کد خبر: 86281 ، سرويس: گزارش و گفتگو
تاريخ انتشار: 28 مهر 1396 - 17:03
اختصاصی اتحادخبر/ خاطرات تحصیل و تدریس/ (3)
خواب عجیبی که به واقعیت پیوست/ اولین سیلی زندگیم رادرآغازین روزمدرسه دشت کردم

اتحادخبر: "خاطرات تدریس" /خواب عجیبی که به واقعیت پیوست./سمیه زارع:  یک شب خواب عجیبی دیدم .خواب دیدم که همه دانش اموزان کلاسِ زهرا ،دور من حلقه زده بودند .../"خاطرات تحصیل"/ اولین سیلی زندگیم رادرآغازین روزمدرسه دشت کردم/حسین برازجانی: من بخت برگشته تا آن روز نمی دانستم نام کوچکم درشناسنامه محمدباقر است و اولین سیلی زندگیم...

  "خاطرات تدریس" /خواب عجیبی که به واقعیت پیوست

 
به نام آن خدای پاک سبحان      که از خاک آفرید اینگونه انسان
 

 آغاز مهر ماه را به تمام مهرآفرینان تبریک میگویم .کسانی که رسالت مهر ورزی را با آغاز ماه محبت و دوستی آغاز میکنند .کسانی  که رسالت معلمی را دارند از دیدگاه من انتخاب شده اند.


این خاطره ای که برای شما تعریف میکنم ،اوایل خدمت بنده اتفاق افتاده است .شاید در سال سوم ویا چهارم خدمتم بوده است.همانگونه  که می دانید دبیر تربیت بدنی نزد همه دانش آموزان محبوب است و همه دانش آموزان زنگ ورزش را بسیار دوست دارند. زنگ ورزش من هم  از این امر مستثنی نبود. همه دانش آموزان نسبت به بنده محبت داشتند.درآن روزها خودم هم سن زیادی نداشتم .رابطه خوبی با دانش آموزان داشتم. بعضی مواقع که هوا خوب بود با دانش آموزان  به پیاده روی می رفتیم.

   

دانش آموزان با اینکه از لحاظ مالی در تنگنا بودند ولی آنچنان دل دریایی داشتند که اکثر وقتها برای  من هدیه می آوردند .با اینکه سال های سال از آن زمان میگذرد ولی خیلی  ازهدایای این بچه ها را جمع  آوری کرده ام .دو نفر دانش آموزان  نسبت به بقیه محبت بیشتری  به من  داشتند، به نام های زهرا ودیگری شاید طیبه بود.


مدرسه رو به اتمام بود. یک شب خواب عجیبی دیدم .خواب دیدم که همه دانش اموزان کلاسِ زهرا ،دور من حلقه زده بودند .همه بچه ها می خندیدند و همهمه می کردند. زهرا هم بین آنها بود ولی آخر آنها ایستاده بود. او  هم همهمه میکرد ولی زهرا ،زهرای قبل نبود. چهره او ،کامل قابل شناسایی نبود بهتر بگویم شبیه روح شده بود.


او را صدا زدم زهرا جلو بیا . ولی می خندید و چیزی نمی گفت و پشت سر همه دانش آموزان ایستاده بود.  

صبح شد از خواب بیدار شدم .از خواب خود متعجب بودم چرا زهرا اینگونه بود.ولی خوش بین به مسئله نگاه کردم. با خود اندیشیدم چیزی نیست.ولی متاسفانه اینگونه نبود.


عصر شد زنگ تلفنم به صدا در آمد. گوشی را برداشتم .معاون مدرسه بود.صدای او ناراحت بود گفتم خانم ....چه اتفاقی افتاده است. گفت یکی از دانش اموزان دیروز در یک حادثه آتش سوزی ،متاسفانه فوت شده است .نگران شدم چون همه دانش آموزان برای من عزیز بودند .گفت زهرا دیروز در آتش سوخت .بله زهرا دیگر در بین ما نبود. و به یک باره خوابی که در شب قبل دیدیم به یاد آوردم به همین  دلیل زهرا شبیه یک روح شده بود.


سمیه زارع/ دبیر تربیت بدنی  

 

 


"خاطرات تحصیل"/ اولین سیلی زندگیم رادرآغازین روزمدرسه دشت کردم

خاطره تلخی که حدود ۵۷ سال ازآن گذشته ومربوط به سال۱۳۳۹ خورشیدی است گرچه سالها ازآن گذشته وبه تاریخ پیوسته اما هرسال با آغاز مهرماه وگشایش مدارس برایم تداعی می شود.


اولین روزی که به مدرسه رفتم معلم کلاس اول دبستان دانش، مرحوم حسین دشتیانه دفتر حضوروغیاب رابازکرد وشروع به خواندن نام دانش اموزان کردند .

 

چندین بارگفتند: آقای محمدباقر برازجانی. اما من پاسخ نمی دادم و چون ایشان مرحوم پدرم رامی شناخت و نام خانوادگی من رامی دانست این بار بالای سرم آمد و مجددا تکرارکرد: آقای محمدباقربرازجانی.

 

این بارهم مثل دفعات قبل پاسخی ندادم و فقط نگاهش می کردم، ایشان عصبانی شد وسیلی محکمی بگوشم زد وگفت: مگر کر شدی که جواب نمی دهی ؟

 

من با آن صغرسن باصدایی لرزان وچشمانی گریان گفتم: آقا معلم... شما من را صدا نکردید.

 

باعصبانیت گفتند: نشنیدید؟ چند بارگفتم اقای محمدباقربرازجانی؟ گفتم: چراشنیدم اما من حسین برازجانی هستم.

 

من بخت برگشته تا آن روز نمی دانستم نام کوچکم درشناسنامه محمدباقر است و اولین سیلی زندگیم رادر آغازین روز مدرسه بدون گناه و تقصیری، دشت کردم./ص


حسین برازجانی

 

 


«شما معلمان و والدین  محترم می توانید جهت ارسال خاطرات تدریس خود یا تحصیل فرزندانتان، بهترین خاطره خود را به همراه عکس به دفتر نشریه اتحاد جنوب تحویل یا به شماره واتس آپ و تلگرام 09398733067 و09010788473  و یا ایمیل ettehadkhabar@gmail.com  ارسال نمایید تا درپایگاه خبری اتحادخبر و هفته نامه  اتحادجنوب نشر و چاپ شود.»

 

 

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/86281