- پادشاهی اسماعیلی در ۶۷ کیلوگرم؛ پیام قاطع نابغه ایرانی به مدعیان جهان
- برنامه مسابقات و اسامی داوران اعلام شد؛ ناظمی داور بازی صدرنشین شد
- نوار پیروزیهای استقلال چگونه پاره شد؛ نقش یک بازیکن ایرانی در شکست!
- مسیر پیشرفت جودو هموار و بدون دشواری نیست؛ روزهای سختی را گذراندیم
- وضعیت استقلال و پرسپولیس برای نخستین دربی؛ سرخ ها برتر از رقیب آبی
- احتمال بارش پراکنده و تندباد لحظهای در استان بوشهر
- رکوردشکنی سراجه در آستانه فصل سرد/ تکمیل زودهنگام ذخیرهسازی گاز فراتر از برنامه
- پیامک های ارسالی سرشماری فاقد لینک هستند
- رئیس بیمارستان دیّر: تأمین دستگاه سیتیاسکن مطالبه ضروری است
- ثروت پنهان خلیج فارس در سفره تولید؛ توسعه آبزیپروری در استان بوشهر
اتحادخبر: از آنجایی که اساس و تشکیل انجمن گردشگران دشتستان پرداختن به جاذبه های گردشگری و زنده نگه داشتن آئین و سنن گذشته هست و تقارن موضوع روز از سری موضوعات هفتگی انجمن گردشگران دشتستان با میلاد مولا علی (ع) و روز پدر، برآن شدیم تا به پاسداشت روز مرد و تشکر از پدر عزیزمان، یک خاطره قدیمی از بهترین بابای دنیا را همراه با اعضا...

اتحادخبر: از آنجایی که اساس و تشکیل انجمن گردشگران دشتستان پرداختن به جاذبه های گردشگری و زنده نگه داشتن آئین و سنن گذشته هست و تقارن موضوع روز از سری موضوعات هفتگی انجمن گردشگران دشتستان با میلاد مولا علی (ع) و روز پدر، برآن شدیم تا به پاسداشت روز مرد و تشکر از پدر عزیزمان، یک خاطره قدیمی از بهترین بابای دنیا را همراه با اعضا انجمن در روز چهارشنبه یکم اردیبهشت ماه ۱۳۹۵ باز تکرار کنیم.
انجمن گردشگران دشتستان
ای پدر ای با دل من همنشین
ای صمیمی ای برانگشتر نگین
ای سپیدار بلند و بی قرار
می برم نام تو را با افتخار
هرچه دارم از تو دارم ای پدر
ای که هستی نور چشم و تاج سر
ای پدر بوی شقایق می دهی
عاشقی را یاد عاشق می دهی
با تو سبزم ، گل بهارم ، ای پدر
هرچه دارم از تو دارم ای پدر
کتک با طعم کاراته
بابام خیلی خشک بود.کافی بود زیر سی ثانیه چشمش روت قفل کنه.....کلیه های ادم دچار گرفتگی عضلات می شد. یادش بخیر خوراکش تو تابستونا خاموش کردن کولر بود.یه کولر شارپ 12 هزار با اقدامات تامینی و تادیبی پدر تا الان هم داره کار میکنه حرف سال 63 -64 هست.
کلاس سوم دبستان اصلا درس و مشق تعطیل بود ولی خداییش نمراتم خوب بودند. بوام مرتب میگفت چرا نمی خونی و...
منم سر سری ردش میکردم!! منم از ترسی که مؤاخذه نکنه منو، ببهترین راه را یواشکی رد شدن از کنارش تو برنامه قرار داده بودم. از مدرسه که بر میگشتم سلام و احوالپرسی را تعطیل می کردم. هر چه میگفت کو سلامت منم میگفتم حتما نشنیدی!!! گوش مالی های بوام مرگی بود. چند بار تهدید کرده بود همه گزینه ها برایت روی میز هست. منم مثل یابو که ترسی از کتک نداره سرم را بالا میگرفتم و رد میشدم.تذکرات شدید شد که چرا سلام نمیکنی، چرا درس نمیخوانی،چرا فضولی میکنی....
