کد خبر: 222252 ، سرويس: طنز تلخند
تاريخ انتشار: 16 فروردين 1405 - 10:18
اختصاصی اتحاد خبر/ داستانِ طنزِ جنگی
خاطراتِ یک مأمورِ خاطی

اتحادخبر-میم.قاف:روز سیزدهِ‌فروردین را از صبح تا غروب توی پُستِ‌بازرسی گذراندم. من بودم و یونس و شاهین و رضا و آقای‌شمسی که فرمانده‌ی ایستگاه بود. ماشین‌های مشکوک را کناری می‌کشیدیم و با اجازه از راننده و سرنشینانش، بازرسیِ جزئی و سریعی انجام‌می‌دادیم و پس‌از عذرخواهی، برایشان آرزوی...

،،میم.قاف،،

روز سیزدهِ‌فروردین را از صبح تا غروب توی پُستِ‌بازرسی گذراندم. من بودم و یونس و شاهین و رضا و آقای‌شمسی که فرمانده‌ی ایستگاه بود. ماشین‌های مشکوک را کناری می‌کشیدیم و با اجازه از راننده و سرنشینانش، بازرسیِ جزئی و سریعی انجام‌می‌دادیم و پس‌از عذرخواهی، برایشان آرزوی سلامتی می‌کردیم. حاج‌علی (آقای‌شمسی) شدیداً تأکید کرده‌بود که رفتارِ ناخوشایند و دشمن‌شادکنی با مردم نداشته‌باشیم. صبح، جمع‌مان کرده‌بود توی چادر و گفته‌بود هیچ ماشینی را بیشتر از یک‌دقیقه معطل‌نکنید. ماشین‌ها را نگه‌می‌داشتیم، درِ صندوقِ‌عقبِ‌شان را بالا می‌زدیم و پس از وارسیِ‌کوتاهی، درِ صندوق را می‌بستیم و از آنها خداحافظی می‌کردیم. همه‌ی سعی‌وتلاش‌مان هم این‌بود که کسی را نیازاریم و همشهری و هموطنی از دست‌مان ناراحت نشود. نکته‌ی اصلیِ مَدّنظرمان هم همان بازه‌ی‌زمانیِ یک‌دقیقه‌ایِ حاجی‌بود که نباید از آن تخطی می‌کردیم! همه‌چیز، داشت خوب پیش‌می‌رفت که دمِ‌غروبی ،،آقای‌صاد،، با ماشین و خانواده‌اش از راه رسیدند و یونس، ناخواسته تابلوی ایست را جلویش تکان‌داد. ماشینِ مشکیِ ،،آقای‌صاد،، کمی دورتر از چادرِ فرماندهی ایستاد و من و یونس به‌طرفِ آن رفتیم. نرسیده به ماشین ،،آقای‌صاد،، سرش را بیرون آورد و گفت : « بفرمایید » گفتم : « لطفاً درِ صندوقِ‌تونو بزنید بالا! » ،،آقای‌صاد،، پس‌از سلام‌وعلیک و خداقوتی که نثارمان‌کرد، از ماشین پیاده شده و خیلی محترمانه درِ صندوق را بالا زد. یک زیراندازِحصیری، دو صندلیِ تاشوی فلزی، یک پتوی‌مسافرتی، یک اجاق‌گاز کوچک پُرتابل، مقداری ظرف‌وظروف، یک‌کیسه پر از زباله‌های سیزده‌به‌در و نهایتاً منقلی همراه‌با ده‌دوازده‌تا سیخ، همه‌ی محتویاتِ صندوق بودند. تا اینجا همه‌چیز به‌خیر و خوبی پیش‌رفت تا اینکه ناگهان یونس به چیزی اشاره‌کرد و پرسید : « اون چیه !؟ » منظورش کیفِ مشکیِ کوچکی بود که به بدنه‌ی داخلیِ صندوق چسبیده‌بود و زیاد بنظر نمی‌آمد. ،،آقای‌صاد،، خیلی سریع کیف را برداشت، زیپش را باز کرد و از درونش دوربینِ‌چشمیِ دوقابی بیرون آورد و روبروی یونس گرفت : « این رو می‌گی !؟ این یه دوربینه. دوربینِ‌چشمی » یونس پرسید : « دید در شب هم داره !؟ » ،،آقای‌صاد،، گفت : « نه، این تازه دید در روزش هم زیاد کار نمی‌کنه. دوتا خط افتاده رو لنزاش که نمیشه چیزی رو دقیق دید باهاش. » بعد دوربین را به چشمِ یونس نزدیک کرد و گفت : « ببین خودت. یه خطِ اُریبِ مارمانند روی چشمیِ کوچیکِ سمت‌چپه، یه لَکِ نسبتاً بزرگِ حلزون‌مانند هم رو لنزِ بیرونیِ سمتِ‌راسته. » گفتم : « به‌هرحال، حملِ دوربینِ شکاری توی این‌روزا، ممنوعه و باید فرمانده‌ی‌پُست، خودش تصمیم‌بگیره و نظر بده! » گفت : « من در خدمتم ولی ... » یونس، آقای‌شمسی را صدا زد و از او خواست که پیش‌مان بیاید. آقای‌شمسی که درحالِ توجیهِ شاهین و رضا بود، آنها را رها کرده و به‌طرف‌مان آمد. نرسیده‌به‌ما، توی تاریک‌روشنای غروب، متوجه‌شدم ناگهان رنگِ‌صورتِ آقای‌شمسی با دیدنِ ،،آقای‌صاد،، پرید و قدم‌هایش، سست و کُندتر شدند ! توی‌دلم هزار فکرِ ترسناکِ  جورواجور کردم که مثلاً ممکن‌است ،،آقای‌صاد،، از مأمورانِ‌مخفیِ سیا و موساد باشد یا اسلحه همراهش داشته‌باشد یا اصلاً خودش یک نفرِ انتحاری باشد که آقای‌شمسی اینقدر رنگ‌به‌رنگ شده و ترسیده، ولی باتوجه به شناختی که از آقای‌شمسی داشتم، هیچکدام از این گمانه‌ها، برای ذهنم قابلِ‌درک نبودند. این‌‌موضوع، البته با سلام‌وعلیک گرم و صمیمانه‌ی آقای‌شمسی و ،،آقای‌صاد،، خیلی زود، تأیید شد : « بَهههه، این که حاج‌علی‌آقای خودمونه ! »  مصافحه‌شان که تمام‌شد، آقای‌شمسی علت توقفِ ماشین را جویا شد و قبل‌از اینکه من یا یونس، فرصتِ لب‌بازکردن داشته‌باشیم، ،،آقای‌صاد،، شروع کرد به شرحِ‌ماوقع، از اولِ سیزده‌به‌در تا رسیدن به موضوعِ دوربینِ شکاری! هرچه آقای‌شمسی می‌خواست موضوع را جمع‌کرده و فیصله‌بدهد، ،،آقای‌صاد،، وِل‌کُنِ ماجرا نبود : « ... این دوربین رو البته ده‌دوازده‌سال پیش خریدم. حاجی هم راضی‌نبود، ولی خریدمش. برای وقتایی که می‌رم بیرون و دوس‌دارم دره‌وتپه‌های خیلی دور رو ببینم. یا حیوونای کوهی و پرنده‌ها رو مثلاً. ماشین رو می‌زنم کناری و دوربین رو می‌ذارم رو چشمم. دنیایی‌داره اصلاً. حالا دوتا خط و لَک هم افتاده‌روش، که بیفته. هیچ مشکلی پیش‌نمیاره. فوقش، شاخِ یه پازَن رو کج نشون‌بده یا صورتِ یه تُورَه رو محو کنه. » بعد دوربین را