
کد خبر: 702 ، سرويس: اخبار
تاريخ انتشار: 28 آبان 1391 - 09:15
فایز دشتستانی و شروه خوانی
حاج ماشاءالله کازرونی:محمد علی فایز دشتستانی در سال 1252 هجری قمری در روستای زیارت دشتی چشم به جهان گشود. در روزگاران باستان آخرین دشت های جنوبی کوه های زاگرس و سواحل خلیج فارس از بندر شاه عبدا... تا آخرین نقطه دشتی کنونی و نواحی کوهستانی خشت و کمارج و بلوکات بوسکان و بوشکان و فراشبند را دستگان ـ دستکان دستفان و در نهایت دشتستان می نامیدند. ...
فایز دشتستانی و شروه خوانی
حاج ماشاءالله کازرونی:محمد علی فایز دشتستانی در سال 1252 هجری قمری در روستای زیارت دشتی چشم به جهان گشود. در روزگاران باستان آخرین دشت های جنوبی کوه های زاگرس و سواحل خلیج فارس از بندر شاه عبدا... تا آخرین نقطه دشتی کنونی و نواحی کوهستانی خشت و کمارج و بلوکات بوسکان و بوشکان و فراشبند را دستگان ـ دستکان دستفان و در نهایت دشتستان می نامیدند. در این واحد بزرگ جغرافیایی شهرهای بزرگی مانند تااوکه (برازجان) لیان (بوشهر) صفار مهروبان (دیلم) بندر شینیز (امام حسن)گندابه یا جنابه (گناوه) توز (زیراه) ارم (تنگ ارم) بوشکان قرار داشته و از آبادترین و پر رونق ترین مراکز بازرگانی ایران باستان به شمار میرفته درباره اهمیت آن همین بس که شاهان ایلامی، هخامنشی، اشکانی و ساسانی پایتخت و اقامتگاه زمستانی خود را در یکی از کاخ های لیان ـ تااوکه ـ بردک سیاه قرار داده بودند. متأسفانه این شهرهای آباد و باستانی ایران بر اثر حوادث روزگار جنگ ها، زلزله و سیل همگی ویران گشته اند و ما امروز بر روی خرابه هایشان نشسته ایم. قرن ها می گذرد و این نام بر این صفحه از ایران باقی می ماند تا شهرهای بزرگ و کوچک دیگری به نام های بوشهر، برازجان، دیلم، گناوه، اهرم، خورموج، دیر و کنگان یکی بعد از دیگری پا می گیرند و تقسیمات جغرافیایی جدید امروزی ایجاد می گردد و دشتستان بزرگ تبدیل به دشتستان کنونی می گردد. تا سال 1366 شمسی این منطقه به نام دشتی و دشتستان با مرکزیت برازجان نامیده می شد و صدور شناسنامه در اداره آمار برازجان تحت همین نام صادر می شد. بعد از گذشت قرن ها هموطنان ما در شهرهای بهبهان، گچساران، دهدشت، دوگنبدان، ممسنی، کازرون هرگاه بخواهند به استان بوشهر سفر کنند می گویند عازم دشتستانی هستیم. ذکر این مقدمه تاریخی به خاطر این است که روشن شود چرا به فایز، دشتستانی می گویند و خدای ناخواسته بار دیگر عصبیت های قومی به راه انداخته نشود که فایز اهل دشتی یا دشتستان است. ما سرافرازیم که بگوییم ترک، کرد، لر، فارس، عرب، بلوچ، ترکمن، شیعه و سنی و مسیحی، یهودی، زردشتی، ارمنی، آسوری همگی ایرانی هستیم و نوابغ و بزرگانمان در همه عرصه های مختلف از آن همه مردم ایران و اگر جهانی تر فکر کنی از آن بشریت هستند. چنانکه فردوسی، سعدی، حافظ، نظامی و مولانا و بوعلی و اقبال لاهوری این چنین هستند. امروز با وجود دشمنان دیرینه و زخم خورده مانند انگلیس، امریکا و اسراییل که همواره تلاششان پاشیدن تخم تفرقه های قومی و نژادی و مذهبی و فرهنگی و جناحی است.
مسلمانان بویژه مردم انقلابی و سرافراز ایران اسلامی وظیفه ای بس بزرگ را بر دوش دارند که ترفندهای جدایی و تفرقه دشمنان را شناسایی و در نطفه خفه نمایند. فارس، خراسان، بلوچستان، آذربایجان، کردستان و خوزستان و هر کجا که فرهنگ و ادب ایرانی می درخشید از آن ماست و در مقیاس کوچکتر ستاره های درخشان ما در همه جای استان بوشهر و در عرصه های شعر و ادب و هنر گرفته تا جهاد و شهادت و مبارزه و جانفشانی همگی سمبل های افتخار مردم این خطه از ایران اسلامی هستند. مردم برازجان مفتخرند که در سال 56 و در سومین روز از شهادت دکتر شریعتی اولین خیابان بزرگ شهر خود را به نام ایشان و در اوج انقلاب اسلامی بزرگ ترین مسجد خود را به نام شهید بزرگوار آیت ا... شیخ ابو تراب عاشوری و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بزرگ ترین سد استان را به نام شهید سرافراز و خط شکن رئیسعلی دلواری نامگذاری کرده اند و برادران بزرگوار ما در بوشهر بزرگترین فرهنگسرای خود را به نام شهید دشتستانی اهل قلم شهید گنجی نامیده اند. بنابراین مقدمه فایز و مفتون و واجد و محمد خان دشتی و نادم و دیگران همگی جزء افتخارات استان بوشهر هستند. خوانندگان و شنوندگان از خواندن و شنیدن اشعار نغز و سخنان دلنشین شعر لذت می برند نه تذکرنامه هایشان. در رابطه با همین فایز خودمان بعد از گذشت 120 سال هنوز حرف و حدیث بسیار است سال و محل تولدش و کی و کجا بوده چه سالی فوت و در کجا مدفون است؟