یه روز بعد از برگشتن از مدرسه یواشکی تو حیاط را نگاه کردم، دیدم پشتش رو به من هست داره قرآن میخونه... یواشکی از پشتش در حال رد شدن بودم که گفت ویسا بینیم......
در یه ثانیه همه گزینه های روی میز را دیدم.خدایا خودت کمک کن
پشت قرآن صدق الله نگفته بلند شد اولین حرکت با رمز سیچه سلام نمیکنی با یه ضربه ' جو دان زوکی' آغاز شد....
میزد و هی بوآ هی بوآی من تو حیاط بلند شد، خدا شاهده نمیدانم بوام این فن ها را کجا بلد بود.کلاس آموزش کاراته ای بود. بوآم مربی کاراته ای بود و من ' میت ' آموزشی
اینقدر ادامه داشت که با سر و صدای من ' دی عبدل کَل اِوریم ' و ' دی نعمت مَح لی ' سراسیمه اومدن تو حیاط.
حالا مو زیر پا گیر کتک!! ککا و دده ها هم حالت گریان و دیم هم از ترس بچیل تو بغل گرفته بود. آقا چیکار داری حساب کن تابلوی عصر عاشورای استاد فرشچیان ری مو طراحی شده بی.
دی عبدل و دی نعمت محلی، بزور مونه زیر دس پا در آوردن یه مشتی چی وو بوام گفتن و بوام جریان و علت کتک گفت...
دی عبدل که سی کمک اومده بود بی اختیار یکی زد پس گردن ما تو......... میکنی تو....... سلام بوات نمی کنی.
حالا بوام که می دید دی عبدل گیر زدن مونه، تو دلش تش راس واویده که سیچه بچه مونه میزنی!!
بعد از خستگی فراوان خرید چند دونه بیسکویت فله ای قایله کاراته بازی بوآ تموم شد.
سلامتی همه پدران بزرگوار
روزتون مبارک
انجمن گردشگران دشتستان - مهدی پایدار
عبدالله رفت
هرگاه میومدم خونه مادر میگفت .. اروم مهمون داریم .سرکی تو خونه میکشیدم .
بله خودش بود ..گفتم دی ایخو عبدالله است . کجاش مهمونه ؟؟ این که هر ماه سه هفته اش اینجاست ..
مادر لب میگزید که یعنی هیچی نگو ..
زمستان و تابستان هم نداشت ... اعتراض ما به پدر هم با اخم اون روبرو بود
بوا .. قوم و خویشه ..حتما خرجش نمیرسه که همش اینجونه .. ساکت باشید ..
ولی نق نقهای بچه ها که حالا دیگه با اعتراض مادر هم همراه بود کار خودشو کرد و پدر تسلیم شد ..
خوب سیل عبدالله کنین که دیگه نمیبیننش
چشامو گرد کردم و پدر دستی به سرم کشید و لبخندی زد
سه هفته ای بود که عبدالله مهمان بود و امروز داشت بارو بندیلشو میبست که بره ولاتشون
پدر کارسازی عبدالله را داد دستش و سرشو بوسید و حلالیت طلبید ..سلام دیتو هم برسون
عبدالله از در خونه خارج شد و اهل خانه تا دم در بدرقه اش کردن عبدالله رفت ومادر نفسی براحتی کشید و میناشو در اورد .
هنوز عبداله چند قدمی نرفته بود که ..
عبدالله عبدالله .
پدر داشت عبداله را صدا میزد و مادر مِیناشو باز رو سرش محکم کرد .
عامو .. ایشالله یی دفعه که بر گشتی سر راه ؛ ابیاری ؛ یه بار خیاری با خوت بیار تا پولشو اینجا بهت بدم
عبداله دستی بر چشم گذاشت و در پیچ کوچه ناپدید شد .
پدراخمی کرد و گفت .. بد کاری کردین عبدالله دیگه نمیاد
مادر با تعجب گفت چه بد خدمتی کردیم ؟؟
پدر خندید ... دیگه عبدالله را نمیبینید و نق نق شما و بار خیاری من عبدالله را پراند .
