
«امرو هیچستانی»
پس قلی ، بیچاره با جیب تهی
رفت در راه خراب بی رهی
رفت در یک پارک آقای قلی
پر درخت و جای جایش گل گلی
شب شد و آقا قلی در گوشه ای
گسترانده زیر پا یک پوشه ای
یکّه و تنها فقیرانه نشست
فکر می کرد او به آن انگشت دست
ای خدا تو باز ده انگشت من
چون که جز آن کس نخارد پشت من
ای خدا سبّابه ام را باز ده
سوی استخداممان پرواز ده
بارالها من ندارم جز تو کس
لطف کن آزادی ام ده از قفس
عیب من جز یک سر انگشت نیست
بنده را غیر از تو یارب پشت نیست
چون قلی درهای دل را کرد باز،
با خدای خویش در راز و نیاز ،
ناگهان در گوشه ای چندین جوان
هر یکی دنبال آن دیگر دوان
بین آن ها جنگ سخت آغاز شد
راه صاف صلح، دست انداز شد
جنگ با چاقو به پایان چون رسید،
حمله آوردند بر هم با اسید
بعد از آن آغاز شد تیر و تفنگ
جمع گشته خلق چون شهر فرنگ
چون که تیر اندازی بسیار شد،
برق رفت و از سیاهی تار شد
ناگهان تیری رها گشت از کلاش
زد بر انگشت قلی خان یک خراش
خون فشان می کرد از دست قلی
شد زمین از خون او گل منگلی
قطع شد سبابه ی دست دگر
وای دستان قلی خان را نگر
پس قلی از هوش رفت اما نمرد
یک نفر او را به درمانگاه برد
چون قلی بینوا آمد به هوش،
دید اذان ظهر می آید به گوش
گفت من باید روم سوی ستاد
دیر شد باید شتابم مثل باد
رفت اما دید تا دیر آمده
باز هم در کار، تاخیر امده
ادامه دارد...