امروز: پنجشنبه 07 آبان 1405
    طراحی سایت
تاريخ انتشار: 01 ارديبهشت 1395 - 09:05
اختصاصی اتحادخبر/ با همکاری انجمن گردشگران دشتستان

اتحادخبر: در راستای ترویج گردشگری و شناساندن نقاط دیدنی استان و از سری موضوعات هفتگی انجمن گردشگران دشتستان، بخش خاطره سفر های نوروزی در هفته دوم فروردین ماه به شرح ذیل در فضایی کاملا صمیمی که یادآور نوروزی سرشار از لبخند و شادی بود،  بازتکرار شد. سفر به آلسفی کانه (کهنه)/  سفر به جم و کنگان/  سفر به گناوه...

اتحادخبر: در راستای ترویج گردشگری و شناساندن نقاط دیدنی استان و از سری موضوعات هفتگی انجمن گردشگران دشتستان، بخش خاطره سفر های نوروزی در هفته دوم فروردین ماه به شرح ذیل در فضایی کاملا صمیمی که یادآور نوروزی سرشار از لبخند و شادی بود،  بازتکرار شد.

 

🌐انجمن گرشگران دشتستان 🌐

زندگی حکمت اوست

زندگی دفتری از خاطره هاست

چند برگی را تو ورق خواهی زد

ما بقی را قسمت

سفر به آلسفی کانه (کهنه)

روز دوازده فروردین، به اتفاق خانواده و به میزبانی میش نومدار در نزدیکی آلسفی کانه مستقر شدیم.مکان تلمبه ای بود در نزدیکی روستایی که قبل از انقلاب به کلی خالی از سکنه بود. روستای آلسفی به دو بخش علیا و سفلی تقسیم شده بود که به فاصله یک کیلومتری از هم قرار داشتند.در زمان های خیلی دور آلسفی کانه اعتبار و زندگی بیشتری داشت. اما الان جز چند خانه و دیوار متروک آثاری از آن نیست-میش نومدار، میزبان ما با آوردن دو کفی تراکتور و چسباندن آن به هم برای نشستن، کاری کرده بود که منظره اطراف بهتر دیده می شد. صدای تلمبه آب که همچنان کار می کرد هم صفای دیگری داشت. مروک هم که وصفش بسیار!! به شعاع یک کیلومتر فقط نخل ها خودنمایی می کردند. دلیل کوچ اهالی آلسفی کانه را بیشتر کم کاری فرزندان و علاقه آنها به شهرنشینی اعلام کردند. رودخانه ای زیبا که تا نزدیک به بیست سال پیش آب فراوانی داشت. شب سیزدهم فروردین را همانجا اطراق کردیم و بسیار لذت بردیم از بازیهای قدیمی و گپ های خودمانی.هنوز سبیلم از سبیل مالَک های فامیل میسوزه!!


انجمن گردشگران دشتستان- مهدی پایدار

 سفر به جم و کنگان
قرار بود با بچه های انجمن گردشگران بریم تخت جمشید ولی بخاطر شلوغی جاده سفر کنسل شد
توی یه دورهم نشینی شبانه تصمیم گرفتیم بریم سمت جم منو خانواده ام و چندتا از دوستان عزیزتراز جانم از انجمن. این برای بار دوم بود که به جم و کنگان سفر میکردم صبح روز پنجم فروردین با هماهنگی دوستان حرکت کردیم به سمت کنگان ناهار رو تو آبدون خوردیم کمی استراحت و بساط قلیون و چایی و میوه وبعد بازهم حرکت به سمت مقصد برکه چوگان ساحل بسیار زیبایی داره رنگ دریا ارامش خاصی به آدم میده اون ساحل رو خیلی دوست دارم شاید بیشتر دلیل رفتنم به این سفر هم بخاطر دریا وارامشش بود خلاصه با دوستان زدیم به دریا وعکس سلفی و سپس حرکت به سمت جم ، شبهای جم شهر خیلی قشنگه با اون چراغونی های قشنگشون مخصوصا وقتی برفراز شهر بر تپه چگاسه می ایستی .
با دوستانم و مامانم اینا رفتیم شهر بازی چگاسه منکه کلا از وسایل بازی خوشم نمیاد چون یه تجربه تلخ از دوران کودکی ازشون دارم ولی امید شوهر خواهرم و آجی کوچیکه و داداش و دوستام سوار کشتی وایکینگها شدن صدای جیغشون گوش فلک روهم پاره میکرد چه برسه منه بدبخت که پایین منتظرشون بودم تا بچه ها بازی کردن با مامانمو آجیم و خاله ام چندتا عکس سلفی گرفتیم ساعت حدود ۱ بامداد بودش که برگشتیم به محل اسکان وهمگی دور هم نشستیم برای مشاعره کسی قصد خواب نداشت تا ۴ صبح درگیر مشاعره بودیم اونم چه مشاعره ای یکی فایز یکی بندری یکی پیام بازرگانی خلاصه هرکی هرچی دستش میرسید میخوند که کم نیاره صبح روز ششم همه باهم زدیم بیرون و طبیعت اطراف جم رو دیدیم چقدر مردم باصفایی داره روستای تشّان ناهارو اتفاقی مهمان یکی از اهالی روستا که ازقضا آشنای یکی از دوستان همراه بودش شدیم عصرهم حرکت به سمت خونه اما چه اومدنی دربین راه بخاطر تاخیر ما دوستان ناراحت شده بودن وبنای قهر روگذاشته بودن منم خو اصلا دوست ندارم کسی ازم ناراحت بشه نذاشتمشون برن خونشون شام رو  رفتیم یه رستوران خوردیمو کمی استراحت و بگو بخند یهو دیدیم ساعت سه صبح شده هنوز تو جاده ایم . این سفرخیلی بهم چسبید چون هم دوستام کنارم بودن هم خونواده ام .

