
«یوسفآباد خیابان سی و سوم»، اولین اثر مكتوبي از سينا دادخواه است كه از او به دست خواننده رسيده است.
نی نا غریب زاده:
«یوسفآباد خیابان سی و سوم»، اولین اثر مكتوبي از سينا دادخواه است كه از او به دست خواننده رسيده است.
وي در كتاب خود را اين گونه معرفي مي كند: متولد روزهای پایانی بهار 1363 هستم. برادر دو قلویی دارم که کوچکترین شباهتی به من ندارد. چپ دستم و چپ دست بودنم را دوست دارم،چون می توانم چیزی را که می نویسم بهتر ببینم.پدرم دوست داشت پول دار شوم،و من شدم مهندس عمران.اما هنوز که هنوز است پول دار نشده ام. شغلم مربوط به درسی است که خوانده ام. فرصتی گیر بیاورم می نویسم، و عاشق تیم ملی انگلستان و فیلم های کیارستمی ام.
خلاصه داستان: داستان در چهار بخش و از زبان چهار راوي كه در يك آتليه عكاسي در يوسف آباد خيابان سي و سوم در كنار هم جمع مي شوند ، روايت مي شود. استاد نجات، جوان پولدار زمان انقلاب كه بعد از پشت سر گذاشتن تجربياتي، مثل ِ: كلاس هاي تفسير نهج البلاغه، شركت در انقلاب، زندگي در فرنگ و .... به ايران برگشته و اكنون به عنوان عكاس و استاد زبان به فعاليت مي پردازد . لي لا دختر چادري زمان انقلاب كه در تهران، بزرگ و بزرگ تر مي شود. سامان، از ديگر شخصيت هاي رمان است؛ عكاسي جوان كه يك پاساژ گرد حرفه اي هم است . ندا دانشجوي جوان و باهوش دانشگاه تهران نمونه بارزي از جوان امروز ِ ايراني است كه در رمان رخ مي نماياند.
كاراكترهاي داستان دو به دو با هم اند و يك داستان عشقی ساخته اند، اما محوريت اصلي داستان، شهر ِ تهران است.
چهار شخصیت رمان يعني "استاد نجات، لي لا، ندا و سامان"، به کمک زیستن در بستر شهری هم چون تهران و علاقه وافر به آن، به هم گره خورده و خط داستان را شکل می دهند. پارک جمشیدیه، خانه هنرمندان، شهر کتاب، فرهنگسرای نیاوران، شهرک غرب، شهرک اکباتان، خیابان ایران زمین، پاساژها، عکاسی ها، سینماها، گالری ها، بوتیک ها، کافی شاپ ها، پیتزا فروشی ها، آسمانخراش ها، دانشگاه ها، و بزرگراه های تهران، فضاها و مکان های عمومي این داستان هستند.
"تهران" شخصیت اصلی این رمان است. از این رو این شخصیت بیش از هر چیز دیگری برای خواننده اش دیده و فهمیده می شود.سامان، ندا، لیلا و حامد چهار شخصیت این داستان به گفتگویی درونی با اجزاء بی جان شهر که برایشان عزیز است می پردازند، اجزایی که به نوعی خاطرات آنهاست. در این داستان می توان مانند یک فیلم مستند، روایتی از زبان و سبک زندگی جوانان طبقه متوسط جدید نوگرای کلانشهری تهران را تماشا کرد. ریتم تند رخدادها، رفت و آمدهای مکرر شخصیت های داستان در سطح شهر، روایت کیفیت زندگی جوانان تهرانی امروز است.
نیما امویی:
فصل یک برایم جذاب بود، اما فصل های بعد آن کشش و جذابیت فصل يك دیگر وجود نداشت. سامان و ندا هر کدام زبان خود را دارند؛ اما زبانی و لحني که برای حامد نجات استفاده شده بود، به گمان ام کاملن شبیه به حرف زدن سامان است و با توجه به اینکه ما می دانیم تفاوت سنی وجود دارد، هیچ گونه تمایز و وجه تشخص يافته يي از میان حرف زدنشان نمی توانیم قایل شویم.از اين رو عدم توانايي نويسنده در فاصله گذاري زبان و لحن شخصيت هاي رمان، از ضعف هاي مبرهن و آشكار اين اثر به شمار مي رود
نكته ي ديگري كه بايد به آن اشاره كنم،اين است كه ما می توانیم شخصیت های داستان را به آدم هايي كه در اجتماع، دور و برمان هستند، تعميم دهيم.
شخصیت هایی مانند سامان زیاد در اطراف ما وجود دارند و این شخصیت ها به طور صرف پایتخت نشین نيستند.
مسلم صداقت:
زبان نجات و لیلا به 40 ساله ها نمی خورد.سامان کاملن دیدی سطحی نگر دارد.در تمام داستان تهران، خیابان ها و همه عناصرمانند "کد" برای خواننده ي رمان بیان می شودو دید نویسنده به داستان، دیدی كاملن آرمانی است.
راوي، تهران را به شکل شهری بزک کرده براي مخاطب روايت مي كند.و از بالا به تهران نگاه می کند.
به زعم من، نويسنده، دغدغه های سامان را خوب بیان می کند.نیما فغانی که دشمنش بود کاملن منفعل بر خورد می کند و ضعف خود را نشان می دهد. سامان با زندگی نمی جنگد و کلن روحیه جنگجویی ندارد.خط مشی روایت قوی است.اما رابطه علت و معلولی وجود ندارد و کنش و واکنشی نیست.
نویسنده دچار "همه چیز گویی" شده است.
آن هذیان گویی یا درون گویی که برای سامان در طول رمان اتفاق مي افتد، مثل حرف زدن با شهر، ياحامد که با شولتش حرف می زد؛ و ندا كه با مجسمه های فلزی ي شهر حرف می زند.
براي من به عنوان يك مخاطب، وقتی این درون گویی را در رمان می خاني، مانند این است که راوی با"تو"- به عنوان مخاطب- صحبت می کند، اما حرف ها خوب در دهان شخصیت ها گذاشته نشده بود.و این درون گویی ها مانند یک معرفی نامه رخ مي نمود.
رمان، پیرنگ و داستان خاصی نداشت.محوريت بحث ِ رمان، روايت زندگی مدرن امروزی در شهر به ويژه "تهران"بود.
ندا- از شخصيت هاي رمان- از طبیعت و شهرستان بیزار است و فکر می کنم او تمايل شديدي به نوعی از طبیعت گریزی دارد. من فکر می کنم این تهران است که به شخصیت ها جان می دهد.
صبا صالحی:
شروع داستان خوب بود، اما بعد از آن دیالوگ ها، فضاهای ذهنی و شخصیت پردازی ها همه یک دست مي شودو همه چیز در فضایی خاکستری پيش مي رود. موضوعات کاملن جزيی بود، در داستان جزئیاتی که در روز مرگی های ما حل شده، اما معیارهایی که بیان کرده بود کار را شخصی کرده بود.و اثر را برای من- به عنوان يك مخاطب و خواننده ي كتاب- به مثابه ي يك دفترچه خاطرات کرده بود./ح