شغل او چوپانی است یا کدخدایی زیارت که شاعر و شروه خوان هچگاه خود را در بند آن ها اسیر نکرده اند و از همه بالاتر مردم با فرهنگ ایران به برکت اسلام و خون شهیدان به آنچنان آگاهی رسیده اند که با آنچه نامش امتیازات طبقاتی است خداحافظی کرده و ان اکرمکم عندا... اتقاکم را شعار خود ساخته اند. و از طرفی می گویند در اشعار فایز تصرفات بسیار شده و اشعار زیادی به سبک و سیاق فایز سروده اند که از فایز نمی باشد. این حرف و ادعا قابل قبول است زیرا اینکار را با حافظ و یا با باباطاهر و دیگران هم کرده اند و سرایندگانش هم معلوم و مشخص نیست و هر دیوانی که چاپ و نشر می شود ادعا می کند اشعار شاعر پالایش و تصحیح شده است. شماره اشعار فایز را بین 134 تا 322 و حتی 400 هم گفته اند که ظاهراً رقم 150 دو بیتی صحیح تر می باشد و حدود 170 دو بیتی فایز قابل تأمل می باشد. که جدا کردن همین مقدار هم برای شعر شناسان دشوار است زیرا همگی بصورت اشعار فایز و دوبیتی و محلی سروده شده اند. یکی از منابع معتبر تذکر شعرا و گویندگان می باشد که با کمال تأسف تذکره نویسان ما با وجود اشتهار فایز در خطه جنوب به ویژه شهرت و آوازه اش در ابتدای پیدایش رادیو در ایران حدود 50 سال پیش که رادیو نفت ملی آبادان به عنوان قدرتمندترین فرسنده رادیویی در ایران بود و صوت دلنشین شروه خوانش به نام نجاتی هر شب دل هزاران نفر را به وجد و سرور می آورد محققین و تذکره نویسان آسان از کنار آن گذشتند و زحمت کنکاش برای پرداختن به شعر فایز و فایز شناسی را نکشیدند. اشکال دیگری که بر بعضی دو بیتی های فایز گرفته می شود شباهت غیر قابل انکار بعضی اشعار او با دوبیتی های باباطاهر عریان است توجه فرمایید:
"شبی خواهم که پیغمبر ببینم ـ دمی با ساقی کوثر نشینم ـ بگیرم در بغل قبر رضا را ـ در آن گلشن گل شادی بچینم."
امثال شعر بالا هم در دیوان باباطاهر و در دوبیتی های فایز آمده است. که با توجه به قدمت باباطاهر اینگونه دو بیتی ها از آن او می باشد. متأسفانه دهها ناشری که کتاب فایز را چاپ کرده اند به خود زحمت نداده اند که این دو بیتی ها را از کتاب فایز بیرون بیاورند. بعد از گذشت یک قرن و نیم چهره این نغمه سرای دشتستانی که اشعارش در سینه میلیون ها مردم خطه جنوب جای گرفته و شوریده حالان، عارفان، عاشقان، دردمندان، غمگساران، چوپانان، جوانان، پیران و زنان در شهرها و روستاها در محل کار و در محافل و مجالس شبانه در دشت های تفتیده جنوب بر سر کوه ها و به دنبال گله و از همه شورانگیزتر لالایی مادران در کنار گهواره فرزندان زمزمه می کنند و مادران دشتستانی از همان کودکی فرهنگ دلبستگی به فایز را به فرزندان یاد می دهند شما کدام شاعر بلند پایه ایران زمین را می شناسید که اینگونه دل ها را تسخیر کرده باشد. نشریات ما همه روزه یا هفتگی و ماهنامه همگی یک صفحه ادبی ویژه چاپ اشعار گویندگان را دارند. آیا تاکنون شنیده و یا خوانده اید که اشعارشان را مردم کوچه و بازار عالم و عامی زن و مرد و پیر و جوان زیر لب زمزمه کنند. حداکثر استفاده از شعرشان در شب های شهر است که به وسیله خودشان خوانده می شود و بعد از آن فراموشی ستم دیگر که بر فایز رفته چاپ کتاب های جیبی کوچکی است به نام های ترانه های محلی، ترانه های روستایی و نغمه های صحرایی که گردآورندگانشان با تحریف بسیار در شعر فایز و بدون آنکه از او نامی ببرند و در مقیاس بسیار وسیع و تیراژ بالا چاپ و منتشر می کنند و یک نوع سرقت شعر را باب کرده اند و متأسفانه معلوم نیست چه نهاد و سازمانی باید جلوی این گونه سرقت های ادبی را بگیرد. یکی دیگر از امتیازات شعر فایز و شوره خوانی اینست که هنگام ترنم آن هم شروه خوان و هم شنونده هر دو مسحور و مست می شوند. در حالی که تخدیر و جام شراب و ساقی و سرگیجه و بساط بزمی هم در کار نیست و جز صدای شروه گو و نی زن (فلوت زن) صدایی شنیده نمی شود. توجه فرمایید:
"اگر آهی کشم افلاک سوزد/ در و دشت و بیابان پاک سوزد/ اگر آهی کشد فایز از این دل/ یقین دانم گل نمناک سوزد.. "
عشق و شیدایی همزاد شعر انسان است. گاهی این عشق با جدایی و فراق همراه می شود و فایز این چنین می نالد:
"گذشت ایام گل ای بلبل زار/ ز هجرانش مکن تو ناله بسیار/ گل تو سر زند هر ماه و هر سال/ گل فایز نمی روید دگر بار"
"دگر شب شد که هر کس با عزیزش/ کند بازی به زلف مشک ریزش/ بجز فایز که دلداری نداره/ نشیند با دل خونابه ریزش"
مردم خطه دشتستان در پایداری عشقشان مشهورند و فایز این پایداری خود را در عشق اینگونه سوگند یاد می کند به قرآنی که آیه اش بیشماره/ به آن شاهی که تیغش ذوالفقاره/سر از بالین عشقت برندارم/ که تا دین محمد برقراره.