انجمن گردشگران دشتستان- ندا مزارعی

 سفر به گناوه
روز چهارم فروردین به اتفاق خانواده و......  به شهر گناوه سفر نمودیم آنقدر شهر شلوغ بود که از چهارراه اول خیابان  بسته بود با یک دور قمری دور شهر در کوچه ای از پس کوچه ها پارک نمودیم به محض پارک فردی کاغذ و قلم بدست ساعت ورودمان را نوشت گفتم خالو چه میکنی گفت اینجا پارکینگه؟
خلاصه در پایان با پرداخت بابت هر ماشین 5 هزار تومان به زور راضیش کردیم
شهر آنچنان بی نظم بود که اگر ۱۷۰ کیلومتر نیامده بودیم سریع برمیگشتیم اما وقتی فکر میکردیم که ما این ۱۷۰ کیلومتر را آمده ایم باید حتماً خرید انجام بدیم و برگردیم مجبور به ماندن و تنه زدن به مردم در پیاده روهها و پاساژهای بی نظم و شلوغ بیش از ظرفیت شهر شدیم
به هر صورت با هر مکافاتی بود ساعت ساعت سه را به کنار ساحل ماسه ای و زیبای شهر رفتیم
ولی آنجا هم اگر همت دوستی نبود حتی جای پارک ماشین هم گیرمان نمی آمد.
حدود یک ونیم ساعت بچه ها در ساحل و آب دریا به بازی مشغول شدند
گر چه بازهم خانمها خرید از دست فروشهای کناره خیابان ساحلی را از دست ندادند
ساعت شش بعد از ظهر گناوه را با همه بی نظمیهایش ترک و از راه آبپخش سعد آباد وحدتیه به تنگ ارم برگشتیم

 انجمن گردشگران دشتستان- حیدر نیکنام

 سفر در شهر
تعطیلات نوروز جاتون خالی کلا تو شهر بودم و هر پنج دقیقه یه خیابون گشت میزدم و دور خودم میچرخیدم, یعنی صفایی داشت در حد بازی المان و برزیل .....
صبحها تا لنگ ظهر خواب بعد نهار و چاق کردن قیلون تا عصر,عصر خیابان گردی تا پاسی از شب, شب هم دوباره قیلون تا نزدیکهای صبح...

 انجمن گردشگران دشتستان- امید قایدی فرد

سفربه جم
ایام عید بود که از طرف انجمن قرار شد یه سفر به تخت جمشید بریم که به دلیل یه سری مشکلات تصمیم  عوض شد وسفر جم پیشنهاد شد عده ای موافقت کردن وبراه افتادیم من هم طبق  معمول یار همیشه  مزاحم خانم بنافی هستم که همیشه  قرارمان زیر پل چغادک هست  بلاخره براه افتادیم ما کمی جلوتر از بقیه  بودیم تا ایکه ابدون به دوستان پیوستیم وبا کیک وکافی میکس که لیلا جون زحمت کشیده بود خستگی در کردیم بعدش ناهار وکمی استراحت بازم حرکت توی مسیر چند جا تو قف کوتاه ودیدن از دریا وگرفتن عکس به حرکت خود ادامه دادیم دیدن از کوه پردیس با اون عظمت وشکوهش واقعا  دیدنی بود  هوا داشت تاریک میشد که اقای مدیر گفت زودتر حرکت کنیم تا شب دیر نشه    یکی از دوستان اونجا جایی برای موندن واستراحت تهیه دیده بود بعداز شام وکمی استراحت  رفتیم  به شعر بازی چگاسه که منظره بسیار زیبایی داشت همه شهر را زیر پای خود احساس میکردی   تا پاسی از شب اونجا بودیم بعد خونه واستراحت  تا صبح  راهی تشان شدیم اونجا هم به میزبانی یکی از دوستانه خانم بنافی که خیلی هم زحمت کشیده بودن وقت را به عصر کشوندیم که دیگه وقت برگشت بود  موقع  برگشت در شهر کنگان توقفی کوتاه  داشتیم کمی خرید و شام  وبگو بخند با دوستان تا پاسی از شب گذشته بود که راهی شهر ودیار خود شدیم    درکل خیلی خوش گذشت جای همه دوستان خالی

 انجمن گردشگران دشتستان- راضیه جابری

سفر به خودم
در این تعطیلات بیشتر همراه با خانواده بودم و سفرهای خوشی را هم پشت سر گذراندیم و کلی هم عکس های خوبی برای آرشیو عکسهام جمع کردم.
اما مثل اول هر سال یکی از مهمترین سفرهایی که رفتم سفر به درون خودم بود؛ از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود/ به کجا می روم آخر ننمایی وطنم...
من اول هر سال به این مسافرت مرموز می روم و قطعا روزی هم می رسد که بعد از این مسافرت دیگر برنخواهم گشت...
طی تجربه هایی که در این سالها از این مسافرت دارم این مسافرت هر سال پخته تر و کامل تر می شود. هر سال چیزهای جدیدتری می بینم و هر سال غمی شادی آورتر از سال قبل وجودم را در خود می گیرد. گاهی این غم آنقدر سنگین است که شادی برون رفت از آن چون تولدی دوباره می باشد و گاهی هم آنقدر سنگین که با وجود برون رفت از آن همچنان اخگرهای آن در وجودم خودنمایی می کنند.
بگذریم...
اما سفر امسال من به درون خودم تفاوتهای بسیاری با دیگر سالها داشت. اول اینکه با توجه به مسائل سیاسی - اجتماعی روز کشور، همراه با امیدهایی بود که شروع سفرم را هموار و خوشایند می نمود و این شروع سفر تقریبا مخالف و متفاوت تر از سالهای قبل بود اما با قدم گذاشتن به این سفر کم کم دلهره ها و مشکلات شروع شد:
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
مشکلات این سفر آنچنان بود که به نیمه نرسیده آرزوی برگشت را داشتم اما باید ادامه می دادم و بعد از اتمام سفر به خانه برمی گشتم...
مهمترین بخش سفر مرگ بود
این بخش از سفر در همه ی سفرها همراهم است اما امسال خود را متفاوت تر نشان می داد.
هر سال مرگ را برای زندگی می دیدم و زندگی کردن را آنچنان می دیدم که مرگ را در سیطره ی خود می پوشانید اما امسال ناگهان ایستگاهی در سفر مرا به خود وا داشت:
ما زندگی می کنیم که بمیریم!
اولش به این ایستگاه خندیدم ولی وارد آن با آن راه ها و تونل های تو در تو که شدم بر وحشتم بیافزود.
تصمیم گرفتم مرگ را در همین ایستگاه تجربه کنم و یک بار برای همیشه درب این ایستگاه را قفلی بزنم و به ایستگاه های دیگر بپردازم. برای این کار راهی جز تجربه ی مرگ نبود. پس مُردم!
در آنجا رسم مردن اینگونه بود که بعد از وارد یک یک دیگ نسبتا بزرگ درب آن با فشار بسته می شد و من مجبور می شدم در خودم چمباتمه بزنم. تقریبا تمام اعضای بدنم نزدیکترین فاصله را بهم داشتند؛ دست و پاها، گوش و بینی و دهان و تمامی اجزا با هم درگیر شده بودند سپس لوله ای وارد این دیگ می شد و در یک جای بدن فرو می رفت که احساس می کردی کف پایت است اما نوک بینی ات درد می گرفت. تقریبا تمامی درونم تهی شد، احساس تکه پارچه ای لخت و بی رنگ به من دست داده بود و بعد این لوله رشته رشته شد و از موهایم بیرون زد. سفید شدن موهایم را بصورت مشهود احساس می کردم.
ناگهان صدای زوزه ی بادی از بیرون شنیدم و در دیگ برداشته شد
گردباد وارد دیگ شد و مرا با خود برد...
سفر تازه شروع شده بود، سفری که من فقط شاهد اتفاقاتی بودم که در روی زمین می افتاد:
کودکی دیم، ماه را بو می کرد.
قفسی بی در دیدم که در آن، روشنی پرپر می زد.
نردبانی که از آن ، عشق می رفت به بام ملکوت.
من زنی را دیدم ، نور در هاون می کوفت.
ظهر در سفره آنان نان بود ، سبزی بود، دوری شبنم بود، کاسه داغ محبت بود.
من گدایی دیدم، در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز.

