کد خبر: 228291 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 20 مهر 1405 - 09:17
اختصاصی اتحادخبر؛
نقد و بررسي کتاب آواز دانه ها

اتحادخبر - نسيــــبا عظيمي:آواز دانه‌ها،  روايتي است درباره‌ي خاک، حافظه و امکان دوباره آغاز کردن، روايتي که مسئله‌ي اصلي خود را از يک روستاي خشک و فرسوده آغاز ميکند و به پرسشي گسترده‌تر درباره‌ي نسبت انسان با زمين، دانش، قدرت و آينده ميرساند. داستان با غلامشاه، پيرمردي روستايي، نازنين، دخترکي پرسشگر، و زميني ترک خورده آغاز مي‌شود و به‌تدريج شخصيتهاي ديگري چون امين، سحر و موسو وارد اين جهان ميشوند. از همان ابتدا خاک فقط يک مکان نيست. به‌تدريج به حافظه‌اي زنده تبديل مي‌شود که مرگ، عشق، رنج و اميد آدم‌ها را در خود نگه مي‌دارد. اين پيوند ميان خاک و حافظه يکي از مهمــترين ستون‌هاي معنايي اثر است.

نسيــــبا عظيمي


آواز دانه‌ها،  روايتي است درباره‌ي خاک، حافظه و امکان دوباره آغاز کردن، روايتي که مسئله‌ي اصلي خود را از يک روستاي خشک و فرسوده آغاز ميکند و به پرسشي گسترده‌تر درباره‌ي نسبت انسان با زمين، دانش، قدرت و آينده ميرساند. داستان با غلامشاه، پيرمردي روستايي، نازنين، دخترکي پرسشگر، و زميني ترک خورده آغاز مي‌شود و به‌تدريج شخصيتهاي ديگري چون امين، سحر و موسو وارد اين جهان ميشوند. از همان ابتدا خاک فقط يک مکان نيست. به‌تدريج به حافظه‌اي زنده تبديل مي‌شود که مرگ، عشق، رنج و اميد آدم‌ها را در خود نگه مي‌دارد. اين پيوند ميان خاک و حافظه يکي از مهمــترين ستون‌هاي معنايي اثر است
نقطه‌ي قوت اصلي اثر، شبکه‌ي منسجم موتيف‌هاست. «خاک»، «دانه»، «باران»، «نان»، «چراغ» و «کتاب» در سراسر روايت تکرار مي‌شوند، اما صرفا به‌صورت واژه‌هاي تکرارشونده باقي نميمانند و به يکديگر معنا مي‌دهند. دانه، امکان آينده است؛ خاک، حافظه و ريشه. باران، امکان بيداري. نان، نياز ابتدايي انسان. و کتاب، امکان عبور از محدوديت و ترس. حتي در تقابل ميان «گاو و خر» با «جيپ» نيز دو شيوه‌ي زيستن و دو تصور از آينده در برابر يکديگر قرار مي‌گيرند. همين پيوستگي باعث مي‌شود عنوان «آواز دانه‌ها» صرفا عنواني شاعرانه نباشد، بلکه به هسته‌ي معنايي داستان متصل شود
از نظر شخصيت‌ پردازي، غلامشاه موفقترين شخصيت داستان است؛ زيرا تحول او بيش از آنکه با شعار بيان شود، از خلال تجربه، سکوت، خاطره و رابطه‌اش با نازنين شکل مي‌گيرد. او در ابتدا مردي فرسوده و گرفتار گذشته است، اما به‌تدريج از نگهبان خاطره به حامل آينده تبديل مي‌شود. نازنين نيز فقط يک کودک معصوم نيست، پرسشهاي او موتور فکري روايت است. پرسشهايي مانند اينکه چرا زمين خسته است، چرا بعضي آدم‌ها از روشني مي‌ترسند و چرا ميان زمين‌ها مرز کشيده مي‌شود، به داستان امکان مي‌دهد مسائل بزرگــتر را از زبان کودکي مطرح کند. رابطه‌ي غلامشاه و نازنين نيز از همين جهت اهميت دارد: پيرمرد حافظه‌ي گذشته است و کودک امکان آينده