به‌زور، چسباند روی چشم‌های آقای‌شمسی و ادامه‌داد : « ... الآن، شَبه و خوب دیده‌نمی‌شه ولی توی روز، معرکه‌اس. حالا صبح ایشالا اگه‌بودی، میارم که ماشینای خیلی دور رو نیگا کنی باهاش ...» آقای‌شمسی که انگار توی مهلکه‌ی بدی قرارگرفته‌بود و می‌خواست هرچه‌زودتر خلاص‌شود، مرتب می‌گفت : « کاملاً درسته. سوءتفاهم شده آقای‌صاد. بچه‌ها، حواسِ‌شون نبوده و اشتباهاً شما رو نیگه‌داشتن. بفرمایید. بفرمایید تا خونواده، بیشتر از این خسته‌نشن! » ،،آقای‌صاد،، ولی اصلاً دست‌بردار نبود : « ... اون دوربینایی که جاسوسی‌ان و دیددرشب دارن، رنگ‌شون هم اینجوری نیس اصلاً. دیدم خودم توی سربازی. این ولی جاسوسی‌نیس. شکاریه مثلاً ولی توی شب، یه‌متر هم نمی‌شه‌دید باهاش. حاجی کاملاً مخالف بود که بخرمش ولی گفتم بالاخره یه‌روز به‌کار میاد. حالا هر از گاهی که خودش هم میاد باهام شازده‌ابراهیم یا منابع مثلاً، می‌گه راستی کُکا؛ دوربین‌ات رو آوردی یا نه ؟ بعد می‌گیره و باهاش جَک‌وجونورای توی کوه رو نیگا می‌کنه. » آقای‌شمسی که از شدتِ کلافگی، نمی‌دانست چکار کند، گفت : « خیلی هم عالی. سلامِ جنابِ حاجی رو هم برسون. » ،،آقای‌صاد،، بدونِ‌توجه به اصرارِ آقای‌شمسی برای خداحافظی، گفت : « یه‌نکته‌ی دیگه که داره، تاریخِ ساختِ‌شه. ببین ... این، ساختِ هزارونهصدوهفتادوششه. یعنی دقیقاً پنجاه‌سال پیش. یعنی من نبودم که این درست‌شده. می‌خوام‌بگم که تکنولوژی‌اش هم قدیمیه و به‌کارِ جاسوسی نمیاد. حاجی هم البته گفت تو که می‌خواسی پولتو بدی، خب یه دوربینِ مجهزتر می‌گرفتی. گفتم نه، همین خوبه. گفتم من‌که نمی‌خوام جاسوسی‌کنم باهاش. فقط می‌خوام منظره‌ها رو ببینم. » آقای‌شمسی که واقعاً ذِلّه‌شده بود از دستِ ،،آقای‌صاد،، و ازطرفی هم با او تعارف‌داشت، با دست، شانه‌ی او را گرفت و به‌طرف درِ ماشین برد و همینطور که او را سوار می‌کرد، گفت : « بفرمایید. بفرمایید. بچه‌ها اشتباه‌کردن. نباید جنابعالی رو نیگه‌می‌داشتن. کاملاً مشخصه که این، یه دوربینِ ابتداییه و اصلاً ظَنّ جاسوسی نمی‌ره بهش. » در را که روی ،،آقای‌صاد،، بست، به‌طرفِ ما برگشت و نفسِ‌عمیقی کشید اما نفسش هنوز توی ریه‌هایش ننشسته‌بود که ،،آقای‌صاد،، دوباره در را باز کرد و دوربین‌به‌دست، با لبخندی‌نمکین پایین آمد : « یه‌چی فراموش کردم بگم بهتون. ببین. این ساختِ روسه. روسیه. اونوقتا شوروی‌بوده‌ البته. ببین مِیدِن روسیه. آمریکایی نیس که خدای‌نکرده ... » آقای‌شمسی که واقعاً