پدر در سال 66 عمرشو داد به شما و الان سال 95 هنوز من عبداله را ندیده ام عبداله با بار خیاری رفت .
انجمن گردشگران دشتستان- مجید کمالی پور
روزی که پدر رفت
بیست و پنج سال پیش قرار بود دومین فرزند من متولد شود... بر اساس نتایج سونوگرافی و محاسبات پزشکی در روز هیجدهم مرداد ماه خانمم را به زایشگاه بیمارستان هفده شهریور برازجان بردم تا بستری نمایند
چون این تاریخ در تقویم سال ۱۳۷۰ مصادف شده بود با تعطیلی روز جمعه، از قبل گوسفندی برای قربانی کردن و دسته گلی برای تقدیم نمودن آماده کردم
پدرم در عصر همان روز از ناحیه قلب، احساس ناراحتی و درد نمود او را به بیمارستان بردیم.. پزشک معالج بعد از مطالعه ی نوار قلب ، وی را بستری کرد
حال پدر نسبتا خوب بود و مشکل چندانی هم نداشت.. تا پاسی از شب ، در همان وضعیت که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، روزنامه می خواند و با هم گپ می زدیم و من هم بر روی صندلی کنار تخت او مشغول حل جدول دو بعدی بودم
در همان شب ،پدر چند بار ازم پرسید: از زایشگاه خبری نشد؟
گفتم نگران نباش دکتر گفته تاچند ساعت دیگه نوزاد ، متولد میشه.. اگر خدا بخواهد نوه ات را صبح اول وقتی ،جهت دست بوسی میارم خدمتت.
در آن شب آرام و قرار نداشتم مرتب بین زایشگاه و محل بستری پدر در رفت و آمد بودم...
موذن گلبانگ اذان صبح را سر داده بود و هنوز به حی علی الصلاه نرسیده بود که پدر آرام چشم برهم نهاد و به دیار باقی شتافت...
در همین زمان هم پرستار بخش زایمان مرا دید و تولد دخترم را تبریک گفت..
روزی که می توانست برای من قشنگ ترین روزها باشد به تلخ ترین روزها تبدیل شد
به جای رفتن به زایشگاه ، به غسالخانه رفتم.. به جای تقدیم گل به همسرم، آن را با چشمانی اشکبار بر مزار پدر پرپر نمودم.. و به جای تبریک ، تسلیت ها شنیدم...
ولی خدایا تو راسپاس می گویم که در آن روز با تولد فرزندم ، نگاه بارانی تو را بر شور زار دل پژمرده و تشنه ام، به خوبی احساس می کردم.
انجمن گردشگران دشتستان - مسعود آتشی
موری بالدار
اخرای زمستون بی ولی هنوز هوا سرد بی طبق عادت اون موقع ها بعد الظهر با حمید خالو حاج جمشید از مدرسه مستقیم رفتم ولات( بنارسلیمانی) شو اونجو بیدم و صبح گه با حمید رفتیم سر زمینل چمول سی کنار٬ یه مشت کناری خوردیم و یه مشتی هم کردیم تو جیبمون و حرکت کردیم طرف خونه همیطور که داشتیم از زیر کناری رد میشدیم یه ماری دیدیم که از شدت سرما چمبر زده بی و حال رو کردن نداشت بازم مثل همیشه شیطون رفت تو جلدم گفتم بگیرمش بندازمش تو الکل از بس خوش خط و خال بی. هیچ دیه با یه تیکه چوبی کردمش تو قوطی و یه تیکه کلمی هم نهادم ریش و حرکت کردیم سی خونه . خونه ولاتم خو نه سر داره نه بن . پامونه از در که نهادیم داخل تو نگو تمام طیفه فیها کت و بن تو حیاط وایسیدن . همونطوری که انتظار میرفت بچیل افتادن دنبال ما که تو قوطی چه دارین مانم نه نهادیم و نه ورداشتیم گفتیم موری بالداره میخوایم شاخک بیلیم