
همان دم كه مي داد مرمر سياه
پيامي به مردم به عنوان شاه،
هنوز آن پيامش نكرده تمام
ميان هاي آن گفت و گوي و كلام،
همان دم كه مي داد مرمر سياه
پيامي به مردم به عنوان شاه،
هنوز آن پيامش نكرده تمام
ميان هاي آن گفت و گوي و كلام،
زمين، لرزه برداشت از زلزله
به پا شد بسي شورش و ولوله
زمين لرزه اي بود، ده ريشتري
فرارنده ي جنّ و انس و پري (: فرار دهنده)
چنان صاف شد كوه و دشت و دره
كه نتوان شناساند، گاو از بره
همه شهر، يك باره آوار گشت
ز گرد و غبار، آسمان تار گشت
علي رغم رمبيدن كاخ و كوه
ولي ماند بر پاي، برج شكوه
جهان جمله ويران شد و خاك گشت
ز جهل و فرومايگي پاك گشت
ولي در شگفتم ز برج شكوه
كه بس استوار است مانند كوه
در اين گير و دار و در اين زلزله
كه شد شهر، ويرانه چون سوريه،
شد «امرو» چو مردان ديگر، خراب
گرفتار شد در تب و پيچ و تاب
چنان ضربه اي خورد بر مغز او
كه شد محو، تلخند پر نغز او
رها شد ز ديوار، چندين بلوك
يكي بر سرش خورد و بردش به شوك
همان دم كه مي رفت «امرو» به خواب،
در آن حالت ضعف و مرگ و خراب،
غريبانه گفت آخرين طنز خويش
شگفتا از او. لحظه ي مرگ و نيش؟!
خداحافظ اي خلق تلخند خوان
زن و كودك و مرد و پير و جوان
زمان طي شد و ختم تلخند شد
و «امرو» رها گشت و بي بند شد
اگر از شمايان، دل، آزرده ايم
ببخشيد اكنون كه ما مُرده ايم
پايان تلخند/م