
اتحادخبر - امید دریسی:آدمی گاه در برخی شرایط به خود میگوید از چه و از کِه بنویسم؟ به خود چه گویم برای نوشتن یا ننوشتن و از کدام درد بنویسم؟ گر ننویسم سزاوار ملامتام و اگر بنویسم نیز! با خود میگويم از غمِ فراقِ جوانان پرپر از هر سو چه مدافعین وطن و چه معترضینی که هر دو توسط مراجع رسمی و حکومت مستقر نام شهید بر آنان نهادند رو به چه سو گذارم و خرده از کدام رفتار نگیرم؟ حکایت از چه و شکایت از کِه کنم؟
✍🏼 امید دریسی
آدمی گاه در برخی شرایط به خود میگوید از چه و از کِه بنویسم؟ به خود چه گویم برای نوشتن یا ننوشتن و از کدام درد بنویسم؟ گر ننویسم سزاوار ملامتام و اگر بنویسم نیز! با خود میگويم از غمِ فراقِ جوانان پرپر از هر سو چه مدافعین وطن و چه معترضینی که هر دو توسط مراجع رسمی و حکومت مستقر نام شهید بر آنان نهادند رو به چه سو گذارم و خرده از کدام رفتار نگیرم؟ حکایت از چه و شکایت از کِه کنم؟
برخی از غمِ نبودِ عزیزشان روزاروز بدتر میشوند. آدمی هیچگاه فکر نمیکند که ممکن است غم چنان احاطهاش کند که هر روز هم اگر کتابی قطور و قهوهای تلخ همدماش باشد و یا خود را غرق در هر چه کند باز چیزی تغییر نکند.
دیر و دور نیست یادداشت نویسندهٔ این سطور که در دیماه و درست قبل از آن اتفاقاتِ شومِ لعنتی در همین تارنما منتشر گردید که ملتمسانه نوشتم: *نکنید این کارها را به خدا نکنید* ...https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/219717
مقدمهٔ بالا البته ننوشتن، خاصه برای یک روزنامهنگار که خود را برای همهٔ مشقتهای این حرفه آماده کرده است توجیه نمیکند.
«آلبر کامو» نویسنده، فیلسوف و روزنامهنگار فرانسوی معتقد است که یک نویسنده در هر شرایطی که باشد، چه گمنام، چه موقتاً مشهور، چه در چنگال زنجیرهای استبداد، چه عجالتاً بهرهمند از آزادی بیان، تنها به شرطی میتواند دوباره با جامعهای که به او معنی میدهد همراه شود که تا آنجا که در توان دارد، دو مسؤولیتی را که عظمت حرفهٔ او در آن نهفته، بپذیرد:
۱. خدمت به حقیقت
۲. خدمت به آزادی
و نويسندهٔ این مقال که سیاههٔ فعلی را به مناسبت «روز خبرنگار» به رشتهٔ تحریر در آورده است میپندارد برای خدمت به آزادی و حقیقت و رسالتِ مقدسی که برای خود ترسیم کرده، حتماً که نمیبایست قلم خود شخص بچرخد و نبشتهٔ خودِ نویسنده چراغی برافروزد.. میشود به نقل از یک نویسندهٔ دیگر -مثال همین نقل قول بالا از آلبر کامو- هزاران سخن ناگفته را به آوردگاه فرستاد، دل قوی داشت و از جُور روزگار لبریز نشد و راه آزادی را مطالبه کرد و ادامه داد تا آن موعد که پیوسته برای سرشت پاک نبشت و نبشت...
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید/تو یکی نهای هزاری تو چراغ خود برافروز
که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر/که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز