
اتحاد خبر-رضا نکیسا: در این نوشتار نگارنده با بررسی آثاری چند از نویسنده های نام آشنا و آگاه به افکار و اندیشه های نیچه بر آن است تا مروری گذرا بر برخی از مفاهیم کلیدی داشته باشد که نیچه در آثار خویش بر آنها انگشت تاکید گذاشته و مفسرانِ پس از او نیز، آنان را ستونهای فکری وی دانستهاند.. زیست نیچه، خود پارادوکسی...
رضا نکیسا
چکیده
این نوشتاربرای بیست و پنجم اوت؛ سالروز کسوفِ خالقِ «چنین گفت زرتشت» نگاشته شده است و نویسنده بر آن است تا در میان تلاطمهای پرشتاب زندگی و ژرفای اندیشههای فریدریش ویلهلم نیچه، فیلسوفِ طوفانیِ قرون نوزدهم و بیستم، به کنکاش در ایده های او بپردازد. نیچه، نویسنده ای ایستاده در مرزِ تضادها، میان ریشههای مذهبی و عصیان علیه مقدسات کلیسا، میان درخشش نبوغ و تیرگی جنون، فیلسوفی که تاریخ را با اندیشه اش به لرزه درآورد.
نوشتار حاضر با تمرکز بر مفاهیم بنیادینی نظیر: «مرگ خدا»، «دوگانگی اخلاق فرادستان و فرومایگان»، «ابرمرد»، «ارادهی معطوف به قدرت»، «ارزشهای اخلاقی» و «تثلیث تحولِ روح» بر آن است تا سیری در اندیشه این فیلسوف داشته باشد، همچنین این نوشته بر آن است تا نشان دهد که چگونه نیچه با ویران کردنِ ارزشهای کهن، در پی خلق بناهایی نو و پاسخ به عشقِ جاودانگیِ انسان بوده است. تحلیل نهایی بر این پیشفرض استوار است که نیچه بیش از آنکه فیلسوفِ استدلال و منطق باشد، اندیشمندی در حوزه بیان و تخیل است؛ او با جادویِ کلام خویش، بر ذهن و جانِ مخاطب چیره میشود.
کلیدواژها: نیچه؛ فلسفه، اندیشه سیاسی، اخلاق
در این نوشتار نگارنده با بررسی آثاری چند از نویسنده های نام آشنا و آگاه به افکار و اندیشه های نیچه بر آن است تا مروری گذرا بر برخی از مفاهیم کلیدی داشته باشد که نیچه در آثار خویش بر آنها انگشت تاکید گذاشته و مفسرانِ پس از او نیز، آنان را ستونهای فکری وی دانستهاند:
-دوگانگیِ اخلاق و گذار از فرومایگی به فضیلت، یکی از ارکانِ استوارِ فلسفه نیچه، بازشناسی و نقدِ بنیادینِ ساختار اخلاقی است. او با تفکیکِ اخلاق به دو مرتبهی «اخلاق اربابان» (سرواران) و «اخلاق بندگان» (فرومایگان)، بر ارزشهایی که انسان را به سوی سازش، ضعف و سکون سوق میدهند، به نبرد برخواسته است. وی در شاهکار خود، چنین گفت زرتشت، این ایده را به اوج رساند و از طریق مفهوم «فضیلت»، راهی برای خروج از رکودِ اخلاقی گشود. از نظر نیچه، زندگی یک نبردِ مداوم است؛ "انسانی که در پی حقیقت است، نباید در حاشیه امنِ فرومایگان درنگ کند، بلکه باید در کوهستانهای دشوار و در میانِ جانورانِ درنده، به جستوجوی خویشتن بپردازد و در عزلت و گوشه نشینی از سرچشمه معرفت سیراب شود".