و این حکایت از آن دارد که در دوران فایز و تا قبل از پیدایش ماشین، انسان ها پای بند مهر و عاطفه و محبت و عشق های آسمانی و الهی بوده اند و مردم هوسرانی را گناهی بزرگ می شمردند و عشق و محبت را در صحراها، کوه پایه ها، چشمه سارها، سایه درختان و گندم زارها و زمزمه پرندگان عاشق و آهنگ دلنشین نی لبک چوپان و هی هی فلوت زن و دست های حنا بسته و شلوارهای فراخ و جامه های چاکدار و صدای کرکاب دلبر جستجو
می کردند نه در زرق و برق پول و پست و ماشین و ویلا و برهنگی و بزک کردن. لوندی که مردمان عصر فایز و جامعه پاک آنروز دشتستان از آن ها مبرا بودند و به راستی عشق ها پاک و بی ریا و همراه با صداقت بود و شعر فایز ما این معنی را می رساند:
"خوش آن ملک و خوش آن دلبر خوش آنجا ـ خوش آنجایی که دلبر کرده مأموا، بت فایز بود هر جا بهشت است، چه ترکستان، چه هندوستان، چه بطحا."
و در جایی دیگر می سراید:
"اگر صد تیر ناز از دلبر آید/ مکن باور که آه از دل برآید/ پس از صد سال بعد از مرگ فایز/ هنوز آواز دلبر دلبر آید."
و آنگاه که از یاران بی وفایی می بیند این چنین شکوه می کند.
"دلا از بی وفایان دست بردار/ برو با باوفایان کن سر و کار/ که فایز از جفاهای زمانه/ شده در دست مهروبان گرفتار."
و یا سر بر بالین غم می نهد و می گوید:
"در این دنیا بسی اندوهناکم/ که از مردن نباشد هیچ باکم/ یقین روز ازل تقدیر فایز/ به آب غم عجین گردیده خاکم."
و یا:
"دل تنگم به دنبال غم افتاد/ جدایی با رفیق همدم افتاد/ روم صحرا که یار خود ببینم/ دل فایز که آخر در غم افتاد."
و بار دیگر فایز می نالد:
"دگر شب شد که هر کس با عزیزش/ کند بازی بزلف مشک ریزش/ بجز فایز که دلداری ندارد/ نشیند با دل خونابه ریزش."
و از بی وفایی ها می گوید:
"دلا دیدی چه کردند خوبرویان/ شکستند بی سبب آن عهد و پیمان/ در اول قول دادند عهد بستند/ در آخر بی وفایی کردن ایشان."
و زمانی هم گناه را به گردن خود می اندازد و می گوید:
"دلم ایکاش بیرون می شد از تن/ دریغا دست بر می داشت از من/ همه دارند فایز دشمن از دور/ مرا باشد نهان در خانه دشمن."
و در مصاف شیدایی می سراید:
"دلم را تیر مژگانش شکار است/ نه مجبوری است دل خود خواستگار است/ مکش از سینه ای فایز خدنگش/ که این تیر از دو دستش یادگار است."
و یا:
"دل از من چشم مست دلبر از تو/ لب خشکیده از من کوثر از تو/ بت فایز دو ابرویش دو خنجر/ سر از من سینه از من خنجر از تو."
و باز هم:
"دلم را جز تو کس محرم نباشد/ بجز شور توام در سر نباشد/ دل فایز تو عمداً می کنی تنگ/ که تا جای کس دیگر نباشه."
و باز هم می نالد:
"دگر شب شد که من شیدا بگردم/ چو ماهی بر لب دریا بگردم/ پلنگ در کوه و آهو در بیابان/ همه جمعند و من تنها بگردم."
و باز:
"دلا تا خوب بودی بنده بودم/ کمر از بهر خدمت بسته بودم/ تو گفتی فایز از من دور سازید/ مگر من لایق خدمت نبودم."
و باز
"دلم تنگه چو ابرو هم کشیده/ زخم زرده جو کاه نم کشیده/ خداوندا به فایز ده صبوری/ به تنهایی سر و کارم کشیده. "
و باز هم می سراید:
"در اول مستم از پیمانه کردی/ چو مرغم آشنای دانه کردی/ چو خسرو فایز آمد در اطاعت/ چو شیرین در برویم وا نکردی."
و در نهایت از پیری و خمیدگی قد خود می گوید:
"دلم تاراج روی گلرخان شد/ به میدان بتان چوگان زنان شد/ علاج درد فایز را بفرما/ ز هجر گلرخان قدم کمان شد."
می گویند فایز در جوانی سوار بر الاغش عازم بوشهر می شود. جاذبه های شهر آباد آن روز بوشهر خیابان های زیبا، رفت و آمد کالسکه ها، مغازه های پر از کالاهای گوناگون ایرانی و خارجی، کنسولگری ها و نمایندگی های دولت های اروپایی و آسیایی، ساز و آواز گرامافون ها بادبزن های غیر برقی که بر سقف مغازه ها و تجارت خانه ها آویزان بود.