بره ای دیدم ، بادبادک می خورد.
من الاغی دیدم، ینجه را می فهمید.
در چراگاه " نصیحت" گاوی دیدم سیر.

شاعری دیدم هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت: "شما"

من کتابی دیدم ، واژه هایش همه از جنس بلور.
کاغذی دیدم ، از جنس بهار،
موزه ای دیدم دور از سبزه،
مسجدی دور از آب.
سر بالین فقهی نومید، کوزه ای دیدم لبریز سوال.

قاطری دیدم بارش "انشا"
اشتری دیدم بارش سبد خالی " پند و امثال".
عارفی دیدم بارش " تننا ها یا هو".

من قطاری دیدم ، روشنایی می برد.
من قطاری دیدم ، فقه می برد و چه سنگین می رفت .
من قطاری دیدم، که سیاست می برد ( و چه خالی می رفت.)
من قطاری دیدم، تخم نیلوفر و آواز قناری می برد.
و هواپیمایی، که در آن اوج هزاران پایی
خاک از شیشه آن پیدا بود:
کاکل پوپک ،
خال های پر پروانه،
عکس غوکی در حوض
و عبور مگس از کوچه تنهایی.
خواهش روشن یک گنجشک، وقتی از روی چناری به زمین می آید.
و بلوغ خورشید.
و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح.

پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت.
پله هایی که به سردابه الکل می رفت.
پله هایی که به قانون فساد گل سرخ
و به ادراک ریاضی حیات،
پله هایی که به بام اشراق،
پله هایی که به سکوی تجلی می رفت.

ایستگاه مرگ پایان ناپذیر بود و من همچنان در این ایستگاه متوقف شده بودم. بدون اینکه کاری از من ساخته باشد همچنان باد مرا با خود می برد...

زندگی آنقدر هم زیبا که می گویند نیست
قیمت این زندگی را مرگ بالا می برد

انجمن گردشگران دشتستان- اسفندیار فتحی

سفر با همراهان انجمن
من اول از همه عذر میخوام که خوب بلد نیستم بنویسم
در مورد گزارش بهترین سفر،من نمیتونم بگم کدوم سفر بهترین بود یا بیشتر از همه ی سفرا بهم خوش گذشت،هر کدوم از سفرا تجربه و لذت خاص خودشو داشته واسم،دره ی چیتوو آشنایی اولیه ی من با اعضای دوست داشتنیه گروه بود،مخصوصن یار صبور و بسیار دوست داشتنی ام خانم جابری عزیز (تمنا) که این سفر اولم با داستانهای آقای پایدار و توپ بازی و ... خیلی خوش گذشت،سفرهای بعدی دوستای جدیدی اضافه شدن بعضیا هم کناره گرفتن،من یبار قبلن هم گفتم بازم میگم از لیدر توور آقای کمالی بسیار ممنونم که منو به چنین جمعی آورد،من  به تنهایی هیچوقت نمیتونستم اینجور و در این مدت کم به تکامل روحم کمک کنم هرچی از بزرگواری و محبت آقای کمالی بگم کم گفتم‌  ،روح من از دریچه ی چشمم جاهای بسیار زیبا و زیادی رو دیده که لذتش هنوز منو به شعف میاره ...

همون اول گفتم من توو انتخاب کلماتم واسه ی نوشتن تبحر خاصی ندارم،ساده میگم آقای نیکنام از مهمون نوازیتون توو سفرمون به تنگ ارم بسیار سپاسگزارم  آقای فتحی بابت اینکه اونشب محبت کردی و جمع دوستانه رو با صدای دلنشینتون همراه با آقای آبشیرینی مزین کردین ممنونم
آقای یدالله حیدری بابت دعوتتون  توو سغرمون به زیراه ممنونم اون باغ و آلاچیق یه روز زیبا رو ساخت
آقای صفری از مهمون نوازیتون بابت روزیکه رفتیم سد شبانکاره که جای بسیار زیبایی بود و همچنین از بزرگواریتون بابت دلخوری کمرنگی که آخر سفر کنگان و جم بین بچه ها پیش اومده بود و شما همه رو به صلح و آرامش و در آخر نیز به شام آشتی کنان دعوت کردی و دائم شما و آقای عباس حیدری  نگران بودین و پادرمیونی و تلاش میکردین همه چیز به حالت اولیه برگرده ،سپاسگزارم ازتون

از خانومای گل و دوست داشتنی گروه بابت همراهی و همکاریتون سپاسگزارم مخصوصن خانم مدیر و مامان دوست داشتنی گروهمون ندای عزیز  بابت خوراکیای خوشمزتون ممنونم
من توو کل سفرا خیلی چیزا یاد گرفتم و امیدوارم بازم منو از محبت بی پایانتون بی نصیب نکنید
تک تک تکتون واسم عزیزین و موفقیتتون آرزوی قلبیه منه

 انجمن گردشگران دشتستان- لیلا بنافی

سفر به چاوِل بُرازگون
نوروز رو دوست دارم اما شلوغي جاده هايش مرا آزرده ميكند.
نوروز رو دوس دارم اما حجم بالاي تصادفاتش مرا اندوهگين ميسازد.
و من در نوروز سري زدم به محل كار آبا و اجدادم. آنجايي كه عرق مي ريختند تا آباد كنند زندگي شان را.
الحق و و الانصاف هيچ جا چاول خودمون نميشه. جاهايي در آن نهفته هست كه به آدم آرامش ميدهد. بر بلنداي تُل و مُر ايستادن و نگريستن چنان تخليه ميكند انسان رو كه از صدتا قرص اعصاب بهتر است.
و من چهاو برازگون رو به دوستان پيشنهاد ميكنم بدلايل بالا  و زير
نزديك بودن راه و بنزين زياد مصرف نكردن
طبيعت زيبا
سكوت
خونگرم بودن كشاورزان در حال زحمت
و سخاوتمند بودنشان.

