کد خبر: 7813 ، سرويس: طنز تلخند
تاريخ انتشار: 20 آذر 1391 - 12:14
برج شکوه (5)

فرار مرمرسیاه از زندان و فتح برازجان
ز زندان چو بگریخت مرمرسیاه
ز شادی بخندید بس قاه قاه
سپس لشکرش را به سامان نمود

فرار مرمرسیاه از زندان و فتح برازجان
ز زندان چو بگریخت مرمرسیاه
ز شادی بخندید بس قاه قاه
سپس لشکرش را به سامان نمود
و رو سوی شهر برازان نمود (برازجان)
یکی لشکری داشت مرمر، هزار
گروهی پیاده، گروهی سوار
در آن نیمه شب، شهر در خواب بود
ز سیلاب، هر جا پر از آب بود
همی حمله کردند آن ها به شهر
گرفتند شهر برازان به قهر
چنان شورشی گشت آن شب به پا
تو گفتی که در شهر شد کودتا
گذشتند از درّه ی آردو
کلیجا و قلعه همه کو به کو
نهادند از آن جا به بازار، روی
خیابان و پاساژ و میدان و کوی
رسیدند آن گه به برج شکوه
همان برج بالا بلند چو کوه
گریزان شده هر رییسی به کوه
رسیده است مرمر به برج شکوه
پس از ساعتی چند، جنگ و گریز،
بسی شیشه بشکست و شد ریز ریز
پس آنگاه، مرمر سیاه و سپاه
ز شیشه به آن برج، کردند راه
گروهی نگهبان شده پای برج
گروهی دگر رفته بالای برج
چو مرمر جسارت نمود این چنین،
و بگرفت باری برازان زمین،
به فرماندهان گفت، جمع آمدند
چو پروانه بر گرد شمع آمدند
نشستند فرماندهان، گرد او
بسی مشورت کرده شد مو به مو
چنین گفت مرمر به فرماندهان
در آن برج سر برده تا آسمان
یکی شاه پر قدرت سرفراز

که من مرمرم، شاه شهر براز

از امروز، این برج، کاخ من است
و شهر برازان، مرا میهن است
من امروز، با دولت مرمری،
کنم بر سر سروران، سروری...
ادامه دارد...

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/7813