چای خانه ها و قهوه خانه های سنتی همراه کرسی های تخته ای تک نفره و چند نفره و بوی تند قلیان و تنباکوی برازجانی دکه های شربت فروشی و مشروب فروشی و درکنار آن ها صندوق های بزرگ پلیتی مخصوص نگهداری قالب های برفی که از کوه های دشت ارژن با قاطر به بوشهر حمل شده، قناد یها و مسقطی های بی نظیر بوشهری، بازارچه های ماهی فروشان، بوی خوش میگوهای خشک کرده، شلوغی خیابان های دروازه و ایستگاه و حضور صدها مسافر ساحل دریا موج خشمگین که بر سر و صورت آدم ها آب می پاشید همراه حرکت کشتی های تجاری و بادبانی و قایق های ماهی گیری و دوبه های بزرگ که عازم غاوی محل استقرار کشتی های بزرگ تجاری و حمل کالا از گمرک به کشتی ها و حمل بار از آن ها به گمرک حضور ملیت های اروپایی و آسیایی و آفریقایی و گویش های گوناگون، خانه ها چند طبقه ساخته شده از سنگ گسار و در حاشیه هر طبقه شناشیرهای تخته ای زیبا و بادگیرها و حضور زنان بر روی شناشیرها و ناودان های چوبی مخصوص انتقال آب باران از پشت بام ها به طرف آب انبارها، و درب چوبی خانه ها که از جنس آبنوس ساخته شده همراه با لنگرها و کلون های متعدد و پولک های برنزی، فریاد بالک بالک گاری بدستان، یاهو یاهوی درویشان و دستان او که دائم به داخل کشول می رفت تا نقل خراشی به دست عابرین بدهد. شرجی هوا و آدم هایی که با زیر پیراهن و لمبوته بدور کمر بسته و خارجیانی که با نیم تنه هایی از جنس جین هر یک به کاری مشغول بودند و جمعه بازار حاشیه شهر به نام لوله خرابی و در کنار آن بساط گرم بازی ها و لاتاری ها و برد و باخت کودکان و ده ها جاذبه دیگر فایز صحرانشین و بخت برگشته را به این طرف و آن طرف شهر می کشاند.
از قضای روزگار الاغ او را به محله ارمنی نشین ها و به روایتی دیگر به طرف کنسولگری انگلیس در کنار دریا می برد. در آن زمان در بوشهر آباد ما صدها مسیحی و ارمنی و یهودی اقامت داشتند که به رسم فرنگی ها و به صورت آزاد زندگی می کردند. دختر زیبا و نیمه لخت کنسول بر بالای شناشیر مشغول تماشای دریا بود. ناگهان چشم فایز به قامت رعنای او افتاد. و در پای عمارت کنسولگری مات و مبهوت به نظاره آن بت عیار می پردازد. آنچنان سرمست این دیدار می شود که خود و آیینش را فراموش می کند. این نظاره همچنان ادامه می یابد از رهگذری می پرسد این دختر کیست جواب می شنود که عیسوی می باشد و فایز فی البداهه برایش می سراید:
"پری پیکر بت عیسی پرستم/ به یک نظاره دل بردی ز دستم/ بیا بنشین به فایز مهربان شو/ که من دین مسلمانی شکستم."
این پری روی تا آنجا شاعر جوان دشتستانی را به خود مشغول می کند که چهره و نام پری سالیان دراز بر افکار و شعر فایز سایه می افکند و همه جا از او یاد می کند.
"خداوندا گل ناز آفریدی/ تو کبک و بلبل و باز آفریدی/ چرا فایز از این غصه نمیرد/ پری رخسار و شهباز آفریدی."
"دو چشمش برد و چشمانم نگه کرد/ دو چشمش روزگار من تبه کرد/ مکن عشوه به فایز ای پری روی/ دو ابروی کجت حالم تبه کرد."
و گویا دختر کنسول به فایز اشاره کرده باشد.
"سفیدی سینه ات دلبر مرا کشت/ جگر بندم برید تا مهره پشت/ چرا فایز از این غصه نمیرد/ اشاره می کند هر دم به انگشت."
و او را مخاطب کرده:
"دل من در خم زلف گره گیر/ چنان شیری که افتاده به زنجیر/ ترحم کن دمی بر فایز زار/ مگر در مذهبت کردم چه تقصیر."
"بت بالانشین پایین نظر کن/ کلامی با فقیر مختصر کن/ تو که فایز غریب این دیاری/ غریبان را نوازش بیشتر کن."
"برابر ماه تابانم نشسته/ بت غارتگر جانم نشسته/ یقین بر عزم قتل فایز زار/ نگار نامسلمانم نشسته."
"گذارم بر در دروازه افتاد/ دو چشمانم به یار تازه افتاد/ که بر حسن و جمال یار فایز/ در این شهر خراب آوازه افتاد."
و باز:
"مکن شانه باین زلف پر چین/ مران امواج هندو را به ما چین/ همی ترسم سپاه کفر، فایز/ در آرد در تصرف کشور دین."
و باز:
"دلا دیدی که دل از من بری شد/ پریشان چون دو زلفان پری شد/ نه فایز هر که بیند آن پری را/ پری را هر که دید از دین بری شد."
و آنگاه که ناامیدانه بوشهر را ترک می کند به یاد او می سراید:
"خدایا یار من از من جدا شد/ فراقش بر من بیدل بلا شد/ شب و روزان بگرید زار فایز/ که آن یار عزیز از من جدا شد."
و یا:
"نه یادم می کنی نه میروی یاد/ به خیری باد یادت ای پریزاد/ عجب نبود کنی فایز فراموش/ فراموشی است رسم آدمیزاد."
و باز می سراید:
"رخ تو آتش و زلف تو دود است/ مرا زین چهره زیبا چه سود است/ که فایز در بیابان تشنه جان داد/ چه حاصل در صفاهان زنده رود است."
"مرا این زندگی از بهر یار است/ وگرنه جان باین پیکر چکار است/ کنون که هست فایز زنده ز آنست/ که چشم و دل براه انتظار است."
"نه بلبل خواهد از بستان جدایی/ نه گل دارد خیال آشنایی وگرنه گردش چرخ ستمگر/ زند بر هم رسوم آشنایی."
و این عشق تا آخرین روزهای زندگی همراه فایز بود:
"کنم مدح خم ابروت یاروت/ نهم نام لبت یاقوت، یاقوت یقینم هست فایز زنده گردد/ رسد
بر تخت تابوت، تابوت."
و باز:
"خدایا می توانم ترک جان کرد/ نشاید ترک یار مهربان کرد/ دل اینجا، دلبر آنجا من مسافر/ سفر بی دلبرم کی می توان کرد.
و باز هم آرزوی دیدار دارد:
"خودم اینجا دلم در پیش دلبر/ خدایا این سفر کی می رود سر/ خدایا کن سفر آسان به فایز/ که بیند بار دیگر روی دلبر."