انجمن گردشگران دشتستان- احسان مباركي برازجاني

سفر به قلعه‌رودخان
بسیار سفر باید تا پخته شود خامی.
 سه سال پیش جاده‌ای را سبز در سبز درنوردیدیم و تا بر بلندای قلعه‌ای گام نهیم که به حسامی، سگسار و هزارپله هم معروف است. برای رسیدن به قلعه هزارپله (رودخان)؛ آنجا که دنیای ابر و آسمان و زمین یکی می‌شود، باید رسید به گیلان، عبور کرد از فومن، ماسوله را دور زد و به سمت قلعه رودخان صعودی سبز داشت. همان ابتدا به روستای قلعه رودخان که می‌رسی، موجی از مهربانی و صمیمیت است که مردم روستا، آنرا هدیه راهت می‌کنند. بهار است و مردم روستا تو را دعوت می‌کنند که پائیز هم مهمانشان شوی تا شعله‌کشان این طبیعت را هم ببینی.
البته اختلاف ارتفاع قلعه با روستای قلعه‌رودخان زیاد است و این مساله پای مسافران و گردشگران را برای طی‌کردن مسیر لنگ می‌کند. بنظر من هزارپله برای نام دیگر این قلعه کم است. برخی در اواسط این ارتفاع‌نوردی خستگی خود را بر شانه‌های سبز کوه نهاده و سایه درختان نسبتا انبوه مسیر حرکت را، چتر آسودگی می‌کنند.
 اما انبوه زباله نیز نامهربانی برخی گردشگران را به این طبیعت زیبا جلوه‌گر می‌شوند و قلعه در انتظار التیام زخم‌هایش می‌ماند تا مرهمی پیدا کند بر انبوه فرسایشی که بر دلش کاشته می‌شود. اهالی منطقه می‌گویند: اگر در وسط هفته بیاید اینجا، این صحنه‌های دیوانه‌کننده را کمتر می‌بینید.
راهی ۲ساعته در پیش است. از روستای رودخان, مسیر قلعه بخوبی معلوم است
تمام مسیر راه پوشیده از جنگل انبوه است؛ آهنگ آب در دل رودخانه و آبشار و قزل‌آلاهایی که می‌رقصند و می‌رقصند و رقصی چنین میانه میدان‌شان آرزوست. در پای کوه قلعه دو رودخانه «قلعه دنه» و «قلعه رودخانه» قلعه را به آغوش کشیده‌اند. مسیر در نگاه اول آسان می‌نماید؛ زیبا، جذاب و پرابهت است، اما دیواره‌های لغزنده و بی حفاظ آن خطرناک و به دره‌های 40 تا 150 متری منتهی می‌شود. پله‌های لغزنده دارد. به‌خصوص این‌که باران آن را لغزنده‌تر هم کرده است.
از آنجا که ورزش یکی از برنامه‌های روزانه ما نبود، هر 5 دقیقه حرکت منجر به 15 دقیقه استراحت می‌شد.
به قلعه می‌رسیم. جائی که، 2 ارگ، 16 قراول‌خانه و 65 برج و بارو با طی مسافت 1550 متر ارتفاع انتظار ما را می‌کشید. در حقیقت این مکان، برای دفاع از حوزه استحفاظی شهر فومن استفاده می‌شده است. مکانی که هم محل استقرار حکومتی‌ها و هم برای نگهداری تسليحات
نظامی کاربرد داشته است

انجمن گرشگران دشتستان- سودابه (مهرآفرين) زیارتی

 

