
اتحاد خبر - میم.قاف : یکی از دوستان که قبل از انقلاب، از نیروهای حراستِ نیروگاه اتمیِ بوشهر بود، تعریف میکرد که :« توی بحبوحهی (درستنوشتم بحبوحه رو!؟) انقلابِ ۵۷ که اوضاعِ شیرتوشیری شدهبود و کشور، صاحابِ دُرُسحسابیئی نداشت، هرکی سعیمیکرد اموالِعمومیِ بیشتری رو تصاحبکنه برای خودش یا دَمودَسگاهِش! هرکسی یه نامه ...
،،میم.قاف،،
...
یکی از دوستان که قبل از انقلاب، از نیروهای حراستِ نیروگاه اتمیِ بوشهر بود، تعریف میکرد که :
« توی بحبوحهی (درستنوشتم بحبوحه رو!؟) انقلابِ ۵۷ که اوضاعِ شیرتوشیری شدهبود و کشور، صاحابِ دُرُسحسابیئی نداشت، هرکی سعیمیکرد اموالِعمومیِ بیشتری رو تصاحبکنه برای خودش یا دَمودَسگاهِش! هرکسی یه نامه که زیرش امضاء و مُهر و پارافِ یه صاحبمنصبی رو داشت، ورمیداشت میآورد و اموالِمنقول و یا حتی غیرمنقولِ یه اداره، سازمان، شرکت یا ارگانی رو تصاحبمیکرد.
یکی از این سازمانا، نیروگاه اتمی بوشهر بود که داراییای منقولِ زیادی داشت و خیلی هم تو چشممیزد. جوری که هرروزه از اقصینقاطِ کشور، دستنوشت میآوردن و بخشی از این اموال رو میبردن! هرکدومِشون هم یه لیستِ بلندبالا داشتن که باید همهی اقلامِش رو تحویل میگرفتن، وگرنه یوزییوزیکَشی میشد و جنگودعوا درمیگرفت. لیستا معمولاً اموالی بودن شبیه پنکه و کولر و بخاری و موتورسیکلت و تختخواب و رادیوتلویزیون و دوچرخه و اسبابِ آشپزخونه و همهی اقلامی که به ذهن یا گوشِ یارو صادرکنندهی نامههه رسیدهبود! یهروز یه عمویی با یهدونه خاور از راه رسید که مثلاً از گورآبادِسفلیٰ اومده بود و لیستِ فرموندارِ اونجا رو آوردهبود.
شروعکرد به خوندنِ اقلامِ توی لیستِش و بچهها هم یهدونهیهدونه اونا رو تحویل دادن بهش. تا رسید به قلمِآخری که چِشای همهمون از شنیدنِش رفت کَلّهی سرمون : «رآکتور» ... بله؛ واقعاً رآکتور !!! پرسیدیم : «عمو؛ رآکتوره رو کجا میخوای جا بدی !؟» تَهِ خاور، یه محدودهی بیسسیسانتی رو که خالیموندهبود، نشون داد و گفت : «بیاریدِش، میچَپونیمِش همینجا!!!» پرسیدیم : «عموجان؛ تو اصلاً میدونی رآکتور چیه !؟» یارو یوزیشو مسلحکرد و گفت : « به شما ربطینداره بدونم یا ندونم؛ شما فقط بیارید، بِچپونیدِش اینجا !» یکی از همکارا، با انگشتِش گنبدِ نیروگاهو نشونِش داد و گفت : «اون گنبده و تشکیلاتِزیرِش، رآکتوره. اگه میتونی، بیار بِچپونِش توی خاورت. » یارو همینجوری یوزیبهدَس وایسادهبود و هِی بِرّ و بِرّ گنبدو دید میزد و هِی تَهِ خاورشو چِکمیکرد.
آخرش هم گفت : «نمیدونم؛ من نامهدارم. هر اندازه که تَهِ خاور جا میده، بِکَنید بیارید، باقیش هم دفعهی بعدی میام میبرم!» مصیبتی کشیدیم تا یوزیشو ازش گرفتیم و بهش حالی کردیم که رآکتور، بُردنی و خوردنی نیس. با یوزی، نمیشد حالی کرد بهش !!! البته؛ روزگار گشتوگشتوگشت تا بهمون فهموند نه فقط رآکتور، بلکه همهی اقلامِ ریز و درشتی که میبینیم، خوردنی و بردنیاَن. از دلار و سکه و نفت و گاز بگیر تا سَکّوینفتی و انواع و اقسامِ معدنای جورواجوری که امروز هَسّن و میبینیشون و فردا نیسن و نمیبینیشون. تازه برا بردنِشون اصلاً به یوزی و یوزیکَشی هم نیازی نیس. فقط کافیه یه تسبیحوانگشتر داشتهباشی و آقازاده و دومادِ یه ازمابهترونی باشی ... »