- از سهگانهی تحولِ روح تا تجلی ابرمرد: نیچه برای بازخوانی و ارزیابیِ دوبارهی ارزشها، از استعارهای سهگانه ای بهره جست: «شتر، شیر و کودک». این سیرِ تحولی، نشاندهنده گذارِ انسان از پذیرشِ بیچونوچرا و حملِ بارِ سنگینِ سنتها (شتر)، به مرحلهی مبارزه و شورش علیه ارزشهای کهن (شیر)، و در نهایت رسیدن به مرحلهی خلق و بازیِ هستی در عینِ معصومیت (کودک)، می پردازد. «شتر» در این سگانه، نماد مرحلهی نخستینِ تکوین و نمو است؛ انسانی که تنها وظیفهی او باربریِ ارزشهای کهن و پذیرشِ بی چون چرای آنهاست. در این مرحله، جوامع در رکودِ سنتها غرقاند. «شیر» در مرحلهی دوم، دیگر حاملِ بارِ ارزشهای کهن نیست و از پذیرشِ بدون پرسش آنها سر باز میزند، هرچند هنوز به مرحلهی خلقِ ارزشهای نو نرسیده است.
اما «کودک»، نمادِ نوزایی و زایشِ ارزشهای نو در کالبدِ جامعه است. در این مرحله، انسان نه تنها سنگینیِ گذشته را از دوش برداشته، بلکه خود به مبدع و خالقِ ارزشهای جدید بدل گشته است.
- ابرمرد: در این میان، مفهوم «ابرمرد» به عنوان پاسخی به عشقِ جاودانگیِ انسان مطرح میشود. اگرچه برخی مفسران، این ایده را با انگیزههای نژادپرستانه پیوند دادهاند، اما در ریشهی فلسفی، ابرمرد انسانی است که ارزشهای خویش را بر پایهی «ارادهی معطوف به قدرت» و فراتر از کلیشههای جمعی بنا میکند. ابرمرد با گذار از اخلاقِ فرومایگی و پیوند با فضیلت ها، به سوی جاودانگی گام برمیدارد؛ همانگونه که در چنین گفت زرتشت میآید: «و بسا کس سر در بیابان نهاد و با وحوش تشنگی کشید؛ چرا که نمیخواست با شتربانان بر یک برکه نشیند.»
فردریک کاپلستون در تاریخ فلسفه جلد هفتم با بررسی بنیان های اندییشه ی نیچه در خصوص تز ابرمرد در کتاب «چنین گفت زرشت » و همچنین بررسی آثار دیگر این نویسنده ویژگی های زیر را برای ابرمرد بیان می کند:
۱. آفریننده ارزشهای خویش (خلاقیت بنیادین) است: بزرگترین ویژگی ابرانسان این است که «ارزشگذار» است. او منتظر نمیماند تا جامعه، دین یا سنت به او بگوید چه چیزی «خوب» یا «بد» است. او به این درک رسیده است که اخلاق سنتی (اخلاق رمهای) برای کوچک نگه داشتن انسانها ساخته شده است. ابرانسان قوانینِ اخلاقیِ خودش را با تکیه بر «اراده به قدرت» میسازد.
۲. پذیرش «بازگشت جاودان»: شاید دشوارترین آزمون ابرانسان، پذیرش مفهوم «بازگشت جاودان» است. ابرانسان کسی است که اگر به او بگویند: «تمام زندگی تو، با تمام رنجها، شادیها و شکستهایش، دقیقاً به همین صورت تا ابد تکرار خواهد شد»، او نه تنها از این فکر وحشت نمیکند، بلکه آن را با آغوش باز میپذیرد؛ او به مرحله عشق به سرنوشت رسیده است؛ یعنی نفی نکردنِ هیچ بخشی از زندگی. او رنج را نه به عنوان یک مانع، بلکه به عنوان بخشی ضروری از رشد خود میپذیرد.
۳. غلبه بر «اخلاق گلهای»: نیچه معتقد است اکثر انسانها با اخلاق رمهای (انقیاد و اطاعت محض) خو گرفتهاند. ابرانسان از این «گله» جدا شده است.