ایام عید و سفر به بوشهر
خوب ، مثل سال گذشته که تو فرمانداری بودم یک هفته قبل از عید نوروز اداره تعطیل شد و به خانه اومدم و بعد از اعلام اینکه هفته آخر هست و نمیروم اداره تا بعد از تعطیلات عید از طرف مادرم مأمور شدم که در کارهای خرید و خانه تکانی عید را با کمک برادرهام انجام بدم . خوب خرید ها انجام شد و خانه تکانی هم به همین صورت ،با هماهنگی قبلی که اعلام شده بود مهمان های ما از شهر یزد به برازجان رسیدند خوب مهمان های ما غریبه نبودند خاله و شوهر خاله و بچه ها بودند که به منزل ما رسیدند خوب عروسی دختر خاله رو در پیش داشتیم و باید همه چیز محیا میشد و باید خیلی با شکوه برگزار میشد . عروسی پنجم فروردین بود و منزل ما شده بود محل اخبار عروسی و گرفتن تصمیمات مهم در مورد چگونه برگزاری این جشن عروشی با شکوه ، آقا داماد ما که استاد داشنگاه هم بود و هست از اقوام نزدیک ما در وحدتیه هست و بنده خدا رفت و آمدش شده بود مثل سه ظلع مثلث ، از یک طرف وحدتیه و آماده سازی محل حنا بندان و از یک طرف بوشهر برای سفارش خرید وسایل لازم و از طرف دیگر برازجان برای گل زدن ماشین و دیگر کارها . شب حنا بندان رسید و ما به سمت وحدتیه رفتیم اقوام و نزدیکان همه جمع بودند و از همه زیباتر آهنگ دلنواز محلی و رقص محلی بود که جلوه زیبایی به حنا بندان داده بود، خوب ساعت نزدیک به دوازده شب شد و بقول یکی از اقوام نمیدونستیم وحدتیه رفته بودیم یا یاسوج ، اینقدر سرد شد هوا که نتونستیم بیشتر از ساعت یک بمونیم و برگشتیم منزل ، صبح پنجم فروردین بهمراه داییم و شوهر خاله ام تصمیم گرفتیم که بریم تا بهمرد و بشینیم و کاهو و سکنجبین بخوریم ، رفتیم و ماجرایی داشتیم که مجال گفتن نیست. شب عروسی رو در پیش داشتیم که بخیر و خوشی برگزار شد ، رفت و آمد های بعد از عروسی از طرف خانواده عروس و داماد انجام شد و همینطور دعوت شدن از طرف اقوام خلاصه رسیدیم به روز دهم فروردین که پسرخاله من که دانشجوی دکتری دانشگاه بین الملل یزد هست اعلام کرد که من باید روز شنبه چهاردهم فروردین دانشگاه باشم و از اونجایی که جاده خیلی شلوغ هست و از طرفی با شنیدن خبر تصادف تنگ ارم خیلی شکه شده بودیم چون مرحوم قناعت زاده همسایه ما بود ، خلاصه تصمیم بر این شد که روز یازدهم حرکت کنند به سمت شیراز و بعد یزد ، روز دوازدهم را ما چون دو هفته درگیر بودیم و خستگی فعالیت بودیم رو به استراحت در منزل و دیدن فیلم مشغول شدیم و سر انجام روز سیزده بدر رسید و خانواده چون هنوز از تصادف تنگ ارم ناراحت بودند تصمیم گرفتیم که به یک جای نزدیک بریم و من پیشنهاد کردم بریم بوشهر کنار دریا خلاصه رفتیم و با تعدادی از اقوام بوشهر دیدار کردیم و رفتیم تو پارک آبشیرین کن و وسایل رو بعد از پارک ماشین محیا کردیم ، در همین حین یک باد شدید شروع به وزیدن کرد و شرایطی رو بوجود آورد که نمیشد پیکنیک روشن کرد و غذای خوشمزه ای که پخته بود مادرم رو میل کنیم در هر صورت بود غذا رو روی منقلی که ازش برای کباب استفاده کرده بودیم غذا رو گرم کردیم و در یک شرایط نا متعادل به هر روشی بود ناهار رو صرف کردیم و بعد از استراحت و رد و بدل کردن دیدگاه های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی بین خودمون یکی از بچه ها دف رو برداشت آورد و شروع کرد به نواختن و ما هم همراهیش کردیم و آهنگ های سنتی بوشهری رو همراهش خوندیم و در نهایت ساعت نه شب بود که رسیدیم منزل و استراحتی کردیم و خوابیدیم برای شروع کار و دانشگاه در سال جدید.

انجمن گردشگران دشتستان- سید محمد رضا شاهروبندی

سفر به ایذه
روز پنجم و ششم فروردین به دعوت یکی از دوستان به قصد دیدن جاذبه های ایذه به راه افتادیم در طول راه از سمت امیدیه و گذر از سه راهی بی بی حکیمه به باغملک رسیدیم از این نقطه به بعد انگار نه انگار در استان خوزستان هستیم ٬کوه های سر به فلک کشیده با دامنه هایی پوشیده از سبزه زار . به اتفاق خانواده کنار یک کبابی توقف کردیم بوی نون تنوری به دود ناشی از کباب به همراه خنکای محیط چه عجیب ادم رو وسوسه میکرد . بعد از صرف غذا و یک استراحت نسبتا طولانی و کمتر از یکساعت رانندگی درست زمانی که روشنایی روز  داشت جایش را به تاریکی شب میداد و سرما عرصه را به مسافران تنگ میکردبه شهر ایذه رسیدیم. شب را در منزل دوستمان اتراق کرده و به پیشنهاد من قرار شد فردا برای دیدن و زیارت امامزاده سلطان ابراهیم به انجا برویم. بخاطر شلوغی  و مسیر طولانی به پیشنهاد پدر دوستم (مجتبی) صبح خیلی زود زدیم به جاده  بعد از گذشتن از از روستای کول فرح که بزرگترین مجسمه مفرغی متعلق به هخامنشیان را در آنجا پیدا کرده اند و طی مسیری یکساعت و نیمی  و گذر از پیچهای تند و خطرناک به دریاچه ای رسیدیم که ماحصل آبی بود که پشت یکی از بزرگترین سدهای خاورمیانه بنام سد کارون ۳ جمع شده بود و تنها راه رسیدن به امامزاده گذر از دریاچه بود که می بایست با قایقهای موتوری عرض آنرا را طی میکردیم ولی بدلیل شلوغی بیش از حد باید نوبت میگرفتیم . در این لحظه فارغ از شلوغی بیش از حد منطقه نگاهی به اطراف انداختم زیباییهای اینجا فوق العاده بود دامنه کوهها سرسبزی خاصی داشت که بابونه های وحشی وسط ان به شکل عجیبی چشم هر بیننده ای رو خیره میکرد . حالا دیگه نوبت ما شده بود سوار قایق شدیم و  راننده با سرعت شروع به راندن قایق کرد قطره های آب با برخورد قایق به سطح آب به صورتمان میخورد و سرمای آن به استخوانمان می رسید . پیاده شدیم یک مسیر یک کیلومتری با شیب زیاد جلوی رویمان بود تمام طول مسیر را به نحو استادانه ای با سنگهای کوه فرش کرده بودند در بین راه دستفروشهایی که صدایشان گوش فلک را کر کرده بود مشغول فروش وسایل خود بودند گروهی محصولات بومی و محلی خود را آورده بودند و گروهی مواد خوراکی و وسایل زیارتی. یک سمت راه کوه سر به فلک کشیده ای قرار داشت و طرف دیگر چمنزار و عطر گلهای بابونه  و زنان روستایی که مشغول انجام کارهای روزانه خود بودند و سرانجام بقه امامزاده سلطان ابراهیم که با یک شکوه خاص بر فراز کوه مشغول نظاره کردن مردمی بود که مشتاقانه به سمتش می آمدند این را زمانی که کنار امامزاده رسیدم به عینه دیدم . جاتون سبز زیارت کرده و نماز زیارت را خواندیم و بعد از سرکشی از بازارچه کوچک جلوی امامزاده مسیررفته را برگشته و خود را به جنگلهای دشت سوسن رساندیم از روی حسادت هرچه جستجو کردم حتی یک وجب زمین را نمیشد خالی از سبزه دید . زیراندازی انداختیم و دوستم مشغول شد طولی نکشید که صدای جلز و ولز گوشت کباب شده تمام محیط را فرا گرفت و ما که دیگه حسابی گرسنه شده بودیم و صد البته جای شما خالی بود. گوشت کباب و دوغ محلی و سبزی تازه و هوای سرد کنار درختان سرسبز