داشت کفری می‌شد، جای اینکه سرِ ،،آقای‌صاد،، فریاد بزند، دادَش را سرِ من و یونس بلند کرد : « شما خیلی بیخود می‌کنید آدمِ محترمی مثِ ،،آقای‌صاد،، رو نیگه‌می‌دارید. خیلی غلط‌کردید جلوی ایشونو گرفتید. ،،آقای‌صاد،، یکی از بهترین آدمای شهره و هیچ ظَنّ‌وگمانِ بدی درباره‌اش نمی‌ره. یه‌بار، فقط یه‌بارِ دیگه ببینم مزاحم ایشون شدین یا نگهِ‌اش داشتین، جفتِ‌تونو از پُست اخراج می‌کنم ! » بعد دوباره شروع به عذرخواهی از ،،آقای‌صاد،، کرد : « واقعاً ببخشید. تشریف ببرید تا منزل، بیشتر معذب نشن. » ولی مگر ،،آقای‌صاد،، به این راحتی‌ها دست‌بردار بود : « ... نه، خواهش‌می‌کنم. شما دارید وظیفه‌تونو انجام می‌دید. فقط راجع‌به دوربین باید این‌رو هم بگم که جلدِش یه‌ذره گمراه‌کننده‌اس. خودش شکاریِ‌معمولیه ولی جلدش، جلدِ دوربینِ نظامیه. بخاطر همین هم شاید بچه‌ها به اشتباه افتادن. » آقای‌شمسی گفت : « عرض‌کردم که. سوءتفاهم بوده. حل‌شد خدا رو شکر. » ،،آقای‌صاد،، گفت : « اسفندیار رو می‌شناسی!؟ از همکارای خودتونه. خیلی ساله که بازنشست‌شده البته. جلد رو اون برام آورد. گفت توی انبارمون داریم، برات میارم. دوسه‌تا آورد که یکیش اندازه‌اش‌شد. ببین. جِلده آلمانیه ولی خودِ دوربینه، روسیه. » آقای‌شمسی گفت : « بله، کااااااملا ملتفتم. بفرمایید جناب صاد ! » و دوباره او را سوارِ ماشینش کرد. بیست‌دقیقه‌ای می‌شد همه‌مان را ،،ایستگاه،، کرده‌بود. وقتی ،،آقای‌صاد،، رفت و چراغ‌های قرمزِ عقبِ ماشینش کاملاً توی چراغ‌های شبِ جاده گم‌شد، آقای‌شمسی گفت : « بچه‌ها؛ خواهش ‌می‌کنم هییییییچ ماشینِ مشکی‌رنگی رو دیگه نگه‌ندارید. » بعد همینجور که نفسِ‌عمیق می‌کشید، گفت : « یعنی حاضرم با جاسوسای سیا و موساد و خلبانای متواریِ آمریکایی روبرو بشم ولی سر و کارم با این ،،صاد،، نیفته. » همینجور که داشت توضیح‌می‌داد، ناگهان از لاینِ مقابل، ماشینی شروع به بوق‌زدن‌کرد. ،،آقای‌صاد،، بود که سرش را از پنجره بیرون آورده‌بود و داشت داد‌می‌زد : « حاج‌علی؛ یه موضوع که یادم‌رفت درباره‌ی دوربین بگم بهت، این‌بود که ... » آقای‌شمسی همین‌طور که به‌طرفِ چادر می‌دوید، گفت : « آقا؛ یکی‌تون می‌تونید گرایِ منو به این آمریکاییای مادرقحبه بدید، یه موشک بفرستن، منهدمَم کنن !؟ » و ،،آقای‌صاد،، هنوز از آن‌سوی اتوبان، داشت درباره‌ی خصوصیاتِ دوربینِ‌شکاری‌اش، بلندبلند توضیح می‌داد ...

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/222252