۴. استعلا و عبور از خود: به عبارت دیگر (غلبه بر خود) کلید درک ابرانسان است. ابرمرد هدفی ایستا و نهایی نیست، بلکه یک «پل» است.
۵. خنده و رقص (سبکباری روح): نیچه در “زرتشت” میگوید: «من فقط به خدایی ایمان خواهم داشت که رقصیدن بداند.» ابرانسان در نگاه نیچه، موجودی سنگین، عبوس و متعصب نیست. او «سبکبار» است. ابرمرد میتواند به پوچیِ جهان بخندد. خنده برای نیچه، والاترین شکلِ هوش؛ خنده بر جدیبودنهایِ ساختگی و خندیدن به تراژدیِ هستی است.
۶. یگانگیِ اراده (یکپارچگی وجود): انسانِ معمولی دچار «تفرقه» و «ترس» است؛ بخشی از او میخواهد آزاد باشد، بخشی دیگر از ترسِ تنهایی میخواهد به سنت بچسبد. ابرانسان این شکاف را ترمیم کرده است.
تبارشناسی و نقدِ سنت: نیچه با نگارش آثاری همچون تبارشناسی اخلاق و فراسوی نیک و بد، بنیادهای اصولی را که اخلاق را بر پایهی ضعف و عجز بنا کرده بودند، به چالش کشید. او در اثر زایش تراژدی، سقراط را مفسری دانست که با تزریقِ منطقِ خشک و عقلگرایی، روحِ اصیل و موسیقاییِ جامعه یونان را تباه کرد. نیچه سقراط را تباه کننده اخلاق یونانی می دانست و معتقد بود قدرتِ راستین، تنها در صورتِ طبیعیِ خود و در برابرِ حکومتهای میانهرو و فرومایه معنا مییابد.
ویل دورانت، مورخ و فیلسوفِ در تحلیلِ شخصیتِ نیچه به نکتهای کلیدی و مهمی اشاره میکند: نیچه فیلسوفِ استدلال و منطقِ خشک نیست، بلکه فیلسوفِ «بیان» و «اعلام» است. او نه با زورِ استدلال، بلکه با شکوهِ کلام و قدرتِ بیبدیلِ تخیل خویش، بر ذهنها چیره میشود. نیچه از ما می خواهد میان آرمانهای اخلاقی و آرمانهای زیبایی شناسانه یکی را انتخاب کنیم. پس می توان گفت که منظور نیچه از فراسوی نیک و بد گذار از ساحت اخلاق به ساحت زیبایی شناسی است و منظور او از ارزیابی ارزشها؛ ارزیابی زیبایی شناسانه ارزشهای اخلاقی است.
شاهرخ حقیقی در اثر گذار از مدرنیته می گوید: در چشم نیچه، رحم و شفقت بیماری اند، و وسوسه هایی هستند باید به هر قیمتی رودررویشان ایستاد افزون بر این رحم و شفقت نه تنها دردی از کسی دوا نمی کند بلکه غالبا" تباه کننده و شکنده ی غرور کسی است که بناست از این رحم و شفقت منتفع شود.
«به گمان نیچه در پس و پشت اعمال خیرخواهانه انگیزه های دیگری نهفته است. مثلاً کسی که اعتماد به نفس ندارد و خود را دست کم می گیرد، می کوشد که با کمک به دیگران محبوب دلها شود. یا کسی که از وضع خود ناخوشنود است و آن چه دارد او را راضی نمی کند؛ می کوشد با توجه به نگونبختی های دیگران حال خود را خوش نگاه دارد. به طور کلی، انسان هایی که مشغله فکریشان دیگری است، از فکر کردن به خود طفره می روند و این به گمان نیچه نشانه بیماری روح است. تنها افرادی که به خود عشق می ورزند می توانند منشأ خیر برای دیگران باشند. به اعتقاد نیچه اخلاق مسیحی حافظ و حامی بخش ضعیف ترسو نالایق بشریت است، بخشی که چون جرئت ابراز بدطینتی اش را ندارد، آن را در پشت نقاب فضایل اخلاقی پنهان می کند».
