
اتحاد خبر-محسن بهرامی: بهرام گور وزیری داشت که به او راست رَوِشن میگفتند.بهرام گور همه ی مملکت به دست وی نهاده،و بر وی اعتماد کرده بود،و خود شب و روز به تماشا و شکار و شراب مشغول بود.
*محسن بهرامی
بهرام گور وزیری داشت که به او راست رَوِشن میگفتند.بهرام گور همه ی مملکت به دست وی نهاده،و بر وی اعتماد کرده بود،و خود شب و روز به تماشا و شکار و شراب مشغول بود.
شخصی را که خلیفه ی بهرام بود،راست رَوِشن او را گفت که:رعیت بی ادب گشته از بسیاریِ عدلِ ما،و دلیر شده اند.و اگر تنبیه نشوند،ترسم تباهی پدید آیدو چون پادشاه به شراب و شکار مشغول است و از کار رعیّت غافل است،تو آنها را تنبیه کن.
و بدان که تنبیه بر دو گونه است :بدان را کم کردن و نیکان را مال ستدن.هر که را گویم بگیر،تو هم بگیر.
پس هر کسی را که خلیفه میگرفت و بازداشت میکرد،راست رَوِشن از او رشوه ای میگرفت و به خلیف میگفت که "از این دست بردار"
تا اینکه هر کس را که در مملکت مالی بود و غلامی و اسپی و کنیزکی نیکو بود و یا ملکی و زمین زراعی داشت،همه را گرفت ،و رعیت درویش گشتند،و معروفان همه آواره شدند،و در خزانه چیزی گرد نمی آمد.
چون بر این حدیث روزگاری گذشت،بهرام گور را دشمنی پدید آمد.خواست تا لشکر خویش را بخششی دهد و پیش دشمن بفرستد.داخل خزانه شد،و چیزی ندید.پس از معروفان و رئیسان شهر پرسید،گفتند:چندین سال است که فلان ،خان و مان بگذاشته اند و به فلان ولایت رفته اند.گفت چرا؟گفتند :ندانیم.هیچ کس از بیم وزیر،به بهرام نمیتوانست چیزی بگوید.
بهرام گوور آن روز و آن شب در اندیشه بود.هیچ معلوم نگشت که این خلل از کجاست.دیگر روز از دل مشغولی،تنها روو به بیابان نهاد.اندیشان اندیشان همی رفت.گرمای آفتاب و تشنگی بر او غالب آمد.در آن صحرا نگاه کرد،دودی دید و به سمت دود روانه شد.
چون نزدیک رسید،گله ای گوسفند دید خوابیده،خیمه ای زده،و سگی بر دار کرده.شگفت ماند.
رفت تا نزدیک خیمه،مردی بیرون آمد و بر او سلام کرد و هر آنچه داشت پیش آورد،و نشناخت که او بهرام است.بهرام گفت :نخست من را از حال این سگ آگاه کن،پیش از آنکه نان خورم.
جوانمرد گفت :این سگ امینی بود از آنِ من،که میتوانست با ده مرد بجنگد،و هیچ گرگی از بیمِ او نمیتوانست گرد ِ گوسفندان من بیاید.
بسیار روزها من به شهر میفرفتم پیِ شغلی و دیگر روز باز می آمدم.او گوسفندان را به چرا میبرد و باز می آورد...
بر این روزگاری برآمد.
روزی گوسفندان را بشمردم،چندین گوسفند کم آمد.همچنین هر چند روز که نگاه میکردم،چندین گوسفند کم بود،و اینجا کسی هرگز دزد به یاد ندارد و هیچ گونه نمیتوانستم بدانم که این گوسفندان من از چه سبب هر روز کمتر میشود.حال گلّه ی من از اندکی به جایی رسید که چون مأمور مالیات بیامد و از من بر عادتِ گذشته مالیات خواست،تمام گلّه را آن مقدار که باقی مانده بود،به عنوان مالیات برداشت،و اکنون من چوپانی آن مأمور میکنم.
از قضا روزی به دشت رفته بودم به طلب هیزم.چون بازگشتم از پسِ بالایی برآمدم و گلّه را دیدم که میچریدند و گرگی را دیدم که روی سوی گلّه آورده،میپویید.من در پسِ خاربنان بنشستم و از پنهان نگاه میکردم.
چون سگ گرگ را دید،پیش او باز آمد و او را در کنار گرفت و سپس به گوشه ای رفت و بخفت،و گرگ در میان گلّه تاخت،یکی از گوسفندان را بگرفت و بخورد و سگ هیچ آواز نداد.
پس بدانستم که سگ با گرگ جفت گشته و من بی خبر از کارِ او.و آگاه شدم که تباهی کار من از بیراهیِ کار سگ بوده است.پس سگ را بگرفتم و از بهر خیانتی که از وی پدید آمد ،بر دار کردم.
بهرام گور را این حدیث عجب آمد.چون از آنجا بازگشت،همه راه در این حال تفکر میکرد،تا اینکه بر اندیشه او بگذشت که"رعیت ما گلّه ی مااند و وزیر ما امین ما،و احوال مملکت و رعیت سخت آشفته و با خلل میبینم،و از هر که میپرسم با من به راستی نمیگویند و پوشیده میدارند.تدبیر من آن است که حالِ رعیت و راست رَوِشن را بررسی کنم.
چون به جای خویش باز آمد،نخست روزنامه های بازداشتگان را بخواست،سرتاسر روزنامه ها همه از پستیِ راست رَوِشن بود،بدانست که او با مردمان نه به نیک رفته است و بیداد کرده.گفت:این نه راست رَوِشن است،که دروغ و تاریک است.پس مثل زد که:
*راست گفته اند دانایان که هر که به نام فریفته شود به نان درمانَد،و هرکه به نان خیانت کندبه جامه اندر ماند.*
و من این وزیر را قوی دست کرده ام،تا مردم او را بر این جاه و حشمت میبینند،از ترس او با من سخن نمیگویند.
پس چاره ای اندیشید.
دیگر روز ملک بهرامِ گور بار داد،بزرگان پیش رفتند و وزیر اندر آمد و به جای خویش نشست.بهرام روو سوی او کرد و بگفت:این چه اضطراب است که در مملکت ما افکنده ای؟تو را فرمودیم ارزاق مردمان به وقت خویش می رسان،و از عمارتِ ولایت فارغ مباش،و از رعیت جز حق خراجِ حق مستان،و خزانه را به ذخیره آبادان دار.اکنون نه در خزانه چیزی میبینم و نه لشکر برگی دارد،و نه رعیت بر جای مانده است.
تو پنداری که من چو ن به شکار و شراب مشغولم،از کار مملکت و رعیت غافلم؟
پس بفرمود تا تا با خواری وزیر را از جای برداشتند و به خانه ای بردند و بندی گران بر پایِ او نهادندو بر درِ سرای منادی کردند که:که راست رَوِشن از وزارت معزول گشت .هرکس تظلمی دارد،بی هیچ بیمی و ترسی به درگاه آید و حال خویش باز نماید تا ملک دادِ شما را بدهد.
پس در زندان را باز کرد و زندانیان یکی یکی آمدند و یک یک حق خود را باز پس گرفتند./د