کد خبر: 618 ، سرويس: اخبار
تاريخ انتشار: 28 آبان 1391 - 09:15
درنگی در گلگشت غزل های کلیم کاشانی
محمد حسین انصاری نژاد: رحم از آن بی باک میخواهم که از مستی حیف های های گریه در گوشش صدای آب بود «کلیم» اکنون که قلم به دست گرفته ام حدود 15 سال از آن اتفاق به یاد ماندنی می گذرد. ماجرا از این قرار بود که در یکی از شبانه های ادبی، در کتابخانه ی دوستی از اصحاب ذوق و اندیشه، کتاب شاهکارهای صائب تبریزی و کلیم کاشانی نگاه مشتاقم را به خود گره زد.
درنگی در گلگشت غزل های کلیم کاشانی

محمد حسین انصاری نژاد:
رحم از آن بی باک میخواهم که از مستی حیف
های های گریه در گوشش صدای آب بود
«کلیم»
اکنون که قلم به دست گرفته ام حدود 15 سال از آن اتفاق به یاد ماندنی می گذرد. ماجرا از این قرار بود که در یکی از شبانه های ادبی، در کتابخانه ی دوستی از اصحاب ذوق و اندیشه، کتاب شاهکارهای صائب تبریزی و کلیم کاشانی نگاه مشتاقم را به خود گره زد. کتاب را از قفسه بیرون کشیدم و شروع به تورق و زمزمه ی شاعرانه ها نمودم. در آن نگاه شتاب آمیز، شاه بیت هایی از صائب و کلیم سخت به دلم نشست و روحم را به وجد آورد. کتاب را از آن رفیق شفیق امانت گرفتم تا در گلشن مضامین بلند آن دو شاعر بزرگ گشت و گذاری کنم و خوشه ای برچینم. کتاب فراگیرنده ی بعضی از شاهکارهای آن دو پرچمدار سبک هندی بود که به گزینش زنده یاد مهدی سهیلی به علاقه مندان شعر و ادب تقدیم گردیده بود. این بود طلیعه ی آشنایی من با ان دو شاعر نازک خیال و بلند اندیشه. در سال های بعد، دیوان کامل صائب تبریزی را با دقت و علاقه تا آخر خواندم و از لذتی وصف ناشدنی سرشار شدم و چه سلوک دل انگیزی بود. اما در جستجوی دیوان کامل کلیم به هر کتاب فروشی ای سر زدم دست خالی بیرون آمدم. سال گذشته، جستجوگری هایم به ثمر رسید و دیوان کامل این شاعر ژرف بین و روشن اندیش را به دست آوردم. با هیجان به مطالعه ی غزل های زیبا و دلنشین و تفکر انگیزیش پرداختم.
غزل هایی به طراوت باران و زلالی آبشاران و نرمی صدای آب که خواننده را در خلسه ای عمیق و متفکرانه فرو می برد. باری، بوی گلم چنان مشت کرد که دامنم از دست رفت. خوانندگان عزیز را به میهمانی چند تا از آن غزل های سرشار و جاودانه دعوت می کنم:

*پیری رسید
پیری رسید و موسم طبع جوان گذشت
ضعف تن از تحمل رطل گران گذشت
وضع زمانه قابل دیدن دوبار نیست
رو پس نکرد هر که ازین خاکدان گذشت
در راه عشق، گریه متاع اثر نداشت
صد بار از کنار من این کاروان گذشت
از دستبرد حسن تو بر لشکر بهار
یک نیزه خون گل ز سر ارغوان گذشت
طبعی بهمرسان که بسازی بعالمی
یا همتی گه از سر عالم توان گذشت
مضمون سرنوشت دو عالم جز این نبود
آن سر که خاک شد بره از آسمان گذشت
در کیش ما تجرد عنقا تمام نیست
در قید نام ماند اگر از نشان گذشت
بی دیده راه اگر نتوان رفت پس چرا
چشم از جهان چو بستی ازو میان گذشت؟
بدنامی حیات دو روزی نبود بیش
آنهم «کلیم» با تو بگویم چسان گذشت
یک روز صرف بستن دل شد با آن و این
روز دگر بکندن دل زین و آن گذشت

*بی تو
نه گل شناسم و نه باغ و بوستان بی تو
که دیده در نگشاید بر این و آن بی تو
ز خضر گیرم و بر خاک ریزم آب حیات
بزندگی شده ام بسکه سرگردان بی تو
درین بهار چو گل از سفر تو هم باز آی
ببین گه می کند این چشم خونفشان بی تو

گمان برند که من نیز با تو همسفرم
چنین که می روم از خویش هر زمان بی تو
کجاست فرصت آن کز فراق شکوه کنم
بغیر نام تو نگذشته بر زبان بی تو
بجام و ساغر ما قطره ای نمی افتد
اگر نشاط ببارد ز آسمان بی تو
*ابر را دیدیم
ابر را دیدیم چون ما چشم گریانی نداشت
برق هم کم مایه بود از شعله سامانی نداشت
با مسیحا درد خود گفتم پر سودی نکرد
زآنکه چون بیماری چشم تو درمانی نداشت
سینه ی ما هیچگه بی ناوک جوری نبود
این مصیبتخانه کم دیدم که میهمانی نداشت
لذت رو بر قفا رفتن چه می داند که چیست
هر که در دل حسرت برگشته مژگانی نداشت؟
از در و دیوار، می بارد بلا در راه عشق
یک سرابم پیش ره نامد که طوفانی نداشت
نامه ام را می بری قاصد زبانی هم بگو
خامه شد فرسوده و این شکوه پایانی نداشت
مایه ی حزنست هر بیتم ز سوز دل «کلیم»
هیچ محنت دیده چون من بیت احزانی نداشت
*گل کینه
چو شمع گرمی آن بی وفا زبانی بود
شکفتگیش گل کینه ی نهانی بود
بگرد مکیده ها گردم و نمی یابم
از آن شراب که در ساغر جوانی بود
مرا ز کار جهان بی خبر که می گوید؟
گذشتن از همه کاری ز کاردانی بود
ز گلستان تمنا نداشتم رنگی
بغیر از این که گل اشک، ارغوانی بود
خیال آن لب خندان بخاطر غمگین
بسان آب بقا در سرای فانی بود
دل این جفا که ز بیداد روزگار کشید
ستم نبود، مکافات سخت جانی بود
«کلیم» رنجش یار بهانه جو از ما بود
عبث نبود، تلافی سرگردانی بود
*به تبسم، به نگاه
نه همین می رمد آن نوگل خندان از من
می کشد خار درین بادیه دامان از من
با من آمیزش اولفت موج است و کنار
روز و شب با من و پیوسته گریزان از من
قمری ریخته بالم به پناه که روم؟
تا بکی سرکشی ای سرو خرامان از من
بتکلم، بخموشی، به تبسم به نگاه
می توان برد بهر شیوه دل آسان از من
نیست پرهیز من از زهد که خاکم بر سر
ترسم آلوده شود دامن عصیان از من
اشک بیهوده مریز این همه از دیده «کلیم»
گرد غم را نتوان شست بطوفان از من


لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/618