- پتروشیمی جم بهدنبال سهم بیشتر از بازار چین؛ تمرکز بر محصولات پرتقاضا
- « تولید در خطِمقدم ، منابع انسانی در حاشیه! »
- نیروهای امدادی شهرداری تا پایان ناپایداری های جوی در کنار شهروندان خواهند بود
- بارندگی موجب قطع برق در ۵ روستای استان بوشهر شد
- شورای راهبری بانوان شهرستان دیلم تشکیل شد
- یک فوتی و یک مصدوم در پی دو حادثه مرتبط با ناپایداری جوی در گناوه
- مدارس ۵ شهرستان استان بوشهر در نوبت عصر تعطیل شد
- دستور فوری وزیر ورزش برای رسیدگی به مصدومان زنان بسکتبال
- علی داودی به مدال برنز رسید؛ یوسفی از کسب مدال بازماند
- جزئیات سفر تیم ملی فوتبال ایران به عراق با لیست شبانه
اتحاد خبر - قدرت مظاهری : بیست و چند سالی میشود که توی چنین جوّی نبودهام. آخرین باری که یادم میآید برای تشییع یک شهید رفته بودم، مربوط میشود به ماجرای ساخت فیلم داستانی ،،خانهی دوست،، که یادش بخیر. فیلمنامه و کارگردانی اش با خودم بود، فیلمش را نوید گرفت، تدوینش را محمد و صدایش را هم هادی کار کرد. اواسط دههی هفتاد بود گمانم. با یک دوربین SVHS که توی آن روزها، حکم کیمیا را داشت ...

قدرت مظاهری
بیست و چند سالی میشود که توی چنین جوّی نبودهام. آخرین باری که یادم میآید برای تشییع یک شهید رفته بودم، مربوط میشود به ماجرای ساخت فیلم داستانی ،،خانهی دوست،، که یادش بخیر. فیلمنامه و کارگردانی اش با خودم بود، فیلمش را نوید گرفت، تدوینش را محمد و صدایش را هم هادی کار کرد. اواسط دههی هفتاد بود گمانم. با یک دوربین SVHS که توی آن روزها، حکم کیمیا را داشت. فیلمش باید هنوز توی انجمن سینمای جوان موجود باشد.
شهیدِ آن فیلم اما، گمنام نبود. شهیدی مثل هزاران شهید دیگر بود که ده دوازده سال از شهادتش گذشته بود و حالا جسدش را پیدا کرده بودند و عکسِ ده دوازده سال پیشش را چسبانده بودند بالای تابوتِ پرچم پوشِ نونواری که پیرمرد و پیرزن نحیفی زیرش گریه میکردند. شهیدی که امروز اما برای بدرقه اش آمدهام، گمنام نیست. نه عکسی روی تابوتش نشسته، نه پدری که برایش آه بکشد و نه مادری که با حسرت به او نگاه کند. جماعتی سیاهپوش اعم از زن و مرد و پیر و جوان توی پیادهروهای منتهی به مسجد شهرک پردیس از کنار موکب های کوچک و بزرگی که هر کدامشان از شهر و دیاری آمدهاند، عبور میکنند و به بدرقه ی تابوتی میروند که غریبانه و بدون هیچ نام و نشانی از خاک برآمده و قرار است دوباره میهمانِ خاک شود.
از میان دودِ اسفندِ پیرزنی که گیسهایش به رنگ ابرهای پنبهایِ اسفند است، میگذرم و همراه جماعت میشوم. دخترکی سبزه رو با اشتیاق سینیِ پر از لیوانهای کاغذی دمنوشش را جلوی رویم میگیرد. دریغم میآید دست کوچکش را رد کنم. کمی جلوتر، پیرمردی کلوچههای محلی جم را تعارف میکند که آن را چاشنی نوشیدنیام کنم. برمیدارم. هرکدام از موکب های توی مسیر، با چیزی خاص از مشایعین پذیرایی میکنند.
از دور صدای کوپ کوپِ کمرنگِ هلیکوپتری به گوش میرسد که به تدریج پررنگ و پررنگتر شده و با نهایت حجم صدایش از بالای سرمان عبور میکند. دور که میشود، امتداد صدایش را هم با خودش میبَرد و میبُرد.