سی بلبل . که یه پرشت بردینی گو دروغ میده تو قوطی ماره. مو فقط تو یه لحظه دیدم یه کسی مثل شیر تو کمتر از دو ثانیه دست که بت مونه گرفت مونم یباش قوطیه نهادم ری زمین بوام با پاش کلمه ری قوطی دیر کرد که یدفعه مار یه متری از تو قوطی پرید بالا تو نگو مار بجکو بیده. خب بوام همیطور که مونه مثل بچه کهره ای که تو دست شیره نگه داشت بی ماره کشت و با همو پازردی که تو دستش داشت افتاد به بخت مو .حتما میدونین که پازرد اهل شکستن نیست حالا فکرش کنین بوام رو بدن مو نشکوندشا بلکه پلیش پلیشش کرد بقول اقای پایدار بوام شاهکار استاد فرشچیان رو رقم زد خدا بیامرزه ننمه نفرینش میکرد میگو نکو کشتیش .((
پدرم سایه سرم ٬ ستون پشت سرم دوستت دارم و روزت مبارک))
انجمن گردشگران دشتستان- علی بناری
اولین سفر با بابام
بابام نظامی بودش و طبق معمول آدمای نظامی آدمای خشک و مقرراتی . من هیچ وقت یاد نداشتم که بابام با ما مسافرت اومده باشه نه تابستون نه عید نه سیزده بدر همیشه با مامانم و خاله هام تنها میرفتیم بابام همیشه گرفتار کار بود وکار وکار .
سال ۸۶ که بابام بازنشسته شد یه مقدار از پول بازنشستگیش رو داد یه پراید صفر خرید مرداد همون سال مامان گفت اکبر تا با ماشین خودمون بریم مشهد ماهم که انتظار نداشتیم بابام بگه بریم گفت باش میریم ماهارو کجا میدی مات و مبهوت موندیم که چطوریه بابا گفته بریم مسافرت منو خواهرم با اخم و تَخم به مامانم گفتیم بابا بیاد خو نمیزاره شوخی خنده کنیم درجا میخا بگو دُختِه نخند دختر چه گفتنه بخنده، ای چه جایی رفتنیه مامانم گفت حالا بعد نود و نُه سال بواتون گفته بریم جِی شما بهونه میارین خلاصه ماراضی به رفتین شدیم . تو ماشین اول کسی خو زهله نمیکرد ضبط روشن کنه کسی زهله نمیکرد بلند بخنده چیشتون روز بد نبینه تو ماشین مثل مجسمه نشسته بیدیم که بابام گفت بوا والا ای چطری میناله مانم خو از خدا خواسته سُکِ مانی دادیم که ضبط بزن ای اول راه بی هنوز وو دالکی نرسیده گفت بوا می سیچه ساکتین ؟
ما مات و مبهوت سی هم کردیم خواهر کوچیکم جاش نگرفت گفت بابا حالت خوبه ؟
واخ مانه کجا میدی زدیم زیر خنده تو اون سفر فهمیدیم که نه بابام برخلاف ظاهر خشکش بسیار خوش مسافرتم هست . ولی هنوز نفهمیدمه کی گفته دختر بخنده یعنی چه ؟؟؟
پدرم ای بانی روزهای سبز زندگیم روزت مبارک
انجمن گردشگران دشتستان - ندا مزارعی
مداد رنگي
روح پدرم شاد كه فرمود به استاد
فرزند مرا هيچ نياموز به جز عشق
سال تحصيلي تازه شروع شده بود دوم دبستان بودم روزهاي اول مهر بود كه خانم خياط معلم سال اول را در حياط مدرسه ديدم همچنان سرحال و پر انرژي در حال قدم زدن بود علاقه اي چنداني به درس و مدرسه نداشتم چون سن پذيرش كلاس اول در دهه ٤٠ هفت سالگي بود شناسنامه من دو سال بزرگتر از سن واقعيم بود و پنج سالگي در كلاس اول نشسته بودم با هزار مشكل و گرفتاري سال اول را به پايان رساندم واقعا خسته بودم و علاقه اي به درس و مشق نداشتم در همان سال از طرف