
اتحادخبر: "خاطرات تدریس" / رفع مشکل تکلمی دانش آموزم با آینه / ژیلا آزادپور: یک آینه کوچک در کیف خود حمل می کردم و در ساعات استراحت دانش آموز فوق را کنار .../"خاطرات تحصیل"/ خاطره اولین روز مدرسه من/ محمدرضا برامکی: با یک تانکر نفت کش که میخواست به خوزستان برود سوار شدم، راننده گفت: کجا میخوای بری پسر، گفتم: برمک. گفت بلدی ؟گفتم: ها ...
"خاطرات تدریس" / رفع مشکل تکلمی دانش آموزم با آینه

پس از چند سال تجریه آموزشی در سال 72-73 در پایه اول یکی از مدارس با دانش آموزی مواجه شدم که لکنت زبان شدید داشت و بسیاری از حروف فارسی را نمی توانست ادا کند و تا به حال هیچ پزشک گفتار درمانی هم در شهر برازجان و حتی استان هم نبود.
خانواده دانش آموز هم در این مورد صحبتی با من نکرده بودند ولی بر حسب وظیفه ای ( شغلی و مادری ) که بر عهده داشتم یک آینه کوچک در کیف خود حمل می کردم و در ساعات استراحت دانش آموز فوق را کنار خود نگه می داشتم و با اداره کردن روزی دو الی سه حرف و حرکات زبانی پس از مدت دوماه 80 درصد از مشکل تکلمی دانش آموز فوق را حل کردم تا اینکه روز دوشنبه ای که سر کلاس مشغول تدریس بودم مدیر آموزشگاه درب کلاس را به صدا در آورد و گفت: ((سرکار خانم تلفن با شما کار دارد)) ولی بنده هم خبری نداشتم تا اینکه پزشکی با من صحبت کرد و گفت شما معلم این دانش آموز هستید و دوره ی خاصی را گذرانده اید؟ گفتم: خیر بر اساس تجربه و وظیفه اقدام به چنین کاری نمودم و پزشک فوق با خوشحالی از کار اینجانب تشکر کرد و اظهار نمود که کار دوساله بنده را با دوماه تکمیل کردی و این جزو افتخارات من در دوران تدریسم بود.
ژیلا آزادپور

"خاطرات تحصیل"/ خاطره اولین روز مدرسه من

یادم میاد سال اولکه میخواستم برم مدرسه، برای خرید لباس مبلغ پنج هزارتومن از پدرم گرفتم وبرای اولین بار تنهایی با مینی بوس اقای گرامی به برازجان رفتم وپرسان پرسان بازار کویتی ها را پیدا کردم ودر اولین مغازه یک شلوار برفی، یک کفش ادیداس، ویک پیراهن خریدم وخواستم برگردم خونه که گم کردم، بلد نبودم کجاباید بروم.
نهایتا با یک تانکر نفت کش که میخواست به خوزستان برود سوار شدم، راننده گفت: کجا میخوای بری پسر، گفتم: برمک. گفت بلدی ؟گفتم: ها،در صورتی که بلد نبودم،یادم میاد نزدیکی های شبانکاره تو ماشین زدم زیر گریه وگفتم که گم شدم وبلد نیستم، راننده هم با اوقات تلخی منو پیاده کرد و رفت.داشتم کنار جاده گریه میکردم که یه موتوری که یه گونی ذغال پشت موتورش بسته بود کنارم ایستاد ومنو روی گونی ذغال سوار کرد وتا سعداباد رسوند واز اونجا هم با یک ماشین اشنا که شانسی دیدمش رفتم تا خونه ولی ماجرای گم شدنم را به خونه نگفتم.
خلاصه فردا صبح اماده شدم که برم مدرسه ،شلوارم را که پوشیدم دیدم برام کمی گشاد هست ومنم کمربند نداشتم ،ناچار با یک طناب دو پل شلوارم را بستم ورفتم مدرسه. دیدم همه تو کلاس هاشون نشسته اند ،من شانسی وارد یک کلاس شدم وتا وارد شدم ودانش اموزان قیافه منو دیدن زدن زیر خنده وگفتن اینجا کلاس پنجم هست وتو باید بری کلاس اول. من یکی یکی کلاسها را وارد شدم تا رسیدم به کلاس اول، کلاسی که قرار بود منو باسواد کنه، معلم کلاس اول من اقای فتح اله حاجی زاده بود اهل سعداباد. اولین جمله ای که به من اموخت کلمه بله بود بجای ها، معلم به من یک مداد ویک دفتر داد وگفت: خوش امدی برو بنشین اونجا، واینچنین بود شروع تعلیم وتربیت درسی من.
برای تمام معلمان ارزوی سلامتی وتندرستی میکنم وطلبد مغفرت میکنم برای معلمان عزیزی که در بین ما نیستند.
محمدرضا برامکی -روستای برمک ،بخش سعداباد
«شما معلمان و والدین محترم می توانید جهت ارسال خاطرات تدریس خود یا تحصیل فرزندانتان، بهترین خاطره خود را به همراه عکس به دفتر نشریه اتحاد جنوب تحویل یا به شماره واتس آپ و تلگرام 09398733067 و09010788473 و یا ایمیل ettehadkhabar@gmail.com ارسال نمایید تا درپایگاه خبری اتحادخبر و هفته نامه اتحادجنوب نشر و چاپ شود.»