دارم به نقطهای شدنِ هلیکوپتر در فضای دوردست نگاه میکنم که بوی خوشایندی به وجدم میآورد. چشمهایم را میچرخانم تا رد حلقههایی از دود باریک و سفید را ببینم که از دهها عودِ سوزان، راهی آسمان میشوند و با پیچ و تاب خوردن در همدیگر مثل حلقههای زلف یار، درونِ جانِ هم فرو میروند.
بوی عود، مثل بوهای زمان بچگیام است که وقتی قرار بود میهمان عزیزی برایمان بیاید، مادر توی پنجدری روشن میکرد و همهی درهایش را هم باز میگذاشت تا هنگام ورود میهمان، همهی درها با خوشبوترین بو، به او خوشآمد بگویند.
وانتی از کنارم رد میشود که پر است از گلهای محمدی و میخک و مریم و گلایول سفید. بوی گلها با بوی عود قاطی میشوند و بویی ملس و بهشتی را وارد مشام آدمها میکنند.
گوشهای از مسیر، زن جوانی کودکش را روی پایش گذاشته و با شیشهای کوچک به او شیر میدهد. چشمهای خندان کودک با شوق به آسمان خیره شده و با کسی که هیچکس غیر از خودش او را نمیبیند، بازی میکند و برایش دست تکان میدهد.
محو نگاهِ کودک شدهام که کسی صدایم میزند. احمد است. سلام میکنیم و دوربین عکاسی اش را دست به دست میکند تا با هم دست بدهیم. کمی از مسیر را با هم میرویم و با قراری ناخواسته از هم فاصله میگیریم تا حال و هوای همدیگر را خراب نکنیم.
برای او تمرکز روی سوژههای عکاسی و برای من تَرَک برنداشتنِ حسِ تنهایی، بالاترین سوغاتی است که میتوانیم به همدیگر هدیه بدهیم.
هنوز از خلسهی بوی عود و گل بیرون نیامدهام که سر و صورتم با نوازش چیزی مه مانند، خیس شده و متعاقبش حجمی از بوی مسحورکننده ی گلاب، فضای احساسم را پر میکند. بارشِ گلاب، دوباره به جایی از کودکی پرتم میکند که همراه با پدر، راهیِ محل اعزام میشدیم تا در ازدحام جمعیتِ خاکی پوشِ مقابل بسیج مرکزی، دنبال عموحسین بگردیم که دوباره از مدرسه فرار کرده بود تا راهی جبههها شود.
بویِ گلاب انگار تونلی از زمان است که جسم و جانم را از زمین برمیدارد و سوار بر اسبی چابک، آن را به حوالی ده سالگی ام میبَرَد.
اول متوجه نمیشوم چه اتفاقی افتاده اما نگاههای خیره ی رهگذران را که میبینم، مشکوک میشوم. زن، مرد، پیر، جوان، همه و همه با نگاههایی پر از احساس و معنا به چشمهایم خیره میشوند و لبخند زنان از مقابلم میگذرند. به خودم که میآیم، میبینم شطی از اشک، چهرهام را پوشانده است. رودی شور و بی توقف که بی مهابا توی کویر صورتم میدود و شیارهای آب ندیدهی سالهای تشنگی اش را آبیاری میکند.
به گوشهی دنجی از مسیر میگریزم تا در پناه کامیونی که پارک شده، اشکهایم را پاک کنم. حس میکنم بیش از اندازه دلم برای آن روزها تنگ شده. برای روزهای کودکی و نوجوانی، برای روزهای آژیر حملهی هوایی و خاموشی فانوسها، برای روزهای اعزام و کاروان اتوبوسهای گِل اندود شدهای که جادهی کنار آبادی را پر میکردند، برای روزهای تمرین سرود ،،برخیزید ای شهیدان راه خدا،، توی دبستان فایز، برای روزهای دیدنِ آدمهای خاکی، برای روزهای تسبیح و سجاده و دعا، برای روزهای تشییع جوانهای آبادی زیر نم نم باران بهاری، برای روزهای یکرنگ بودن و یکدل بودن، برای روزهای شنیدن خاطراتِ غریبِ از جنگ برگشتگان، برای روزهای تشخیص ندادنِ سردار و سرباز، برای روزهای شکستن قلک ها و دادنِ محتویات شان به وانتهای کمک به جبهه، برای روزهای زخمی اما سرشار از امید، برای روزهای ... برای همهی روزهای همه با هم بودن !