شهرباني پدرم را براي آموزش دوره تلگراف و مورس به تهران فرستاده بودن يك ماه از رفتن پدرم ميگذشت كه يك روز اداره پست بسته اي را در منزل ما آورد محتواي بسته نامه اي براي مادرم و يك بسته شيك و زيبا كه اسم من روي آن نوشته شده بود و پدرم اين بسته را مخصوص من فرستاده بود وقتي بسته را مادرم باز كرد ديدم مداد رنگي هاي خيلي خيلي زيبا و چند دفتر و مداد در آن جعبه قرار دارد داخل بسته يك تكه كاغذ بود كه روي آن نوشته شده بود اين مداد رنگي ها براي دختر عزيزم كه خوب درس بخواند و با آنها نقاشي هاي زيبا بكشد اين جمله خيلي روي من تاثير گذاشت و بخاطر حرف زيباي پدرم اشك از چشمانم سرازير شد بعد از اين جريان هميشه به اين فكر ميكردم كه چه كنم كه پدرم راضي و خوشحال باشد. كوششم را زياد كردم و بالاخره همان شد كه اون ميخواست روحش شاد و يادش گرامي
جعبه جادويي
تازه اسباب كشي كرده بوديم( حدود ١٣٤٣) البته بعد از چند سال كرايه نشيني به خانه خودمان امده بوديم من كلاس سوم دبستان بودم يك روز پدرم اومد خونه در حالي كه يك كارتن خيلي بزرگ را با كمك دو كارگر كه به سختي حملش ميكردن آوردند و داخل اتاق گذاشتند.
ما مانده بوديم كه داخل كارتن به اين بزرگي ممكن است چه چيزي باشه پدرم كارتن را با احتياط باز كرد دو تا در و چهار تا پايه بلند داشت به نظر ميامد كمد باشد در كمد كه باز شد صفحه خاكستري نظر همه رو جلب كرد كمد كه شيشه و صفحه ندارد خيلي كنجكاو شده بوديم كه اين چي ميتونه باشه تا اينكه پدرم توضيح داد كه اين تلوزيون هست با خودمان گفتبم تلوزيون يعني چه و چه كاري انجام ميدهد تا بالاخره فهميديم كه فيلم نمايش ميدهد و اخبار ميگه ( سينماي رو به رو آموزش پرورش قديم توسط آقاي بهزادي افتتاح شده بود و ما چون اغلب اوقات به تماشاي فيلم ميرفتيم ميدانستيم كه سينما چي هست گفتني هست كه قبل از احداث اداره آموزش پرورش محل فرود هليكوپتر مقام هاي دولتي بود) بعد از نصب انتن و كارهاي مقدماتي جعبه جادويي روشن شد و اولين بار كارتن موش و گربه با صفحه پر برفك پديدار شد بعد از تنظيم انتن تصوير واضح و روشن شد از آن به بعد حياط ما شد مثل سالن سينما مردم دسته دسته مي امدن و تلوزيون تماشا ميكردند و البته در آن زمان دو كانال كويت و يك كانال عربستان و يك كال دهران ميگرفت و همين كافي بود تا هر شب مردم بياييند و تماشا كنند پدرم ميگفت خيلي خوبه كه چند ساعتي همسايگان دور هم جمع ميشوند و لحظات خوبي را با هم ميگذارنند .روانش شاد و يادش بخير.
انجمن گردشگران دشتستان - عزت بازيار
تقدیم به پدرم
آنقَدَر وسوسه دارم بنویسم که نگو...
تو کجایی پدرم...؟!
آنقَدَر حسرت دیدار تو دارم که نگو...
بسکه دلتنگ تو ام ،از سر شب تا حالا...
آنقَدَر بوسه به تصویر تو دادم که نگو...
جانِ من حرف بزن!
امر بفرما پدرم.
آنقَدَر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پر از تنهاییست
آنقَدَر بی تو در این شهر غریبم که نگو...
پدر ای یاد تو آرامش من...!