انجمن گردشگران دشتستان- علی بناری

جشن نوروزی گروه تموکن و بازدید از سد شبانکاره
قرارمون ساعت هشت صبح ورودی درودگاه بود .ماشین ها یکی یکی که میرسیدن من خوشحال میشدم که امروز هم جمعمون جمع-ه .به روستا که رسیدیم با پیدا کردن محل جشن و ورود به محوطه متوجه شدیم که  اولین گروه از مهمانان هستیم و شاید کمی زود اومدیم ولی از حسن خلقی که بچه ها دارن نگذاشتیم که بهمون بد بگذره و با تماشای اثار باستانی ، گفتگو و عکس گرفتن خودمون را تا شروع جشن مشغول کردیم . جشن که شروع شد نمیدونم وسط و یا اخرهای جشن بود که ما بلند شدیم و تصمیم گرفتیم که برای صرف ناهار به رستوران ارام شبانکاره بریم بعد از صرف ناهار و یک عکس دسته جمعی راهی سد شبانکاره شدیم.
 بلندای سد، سکوت آب در یکطرف و خروش آن در طرف دیگر سد، شکوه خاصی به مکان میداد که اگر کسی کار بکارمن  نداشت شایدبمدت یکساعت به  پایین و اطراف خیره میشدم .بعد از دیدن سد در بین راه برای چیدن میوه درخت کنار توقف کوتاهی کردیم و باز هم عکس . در اخر در راه برگشت برای چند ساعتی مهمان خانه اقای صفری شدیم که خانواده ایشان در مهمان نوازی  واقعا سنگ تموم گذاشتن .نزدیک به غروب بود که راهی شهر و خانه شدیم.

انجمن گردشگران دشتستان- شهین بازیار

 سفر به ناکجا آباد
فراوان درود
دلم سفر می خواهد نه برای رسیدن به جایی بلکه برای رفتن ، همین.....!!!!!
یکی دو سال پیش بود که تصمیم گرفتم راه سفر در پیش گیرم . برای شروع ، جلای دایمی وطن را آغازیدن نمودم ، تمام مقدمات و موخرات کار را نیز فراهم نموده بودم ، عزیزی مهربان و یاری وفادار در بلاد کفر انتظارم را می کشید و هنوز هم می کشد تا پذیرایم باشد به مهر و دوستی ، اما در لحظات پایانی پشیمانی بر من مستولی گشت و خود ، پر پرواز خود را بریدم....!!!!!!
وقتی دلت خسته شد ، دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند ، به جز دل بریدن و رفتن....!!!!
با سگ دو زدن های پیاپی و کار و تلاش طاقت فرسا ، شرایط زندگی در هر مکانی را برای خود فراهم نموده بودم  ولی.....ولی ماندن در « ولاتمون » را بر هر جای دیگری ترجیح دادم.
سفرهای من اغلب به تنهایی بوده ولی از سال گذشته سعادت یار شد تا پا در رکاب حاج مجید کمالی پور و دیگر نازنینان انجمن گردشگران دشتستان بگذارم . به جرات می توان گفت خاطره انگیزترین سفرها را با تورهای انجمن تجربه کرده‌ام ، سفر به دره ی چیتی ، سفر به توٓج و توز و زیرراه و دیدنی های آن از چهل خونه گرفته تا آبشار زیرراه ، سفر به سد زیبای شبانکاره و قلعه ی ملک منصورخان شبانکاره ای ، سفر به تنگ ارم و بوشگان و دیدنی های مسحور کننده ی آن منطقه از آبشار زیبای رودفاریاب گرفته تا غربت کوشْک اردشیر و شکوه و ابهت گور دختر در دشت بزپر ، سفر به شهرستان جم و دیدنی های آن از کوه پردیس یا پدر گرفته تا پارک کوهستانی و زیبای چگاسه و روستای خوش آب و هوای تش‍ّان با آن مردمان مهربانش ، سفر به دریای بوشهر و گشت دریایی و مات و مبهوت شدن از دیدن زیبایی های بافت قدیم این شهر ، سفر به دلوار و دیدن غم نهفته در سینه ی این شهر ، سفر به کنگان و سفر به شهر رویاییِ سیراف ، شهری که یادگاران تمدنی هزاران سالانه را با خود یدک می کشد ولی متاسفانه سخت مهجور مانده است ، سفر به تموکن ، یادگاری دیگر از تمدنی عظیم که متاسفانه این هم به حال خود رها گردیده است...!!!!
شرح سفرها با بچه های انجمن در این مقال نمی گنجد ، تنها به همین بسنده می کنم که بسیار آموخته ام و می آموزم از دوستان دنیای مجازی‌ام که اینک پا به دنیای واقعی من گزارده‌اند و هر یک خود به تنهایی دریایی از معرفت‌ را پیش پای من گشوده اند.
و اما....
و اما روز سیزده به در امسال نیز طبق روال سال های گذشته تک و تنها دل به دامان کوه سپردم و راهی صحرا شدم . یکی دو ساعتی آسوده خاطر مشغول عکس گرفتن از گل‌ها و گیاهان وحشی در دل کوهستان بودم که متوجه شدم مموری دوربین سر جایش نیست و تلاش بیهوده نموده ام ، خسته و کوفته و ناراحت و مایوس راه خانه را در پیش گرفتم ، کمی دراز کشیدم تا لَختی استراحت نمایم ، تلفن زنگ خورد ، خودش بود ، یکی از بهترین انسان هایی که خدا در این عالم ، توفیق آشنایی و دوستی با او را نصیب من نموده است - دوست می دارمش فراوان - او هم مثل من تنها بود ، دوباره بار سفر بستم اما این بار دو نفره ، دل در گرو کوه نهادیم ، در پیچ و خم دل انگیز راه خاکی در دل کوهستان ، راندیم و راندیم و راندیم تا به « بیله بو » رسیدیم ، اما این جا بر خلاف دیار کفر ، تنها اتاقکی مهجور انتظارمان را می کشید ، بر دیوارش با رنگ خون نوشته بودند : شکار ممنوع...!!!!

بر رواق اتاقک که با چشم اندازی بی نظیر ، شکوه و ابهت کوهستان را به ما ارزانی می داشت و در خنکای نسیم بهاری ، نهارمان را دو تایی ولی به تنهایی در سکوت افسونگر کوهستان صرف نمودیم.
ساعاتی را قدم زنان در فراز و فرود دره ها و فارغ از جیغ و داد آدمیان و فارغ از ترافیک سهمگین جاده ها و فارغ از صدای گوش ‌خراش زنگ موبایل ها سپری نمودیم ، چه خوش ساعاتی بود آن چه که با دوست به سر شد.

