
عبدوجوکر
نه ئي كه خداي نخواسه منظور و مقصودي داشتووما. همطحري مي گم. چن روز پيش هاسي تو خيابون مي رفتم كه يه مرتوه چيشم به يه مشت آدمي افتاد كه دينداي هم رقات واويديدن و سي خوشون پس سر هم وايساديدن. سر موتوره زُر دادم و رفتم هل شون تا ماشاا... نومخدا پاك حضرات پيلدارل شهرمونن كه هر كموشون مي ترن هزارتا مث مانه پُي جومه برمون بسونن و آزاد كنن. رفتم ور يكي شون كه اوسو تو كلاس مون بي و هرچي درس مي خوند، فرق ت دونقطه و ط دسه داره نمي فهمي و هر چي وش مي كردن، نه بلد بي بيشتر از هزار بنويسه. قبلا سيم گفتيدن كه اوضاعش خيلي كويته و بعدي كه بواش مُرده، تموم دار و دكونلش گير همي ابوالحسنو اومده. خلاصه رفتم هلش و ورش وايسادم. يه بلندگويي هم نهاديدن ري سر مجتي كه همونجو بي و ئي بلندگو كو هم يه ريز گير خوندن ترانه يل انقلابي بي. جوري هم صداش بلند بي كه اي مي خواسي يه دو كلوم پُي كسي گپ بزني، بايد دسته مي نهادي نهاي دهنت و هُي كمك مي كردي. ور ابوالحسنو وايسادم و بعدي كه يه سلام و عليكي كرديم، اشاره اي به صف كردم و گفتم چه خوره ميش ابوالسن؟ پُي دندونل زردش خندس و گفت صف سبد كالايه ديه. بعدش دواره خندس و گفت مي تو اسمت نومده؟ گفتم كالاي چه؟ گفت همي كه ريس جُمبور داده ديه ( خدا شهاده گفت ريس جُمبور. مي خواين باور بكنين، مي خواين نكنين !) گفتم نه، اسم مو نيسي تو ليست شون. پُي مشت، يكي مالوند تو كُمُم و گفت اي شيطون، حتما خيلي پيل تو هم زديه كه ننهادنته تو ليست. سيل سر و شَكلِ ابوالحسنو كردم تا عندا... كل وجودش سه قرني هم نمي ارزه. گفتم ميش ابوالسن، يه چي پُرست مي كنم، دروغ نده وم. دواره خندس و گفت مو تا ايسو كي دروغت دادمه؟ گفتم عندا... چقه پيل داري؟ خندس و گفت چطو مي؟ مي خواي آمارمه بگيري؟ گفتم نه، همي طحري پُرس مي كنم. گفت نمي فهمم والله . گفتم قرار واوي دروغ نديا! دس كرد از تو جيو بغل كوتش يه دفترچه كل كلي درآورد و گفت بيه، ئي حساو بانگيمه، نمي ترم بخونمش. خوت بخون بينم چقه نوشته توش! سيل دفترچه كردم تا يه هشصد مليون تمني توشه. گفتم ابوالسنو، ئي پيلل پاك مال تونن؟ دواره خندس و گفت ها، مي اشكالي داره؟ سيل صف كردم تا پاكشون مث ابوالحسنو هسن و هاسي يك دووه هل مي دن كه بينم كموشون نهاتر برسن و سهميه برنج و خاگشونه بسونن. يك ال و اوضاعي بي كه آدم خجالت مي كشي بگو مو ايرانيم. يه كمي جلوتر هم يه دوتا زن پُي يه مردي گير جر و كشتير واويديدن كه بل چنه مردك حواسش نبيده زده قد زنك و دوتا خاگ زنكه اشكونده. يك بنو بساطي عَلَم واويدي كه بيو بر سيل. تو دكوني كه خاگ و برنج هم بهر مي كردن، يه مشت آدم ديه اي چپسيدن تو هم و گير قار و قيه پُي هم بيدن كه مث ئي كه يه مرخي مال يكي از مشتريل، نود و دو گرم بيشتر بيده و دكوندار بايد نود و دو گرمشه مي بريده اما يادش رفتيده و ايسو مردكه گرفته كه نود و دو گرم مرخشه پس بده. به قول مرحوم جلال، والزارياتي بي خلاصه. تو همي ال و اوضاع همه اونايي كه وايساديدن تو صف، يك هُلي به هم دادن كه مث ئي كه زلزله اومه. يكي شون كه يه آدم ديّري بي، پَل خارد ري ما و مو وموتورمه انداخت تو جو فاضلاب كناري. همي طحري كه هاسي موتوره از ري كُمُم دير مي كردم تا راس واوم، صداي ترانه انقلابي هم از بلندگو مجت اومه كه هاسي مي خوند..../ج