"سفر بر من دگر سخت است و دشوار/ که می بایست کردن پشت با یار/ نمی آید دل خون گشته فایز/ که بیند بار دیگر روی دلدار."
و در واپسین روزهای زندگی برایش می خواند:
"اگر هنگام مردن دلبر من/ نهد از مهر بر زانو سر من/ بگیرد یار فایز را در آغوش/ بسا آسان رود جان از تن من."
ادامه دارد..
حاج ماشاءالله کازرونی:محمد علی فایز دشتستانی در سال 1252 هجری قمری در روستای زیارت دشتی چشم به جهان گشود. در روزگاران باستان آخرین دشت های جنوبی کوه های زاگرس و سواحل خلیج فارس از بندر شاه عبدا... تا آخرین نقطه دشتی کنونی و نواحی کوهستانی خشت و کمارج و بلوکات بوسکان و بوشکان و فراشبند را دستگان ـ دستکان دستفان و در نهایت دشتستان می نامیدند. در این واحد بزرگ جغرافیایی شهرهای بزرگی مانند تااوکه (برازجان) لیان (بوشهر) صفار مهروبان (دیلم) بندر شینیز (امام حسن)گندابه یا جنابه (گناوه) توز (زیراه) ارم (تنگ ارم) بوشکان قرار داشته و از آبادترین و پر رونق ترین مراکز بازرگانی ایران باستان به شمار میرفته درباره اهمیت آن همین بس که شاهان ایلامی، هخامنشی، اشکانی و ساسانی پایتخت و اقامتگاه زمستانی خود را در یکی از کاخ های لیان ـ تااوکه ـ بردک سیاه قرار داده بودند. متأسفانه این شهرهای آباد و باستانی ایران بر اثر حوادث روزگار جنگ ها، زلزله و سیل همگی ویران گشته اند و ما امروز بر روی خرابه هایشان نشسته ایم. قرن ها می گذرد و این نام بر این صفحه از ایران باقی می ماند تا شهرهای بزرگ و کوچک دیگری به نام های بوشهر، برازجان، دیلم، گناوه، اهرم، خورموج، دیر و کنگان یکی بعد از دیگری پا می گیرند و تقسیمات جغرافیایی جدید امروزی ایجاد می گردد و دشتستان بزرگ تبدیل به دشتستان کنونی می گردد. تا سال 1366 شمسی این منطقه به نام دشتی و دشتستان با مرکزیت برازجان نامیده می شد و صدور شناسنامه در اداره آمار برازجان تحت همین نام صادر می شد. بعد از گذشت قرن ها هموطنان ما در شهرهای بهبهان، گچساران، دهدشت، دوگنبدان، ممسنی، کازرون هرگاه بخواهند به استان بوشهر سفر کنند می گویند عازم دشتستانی هستیم. ذکر این مقدمه تاریخی به خاطر این است که روشن شود چرا به فایز، دشتستانی می گویند و خدای ناخواسته بار دیگر عصبیت های قومی به راه انداخته نشود که فایز اهل دشتی یا دشتستان است. ما سرافرازیم که بگوییم ترک، کرد، لر، فارس، عرب، بلوچ، ترکمن، شیعه و سنی و مسیحی، یهودی، زردشتی، ارمنی، آسوری همگی ایرانی هستیم و نوابغ و بزرگانمان در همه عرصه های مختلف از آن همه مردم ایران و اگر جهانی تر فکر کنی از آن بشریت هستند. چنانکه فردوسی، سعدی، حافظ، نظامی و مولانا و بوعلی و اقبال لاهوری این چنین هستند. امروز با وجود دشمنان دیرینه و زخم خورده مانند انگلیس، امریکا و اسراییل که همواره تلاششان پاشیدن تخم تفرقه های قومی و نژادی و مذهبی و فرهنگی و جناحی است.
مسلمانان بویژه مردم انقلابی و سرافراز ایران اسلامی وظیفه ای بس بزرگ را بر دوش دارند که ترفندهای جدایی و تفرقه دشمنان را شناسایی و در نطفه خفه نمایند. فارس، خراسان، بلوچستان، آذربایجان، کردستان و خوزستان و هر کجا که فرهنگ و ادب ایرانی می درخشید از آن ماست و در مقیاس کوچکتر ستاره های درخشان ما در همه جای استان بوشهر و در عرصه های شعر و ادب و هنر گرفته تا جهاد و شهادت و مبارزه و جانفشانی همگی سمبل های افتخار مردم این خطه از ایران اسلامی هستند. مردم برازجان مفتخرند که در سال 56 و در سومین روز از شهادت دکتر شریعتی اولین خیابان بزرگ شهر خود را به نام ایشان و در اوج انقلاب اسلامی بزرگ ترین مسجد خود را به نام شهید بزرگوار آیت ا... شیخ ابو تراب عاشوری و بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بزرگ ترین سد استان را به نام شهید سرافراز و خط شکن رئیسعلی دلواری نامگذاری کرده اند و برادران بزرگوار ما در بوشهر بزرگترین فرهنگسرای خود را به نام شهید دشتستانی اهل قلم شهید گنجی نامیده اند. بنابراین مقدمه فایز و مفتون و واجد و محمد خان دشتی و نادم و دیگران همگی جزء افتخارات استان بوشهر هستند. خوانندگان و شنوندگان از خواندن و شنیدن اشعار نغز و سخنان دلنشین شعر لذت می برند نه تذکرنامه هایشان. در رابطه با همین فایز خودمان بعد از گذشت 120 سال هنوز حرف و حدیث بسیار است سال و محل تولدش و کی و کجا بوده چه سالی فوت و در کجا مدفون است؟
