کد خبر: 223745 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 01 خرداد 1405 - 12:44
اختصاصی اتحاد خبر
« بوی‌خدا در مازِ پشتِ‌گمرک »

اتحاد خبر - قدرت مظاهری : عرب‌نبود اما چون بخاطر کار پدرش توی کویت دنیا آمده‌بود، اسمش را گذاشته‌بودند ،،فاروق*،،. بعدها که پدرش از کویت برگشت به روستایمان و دیگر همینجا ماندگار شد، فاروق هم با اهالیِ آبادی قاطی‌شد و گرچه نمی‌توانست از ته‌لهجه‌ی عربی‌اش جدا شود، اما رنگ‌وبوی همه را گرفت...

،،قدرت مظاهری،،
.....
عرب‌نبود اما چون بخاطر کار پدرش توی کویت دنیا آمده‌بود، اسمش را گذاشته‌بودند ،،فاروق*،،. بعدها که پدرش از کویت برگشت به روستایمان و دیگر همینجا ماندگار شد، فاروق هم با اهالیِ آبادی قاطی‌شد و گرچه نمی‌توانست از ته‌لهجه‌ی عربی‌اش جدا شود، اما رنگ‌وبوی همه را گرفت.

 

لکنتِ‌زبانِ ریز و ناپیدایی داشت که گویش‌اش را هنوز دلنشین‌تر می‌کرد:«بَ ... بَ ... بچه‌ها؛ بی ... بی ... بیاین یه جو ... جو ... جوکِ جدید دارُم!» ما ده‌دوازده‌ساله‌بودیم و فاروق، هجده‌نوزده‌ساله. از جوان‌های شیطانِ روستا بود که هرکاری می‌گفتی، از دستش برمی‌آمد. توی آن سن‌وسال، مثلِ عمویم که دوستِ بسیار نزدیکش بود، فاروق هم یک پایَش جبهه بود و یک‌پایش روستا. صبحِ یکی از روزهای شرجیِ تابستانِ شصت‌ودو که وانتِ پدرش را برداشته بود و با عمویم برای کاری که داشت، راهیِ بوشهر بودند، من هم همراهِ‌شان شدم. توی‌راه، فاروق آنقدر حرف‌های بامزه زد و جوک‌های خنده‌دار تعریف‌کرد که ماشین هم از شدتِ خنده دل‌پیچه گرفته‌بود و مارپیچ می‌رفت:«بِ ... بِ ... به بُو ... بُو ... بُوام گفتُم ئی ... ئی ... ئی‌باری که واگشتُم از جبهه، زَ ... زَ ... زن می‌خوام.

 

گُ ... گُ ... گفت گا ... گا ... گا نِخار، مُو ... مُو دِیه هیچ پیلی ندارُم و تا ... تا ... تازه می‌خوام ننه‌ات هم طِ ... طِ ... طلاق بِدُم!» بوشهر که رسیدیم، عمویم را برای انجامِ کارش به اداره‌ای رساندیم و خودم و فاروق، آواره‌ی کوچه‌های تنگ‌وباریکِ پشتِ گمرک شدیم. قرار بود نامه‌ای را که از جبهه آورده‌بود، به خانه‌ای در همان حوالی ببرد و تحویل دهد. کوچه‌ها، تنگ و خفه بودند و بوی سَهکِ ماهی می‌دادند.

 

فاروق پرسید:«گَ ... گَ ... گَرمته قدرت!؟» گفتم:«نه» گفت:«طا ... طا ... طاقت‌کنی، رسیدیم الآن» و از کوچه‌ی تنگی به کوچه‌ی تنگ‌تری پیچیدیم. فضای پشتِ گمرک مثلِ مازِ گیج‌کننده‌ای بود که توی کیهان‌بچه‌های آن‌روزها چاپ‌می‌شد و نَفَسَت بالا می‌آمد تا خرگوش‌اش را به هویج‌اش برسانی! انگار کوچه‌ها، هیچ سر و تهی نداشتند و همه‌شان با تونلِ دَرروی‌ کوچکی به هم وصل می‌شدند. فاروق پلاک‌های فلزیِ زنگ‌زده و‌ رنگ‌ورورفته‌ی بالای سردرِ خانه‌ها را نگاه‌می‌کرد و همینطور جلو می‌رفتیم. بوی غلیظِ قهوه و ماهی‌مُوتو توی هم پیچیده‌بودند و جوری‌بود که انگار به قهوه‌خانه‌ی ماهی‌مُوتوها وارد شده‌ای. سرانجام و پس از طیِ یک مسیرِ دَوَرانیِ نفسگیر، به مقصد رسیدیم. نامه را که به دستِ گیرنده رساند، از راهی که نمی‌دانستیم راهِ آمدنِ‌مان است یا نه، برگشتیم.