امشب از کوچه ی دلتنگیِ من میگُذری؟!
جانِ من زود بیا
بغلم کن پدرم...!
آنقَدَر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
به خدا دلتنگم!
رو به رویم بِنِشینی کافیست
همه دنیا به کنار...
گرچه از دور ولی، من تو را میبوسم
آنقَدر خاک کف پای تو هستم که نگو. ..
درود بر پدران آسمانی
انجمن گردشگران دشتستان - راضیه جابری
خاطره ای از پدرم
خانم مدیره محترم موضوع بحث روز گذشته تون بسیار عالی بود.....تاباد چنین بادا.
خاطره ای که من از پدرم دارم برمی گرده به اعلام نتایج کنکور سال ۷۳.
من سه رشته مامایی ٬مهندسی گیاهپزشکی ٬دبیری قبول شدم که خودم گیاهپزشکی رو دوست داشتم خانواده ی مادری ام دوست داشتن برم مامایی بخونم اما
پدرم گفت :«بابا تو یه دبیر موفقی بشی عالیه »
منم پاروی دلم گذاشتم ورفتم دبیر شدم تا دل پدر زحمتکشم رو نشکونده باشم .
الان الحمدلله راضیم ٬هر آنچه که از خدا خواسته ام با این انتخاب مسیر برام محقق شده .از همینجا دستهای پینه بسته ی پدرم رو می بوسم.
انجمن گردشگران دشتستان - فریده فهیمی
پدر آسمانی ام روزت مبارک
اگر بخواهم خاطرات پدر را بنویسم که صدها کتاب باید نوشتـ
چون ثانیه ثانیه زندگی با پدرمان خاطره هست.
ولی من به اختصار به یاد گذشته ،چندین مورد رو ذکر میکنم.
بابای مرحوم من فکر کنم اولین شخصی هست که به نظر خودم وارد بهشت میشه.
چون هرچه از او بیاد دارم. زحمت و کار و فداکاری و مهربونی و گذشت بود.
تو زندگی خیلی زحمت کشیده نه تنها برای من بلکه برای دایی و خاله هام.
مادر من در سن کم ازدواج میکنه و هنگام عقد مادرش از دنیا میره و اوایل ازدواج باباش رو هم از دست میده و مادرم رو با 3 بچه تنها میزارن و میرن.
بابام با وجود سن جوانی و تازه داماد بودنش که سنی حدود بیست و دو سه سال بیشتر نداشته این برادر خانم 5 ساله و خواهر خانمهای 3 و 2 ساله را زیر بال و پر خودش گرفت و به منزل آورده بود و بزرگ کرد و پسر رو زن داد و دخترها رو شوهر داد.
یادمه اون وقت که دالکی زندگی میکردیم همه بخاری نفتی و آبگرمکن نفتی داشتن،بعضی از مردم زمستون فقط شبها بخاری روشن میکردن و شاید از غروب تا پاسی از شب ،ولی بابام میگفت بخاری تو زمستون تو خونه من اصلا خاموش نشه،نمیخوام بچه هام سرما حس کنن و همیشه بخاری و آبگرمکن خونه ما با وجود پدرم و زحمت فراهم کردن نفت کوپنی و تو صف؛ روشن بود؛ ما همیشه صبحهای سرد زمستون برای وضو و شستن دست و صورت برای رفتن به مدرسه آب گرم داشتیم، همیشه عادت داشت برای نماز خودش بیدارمون میکرد.؛ آب سهمیه بندی بود و آب منبع سرد،ولی او برای ما آب ولرم آماده کنار شیرآب میگذاشت برای وضو ؛ این. کار رو همیشه انجام میداد از کوچکی یادمه تا وقتی که امکانات بیشتر فراهم شد.
یکی از خاطره های دیگر مرحوم پدرم. یکی از اولین کسانی بود که از انواع میوه های نخل. برای. ما. نوبرش رو از باغمون می آورد؛ که با گویش محلی خودمون بَرکَش_کُتُل یا طارونه _خلال یا خارک نرسیده_ خارک_دمباز _ رطب_ خرما ما اولین بچه هایی بودیم که نوبرش رو میخوردیم و بعد از بیمار شدن و خونه نشین شدنش دیگه هرگز اون میوه های نو رس و نوبر رو.نخوردیم .