شغل او چوپانی است یا کدخدایی زیارت که شاعر و شروه خوان هچگاه خود را در بند آن ها اسیر نکرده اند و از همه بالاتر مردم با فرهنگ ایران به برکت اسلام و خون شهیدان به آنچنان آگاهی رسیده اند که با آنچه نامش امتیازات طبقاتی است خداحافظی کرده و ان اکرمکم عندا... اتقاکم را شعار خود ساخته اند. و از طرفی می گویند در اشعار فایز تصرفات بسیار شده و اشعار زیادی به سبک و سیاق فایز سروده اند که از فایز نمی باشد. این حرف و ادعا قابل قبول است زیرا اینکار را با حافظ و یا با باباطاهر و دیگران هم کرده اند و سرایندگانش هم معلوم و مشخص نیست و هر دیوانی که چاپ و نشر می شود ادعا می کند اشعار شاعر پالایش و تصحیح شده است. شماره اشعار فایز را بین 134 تا 322 و حتی 400 هم گفته اند که ظاهراً رقم 150 دو بیتی صحیح تر می باشد و حدود 170 دو بیتی فایز قابل تأمل می باشد. که جدا کردن همین مقدار هم برای شعر شناسان دشوار است زیرا همگی بصورت اشعار فایز و دوبیتی و محلی سروده شده اند. یکی از منابع معتبر تذکر شعرا و گویندگان می باشد که با کمال تأسف تذکره نویسان ما با وجود اشتهار فایز در خطه جنوب به ویژه شهرت و آوازه اش در ابتدای پیدایش رادیو در ایران حدود 50 سال پیش که رادیو نفت ملی آبادان به عنوان قدرتمندترین فرسنده رادیویی در ایران بود و صوت دلنشین شروه خوانش به نام نجاتی هر شب دل هزاران نفر را به وجد و سرور می آورد محققین و تذکره نویسان آسان از کنار آن گذشتند و زحمت کنکاش برای پرداختن به شعر فایز و فایز شناسی را نکشیدند. اشکال دیگری که بر بعضی دو بیتی های فایز گرفته می شود شباهت غیر قابل انکار بعضی اشعار او با دوبیتی های باباطاهر عریان است توجه فرمایید:
"شبی خواهم که پیغمبر ببینم ـ دمی با ساقی کوثر نشینم ـ بگیرم در بغل قبر رضا را ـ در آن گلشن گل شادی بچینم."
امثال شعر بالا هم در دیوان باباطاهر و در دوبیتی های فایز آمده است. که با توجه به قدمت باباطاهر اینگونه دو بیتی ها از آن او می باشد. متأسفانه دهها ناشری که کتاب فایز را چاپ کرده اند به خود زحمت نداده اند که این دو بیتی ها را از کتاب فایز بیرون بیاورند. بعد از گذشت یک قرن و نیم چهره این نغمه سرای دشتستانی که اشعارش در سینه میلیون ها مردم خطه جنوب جای گرفته و شوریده حالان، عارفان، عاشقان، دردمندان، غمگساران، چوپانان، جوانان، پیران و زنان در شهرها و روستاها در محل کار و در محافل و مجالس شبانه در دشت های تفتیده جنوب بر سر کوه ها و به دنبال گله و از همه شورانگیزتر لالایی مادران در کنار گهواره فرزندان زمزمه می کنند و مادران دشتستانی از همان کودکی فرهنگ دلبستگی به فایز را به فرزندان یاد می دهند شما کدام شاعر بلند پایه ایران زمین را می شناسید که اینگونه دل ها را تسخیر کرده باشد. نشریات ما همه روزه یا هفتگی و ماهنامه همگی یک صفحه ادبی ویژه چاپ اشعار گویندگان را دارند. آیا تاکنون شنیده و یا خوانده اید که اشعارشان را مردم کوچه و بازار عالم و عامی زن و مرد و پیر و جوان زیر لب زمزمه کنند. حداکثر استفاده از شعرشان در شب های شهر است که به وسیله خودشان خوانده می شود و بعد از آن فراموشی ستم دیگر که بر فایز رفته چاپ کتاب های جیبی کوچکی است به نام های ترانه های محلی، ترانه های روستایی و نغمه های صحرایی که گردآورندگانشان با تحریف بسیار در شعر فایز و بدون آنکه از او نامی ببرند و در مقیاس بسیار وسیع و تیراژ بالا چاپ و منتشر می کنند و یک نوع سرقت شعر را باب کرده اند و متأسفانه معلوم نیست چه نهاد و سازمانی باید جلوی این گونه سرقت های ادبی را بگیرد. یکی دیگر از امتیازات شعر فایز و شوره خوانی اینست که هنگام ترنم آن هم شروه خوان و هم شنونده هر دو مسحور و مست می شوند. در حالی که تخدیر و جام شراب و ساقی و سرگیجه و بساط بزمی هم در کار نیست و جز صدای شروه گو و نی زن (فلوت زن) صدایی شنیده نمی شود. توجه فرمایید:
"اگر آهی کشم افلاک سوزد/ در و دشت و بیابان پاک سوزد/ اگر آهی کشد فایز از این دل/ یقین دانم گل نمناک سوزد.. "
عشق و شیدایی همزاد شعر انسان است. گاهی این عشق با جدایی و فراق همراه می شود و فایز این چنین می نالد:
"گذشت ایام گل ای بلبل زار/ ز هجرانش مکن تو ناله بسیار/ گل تو سر زند هر ماه و هر سال/ گل فایز نمی روید دگر بار"
"دگر شب شد که هر کس با عزیزش/ کند بازی به زلف مشک ریزش/ بجز فایز که دلداری نداره/ نشیند با دل خونابه ریزش"
مردم خطه دشتستان در پایداری عشقشان مشهورند و فایز این پایداری خود را در عشق اینگونه سوگند یاد می کند به قرآنی که آیه اش بیشماره/ به آن شاهی که تیغش ذوالفقاره/سر از بالین عشقت برندارم/ که تا دین محمد برقراره.