حبیب تعریف میکرد که توی یکی از عملیاتها، قرار میشود چند نفر وارد میدان مین شده و با اهدای جانشان معبری برای گذر نیروها باز کنند. نفرات اول، دوم، سوم و دهم که میروند، نوبت به نوجوانی پانزده ساله میرسد. حبیب میگفت قبل از اینکه وارد معبر شود، تمامی لباسها و پوتین خود را بیرون آورد و فقط با لباس زیر راهی میدان شد. علت را که از او پرسیدند، گفت پوتین و لباسها مالِ بیتالمال است و حیف است که روی مین بروند !
راستی چه شد از آن همه دگرخواهی، به این همه خودخواهی رسیدیم ! از آن همه شور، به این همه شر ! از آن همه ارزش، به این همه بی ارزشی ! از آن همه شایستگی، به این همه کج و کولِگی ! از آن همه بانگِ ملکوتیِ همه با هم بودن، به این همه نهیبِ دوزخیِ همه با من بودن !
پشت همان کامیونی که برای پاک کردن اشکهایم پناه بردهام، ناگهان متوجه زن جوان لاغر اندامی میشوم که یکباره سر و کلهاش پیدا میشود و بی آنکه متوجه من باشد، کیسه پلاستیکی کوچکی را که زیر چادرش گرفته، درون گودال کم عمقِ کنار کامیون انداخته و دوباره راهیِ مسیرِ موکب ها میشود. شیطنتم گل میکند که محتویات کیسه را ببینم. درون گودال بجز آن کیسه، کیسههای متعدد دیگری هم دیده میشوند که کیکهای فنجانی، بیسکویت، کلوچه، آبمیوه و خوردنیهای دیگری آشکارا از میانشان هویداست.
چشمهایم را کاملاً تمیز میکنم و از پشت کامیون بیرون میآیم. در همان حال با خودم فکر میکنم با صد و چهل هزار میلیارد تومن اختلاس چای دبش، چند لباس خاکی میشود خرید !؟ چند کیک فنجانی !؟ چند بیسکویت !؟ چند کلوچه و آبمیوه و ...
دوباره احمد را میبینم که در حال قاب گرفتن برای ثبت سوژهی جدیدش است. سوژهاش همان زن لاغر و استخوانی است که حالا دستش را برای برداشتن کاسهای شله زرد دراز کرده است.
عکسش را که میگیرد، دوباره با هم سلام و علیک میکنیم. میپرسم چه خبر !؟ بی آنکه به مفهوم سؤالم فکر کند، میگوید اختلاس جدید ! سرم را که به نشانهی استفهام تکان میدهم، میگوید اختلاس برنج هم دارد رو میشود !
بلندگویی از دور دارد میخواند : شهید گمنام سلام ، خوش آمدی مسافر من.
احمد قاب دوربینش را روی پوتینِ نمادینی میبندد که به نشانهی پوتین شهید، کنار میدان گذاشتهاند.
نیمکره چپ مغزم ناگهان وارد محاسبه میشود که با همین اختلاس حاضر چند جفت پوتین میشود خرید. رقمی که به دست میآید، برای چندین بار تجهیزِ کل سربازان ارتش جهان کافی است.
نیمکره سمت راست مغزم هم ناگهان سیگنال میفرستد که علت العلل همهی این دومینوهای سقوط، عبور از باورِ ،،همه با هم بودن،، و رسیدن به شعار ،،همه با من بودن،، است.
صفحهی نمایشگر بزرگ درون میدانِ خاکسپاری، تصاویری از تابوتِ پرچم پوشِ شهیدِ گمنام را نشان میدهد و تا تابوت در میان خاک پنهان میشود، تمامی بوهای عود و عطرهای گلاب را هم به یکباره با خودش فرو میکشد و میبرد.
