
شايد نوروز با تكرار هر ساله اش و اومدن و رفتناي هميشگي اش، كم كم برامون به يه عادت تبديل شده. يه عادت مث باقي عادتاي ديگه. مث سلام كردن، مث خداحافظي، مث ديد و بازديداي مرسوم، مث گپ زدن با همديگه و مث هزار هزار عادت خوب و بد ديگه اي كه داريم. بعضي كارا واسه عادت شدن، خيلي خوب ان. مث اين كه آدم عادت كنه كه به باقي آدماي ديگه كمك كنه...
به نام خداي اين روزها
شايد نوروز با تكرار هر ساله اش و اومدن و رفتناي هميشگي اش، كم كم برامون به يه عادت تبديل شده. يه عادت مث باقي عادتاي ديگه. مث سلام كردن، مث خداحافظي، مث ديد و بازديداي مرسوم، مث گپ زدن با همديگه و مث هزار هزار عادت خوب و بد ديگه اي كه داريم. بعضي كارا واسه عادت شدن، خيلي خوب ان. مث اين كه آدم عادت كنه كه به باقي آدماي ديگه كمك كنه. مث اين كه آدم عادت كنه با محيط اطراف خودش خوب باشه. مث اين كه آدم عادت كنه بخشش باقي آدما رو، جزيي از ذات و سرشت خودش كنه.
اينا همه شون عادتاي خوب و خوش و لطيفي هسن كه اگه همه آدما بهشون عادت كنن، يه ناكجاآباد خوب و خوش و لطيف با آدماي فرشته گون واسه خودشون مي سازن. يه ناكجاآباد يا مدينه فاضله شبيه بهشت كه ديگه هيچ غم و غصه اي هم توي اون راه نداشته باشه. ولي با همه اين توصيفا، عادت كردن و عادي شدن خيلي از چيزا، كم كم و آروم آروم، حس و حال اونا رو از بين مي بره و اونا رو تبديل مي كنه به يه اتفاق ساده مث باقي اتفاقاي هر روزه اي كه دور و برمون مي افته.
تا حالا گذر هيچ كدوم مون به بهشت نيفتاده ولي اگه يه روز پامون به اونجا وا بشه، فقط و فقط و فقط واسه چن روز، چن هفته، چن ماه و نهايتا چن سال دووم مي آريم. فكرشو بكنيد. يه دشت سرسبز و وسيع با قصراي مرمر و فيروزه و آوا و الحان گوش نواز و پوشيدنياي ديبا و حرير و استبرق و نوشيدنياي خوش و شيرين و خنك و گوارا و باقي چيزاي ديگه اي از اين قماش، چقده مي تونه ذهن و فكر و روح ماها رو كه به تنوع و تكثر عادت كرديم، اقناع كنه! آخرش هرچي كه اون دشت سبزه، وسيع باشه، باز هم آدم نياز به يه گوشه دنج و خلوت داره كه يه كم با خودش تنها باشه.
به قول شريعتي، روح، محتاج لحظه هايي اس كه توي اون لحظه ها هيچ كسي نباشه. هر چه قصراي مرمر و فيروزه، دور و بر آدم رو پر كنن، باز هم گاه گداري چشاش هوس ديدن يه كومه مه گرفته رو مي كنن. هر چه آوازاي شاد بهشتي، گوش آدم رو تسخير كرده باشن، باز هم يه زماني هس كه آدم، وسط اون همه نغمه و ساز و آواز، هوس يه لحظه سكوت مي كنه. هر چه ديبا و حرير و استبرق بهشتي، واسه آدم تبديل به كت و شلوار و بلوز و پيژامه و باقي چيزاي ديگه بشن، باز هم يه روز مي رسه كه آدم هوس داشتن يه كلاه نمدي رو داشته باشه.
هر چه نوشيدنياي خوب و خوشمزه و خنك، كام آدم رو شيرين كنن، باز هم گاه گاهي گلوي آدم واسه يه چاي داغ، يه قهوه ترك، يه اسپرسو يا يه نوشيدني تلخ داغ، هزار و يه بهونه مي تراشه. مي خوام بگم توي بهشت هم اگه تنوع نباشه و همه چيز تبديل به يه عادت بشن، تبديل مي شه به يه جهنم. عادت، خيلي چيزا رو از آدم مي گيره. با يه فلاش بك كوچيك، مي شه برگشت به روزاي اول عاشقيت كه واسه همه آدماي متاهل اتفاق افتاده. يادتون هس چه شور و حالي، چه ميل و شعفي، چه تند شدن ضربان و پرسه توي روياهاي آينده اي، همه فكر و ذهن و روح و روان آدما رو به خودش معطوف مي كنه؟
چن سال بعد، همه اين احساساي خوب و ملس و اهورايي، تبديل مي شن به يه عادت مسخره و بي ارزش كه با يه بهونه مسخره تر مث كم نمك يا شور شدن يه آبگوشت، رنگ مي بازن و اون همه واژه هاي قدسي و ملكوتي اوايل آشنايي رو تبديل مي كنن به ملغمه اي از داد و بيداد و گوشه و كنايه و به همديگه پريدن و اشك همديگه رو درآوردن و قس عليهذا. اينا، همه شون تاثيراي مستقيم عادت ان. عادتايي كه احساساي غريب و خداگونه آدما رو، يه باره واسه شون عادي مي كنن و اين باور رو توي ذهن و فكر و مخيله شون مي چپونن كه به هيچ چيز زندگي شون، به عنوان يه حادثه شگرف نيگاه نكنن. باز هم به قول شريعتي، آدماي حاشيه ساحل دريا، بعد از يه مدت، ديگه صداي موجا رو نمي شنون. اين هم يه نمونه ديگه از تلخي قصه عادته. همه اينا رو گفتم تا به اين نكته برسم كه نزاريم نوروز، اين روز زيبا و قشنگ طبيعت، روزي كه اولين روز خلقت دنياس، يه باره برامون بشه يه عادت و فقط از رو عادت به همديگه تبريك بگيم، از رو عادت با همديگه بگيم و بخنديم، از رو عادت جمع بشيم دور همديگه، از رو عادت با همديگه مهربون بشيم، از رو عادت به همديگه لبخند بزنيم. اگه همه اين احساساي خوب و پاك و دوست داشتني، تبديل بشن به يه عادت، مطمئن باشيد كه با اولين بوق كشدار ماشين پشت سريمون سر يه چراغ قرمز، دوباره از كوره در مي ريم و باز روز از نو، روزي از نو. انگار نه خاني اومده، نه خاني رفته. اون وقت نوروز تبديل مي شه به يه روز مث باقي روزاي ديگه. مث اون سيصد و شصت و چهار روز ديگه سال. شايدم مث روز سيصد و شصت و ششم يه سال كبيسه كه واسه هيچ كسي اهميتي نداره.
نزاريم نوروز، اين روز پاك و اهورايي، واسه مون عادت بشه. اگه عادت بشه، هزار تا نوروز هم كه زنده مونده باشيم و اونا رو جشن گرفته باشيم، توي يكي از اون هزار تا نوروز، روزامون نو نشدن. در عوض اگه روزامون رو نو كنيم، مي تونيم هر روز رو نوروز فرض كنيم ... روز و روزگارتون، هر روز نوتر از ديروز باد . ايدون باد.