 

کوچه‌ها هنوز همان‌جور تنگ و باریک بودند اما بوی دیگری می‌دادند! جای قهوه‌خانه‌ی ماهی‌مُوتوها، انگار عطرفروشِ دوره‌گردی برای تبلیغِ عطرهایش، همه‌ی مسیرِ برگشتِ‌مان را عطرافشانی کرده‌بود! فاروق خندید:«کی ... کی .. کی رد شده از ... از .. از کوچه که عط ... عط ... عطرش بوی خُد ... خُد ... خُدا می‌ده!» و کمی‌جلوتر توی پیچِ تنگی ناگهان صاحبِ‌بو را دیدیم. دخترِ جوان و زیبایی به سن‌وسال فاروق که انگار تازه از بهشت، توی کوچه‌های پشتِ‌گمرک فرود آمده‌بود.

 

بوی‌عطری که فاروق فکر‌می‌کرد بوی عطر خداست، چنان دختر را احاطه کرده‌بود که هوش و حواسی برای آدم باقی‌نمی‌گذاشت. همینجور که از کنارش رد می‌شدیم، دختر، لبخندِ نَمَکینی به فاروق زد و شرمگینانه سرش را پایین‌انداخت. صدای تپشِ قلبِ فاروق آنقدر زیاد شده‌بود که من هم که با فاصله از او راه‌می‌رفتم، آن را می‌شنیدم! ده‌بیست قدمی که از دختر فاصله‌گرفتیم، فاروق ناگهان ایستاد:«یه ... یه ... یه‌دِقه وا ... وا ... وایسا قدرت» و تا من بخواهم متوجه بشوم چه‌کاری می‌خواهد بکند، با سرعت برگشت، خودش را به دختر رساند، او را مثل ساقه‌ی عَشَقه‌ای که دورِ بوته‌ی گلِ‌سرخی بپیچد، توی آغوش گرفت و چنان لب‌برلبِ او گذاشت که هر دو برای لحظاتی از هوش‌رفتند. آبشارِ موهای شبق‌رنگِ دختر از زیر چادرنمازِ گُل‌گُلی‌اش سرازیر شده‌ و تمامِ چهره‌ی فاروق را پوشانده‌بود. مثل فیلم‌های تورناتوره، زمان، توی کوچه‌ی تنگِ پشتِ‌گمرک متوقف شده‌بود و ثانیه‌ای پیش‌نمی‌رفت. به خودم که آمدم، دستم درونِ دستِ لرزان فاروق بود و صدایی که روی تصویرِ ناهمگونی از بُهتِ‌نگاه و لبخندِ رضایتِ همزمانِ ِدختر توی گوشم می‌پیچید:«بدو ... بدو ... بدو قدرت دَر بریم!» ...
فاروق، بعد‌ها توی جبهه موج‌انفجار خورد و دیگر هرگز آن روز، آن مازِ پیچ‌درپیچ و آن بوی خدایی را به‌خاطر نیاورد؛ من اما با هر شرجی و تابستانی، خاطره‌ی آن بوسه‌ی تکرارنشدنی، همراه با بوی همان‌عطر، هزاران‌بار با موسیقیِ فیلم‌ِ مَلِنا در ذهنم بازپخش می‌شود ...
* چون این‌قصه، روایتی واقعی‌است، برای حفظ حریم خصوصیِ قهرمانِ آن، از ذکرِ اسم واقعی، پرهیز شده‌است.

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/223745