خاطره بعد؛ طبق رسم و رسوم گذشته دختری که ازدواج میکنه تا روز پاگشا با شوهر و فامیل هر دو خانواده عروس و داماد نیمرن خونه پدر زن؛ از خانواده عروس کسی به خانه داماد نمی آمد، ولی پدر من اولین روز. بعد از ازدواجم. برخلاف رسوم، اومد خونه ما و من که خییییییلی دلتنگ خونه بابام بود سورپرایز شدم و انگار دنیا رو بهم دادن اون لحظه و به خاطر ارزشی که برام قائل بود و بخاطرمن رسم و رسوم رو نادیده گرفت. خیلی خوشحال شدم.
اگه بخوام تمام خاطرات مرحوم پدرم رو بگویم. کتابی باید بنویسم.
و آخرین خاطره هم که همیشه با یادآوریش قلبم میشکنه و اشکمو سرازیر میکنه شبی بود که برای همیشه از بین ما رفت. پدرم یک سالی که در بستر بیماری بود با وجود تمام تلاشهای حاج اکبر داداش بزرگم جهت درمانش و بیماریش که هم فلج بود و هم سکته مغزی، روز به روز اوضاع بیماریش وخیم تر میشد ؛ اونشب من خونه بابام بودم. او دیگه نمیتونست نه حرکتی کنه و نه حرف بزنی فقط با چشماش با هامون حرف میزد، اون شب که نمیدونستم شب آخره، خم شدم صورتش رو بوسیدم ،اشکاش سرازیر شد. پهنای صورتش کامل شد اشک، با دیدن گریه بی صداش، دلم بدجور شکست و زدم زیر گریه ،و همه اعضای خانواده هم که انگار منتظر یه جرقه بودن زدن زیر گریه،حوالی ساعت 11/30 دقیقه 13 خرداد. سال 79 که مصادف میشد با شب 28 صفر بود.
تلفن خونمون قطع بود. حاجی رفت خونشون. که به عمو خبر بدحالی بابا رو بده که بیاد پیشش،یکی از داداشها با حاجی بود من هم پسرم رو بردم اتاق کناری بخوابونم؛ خلاصه هرکسی به نوعی تو 5 دقیقه. کنارش نبودیم ؛ انگار نمیخواست هیچ فرزندیش لحظه جون دادنش رو ببینه،.تو لحظه ای که هیچکدوممون پیشش نبودیم ؛رفت و برای همیشه آسمونی شد ؛هرچه التماس کردم گریه و زاری نذاشتن دیگه ببینمش و پدر در سن 57 سالگی آسمانی شد.
روحش شاد.
انجمن گردشگران دشتستان - سکینه صابری
گردآورنده : ندا مزارعی
اگه کسی بخواهد عضو انجمن بشود به کی وکجا باید مراجعه کنند /جتازه ترین خبرها
- پادشاهی اسماعیلی در ۶۷ کیلوگرم؛ پیام قاطع نابغه ایرانی به مدعیان جهان
- برنامه مسابقات و اسامی داوران اعلام شد؛ ناظمی داور بازی صدرنشین شد
- نوار پیروزیهای استقلال چگونه پاره شد؛ نقش یک بازیکن ایرانی در شکست!
