کد خبر: 227524 ، سرويس: مقاله
تاريخ انتشار: 30 شهريور 1405 - 09:04
اختصاصی اتحادخبر؛
حاضری؛ | برای دانش آموزان شهیدمیناب

اتحادخبر - محمد حیاتی:اول مهرماه 1405 اگر معلمی در مدرسه «شجره طیبه» میناب دفتر حضور و غیاب را باز کند، دیگر بعضی نام‌ها را نمی‌شود با صدای معمولی خواند...چون پشت بعضی نام‌ها،یک نیمکت خالی است،یک کیف مدرسه است،یک مادر چشم‌انتظار است،و یک رؤیا که ناتمام ماند.و تلخ‌تر از همه،اینجا...

محمد حیاتی

اول مهرماه 1405 اگر معلمی در مدرسه «شجره طیبه» میناب دفتر حضور و غیاب را باز کند، دیگر بعضی نام‌ها را نمی‌شود با صدای معمولی خواند...
چون پشت بعضی نام‌ها،
یک نیمکت خالی است،
یک کیف مدرسه است،
یک مادر چشم‌انتظار است،
و یک رؤیا که ناتمام ماند.
و تلخ‌تر از همه،
اینجا فقط دانش‌آموزان نبودند که پرپر شدند؛
معلمانی هم بودند که قرار بود فردای همین بچه‌ها را بسازند، اما خودشان در همان کلاس‌ها جاودانه شدند. گزارش‌های منتشرشده از جان‌باختن شمار زیادی از معلمان این مدرسه حکایت دارد.
من این حرف را به عنوان یک معلم می‌زنم؛
اما جنگ را هم دیده‌ام.
سال‌های ۶۴ و ۶۵، شانزده‌ساله بودم، سال اول دبیرستان.
در شور جوانی و با همان نترسیدن خاص نسل ما، راهی جبهه شدم.
اگر از جنگ می‌ترسیدم،
بار دوم و سوم نمی‌رفتم.
گاهی هنوز مرخصی‌مان تمام نشده بود که دوباره راهی می‌شدیم.
آن روزها جوان بودیم؛
جنگ را از پنجره دیگری می‌دیدیم.
اما امروز، بعد از بیش از سی سال معلمی،
امروز که خودم خانواده دارم، همسر دارم، فرزند دارم،
امروز که هر روز با چشم خودم بزرگ‌شدن بچه‌ها را دیده‌ام،
معنای جنگ را جور دیگری می‌فهمم.
امروز می‌گویم:
لعنت به جنگ...
نه از ترس جنگ؛
از شناختن بهای جنگ.
جنگ فقط موشک و انفجار نیست؛
جنگ یعنی معلمی که دیگر به کلاس برنمی‌گردد.
یعنی دانش‌آموزی که دیگر دستش را برای پاسخ دادن بالا نمی‌برد.
یعنی زنگ مدرسه‌ای که می‌خورد،
اما بعضی صندلی‌ها دیگر هیچ‌وقت پر نمی‌شوند.
یعنی معلمی که قرار بود به دانش‌آموزش بگوید:
«بخوان، آینده از آنِ توست»
اما خودش، همراه همان کودک، پرپر می‌شود.
فاطمه فدوی، راحله رنجبر، سیما کریمی، خدیجه کمالی، فاطمه طاهری‌فرد...
و دیگر معلمانی که نامشان با شجره طیبه گره خورده است؛
آنان فقط معلم نبودند؛
صاحبان همان گچ و تخته و نیمکت بودند،
آدم‌هایی که آمده بودند آینده بسازند.
و چه تلخ است که بعضی از آنان،
خودشان به بخشی از تاریخ این مدرسه تبدیل شدند.
منِ شانزده‌ساله روزی به جبهه رفتم؛
اما منِ امروز، یک معلمم.
و آرزوی امروز من این است:
هیچ شانزده‌ساله‌ای جنگ را تجربه نکند.
هیچ معلمی قربانی جنگ نشود.
هیچ مادری فرزندش را با کیف مدرسه بدرقه نکند و با تابوت تحویل بگیرد.
بچه‌ها باید پشت نیمکت باشند؛
با کتاب و دفتر و مداد.
معلم باید پای تخته باشد؛
نه زیر آوار.
صدای مدرسه باید صدای زنگ باشد؛
نه صدای انفجار.
و امروز، اگر بخواهم برای شجره طیبه حاضری بزنم،
برای تک‌تک آن بچه‌ها و معلمانی که دیگر کنار ما نیستند، می‌گویم:
حاضر...
حاضر، در خاطره ما.
حاضر، در دل مادرانشان.
حاضر، در تاریخ میناب.
حاضر، در وجدان هر انسانی که هنوز برای جان یک کودک ارزش قائل است.
و من، به عنوان یک معلم و یک رزمنده دیروز،
امروز فقط یک آرزو دارم:
کاش هیچ کودکی، هیچ معلمی و هیچ خانواده‌ای،
تاوان جنگ را ندهد.
لعنت به جنگ...
و درود بر زندگی،
بر مدرسه،
بر معلم،
و بر کودکی که حق دارد بدون ترس، آینده‌اش را بنویسد.

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/227524