ژیل دلوز نیچه شناس فرانسوی می گوید: نیچه دو وسیله بیان یعنی گزین گویه و شعر را با ضرافتی مثال زدنی در فلسفه می گنجاند. خود این شکل ها مستلزم فرایافتی نو از فلسفه و تصویری دیگرگونه از اندیشه مندی و اندیشه است و بجای آرمان، شناخت و به جای کشف حقیقت، نیچه تفسیر و ارزشیابی را می گذارد.
استرن استاد آلمانی در دانشگاه لندن و از نیچه شناس بنام، در پاسخ به سوال در خصوص پیوستگی افکار و اندیشه های نیچه با نازیسم در ذهن مردم که نازیها، نیچه را به عنوان فیلسوف حزب به خودشان اختصاص دادند و به عبارت بهتر، دزدیدند ودر خصوی پیوستگی دادن نیچه به فاشیسم می گوید: فکر می کنم این پیوستگی و تداعی تا حدی ناگزیر است؛ منتها بیشتر به فاشیسم تا به ناسیونال سوسياليسم. موسوليني وسیعاً آثار نیچه را خوانده بود و وقتی در ۱۹۳۸ در گردنه برنر با هیتلر دیدار می کرد پیشوای آلمان نسخه ای از مجموعه آثار نیچه ا به او هدیه کرد. هیتلر احتمالا بیش از چند جمله از نیچه به گوشش نخورده بود یعنی مسلما عبارت «اراده معطوف به «قدرت» را بلد بود، ولی شاید هرگز چیزی از آثار او را نخوانده بود. تصور می کنم اتهام پیوند با نازیسم از بعضی جهات موجه است، بگذارید این طور بگویم تا جایی که بشود گفت این احزاب قائم به روشنفکرانشان بودند و روشنفکران به گونه ای ایده ئولوژی مخلوط و مغشوش اتکا داشتند نیچه هم سهمی در قضیه داشت. اما در عین حال باید قویاً تأکید کرد که بسیاری چیزها - چیزهای بمراتب مهمتر - در نیچه هست که از نظر این دار و دسته ـ یا برای اینکه واضح گفته باشیم، از نظر این گنگسترها - کفر گویی محض است. خویشتن داری و جهاد با نفس و دست پیدا کردن به ارزشهای والایی مثل کرم و بلند نظری و بزرگ منشی به نحوی که قبلا تشریح کردیم هیچ کدام چیزی نیست که با ایده ئولوژیهای کشتارگر مولود رایش سوم یا پیش از آن در میان ایتالیایی ها، کوچکترین ارتباطی داشته باشد.
با آنچه گفته شد؛ زیست نیچه، خود پارادوکسی عظیم بود؛ او در همان حالی که ویرانگرِ ارزشهای کهن بود، معمارِ ارزشهای نو میگشت؛ و در همان حالی که از مرگ و نیستی سخن میگفت، سرشار از شورِ زندگی و ولعِ زیستن بود. او آنگاه که ترحم را نابود کننده اخلاق فرد و جامعه می دانست خود از بی رحمی و جنگ گریزان بود. او نمادِ روحِ عصیانگرِ انسانی بود که هرگز نخواست در قالبِ تکراریِ دیگران بگنجد، بلکه میخواست از سرچشمهای ناب و بیمانند، فراتر از عطشِ جمعی و سطحیِ دیگران، حقیقت را بنوشد.
«... و با نگاهی به *واپسین شطحیات* میتوان چنین دریافت که: نبوغ برای کمتر کسی، تا این اندازه گران تمام شده است.»