کد خبر: 35193 ، سرويس: مقاله
تاريخ انتشار: 08 مهر 1393 - 10:18
نگاهی به نمایش «راز آن شب بارانی» نوشته و کار خداداد رضایی
سقوط در تاریکی

«راز آن شب بارانی» درباره مرد قهوه چی است که سال ها پیش فرزندش را در خیابانی رها کرده و اکنون به طور اتفاقی و در شبی طوفانی، او – پسرش - به کلبه اش می آید و با هم رو به رو می شوند. نمایش در ابتدا به یک داستان پلیسی شبیه هست. در ابتدای نمایش پلیسی جوان خبر از حضور چند تبهکار را می دهد و اندکی بعد دو مرد جوان وارد کلبه می شوند...

قاسم تنگسیرنژاد
«راز آن شب بارانی» درباره مرد قهوه چی است که سال ها پیش فرزندش را در خیابانی رها کرده و اکنون به طور اتفاقی و در شبی طوفانی، او – پسرش - به کلبه اش می آید و با هم رو به رو می شوند. نمایش در ابتدا به یک داستان پلیسی شبیه هست. در ابتدای نمایش پلیسی جوان خبر از حضور چند تبهکار را می دهد و اندکی بعد دو مرد جوان وارد کلبه می شوند. با گذشت اندک زمانی و حضور دوباره پلیس متوجه می شویم آن ها مظنونین مورد نظر نیستند و برای دیدن آن ها بیشتر باید منتظر ماند. اما در کمال شگفتی متوجه می شویم که داستان هیچ ارتباطی به تبهکاران و حضورشان در صحنه ندارد و ما با چیز دیگری رو به رو هستیم. سپس با ورود مردی معتاد به صحنه منتظریم که او تاثیری در روند داستان داشته باشد اما بازهم حضور این شخصیت/تیپ نیز هیچ تاثیری ندارد و به طور واضح «اضافی و بی اهمیت» به نظر می رسد. در طول روایت داستان و در سراسر نمایشنامه «شعارزدگی» به وفور موج می زند و شخصیت ها مدام شعار می دهند. مذمت اعتیاد، تجلیل از انسانیت و ... تنها رنگ و بویی از شعار دارند و هرگز به مثابه یک مفهوم به ذهن مخطاب رسوب نمی کند. از طرفی تاکید نویسنده بر جمله ای که از آن او نیست بسیار عجیب به نظر می رسد. «یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است» این جمله به طور مداوم از زبان شخصیت ها به عنوان پیام نمایشنامه شنیده می شود در حالی که هیچ ارتباطی به پیام یا مفهوم نمایشنامه نداردو اصلا از آن نویسنده نیست تا به عنوان یک اثر انگشت از او به جای بماند. نویسنده با طولانی کردن بیهوده ی سیر داستان و گنجاندن دیالوگ های اضافه و تکرار غیر ضروری آنها به ارتباط اثر با مخاطب ضربه زده و موجب از دست رفتن همراهی تماشاگر با نمایش می شود.
در حوزه اجرا هم چندین اشکال فاحش وجود دارد. در حالی که با یک اثر رئالیسیتی رو به رو ایم، اما در کمال شگفتی می بینیم که یکی از شخصیت های نمایش (همراه مرد جوان) که خود در صحنه حضور دارد، اتفاقات و حرف های دیگر شخصیت ها را در متنی به نام راز شب بارانی یادداشت می کند و قبل از خروجش از صحنه، با خروج از نقشش رو به تماشاگران می گوید : «این داستان من است»! کارگردان چگونه و بر اساس کدام علم تئاتری این عملرا انجام داده است؟ شگفت تر آن است که کارگردان پس از اجرای نمایش صحبت از «تلفیق و آمیزش سبک ها» در اثرش می کند اما هیچ نشانه ای از این اتفاق در نمایش وجود ندارد و الزاما نباید هم وجود داشته باشد. می دانیم که تلفیق و آمیزش سبک ها دستاورد تئاتر پست دراماتیک و آوانگارد است که این نمایش هرگز این گونه از تئاتر نیست. یک نمایش رئالیستی ساده چگونه می تواند به آمیزش سبک ها تن دهد؟ این سوالات از آن جهت برای نگارنده به وجود آمده که کارگردان نمایش خود دارای تحصیلات کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی می باشد. بگذریم. از سوی دیگر میزانسن های تکراری و حرکات بسیار زیاد بازیگران باعث آشفتگی و سردرگمی تماشاگران می شود. تکرار در دیالوگ و حرکات هیچ کمکی به تاکید بر روی مفاهیم اصلی و مهم نمایش نمی کند و تنها به کلافگی مخاطب می انجامد. تکرار یک دیالوگ از سوی قهوه چی و ریختن چند باره چای برای مسافران، مصادیقی از مبحث مورد اشاره است. کارگردان با آویختن گرگی بر دیواره صحنه و استفاده از صدای زوزه گرگ سعی بر تاکید بر این مفهوم دارد. خود ایشان پس از اجرای نمایش می گوید : «سعی داشتم تا درون مرد قوه چی را نشان بدهم» مرده بی نوا هرگز گرگ صفت نبود. او تنها بر اثر یک اتفاق و تن به رها کردن فرزندش در خیابان داد و پس از آن نیز تلاش زیادی برای پیدا کردن فرزندش نمود و به همین خاطر رنجور و بیمار شد. چگونه چنین شخصیتی می تواند گرگ صفت باشد. استفاده مکرر از موسیقی نامربوط با فضای نمایش از دیگر اشتباهات کارگردان بود. موسیقی هرگز نتوانست فضای مورد نظر کارگردان را خلق نماید و استفاده از قطعات معروف موسیقی به دور شدن مخاطب از فضای نمایش دامن زد.  
بازیگران این نمایش نیز در ایفای نقش های خود ناموفق ظاهر شدند. هیچ کدام از بازیگران نتواستند بازی قابل قبولی از خود ارائه دهند و این موضوع باعث شد تا لحظات دراماتیک نمایش از بین برود و تماشاگر در مواجهه با لحظات تراژیک بی اختیار بخندد. فریاد های بی منطق قهوه چی تنها به دور شدن مخاطب از اثر کمک کرد و اندک تلاش بازیگر نقش معتاد برای ایفای نقشش در کارگردانی غیرمنطقی و بازی ناموفق سایر بازیگران گم شد. به طور کلی این نمایش به هیچ وجه نتوانست از عهده ی روایت ساده و یکدست نمایشنامه اش برآید گرچه خود نمایشنامه نیز با اشکالات فراوانی مواجه بود.
هنگام ترک سالن به جمله یکی از تماشاگران می اندیشم که با مظلومیتی عجیب از کارگردان می پرسد «آیا نمی شد کاری کنید که پسر پدرش را ببخشد و در کنارش بماند؟» و من بی اختیار به این فکر می کنم که گروه نمایشی سقوطی آزاد در تاریکی داشتند.

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/35193