تازه ترین خبرها
- نیروهای امدادی شهرداری تا پایان ناپایداری های جوی در کنار شهروندان خواهند بود
- بارندگی موجب قطع برق در ۵ روستای استان بوشهر شد
- شورای راهبری بانوان شهرستان دیلم تشکیل شد
- یک فوتی و یک مصدوم در پی دو حادثه مرتبط با ناپایداری جوی در گناوه
- مدارس ۵ شهرستان استان بوشهر در نوبت عصر تعطیل شد
- دستور فوری وزیر ورزش برای رسیدگی به مصدومان زنان بسکتبال
- علی داودی به مدال برنز رسید؛ یوسفی از کسب مدال بازماند
- جزئیات سفر تیم ملی فوتبال ایران به عراق با لیست شبانه
- پزشکیان: ۸۰ هزار مسجد ظرفیتی ارزشمند برای حل مشکلات مردم هستند
- سردار بلالی: تجهیزات غنیمتی آمریکا در حال مهندسی معکوس است
- نیروی دریایی سپاه: به خیالپردازیهای فرمانده سنتکام توجه نکنید
- پایان مسابقات کونگفو توآ بانوان کشور در قزوین/ معرفی برترینهای سه رده سنی
- بررسی سه مؤلفه اصلی در تضمین سلامت مواد غذایی
- بیمهها ملزم به اصلاح قرارداد داروخانهها هستند
- ۴۹۴ همت برای حمایت از بنگاههای آسیبدیده اختصاص یافت
- پورکبگانی: تعلل در تأمین اعتبار فاضلاب عالیشهر پذیرفتنی نیست
- رفاهی: پروژه فانوس دریایی بوشهر تعیین تکلیف شود
- هشدار متخصص عفونی درباره افزایش شیوع آنفلوانزا در بوشهر
- عناوین روزنامههای ورزشی امروز1405/08/17
- عناوین روزنامههای امروز1405/08/17
- ۶ مطالبه استاندار بوشهر در نشست شورای گفتوگوی دولت و بخش خصوصی با حضور رئیس کل بانک مرکزی
- گام تحولی ورزش دانشگاهی بوشهر؛ فعالسازی هیئتها در قطبهای صنعتی جم و کنگان
- آشنایی با مسیرهای روزمره، زمینهساز کاهش تمرکز و افزایش خطر تصادفات است
- سخنگوی سپاه: محدودیت برد موشکها برای ما برداشته شده است
- استفاده از ظرفیت منطقه آزاد برای تأمین ماشینآلات عمرانی بنیاد مسکن
- زندینیا: ساماندهی کارگران فصلی در بوشهر ضروری است
- رئیسکل بانک مرکزی: بازسازی تأسیسات گازی آسیبدیده تأمین مالی میشود
- ۱۶ مورد تجاوز غیرمجاز به بستر و حریم رودخانههای برازجان رفع تصرف شد
- لزوم ارتقای کیفیت فرآوردههای معدنی و مصالح ساختمانی در بوشهر
- مرادزاده: صنایع بوشهر از پویشهای مردمی حفاظت از طبیعت حمایت کنند
- کاروان خدمت جوانان به ۱۰ روستای کمبرخوردار استان بوشهر میرود
- برخورد سمند و کوئیک در محور دالکی - کنارتخته؛ ۴ نفر مصدوم شدند
- حفاظت از حیات وحش با مشارکت مردم و مسئولیتپذیری صنایع تقویت میشود
- روستای «پرک» میزبان پیکر مطهر شهید گمنام میشود
- بوشهریها چشمانتظار بیمارستان مادر و کودک؛ ضرورت تسریع در تکمیل پروژه
- چرا قیمت کالاها افزایش مییابد؟
- تازهاترین نرخ جهانی طلا و نقره در بازارهای مالی
- نوسان قیمت نفت و انرژی در بازارهای جهانی
- ضرورت اولویتبخشی به ارز دارو و درمان در سایه مدیریت یکپارچه منابع ملی
- یک فروند پهپاد MQ۹ دشمن آمریکایی رهگیری و منهدم شد
- سراج: در صورت تعرض به ایران، زیرساختهای ارتباطی دشمن را مختل میکنیم
- لغزش پرسپولیس و فرصتطلبی رقبا؛ کورس قهرمانی جان گرفت
- پوشیدن پیراهن شماره ۱۰ آرژانتین ممنوع شد
- آزادکار ایران حضور در لیگ برتر را از دست داد
- استقلال میان نتیجهگیری و جوانگرایی گرفتار شده؛ سهراب چاره ای بیندیشد
- یاسر «جور» مهاجمان را میکشد؛ برد مقابل الشمال فراموش شود
- دوئل غیرمستقیم دو مدعی برای عقب نماندن از کورس؛ صدر جذابتر از همیشه!
- رئیس کل بانک مرکزی وارد استان بوشهر شد
- تاثیر آووکادو و انبه برای بهبود سلامت قلب
- معرفی میوه و سبزیجاتی که باید بیشتر مصرف شوند


چاپ خبر


بسیار تاثیرگذار و عالی بود. درود به شرف و وجدان بیدار شما