کد خبر: 36646 ، سرويس: یادداشت
تاريخ انتشار: 15 آبان 1393 - 10:59
مسيح ( طرحي براي يك فيلم نامه )

  قدرت مظاهري

ار نزديكي "عين الورده" قبيله اي مسيحي به نام  "بني متا" زندگي مي كنند . شغل اصلي آدم هاي قبيله ، دامپروري و پرورش ماكيان است . روزها و ماه هاي متمادي است كه قطره اي باران بر سرزمين آنها نباريده و تنها چاه آب قبيله نيز خشكيده است . شمعون ـ بزرگ قبيله ـ با جمع كردن افراد قبيله در چادر خود ، از آنها مي خواهد براي مقابله با خشكسالي و بي آبي ، در پي يافتن راهكاري باشند . اهالي قبيله هر روزه شاهد مرگ و مير گوسفندان و ديگر حيوانات خود بوده و با حسرت و افسوس ، فقط نظاره گر اين فاجعه مي باشند . شمعون از آنها مي خواهد كه چادرها و ديگر وسايل زندگي خود را جمع كرده و از آنجا كوچ نمايند . افراد قبيله كه ساليان سال است در اين وادي به سر برده و نياكان خود را در آنجا به خاك سپرده اند ، در پي مقابله با شمعون برآمده و خواستار ماندن در همان جا مي باشند . شمعون كه با ديدن مرگ و مير حيواناتش ، چاره اي جز مهاجرت ندارد ، به آدم هاي قبيله مي گويد كه اگر يك نفر هم او را همراهي نكند ، خود به تنهايي به همراه خانواده اش ، آنجا را ترك خواهد كرد . يوحنا ـ پسرك نوجوان شمعون ـ كه دل به قبيله خود بسته و نمي تواند به راحتي از آن جدا شود ، شب را تا به صبح در تبي شديد گذرانيده و از واهمه ترك قبيله ، بر خود مي لرزد . نزديكي هاي سحر و آغاز سپيده دم ، ناگهان با ديدن رويايي از خواب پريده و روياي خود را بريده بريده براي شمعون و مادرش تعريف مي كند . يوحنا مي گويد در خواب خود ديده است كه مسيح به قبيله آنها آمده ، سر در چاه قبيله كرده و براي پرآب شدن چاه و آباداني قبيله دعا كرده است . يوحنا مي گويد در خواب ، شاهد آن بوده  كه پس از دعاي مسيح ، آب از چاه فواره زده و همه بيابان را مرطوب كرده است . يوحنا در حال تعريف كردن خواب براي پدر و مادرش است كه ناگهان فريادي به گوش رسيده و سكوت بامدادي قبيله را بر هم مي زند . همه اهالي قبيله از چادرهايشان بيرون دويده و ناباورانه به چاه خشكيده خود خيره مي شوند كه اينك آب از دهانه آن فواره مي زند . پس از جشن و شادي فراوان ، شمعون تصميم مي گيرد يوحنا را به ديدار راهبان كليساي نزديك ترين شهر به قبيله شان برده و آنها را در جريان خواب وي و پر آب شدن چاه شان قرار دهد . گرچه مسافت "عين الورده" تا شهر زياد است ، اما شمعون و يوحنا با دو اسب راهوار به سوي مقصد به راه مي افتند . يكي از خواهران شمعون در شهر شوهر كرده و خود و شوهر و فرزندانش در شهر زندگي مي كنند . شمعون و يوحنا با رسيدن به شهر ، به خانه خواهرش رفته و مورد استقبال آنها قرار مي گيرند . پس از استراحتي كوتاه ، شمعون ضمن بيان ماجراي يوحنا و چاه قبيله ، قصد خود را از آمدن به شهر براي شوهر خواهر ، خواهر و خواهرزاده هايش تعريف كرده و از آنها مي خواهد تا او را براي رفتن به كليسا همراهي كنند . خواهر و خواهرزاده ها مي گويند براي رفتن به كليسا عجله نكند چون امروز به دستور حاكم شهر ، تمامي مكان ها را تعطيل كرده اند و از مردم خواسته اند تا با قرار گرفتن بر سر كوي و برزن ، شاهد ورود اسراي دشمن و مخالفان حاكم شهر باشند . يوحنا ، همراه با پسران و دختران عمه اش بر بالاي بام رفته و در حاليكه هر كدام مقداري سنگ در دامن خود ريخته تا با آنها اسراي دشمن را مورد هدف قرار دهند ، بي صبرانه در انتظار آمدن كاروان اسرا مي باشند . شمعون و ديگران نيز در كوچه به انتظار كاروان اسرا ايستاده اند تا آنها را سب و دشنام دهند . پس از لحظاتي ، سواد كارواني از دور ديده شده و اسيراني سبزپوش  ، در غل و زنجير و در محاصره سربازاني سرخ پوش ، به سوي آنها مي آيند . در ميانه جمع اسيران ، سري بريده  نيز بر بالاي نيزه ها ديده مي شود . پس از نزديك شدن كاروان ، كودكان بالاي بام ، از هر سويي بر اسيران و بر سر بريده ، سنگ پرتاب مي كنند . مردان نيز به دشنام گويي اسرا و دشمنان خارجي خليفه مشغول مي شوند . در بحبوحه همين اعمال ، ناگهان يوحنا فريادي كشيده و بر زمين مي افتد . شمعون و ديگران ، با نگراني و اضطراب او را به درون اتاقي برده و با آوردن طبيب بر بالين وي ، به مداوايش مشغول مي شوند . ساعاتي طولاني كه يوحنا در تب به سر برده و به هذيان گويي مشغول است ، شمعون با احضار راهبان كليسا بر بستر يوحنا ، از آنها مي خواهد كه براي سلامتي فرزندش دعا كنند . سرانجام يوحنا به هوش آمده و بريده بريده علت سرگيجه و سقوط خود را بيان مي كند . او با تعريف روياي خود و ديدن مسيح در خواب كه چاه قبيله شان را پرآب كرده است ، گريه كنان توضيح مي دهد كه مسيح ِ درون خوابش ، همين سر بريده اي بود كه بر بالاي نيزه  به سوي دارالخلافه مي رفت ...   " وَ سَیَعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ یَنْقَلِبُونَ " ...
 

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/36646