کد خبر: 8619 ، سرويس: طنز تلخند
تاريخ انتشار: 18 دي 1391 - 09:29
برج شكوه (8) و پایان تلخند امرو

 

همان دم كه مي داد مرمر سياه

پيامي به مردم به عنوان شاه،

هنوز آن پيامش نكرده تمام

ميان هاي آن گفت و گوي و كلام،

 

 

همان دم كه مي داد مرمر سياه

پيامي به مردم به عنوان شاه،

هنوز آن پيامش نكرده تمام

ميان هاي آن گفت و گوي و كلام،

زمين، لرزه برداشت از زلزله

به پا شد بسي شورش و ولوله

زمين لرزه اي بود، ده ريشتري

فرارنده ي جنّ و انس و پري (: فرار دهنده)

چنان صاف شد كوه و دشت و دره

كه نتوان شناساند، گاو از بره

همه شهر، يك باره آوار گشت

ز گرد و غبار، آسمان تار گشت

علي رغم رمبيدن كاخ و كوه

ولي ماند بر پاي، برج شكوه

جهان جمله ويران شد و خاك گشت

ز جهل و فرومايگي پاك گشت

ولي در شگفتم ز برج شكوه

كه بس استوار است مانند كوه

در اين گير و دار و در اين زلزله

كه شد شهر، ويرانه چون سوريه،

شد «امرو» چو مردان ديگر، خراب

گرفتار شد در تب و پيچ و تاب

چنان ضربه اي خورد بر مغز او

كه شد محو، تلخند پر نغز او

رها شد ز ديوار، چندين بلوك

يكي بر سرش خورد و بردش به شوك

همان دم كه مي رفت «امرو» به خواب،

در آن حالت ضعف و مرگ و خراب،

غريبانه گفت آخرين طنز خويش

شگفتا از او. لحظه ي مرگ و نيش؟!

خداحافظ اي خلق تلخند خوان

زن و كودك و مرد و پير و جوان

زمان طي شد و ختم تلخند شد

و «امرو» رها گشت و بي بند شد

اگر از شمايان، دل، آزرده ايم

ببخشيد اكنون كه ما مُرده ايم 

پايان تلخند/م

 

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/8619