- مسیر پیشرفت جودو هموار و بدون دشواری نیست؛ روزهای سختی را گذراندیم
- وضعیت استقلال و پرسپولیس برای نخستین دربی؛ سرخ ها برتر از رقیب آبی
- احتمال بارش پراکنده و تندباد لحظهای در استان بوشهر
- پیامک های ارسالی سرشماری فاقد لینک هستند
- رئیس بیمارستان دیّر: تأمین دستگاه سیتیاسکن مطالبه ضروری است
- ثروت پنهان خلیج فارس در سفره تولید؛ توسعه آبزیپروری در استان بوشهر
- جوان ۲۱ ساله بوشهری ناجی چند بیمار نیازمند عضو شد
- زلزله ریز در استان بوشهر را لرزاند
- آماده باش النینویی؛ از لایروبی رودخانهها تا اصلاح گلوگاههای سیلابی
- افت قیمت جهانی طلا و نقره؛ آخرین نرخ اونس فلزات گرانبها
- نسخه مجلس برای عبور از ناترازی انرژی بدون تکیه بر بودجه دولتی
- ورود دیوان محاسبات به تهاتر غیرقانونی ۱۱ همتی تیپیکو و شرکت پخش البرز
- گفتگوی تلفنی وزرای امور خارجه ایران و اردن
- پزشکیان: سفر به روسیه سازنده و ثمربخش بود
- بقایی: اعتراف ترامپ به نقض تفاهم اسلامآباد، رسوایی مضاعفی است
- قطر به لوازم میانجیگری پایبند باشد
- تاکید ایران و ویتنام بر گسترش همکاریهای حسابرسی دولتی
- فشارخون بالا دارید؛ این ۷ میوه را بخورید
- ارتباط نوع غذای فوق فرآوری شده با خطر سرطان روده بزرگ
- خوردن ماهی میتواند خطر مرگ و میر را کاهش دهد
- نظارت سازمان غذا و دارو بر سلامت شیر مدارس
- کمیته قیمتگذاری دارو درگیر تعارض منافع است
- فرماندار عسلویه: صیانت از حقوق کارگران در اولویت صنایع باشد
- فرماندار بوشهر: طرح ساماندهی ترافیک و سد معبر اجرا میشود
- استاندار بوشهر: اعتبارات ملی متناسب با سهم استان در اقتصاد اختصاص یابد
- مدیرکل شیلات بوشهر:توسعه اقتصاد دریامحور نیازمند مشارکت دانشگاهیان است
- بازداشت «پزشک قلابی» در بوشهر
- فرماندار دشتی: نظارت مستمر بر پروژههای عمرانی ضروری است
- سرشماری ثبتمبنا در استان بوشهر با استفاده از ۲۰ سامانه اطلاعاتی| تخصیص ۲۰ درصدی بودجه عمومی بوشهر
- ناصری: تکمیل طرحهای پیشران استان بوشهر در دستور کار است
- عناوین روزنامههای امروز1405/08/06
- عناوین روزنامههای ورزشی امروز1405/08/06
- تأکید بر توسعه نظارت هوشمند و ایمنسازی معابر در منطقه پارس جنوبی
- تقدیر رئیس نظام پزشکی دشتستان از پزشکان و داروسازان نمونه
- استاندار بوشهر در دیدار با معاون اول رئیسجمهور بر تخصیص اعتبارات بیشتر برای تکمیل پروژههای مهم استان تاکید کرد
- کرونا و آنفلوانزا به آستانه هشدار رسیدند
- مسیر واردات کیتهای آزمایشگاهی سخت شده است
- وزیر اقتصاد از مجلس کارت زرد گرفت
- مهاجرانی: با عزت صلح را دنبال میکنیم؛ در دفاع از کشور کوتاه نمیآییم
- پوردهقان: در صورت تکرار شوک ارزی استیضاح وزیر اقتصاد را پیگیری میکنیم
- تابآوری بومگردیهای بوشهر درجنگ؛ ضرورت عبور از بحران به توسعه پایدار گردشگری
- بخشدار ویژه خارگ: یادمان شهید غواص جزیره ساماندهی شود
- بیش از یک میلیون و ۶۰۰ هزار تردد بیناستانی در جادههای بوشهر ثبت شد
- ترخیص شبانهروزی کالاهای اساسی و مواد اولیه تولید در استان بوشهر
- فرماندار دشتی: کارکنان حوزه سلامت عرصه خدمترسانی را رها نکرده اند
- نرخ حواله پنج ارز در مرکز مبادله ایران اعلام شد
- ورود سامانه بارشی جدید به کشور از پنجشنبه؛ بارش برف و باران در راه است


چاپ خبر

