود بر شدّت درد می افزاید!

جمع بندی:

بندِ چهارم، پاراگرافِ چهارم:

عباراتِ «یار از او تمنّا دارد، سلطانِ محبوبِ قلب ها، درهایِ بسته، حقیقتِ تلخ» به همراه واژگانِ «نیستم، باشم و مُرده ام» واژگان و عبارت های کلیدیِ بندِ پایانیِ شعر است. شاعر در اینجا در اعماقِ وجودِ خود «نَقب» می زند و پیوندی ژرف میانِ بندِ پایانی و بدنه ی شعر ایجاد می کند. در اندیشه ی شاعر پاسخِ این پرسش داده شده است که چه پیوندی میانِ وجودِ حقیقیِ او با انسان هایی وجود دارد که دردِ «خود - بیگانگی» را نه تنها نچشیده بلکه بکلی از آن بی خبرند! اینجاست که شاعر می سراید: «نیستم آنکه یار از او تمنّا دارد!» یا «نیستم سلطانِ محبوبِ قلب ها» زیرا درکِ متقابلی میانِ او و دیگران نیست. عبارتِ «نیستم سلطان محبوبِ قلب ها» در واقع تازیانه ای به صورتِ «عشق» است و انتقام از اجتماعی ست که حتی معنایِ «عشق ورزیدن» را دگرگون دیده اند زیرا علی رغم پس زمینه ی اندیشه ی شاعر آن ها «خود - بیگانگی» را در نیافته اند تا برای رسیدن به آن تلاش کنند هر چند که این کوشش به جای خود بیهوده و پوچ هم باشد. شاعر با سرودنِ عبارتِ «درهای بسته» دوباره به آغازِ شعر بازگشته است یعنی یادآورِ عبارتِ «دریچه ی بسته» است. در اینجا شاعر از «دلِ شکسته ای» شکوه دارد که در طولِ شعر گسترشِ زخمِ کهنه اش را بر کاغذ جاری کرده است. زخمی که با دریچه ای بسته رو به رهایی بر تنِ انسان خورده و با درهای بسته ای به سویِ مرگ رهسپار است و چاره ای آن حقیقتِ رازآلودِ پنهانی یعنی «خود - بیگانگی» را در «که از حقیقتِ تلخ مُرده ام من» التیام یافته می بیند.

نگارنده با تبیین، تشریح، طبقه بندی و ساختارِ شعر بدان نتیجه دست یافت که شعر دارای ساختار متناسب با معیارهای ادبی و فلسفی بوده خوانش آن را به خوانندگانِ گرانمهر پیشنهاد می نماید.

ای کاش که جایِ آرمیدن بودی
یا این رَه دور را رسیدن بودی
کاش از پی صد هزار سال از دلِ خاک
چون سبزه امید بر دَمیدن بودی

خیام بزرگ

پیروز باشید

ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • .: استان 36 دقيقه قبل گفت: شما هم باید با ...
  • .: مرتضی از آبپخش 1 روز قبل گفت: الان که دیگه دولتشون ...
  • .: شهروند حدود 4 روز قبل گفت: ایران متمدن است و ...
  • .: شهروند حدود 4 روز قبل گفت: نه به طالبانیسم افراطی ...
  • .: احمد خواجه حسنی حدود 5 روز قبل گفت: مخاطب ارجمند با نام ...
  • .: م خ حدود 5 روز قبل گفت: سلام بعد از ۴۰ ...
  • .: جمشید بهروزی حدود 6 روز قبل گفت: درود جناب دریسی‌.بسیار دید ...
  • .: محمد حدود 6 روز قبل گفت: جناب خواجه حسنی جنابعالی ...
  • .: مصطفی بهبهانی مطلق حدود 7 روز قبل گفت: ما هم امیدواریم اقساط ...
  • .: مصطفی بهبهانی مطلق حدود 7 روز قبل گفت: با سلام ضمن عرض ...