کد خبر: 25997 ، سرويس: طنز تلخند
تاريخ انتشار: 30 بهمن 1392 - 19:43
هف تو لوله پولیکا(51)

عبدوجوکر

يه باپيري داشتيم كه نه بعض خوتون خيلي آدم عَلدي بي. اوسو كه كچيك بيديم، شوُ تا شوُ يه قصه و رواتي سي ما مي كشي تا بلكم گُت تر كه واويديم، آدم واويم اما فايده اي نداشت. باپير رحمت خدا رفت و ما تو آغايي خومون مونديم كه مونديم. يه شو سرد زمسوني كه ورش خوسيديدم، يه رواتي سيم كشي كه به نظرم روات جالبي بي. شمانم گوش كنين شايد به دردتون خارد. باپيرم گفت  تو روزگارل قدّيم يه پادرشاهي بيده كه تو يه مملكتي حكومت مي كرده. ئي پادرشاي كو، هر روز وختيكه اَفتو مي نشسه، خوش تهنا تو شهر دور مي زده و مي گشته تا پُي مردم گپ و گفت كنه. وختيكه تو شهر مي گشته، پُي ئي و او  گپ مي زده و از مشكلاتشون مي پرسيده تا در جريان امور كشورش قرار بگيره. يه شُووي همي طحري كه هاسي برف از آسمون مي اومده و هوا خيلي سرد بيده، پادرشاه يه پالتويي برش مي كنه و سوار اَسوِش ويمو و از قصرش مي زنه صحرا. همي طحري سي خوش شروع مي كنه به گشتن تو خيابونل و كيچه يل و ئي هل و او هل، تا ئي كه مي رسه به يه جايني كه خزينه حكومتي بيده و پاك پيلل مملكت تو ئي خزينه نگهداري ويميدنه. پادرشاه ميره تا دم در خزينه و سيل مي كنه تا يه نگهباني دم در وايساده و با ئي كه يه عمري وش گذشته و شص هفتاد سالشه، اما مث جوونل، پُي يه جومه يلّويي تو سرما هاسي نگهباني مي ده. پادرشاه از اَسوِش ميا دومن و يه سلام و عليكي هم پي سرواز مي كنه و يه دسي هم پاش مي رسنه و بعد پُرسش مي كنه و مي گو عامو وا... تو نه سردته كه پُي ئي جومه يلّو تو سرما وايساديه؟ سرواز مي گو جناب پادرشاه؛ چه كنم. يه هف هش ده سر عائله دارم و پيلم نمي رسه كه مث شما پالتو كنم بَرُم. پادرشاه يه سويل خنده اي مي كنه و يه دسي هم مي زنه پس شون نگهبان و مي گو همي الآن مي رم قصر و يه پالتو آوادي سيت مي آرم تا بَرِت كني. نگهبان هم كه دلش خاش واويديده، دس پادرشايه ماچ مي كنه و به قول ايسونيل، اشك شوق تو چيشلش حلقه مي زنه. پادرشاه سوار اَسوِش ويمو و يه دو سه گُل ديه هم مي ره و نزيك برس سحر بيده كه مي رسه به قصر. از بسكي ئي هل و او هل رفتيده، خسه بيده و تا مي رسه قصر، همه چيه فراموش مي كنه و سرشه ميله كشّ و وشّ مي خوسه سي خوش ... ئي طور كه باپيرم تعريف مي كرد، مي گفت صوا صب، لش نگهبانه مي وينن تا يخ زده و ور در خزينه افتاده. مي رن ورش مي دارن و سيل مي كنن تا نگهبان كو ري ديوار خزينه نوشته : " جناب پادرشاه ، مو پنجاه سال عادت كرديدم كه پُي همي جومه يلّو نگهباني بدم و سردم هم نويمي . امشو كه به مو وعده پالتو گرم دادي، همي وعده پالتو گرمت، مونه از پا درآورد !!! "  ... همي  /ج

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/25997