و این حکایت از آن دارد که در دوران فایز و تا قبل از پیدایش ماشین، انسان ها پای بند مهر و عاطفه و محبت و عشق های آسمانی و الهی بوده اند و مردم هوسرانی را گناهی بزرگ می شمردند و عشق و محبت را در صحراها، کوه پایه ها، چشمه سارها، سایه درختان و گندم زارها و زمزمه پرندگان عاشق و آهنگ دلنشین نی لبک چوپان و هی هی فلوت زن و دست های حنا بسته و شلوارهای فراخ و جامه های چاکدار و صدای کرکاب دلبر جستجو
می کردند نه در زرق و برق پول و پست و ماشین و ویلا و برهنگی و بزک کردن. لوندی که مردمان عصر فایز و جامعه پاک آنروز دشتستان از آن ها مبرا بودند و به راستی عشق ها پاک و بی ریا و همراه با صداقت بود و شعر فایز ما این معنی را می رساند:
"خوش آن ملک و خوش آن دلبر خوش آنجا ـ خوش آنجایی که دلبر کرده مأموا، بت فایز بود هر جا بهشت است، چه ترکستان، چه هندوستان، چه بطحا."
و در جایی دیگر می سراید:
"اگر صد تیر ناز از دلبر آید/ مکن باور که آه از دل برآید/ پس از صد سال بعد از مرگ فایز/ هنوز آواز دلبر دلبر آید."
و آنگاه که از یاران بی وفایی می بیند این چنین شکوه می کند.
"دلا از بی وفایان دست بردار/ برو با باوفایان کن سر و کار/ که فایز از جفاهای زمانه/ شده در دست مهروبان گرفتار."
و یا سر بر بالین غم می نهد و می گوید:
"در این دنیا بسی اندوهناکم/ که از مردن نباشد هیچ باکم/ یقین روز ازل تقدیر فایز/ به آب غم عجین گردیده خاکم."
و یا:
"دل تنگم به دنبال غم افتاد/ جدایی با رفیق همدم افتاد/ روم صحرا که یار خود ببینم/ دل فایز که آخر در غم افتاد."
و بار دیگر فایز می نالد:
"دگر شب شد که هر کس با عزیزش/ کند بازی بزلف مشک ریزش/ بجز فایز که دلداری ندارد/ نشیند با دل خونابه ریزش."
و از بی وفایی ها می گوید:
"دلا دیدی چه کردند خوبرویان/ شکستند بی سبب آن عهد و پیمان/ در اول قول دادند عهد بستند/ در آخر بی وفایی کردن ایشان."
و زمانی هم گناه را به گردن خود می اندازد و می گوید:
"دلم ایکاش بیرون می شد از تن/ دریغا دست بر می داشت از من/ همه دارند فایز دشمن از دور/ مرا باشد نهان در خانه دشمن."
و در مصاف شیدایی می سراید:
"دلم را تیر مژگانش شکار است/ نه مجبوری است دل خود خواستگار است/ مکش از سینه ای فایز خدنگش/ که این تیر از دو دستش یادگار است."
و یا:
"دل از من چشم مست دلبر از تو/ لب خشکیده از من کوثر از تو/ بت فایز دو ابرویش دو خنجر/ سر از من سینه از من خنجر از تو."
و باز هم:
"دلم را جز تو کس محرم نباشد/ بجز شور توام در سر نباشد/ دل فایز تو عمداً می کنی تنگ/ که تا جای کس دیگر نباشه."
و باز هم می نالد:
"دگر شب شد که من شیدا بگردم/ چو ماهی بر لب دریا بگردم/ پلنگ در کوه و آهو در بیابان/ همه جمعند و من تنها بگردم."
و باز:
"دلا تا خوب بودی بنده بودم/ کمر از بهر خدمت بسته بودم/ تو گفتی فایز از من دور سازید/ مگر من لایق خدمت نبودم."
و باز
"دلم تنگه چو ابرو هم کشیده/ زخم زرده جو کاه نم کشیده/ خداوندا به فایز ده صبوری/ به تنهایی سر و کارم کشیده. "
و باز هم می سراید:
"در اول مستم از پیمانه کردی/ چو مرغم آشنای دانه کردی/ چو خسرو فایز آمد در اطاعت/ چو شیرین در برویم وا نکردی."
و در نهایت از پیری و خمیدگی قد خود می گوید:
"دلم تاراج روی گلرخان شد/ به میدان بتان چوگان زنان شد/ علاج درد فایز را بفرما/ ز هجر گلرخان قدم کمان شد."
می گویند فایز در جوانی سوار بر الاغش عازم بوشهر می شود. جاذبه های شهر آباد آن روز بوشهر خیابان های زیبا، رفت و آمد کالسکه ها، مغازه های پر از کالاهای گوناگون ایرانی و خارجی، کنسولگری ها و نمایندگی های دولت های اروپایی و آسیایی، ساز و آواز گرامافون ها بادبزن های غیر برقی که بر سقف مغازه ها و تجارت خانه ها آویزان بود.
چای خانه ها و قهوه خانه های سنتی همراه کرسی های تخته ای تک نفره و چند نفره و بوی تند قلیان و تنباکوی برازجانی دکه های شربت فروشی و مشروب فروشی و درکنار آن ها صندوق های بزرگ پلیتی مخصوص نگهداری قالب های برفی که از کوه های دشت ارژن با قاطر به بوشهر حمل شده، قناد یها و مسقطی های بی نظیر بوشهری، بازارچه های ماهی فروشان، بوی خوش میگوهای خشک کرده، شلوغی خیابان های دروازه و ایستگاه و حضور صدها مسافر ساحل دریا موج خشمگین که بر سر و صورت آدم ها آب می پاشید همراه حرکت کشتی های تجاری و بادبانی و قایق های ماهی گیری و دوبه های بزرگ که عازم غاوی محل استقرار کشتی های بزرگ تجاری و حمل کالا از گمرک به کشتی ها و حمل بار از آن ها به گمرک حضور ملیت های اروپایی و آسیایی و آفریقایی و گویش های گوناگون، خانه ها چند طبقه ساخته شده از سنگ گسار و در حاشیه هر طبقه شناشیرهای تخته ای زیبا و بادگیرها و حضور زنان بر روی شناشیرها و ناودان های چوبی مخصوص انتقال آب باران از پشت بام ها به طرف آب انبارها، و درب چوبی خانه ها که از جنس آبنوس ساخته شده همراه با لنگرها و کلون های متعدد و پولک های برنزی، فریاد بالک بالک گاری بدستان، یاهو یاهوی درویشان و دستان او که دائم به داخل کشول می رفت تا نقل خراشی به دست عابرین بدهد. شرجی هوا و آدم هایی که با زیر پیراهن و لمبوته بدور کمر بسته و خارجیانی که با نیم تنه هایی از جنس جین هر یک به کاری مشغول بودند و جمعه بازار حاشیه شهر به نام لوله خرابی و در کنار آن بساط گرم بازی ها و لاتاری ها و برد و باخت کودکان و ده ها جاذبه دیگر فایز صحرانشین و بخت برگشته را به این طرف و آن طرف شهر می کشاند.