سحر و امين نيز در ساختار معنايي اثر اهميت زيادي دارند، اما شخصيت‌ پردازي آنان بيش از آنکه بر پيچيدگي رواني استوار باشد، بر نقشي که در انديشه‌ي داستان دارند تکيه مي‌کند. آنان نماينده‌ي روشنايي، آموزش و ميل به تغييرند و مرگشان نيز زمينه‌اي مي‌شود براي اينکه خاطره‌شان در نسل بعد ادامه پيدا کند. صحنه‌ي آتش‌سوزي خانه و مرگ سحر و امين، يکي از نقاط عاطفي مهم داستان است، زيرا خشونت در اينجا نه از يک دشمن مشخص، بلکه از دل ترس و ناآگاهي جمعي بيرون مي‌آيد. با اين حال، همين بخش يکي از جاهايي است که داستان مي‌توانست پيچيده‌تر باشد. مردم روستا گاه بيش از اندازه يکدست و همصدا در برابر سحر قرار مي‌گيرند و در نتيجه، سازوکار رواني جمع و سهم هر شخصيت در شکل‌ گيري فاجعه کمتر از ظرفيت واقعي آن پرداخته مي‌شود
موسو نيز شخصيت مهم ديگري است که نقش واسطه ميان «بيرون» و «درون» روستا را بر عهده دارد. ورود او با جيپ، دفترچه، بذرهاي تازه و ايده‌ي مدرسه، جهان تازه‌اي را وارد روستا مي‌کند، اما ارزش شخصيت او زماني بيشتر ميشود که از جايگاه يک بيگانه‌ي صرف فاصله مي‌گيرد و به تدريج درمي‌يابد که تغيير واقعي را نمي‌توان از بيرون بر مردم تحميل کرد. بهترين لحظه‌ي اين تحول زماني است که او در خانه‌ي امين و سحر مدرسه‌اي براي کودکان بنا مي‌کند و سرانجام دفترچه‌ي خود را به آنان مي‌سپارد. در اينجا «دانش» از يک شيء متعلق به فرد خارجي به ميراثي تبديل مي‌شود که کودکان بايد خودشان ادامه‌اش دهند
با وجود اين، يکي از ضعفهاي اساسي اثر، صراحت بيش از اندازه در بيان معناست. داستان بسياري از نمادهايي را که به‌خوبي ساخته است، دوباره با زبان توضيح مي‌دهد. جملاتي درباره‌ي اينکه خاک يعني حافظه، دانه يعني اميد، مدرسه يعني فکر کردن و باران يعني روييدن، گاهي اجازه نمي‌دهند خواننده خودش به کشف معنا برسد. در نتيجه، بخشي از ظرفيت تأويلي داستان پيشاپيش براي مخاطب توضيح داده مي‌شود. در يک روايت قويتر، مي‌توان همين معناها را از خلال کنش شخصيتها، اشيا و موقعيتها دريافت کرد و از تکرار توضيحي آنها کاست
همين مسئله در گفتگوها نيز ديده مي‌شود. گفتگوهاي غلامشاه و نازنين در بسياري از بخشها زنده و طبيعي‌اند، زيرا پرسشهاي کودکانه‌ي نازنين امکان مي‌دهد مفاهيم دشوار به زبان ساده وارد روايت شوند، اما گاهي شخصيتها به جاي آنکه مانند انسانهاي داستان حرف بزنند، مانند سخنگوي انديشه‌ي نويسنده صحبت مي‌کنند. اين اتفاق به‌ويژه در گفتگوهاي مربوط به علم، مدرسه، خاک و آينده بيشتر ديده مي‌شود. اگر بخشي از اين جملات حذف يا غيرمستقيم تر ميشد، شخصيتها از حالت «حامل معنا» بيرون مي‌آمدند و به انسان‌هايي چندلايه‌تر تبديل مي‌شدند از نظر ساختار روايي، رفت‌وبرگشت ميان زمان حال و گذشته، به‌خصوص در بازگشت به زندگي امين و سحر، کارکرد مشخصي دارد: گذشته به‌تدريج براي خواننده آشکار مي‌شود و دليل زخم غلامشاه و نازنين