خورشید در حال نگارش بوسه ی یادگاری بر پیشانیِ کوهستان بود که ما تاریکی را از ایشان وام گرفتیم و پا از اقلیم کوهستان بیرون نهادیم و دوباره رهسپار « ولاتمون » شدیم.....!!!!!!

باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آن است که غفلت نکنیم از آغاز...!!!

 انجمن گردشگران دشتستان- م. صفری

بهترین سفر نوروزی ما
تو راه برگشت از جم بودیم، ما جلوتر از بقیه ی بچه ها رسیده بودیم کنگان....

جاده ای که از برازجان تا عسلویه کشیده میشد برای من که یک سال، هفته ای یکی دو بار به خاطر کارم مسیرش رو طی میکردم، پر از خاطرات شیرین و گاها سختی بود.جاده ای که با همه ی پیچ و خمش منتهی میشد به دریایی رویایی و ساحلی زیبا، دکل های بزرگ انتقال برق،مشعل های عظیم پالایشگاه ها و....

خاطرم نیست تو این مسیر جز طولانی بودن راه گله ای از خودم میکردم چون زیبایی هاش بیشتر از سختی هاش بود....
تو همین فکر ها بودم که یهو گفتم:
- ندا !!!
میشه تا بچه ها برسن ما بریم دریا؟
گفت: بریم.

و چند دقیقه بعد اونجا بودیم.
باد خنکی می وزید...
علی رغم اینکه دوست داشتم روبروی خورشید وایسمو و به عکسش توی دریا و پایین رفتنش در منتهای اون نگاه کنم، ترجیح دادم توی ماشین بشینمو و با ندا صحبت کنم...
وقتی از ماشین پیاده شدم، دریا و آسمون به طرز مسحور کننده ای با رنگ هایی ناب دلبری میکردند " تو گویی هر کدام قصد خودنمایی به دیگری رو داشتند".

دستاهامو بغل گرفتم...
باد ملایمی میوزید... برای چند دقیقه ای دیگه هیاهوی مردمی که اونجا بودند رو نمیشنیدم اما درونم چیزی با صدای بلند فریاد میزد که ای آسمون ای زمین " ای همه ی آنچه در آسمان ها و زمین " نید، همه ی شما رو دوست دارم... و چه حس زیبایی بود.

ثانیه به ثانیه پایین رفتن خورشید رو نگاه میکردم  که صدایی منو متوجه رفتن کرد...
باید از همه ی اون زیبایی جدا میشد...

انجمن گردشگران دشتستان- ازطرف: یه دوست

سفر به جم و تنگ زرد
همه در تکاپوی عید بودند و من در فکر کارهای نشریه...خسته از کار فشرده اسفندماه.  انتخابات و ویژه نامه نوروز و..... دلم یه سفر می خواست...جایی که روحم را جلا دهد و خستگی ها را در کنم...نمی دونید با شنیدن خبر سفر با گروه انجمن گردشگران که به همت آقای مجید کمالی پور و خانم مزارعی و دوستان دیگر پا گرفته چقدر به وجد آمده بودم....صبح روز پنجشنبه پنجمین روز بهار موکب سفر به راه افتاد. همه چیز فوق العاده بود ; دلچسب و بر وفق مراد ، برای سرو غذا در آبدون اتراق کردیم ، لحظه لحظه اش به یادماندنی بود ، بعد از کمی استراحت به سمت برکه چوگان طی طریق نمودیم...آبی دریا آرامش خاصی داشت! نسیم روح نوازی می وزید! بهتر از این مگه میشد؟!!! در مسیر راه ، به کوه معروف پردیس رسیدیم و به عظمت و زیبایی بی نظیرش اندیشیدیم و دیدن کردیم ، عکسهای یادگاری گویای همه چیز.هست...
نزدیک غروب به شهر زیبا و خوش آب و هوای جم رسیدیم...نور چراغها جلوه خاصی به شهر داده بود ، تلألؤاش چشم را خیره می کرد ، هوای کوهستانی گزگزی به جان آدم می انداخت هرچه بود عالی بود ،بعد از صرف شام به طرف پارک چگاسه حرکت کردیم ، پارک بسیار زیبا و شلوغ بود و پر سر و صدا...شور و نشاط جمعیت آدم رو شاد می نمود ، از طرف فرماندار محترم جم مهمانسرای فرمانداری برای اقامت ما در نظر گرفته شده بود. آن شب به یادماندنی به خوبی سپری شد و سپس به سمت تشان حرکت کردیم و در ادامه راه به سیراف و از قلعه زیبای آنجا دیدن کردیم و در آخر به سمت برازجان حرکت نمودیم که در بین راه ، شب به دعوت آقای صفری شام را در رستورانی در آبدان صرف نمودیم و در ادامه دوباره راه برازجان و خانه را در پیش گرفتیم.

سفر به یاد ماندنی دوم ما سفر سیزده بدرمون بود...
عصر دوازدهم همه برای اتمام هرچه سریعتر جلسه ای که حاج اکبر و جمعی از اصلاح طلبان با جناب موسوی لاری داشتند لحظه شماری میکردیم...قرار بود همراه با خانواده به تنگ زرد از توابع  بوشکان برویم...4 بعد از ظهر عازم سفر شدیم ، به غیر از داداش مهدی همه بودند...همیشه سفر با حاجی عزیز لذت بخش است ، ایشان حکم پدر مهربان را برای همه ما دارند !به محض ورود به تنگ زرد دهیار محترم آنجا جناب آقای صیادی استقبال گرمی داشتند! ما را شرمنده الطاف خود نمودند پذیرایی مفصلی کردند تا آن حد که برای سلامتی حاجی گوسفندی قربانی نمودند. شب تعدادی از  مسؤلین و بزرگان آن دیار به ملاقات حاجی آمده و مصر بر میزبانی ایشان برای فردا بودند...  شب را در خونه باغی که جناب صیادی در اختیارمان نهاده بودند سپری کردیم ..هوای پاک اما سردی داشت...ایشان حتی وسیله گرمایشی هم مهیا کرده بودند...باغ بسیار باصفایی بود با گلهایی ملون و شکیل که چشم هر بیننده ای را خیره میکرد...به لطف خدا آخرین روز تعطیلات به بهترین نحو سپری شد و به خاطرات پیوست...