از قضای روزگار الاغ او را به محله ارمنی نشین ها و به روایتی دیگر به طرف کنسولگری انگلیس در کنار دریا می برد. در آن زمان در بوشهر آباد ما صدها مسیحی و ارمنی و یهودی اقامت داشتند که به رسم فرنگی ها و به صورت آزاد زندگی می کردند. دختر زیبا و نیمه لخت کنسول بر بالای شناشیر مشغول تماشای دریا بود. ناگهان چشم فایز به قامت رعنای او افتاد. و در پای عمارت کنسولگری مات و مبهوت به نظاره آن بت عیار می پردازد. آنچنان سرمست این دیدار می شود که خود و آیینش را فراموش می کند. این نظاره همچنان ادامه می یابد از رهگذری می پرسد این دختر کیست جواب می شنود که عیسوی می باشد و فایز فی البداهه برایش می سراید:
"پری پیکر بت عیسی پرستم/ به یک نظاره دل بردی ز دستم/ بیا بنشین به فایز مهربان شو/ که من دین مسلمانی شکستم."
این پری روی تا آنجا شاعر جوان دشتستانی را به خود مشغول می کند که چهره و نام پری سالیان دراز بر افکار و شعر فایز سایه می افکند و همه جا از او یاد می کند.
"خداوندا گل ناز آفریدی/ تو کبک و بلبل و باز آفریدی/ چرا فایز از این غصه نمیرد/ پری رخسار و شهباز آفریدی."
"دو چشمش برد و چشمانم نگه کرد/ دو چشمش روزگار من تبه کرد/ مکن عشوه به فایز ای پری روی/ دو ابروی کجت حالم تبه کرد."
و گویا دختر کنسول به فایز اشاره کرده باشد.
"سفیدی سینه ات دلبر مرا کشت/ جگر بندم برید تا مهره پشت/ چرا فایز از این غصه نمیرد/ اشاره می کند هر دم به انگشت."
و او را مخاطب کرده:
"دل من در خم زلف گره گیر/ چنان شیری که افتاده به زنجیر/ ترحم کن دمی بر فایز زار/ مگر در مذهبت کردم چه تقصیر."
"بت بالانشین پایین نظر کن/ کلامی با فقیر مختصر کن/ تو که فایز غریب این دیاری/ غریبان را نوازش بیشتر کن."
"برابر ماه تابانم نشسته/ بت غارتگر جانم نشسته/ یقین بر عزم قتل فایز زار/ نگار نامسلمانم نشسته."
"گذارم بر در دروازه افتاد/ دو چشمانم به یار تازه افتاد/ که بر حسن و جمال یار فایز/ در این شهر خراب آوازه افتاد."
و باز:
"مکن شانه باین زلف پر چین/ مران امواج هندو را به ما چین/ همی ترسم سپاه کفر، فایز/ در آرد در تصرف کشور دین."
و باز:
"دلا دیدی که دل از من بری شد/ پریشان چون دو زلفان پری شد/ نه فایز هر که بیند آن پری را/ پری را هر که دید از دین بری شد."
و آنگاه که ناامیدانه بوشهر را ترک می کند به یاد او می سراید:
"خدایا یار من از من جدا شد/ فراقش بر من بیدل بلا شد/ شب و روزان بگرید زار فایز/ که آن یار عزیز از من جدا شد."
و یا:
"نه یادم می کنی نه میروی یاد/ به خیری باد یادت ای پریزاد/ عجب نبود کنی فایز فراموش/ فراموشی است رسم آدمیزاد."
و باز می سراید:
"رخ تو آتش و زلف تو دود است/ مرا زین چهره زیبا چه سود است/ که فایز در بیابان تشنه جان داد/ چه حاصل در صفاهان زنده رود است."
"مرا این زندگی از بهر یار است/ وگرنه جان باین پیکر چکار است/ کنون که هست فایز زنده ز آنست/ که چشم و دل براه انتظار است."
"نه بلبل خواهد از بستان جدایی/ نه گل دارد خیال آشنایی وگرنه گردش چرخ ستمگر/ زند بر هم رسوم آشنایی."
و این عشق تا آخرین روزهای زندگی همراه فایز بود:
"کنم مدح خم ابروت یاروت/ نهم نام لبت یاقوت، یاقوت یقینم هست فایز زنده گردد/ رسد
بر تخت تابوت، تابوت."
و باز:
"خدایا می توانم ترک جان کرد/ نشاید ترک یار مهربان کرد/ دل اینجا، دلبر آنجا من مسافر/ سفر بی دلبرم کی می توان کرد.
و باز هم آرزوی دیدار دارد:
"خودم اینجا دلم در پیش دلبر/ خدایا این سفر کی می رود سر/ خدایا کن سفر آسان به فایز/ که بیند بار دیگر روی دلبر."
"سفر بر من دگر سخت است و دشوار/ که می بایست کردن پشت با یار/ نمی آید دل خون گشته فایز/ که بیند بار دیگر روی دلدار."
و در واپسین روزهای زندگی برایش می خواند:
"اگر هنگام مردن دلبر من/ نهد از مهر بر زانو سر من/ بگیرد یار فایز را در آغوش/ بسا آسان رود جان از تن من."
ادامه دارد..
لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/702