را توضيح مي‌دهد. اين شيوه، در اصل انتخاب درستي است، زيرا اگر زندگي امين و سحر از ابتدا به‌طور کامل روايت مي‌شد، بخشي از تعليق عاطفي از ميان مي‌رفت. با اين حال، در بخش‌هايي، اين رفت‌وبرگشت‌ها با تکرار مضمون‌ هاي مشابه همراه مي‌شود و از کشش روايي کم مي‌کند. اثر هرگاه به جاي توضيح دوباره‌ي مفهوم، به يک تصوير عيني ــ مثل دست کودک روي خاک، دانه‌اي که جوانه مي‌زند، ديواري که با گل ساخته مي‌شود يا دفترچه‌اي که به دست نازنين ميرسد ــ اعتماد ميکند، بسيار قدرتمندتر مي‌شود
پايان داستان از اين نظر هوشمندانه است که پيروزي را در قالب شکست قدرت نشان نمي‌دهد، موسو مي‌رود، اما مدرسه مي‌ماند. دفترچه از دست او خارج مي‌شود و به کودکان مي‌رسد. و ديوار نيمه‌کاره به نشانه‌ي آينده بدل مي‌شود. مهمـــتر از همه، دانه‌اي که کاشته شده، جوانه مي‌زند. بنابراين پايان، بازگشت به ابتداي داستان است، اما با تفاوتي اساسي: خاک همان خاک است، اما انسانهايي که در کنار آن ايستاده‌اند ديگر همان آدمهاي آغاز داستان نيستند. اين همان حلقه‌ي روايي‌اي است که اثر را از يک داستان صرفا حادثه‌محور فراتر مي‌برد
با اين همه، پايان نيز اندکي بيش از حد بر اميد تأکيد مي‌کند و از ابهام و پيچيدگي‌اي که مي‌توانست ماندگارترش کند فاصله مي‌گيرد. مدرسه ساخته مي‌شود، بچه‌ها مي‌آموزند، دانه سبز مي‌شود و موسو با سپردن دفترچه به آنان مي‌رود. اين پايان‌بندي عاطفي و اميدبخش است، اما اگر اندکي ناتمام‌تر مي‌ماند ــ مثلا اگر سرنوشت مدرسه يا آينده‌ي کودکان به‌طور کامل تثبيت نمي‌شد ــ شايد اثر تأثير بيشتري بر ذهن خواننده مي‌گذاشت. بااين‌حال، تصوير پاياني دفترچه‌اي که در دست کودک مي‌ماند و نوشته‌اي که زير باران محو نمي‌شود، از موفقـترين تصاوير کتاب است. زيرا نشان مي‌دهد آنچه بايد باقي بماند، نه شخص موسو، بلکه امکان ادامه دادن است
در مجموع، «آواز دانه‌ها» اثري است که مهمــترين ارزش خود را نه در پيچيدگي پيرنگ، بلکه در ساختن يک جهان نمادين منسجم و عاطفي به دست مي‌آورد. جهاني که در آن خاک حافظه دارد، دانه آينده را در خود پنهان کرده و کلمه مي‌تواند چيزي را که قدرت و خشونت از ميان برده‌اند دوباره زنده کند. ضعف اصلي اثر، گاه‌گوييِ بيش از اندازه و توضيح دادن معناهايي است که تصوير و روايت خودشان توان انتقال آنها را دارند. با اين حال، انسجام موتيف‌ها، رابطه‌ي غلامشاه و نازنين، پيوند ميان گذشته و آينده، و تبديل خانه‌ي سوخته‌ي سحر و امين به مدرسه، به اثر يک هويت مشخص مي‌دهد. «آواز دانه‌ها» در نهايت درباره‌ي اين نيست که آيا يک روستا تغيير مي‌کند يا نه، درباره‌ي اين است که چگونه يک خاطره مي‌تواند به دانه‌اي تبديل شود و چگونه يک نسل، چيزي را که نسل پيش نتوانست به پايان برساند، از جايي ديگر ادامه دهد. همين «ادامه دادن» مهـم ‌ترين معناي ماندگار اثر است.

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/228291