
اتحاد خبر-قدرت مظاهری: آقا؛ داشتیم کارتِمونو وَرمیداشتیم که یهصدایبلند اومد : گووووومب! اولش فکرکردیم باز زدن. فکرکردیم دوباره جنگشده! اومدیم در بریم، دیدیم ایندوتا زدن به همدیگه! ماشیناشونو میگم جنابسروان. این ماشینخارجیه، زدهبود پشتِ این سمنده! بعد رانندههاشون اومدن بیرون و شروعکردن به...
قدرت مظاهری
..........
ـ ... آقا؛ دقیق متوجه نشدیم ما! یعنی دقیقِدقیق متوجه نشدیم. آقا؛ ما وایسادهبودیم کنار خودپرداز و میخواسیم پول بگیریم. دو سهبار زدیم ولی خطا میزد. بعد معلومشد اصلاً پولنداره. کلِ خودپردازای شهر همینجوریان آقا. هیچکدومِشون ندارن. نه پول دارن، نه کاغذ! از جنگ به اینور، همینجوری شدن و کسی هم نیس دُرُسِشون کنه.
آقا؛ داشتیم کارتِمونو وَرمیداشتیم که یهصدایبلند اومد : گووووومب! اولش فکرکردیم باز زدن. فکرکردیم دوباره جنگشده! اومدیم در بریم، دیدیم ایندوتا زدن به همدیگه! ماشیناشونو میگم جنابسروان. این ماشینخارجیه، زدهبود پشتِ این سمنده! بعد رانندههاشون اومدن بیرون و شروعکردن به سروصدا و داد و بیداد. فحشمیدادن و شاخوشونهکشی میکردن برا هم. بعدش هرکدومشون دویدن از تو ماشیناشون یه چماق ورداشتن و شروعکردن کوبیدن رو سقف و شیشه و در و دیوارِ ماشینای همدیگه. ما و چن نفرِ دیگه اومدیم بریم بینِشون، نذاشتن. عینهو خروسجنگی میپریدن به هم و اجازهنمیدادن کسی نزدیکبشه بهشون. خیابون هم بند آوردهبودن و نه ماشینی میتونِسبره، نه ماشینی میتونسبیاد! یه آمبولانس هم حتی که گیرکردهبود لای شلوغیا، همینجور وایسادهبود و آژیر میکشید. بوق و داد و بیداد و سر و صدا و فحشوفضیحت، خیابونو پر کردهبود.
بعد یهویی این یارو پیداششد. همین پاکستانیه. بچهشو که بغلشبود، داد بغلِ زنش و اومد وسط. تا رسید، گفت : «های برادرا؛ چِتان شدَه که عینِ سگ و گربَه بر هم مَیپَرید !؟» بعد شروعکرد به ریشسفیدی و میانجیگری که «جر و دعوانکنید» و «فحش بر هم ندهید» و «توُریِ همدیگر ماچ کنید» و خلاصه از این حرفا!
اون یارو پیرهنزردهی عینکپَنسیه که اونور وایساده کنارِ عطاریه و داره تعریفمیکنه، میبینی جنابسروان!؟ همون. گفت «روشو زمین نندازین» و بعد با تمسخر، خندید و ادامهداد «بمبِاتم دارَنا!!!» این پاکستانیه گفت «من بَخاطَرِ خودتان مَیگویُم؛ برادر» بعدش یه شعر خوند که «چون چراغِ لالَه سوزُم در خیابان شما ... ای جوانانَ عجم، جانَ من و جانَ شما» این رو که خوند، جفتِشون آرومتر شدن آقا! آرومِآروم، نه، ولی دیگه به هم نمیپریدن. بعد یهذره کشیدشون کنار و نمیدونم چیگفت بهشون که دوتاییشون سر تکوندادن و ساکتتر شدن. هم اون خارجیه، هم این سمندیه. داشت خوبمیشد اوضاع که اون یارو موتوریه از راهرسید و همهچی رو ریخت بههم.
همون بچههه رو میگم. همونقدبلنده که وایساده بغلِ ماشینِخودتون جنابسروان! قدشبلنده ولی حرف که میزنه، دقیقاً یه مهدکودکیه! قوموخویشِ این سمندیهاس انگار. یهباره پیادهشد و پرید وسط که «کیگفته پاکستانیا حرفبزنن اینجا!؟» و یه هُلِ محکم داد این یارو پاکستانیه بندهخدا رو که افتاد رو اون جعبهواکسِ افغانیه توی پیادهرو. اینهم خیلی برخورد بهش و گفت «برو پِیِ اَسبَکبازیاَت؛ بَچَه!» بعد هم یه پستونک از جیبش آورد بیرون و گفت «بیا؛ بیا بِمَک، بزرگ بَشَوی» این سمندیه هم انگار برخوردهباشه بهش که قوموخویشاش رو ضایع کرده، یه بدوبیراهی به این پاکستانیه گفت و هیچیدیگه. دوباره بحث بالا گرفت و این دوتا که داشتن با هم صلحوصفا میکردن، باز شروعکردن به بگومگو و شاخوشونهکشی!
من، یه شاهدم جنابسروان و فقط نظرِ خودمو میگم. بنظرِ من اگه فقط همین دیلاقه رو ببرین دوتا چَک بزنین بهش که الکی نپره تو حرفِ بزرگترا، همهچی دُرُسمیشه. تمومِ کارخرابیا، بخاطرِ همین مهدکودکیای سبیلوییه که جای شیرخوردن، هویج گاز میزنن !!!