انجمن گردشگران دشتستان- سکینه صابری

 

گرد آورنده: ندا مزارعی

 

      🌐🌐  🌐🌐 



کانال تلگرام اتحادخبر


نظرات کاربران
ارسال نظر

نام:

ايميل:

وب سايت:

نظر شما:

تازه ترین خبرها

  • تقدیر رئیس نظام پزشکی دشتستان از پزشکان و داروسازان نمونه
  • اقدام بزرگ مدیرعامل شرکت مخازن سبز در مدارس شهرستان عسلویه؛ آموزش تخصصی آتش‌نشانی صنعتی سطح یک و دو برای ۹۰ دانش‌آموز هنرستان‌های اخند و سواحل
  • انتصاب سرپرست روابط عمومی و دبیر مسئولیت‌های اجتماعی آریاساسول
  • درآمد شش ماهه جم پیلن به ۱۵/۲ همت رسید؛ سود عملیاتی ۱۷۶ درصد جهش کرد
  • عناوین روزنامه‌های ورزشی امروز1405/08/05
  • بیش از یک میلیون و ۶۰۰ هزار تردد بین‌استانی در جاده‌های بوشهر ثبت شد
  • تاب‌آوری بوم‌گردی‌های بوشهر درجنگ؛ ضرورت عبور از بحران به توسعه پایدار گردشگری
  • استاندار بوشهر در دیدار با معاون اول رئیس‌جمهور بر تخصیص اعتبارات بیشتر برای تکمیل پروژه‌های مهم استان تاکید کرد
  • تأکید بر توسعه نظارت هوشمند و ایمن‌سازی معابر در منطقه پارس جنوبی
  • ترخیص شبانه‌روزی کالاهای اساسی و مواد اولیه تولید در استان بوشهر
  • تجلیل از برگزیدگان نهمین دوره جایزه امیدآفرین / تصاویر
  • پوردهقان: در صورت تکرار شوک ارزی استیضاح وزیر اقتصاد را پیگیری می‌کنیم
  • پردیس۳۶۰» به شماره هفتم رسید؛ روایت پایداری پردیس در روزهای جنگ
  • اندیشه را با جغرافیا نمی‌توان سنجید
  • نرخ حواله پنج ارز در مرکز مبادله ایران اعلام شد
  • در آبان پیش‌رو با احتیاط بیشتری رانندگی کنیم
  • انتصاب محمدعلی عبدالشیخی به‌عنوان مشاور و دستیار مدیرعامل بیمه تعاون کشور
  • ‌‌«بوشهرمال» می‌تواند محور تجارت و گردشگری منطقه آزاد بوشهر شود
  • فازهای بعدی بوشهر مال به حمایت منطقه آزاد نیاز دارد/بوشهر مال برای ۸۰۰ نفر اشتغال مستقیم ایجاد کرد
  • عناوین روزنامه‌های ورزشی امروز1405/07/30
  • ارزیابی رایگان خسارت‌های حملات دشمن در بوشهر؛ از فرودگاه تا تأسیسات و تجهیزات
  • عناوین روزنامه‌های امروز1405/07/30
  • نسرین شاهی و ساره جوانمردی صاحب سهمیه پارالمپیک شدند
  • زنگ سرشماری ۱۴۰۵ در برازجان نواخته شد / آمار دقیق، زیربنای توسعه دشتستان
  • منطقه آزاد بوشهر به کانون توسعه سرمایه‌گذاری و اشتغال تبدیل می‌شود
  • مهم‌ترین چالش پیش روی پزشک خانواده
  • ادامه روند کاهشی قیمت طلای جهانی
  • 🎥ویدیو/صادرکنندگان بوشهری از موانع پیش‌روی صادرات می‌گویند
  • ارتباط تعداد کم گام های روزانه با زوال عقل و سکته مغزی
  • ورزش، درد مزمن را در بیماران نخاعی کاهش می‌دهد
  • پیشنهادات کارگروه ویژه پرستاری اجرایی نشده است
  • 🎥ویدیو/مسئولیت افزایش کالابرگ به سازمان برنامه و بودجه سپرده شد
  • روز جهانی دریانوردی و به یاد شهدای شناور «دلیر»
  • سروش گرمسیری‌نژاد سرپرست معاونت حمل‌ونقل و ترافیک دفتر فنی استانداری بوشهر شد
  • اخلاق اداری؛ جایی که اعتماد عمومی آغاز می‌شود
  • رگِ گردن؛ برای مردم یا برای جناح؟
  • آباده باید به قطب رویدادهای جهانی منبت تبدیل شود
  • اجرای ۷۵۰برنامه هفته انتظامی در فارس؛ ازپاکسازی محلات تا پویش خرید امن
  • 🎥ویدیو/عراقچی: پاسخ ایران به هرگونه برخورد نظامی، محکم‌تر از گذشته خواهد بود
  • خاکستر یک صبح تلخ در عسلویه
  • کمیسیون اصل ۹۰ مجلس به پرونده مسکن ایثارگران برازجان ورود کرد
  • خاموشی یک صدا در قلب رسانه؛ در سوگ امید غضنفر
  • گرامیداشت روز ایمنی و آتش‌نشانی در آریاساسول؛ آمادگی عملیاتی و مسئولیت همگانی
  • رئیس پلیس راهور استان بوشهر معارفه شد
  • تلف شدن خرس ماده بر اثر تصادف در بزرگراه شیراز-اصفهان
  • .: محمد حدود 5 روز قبل گفت: از توجه ویژه مدیر ...
  • .: منطق حدود 7 روز قبل گفت: فقط جنوب استان بوشهر ...
  • .: علیرضا حسین آبادی حدود 7 روز قبل گفت: متأسفانه مرحوم کوهی برای ...
  • .: نیکنام حدود 9 روز قبل گفت: احسنت قلمت مانا و ...
  • .: مریم حدود 11 روز قبل گفت: عالی هست ...
  • .: فرهنگی بازنشسته حدود 15 روز قبل گفت: تبریک فراوان به جناب ...
  • .: محمود حدود 18 روز قبل گفت: درود بر شما.. و ...
  • .: محمد حدود 21 روز قبل گفت: جناب حیاتی تخلف چای ...
  • .: هادی جلالی ثابت حدود 25 روز قبل گفت: با سلام در ظاهر، ...
  • .: سامی حدود 29 روز قبل گفت: احسنت براقای یوسف منافی ...