
اتحاد خبر - اصغر علی خانی : در میان اخبارِخوب و بد جنگ که گزیر ناپذیر و گریزناپذیر است، ناگهان نگاهم به عکسی گره می خورد که سرمربیِ یک تیمِ ورزشی نیشش تا بناگوش باز شده است برای این که بازیکنانِ تیمش سرودِ اهوراییِ جمهوری اسلامی را در زمین زمزمه نکرده اند.(خدا کند فیک و دست پختِ هوشِ مصنوعی باشد وگرنه با هیچ صغرا، کبرا و "من نبودم، آن یکی بود" ماله کشی نمی شود)....
دکتر اصغر علی خانی
در میان اخبارِخوب و بد جنگ که گزیر ناپذیر و گریزناپذیر است، ناگهان نگاهم به عکسی گره می خورد که سرمربیِ یک تیمِ ورزشی نیشش تا بناگوش باز شده است برای این که بازیکنانِ تیمش سرودِ اهوراییِ جمهوری اسلامی را در زمین زمزمه نکرده اند.(خدا کند فیک و دست پختِ هوشِ مصنوعی باشد وگرنه با هیچ صغرا، کبرا و "من نبودم، آن یکی بود" ماله کشی نمی شود.)
فکرم هزار راه می رود.
لابد این ها هم مثلِ شاهزاده، تیم و سلبریتی هایش فکر می کنند چیزی نمانده است که اربابِ قمارباز و آن شاهد بچه یِ دست آموز! فرش قرمز پهن می کنند تا ایشان نزول اجلال فرمایند و کلیدِ خزانه را دو دستی تقدیم شان دارند یا شاید ایران خود را ونزوئلا تصور کرده اند که چهار کماندوِ زپرتی شبیخون بزنند، هلی بُرن کنند و رئیسِ دولت را کَد بسته مثلِ تختِ ملکه یِ سبا ببرند یا شاید مُلکِ خویش را با اقلیمِ عربی عوضی گرفته اند که تا تَقّی به توقی خورد، رئیسِ جمهور فرار کند و در یک کشورِ بیگانه دنبالِ جان پناه بگردد یا شاید فکر می کنند این میهن مانند دهه یِ بیست با یک ترقّه، اشغال و هر کی به هر کی می شود و اجنبی بر نفت و ثروت ها و اوضاع سلطه پیدا می کند.
شاید چون روز کوران ندیدند که زعیمِ حکیم و رهبرِ عظیم، با اهلِ بیت، بی باک، به عشقِ این خاک، پرگشودند.
شاید چون خفاشانِ شب نمی دیدند و نمی بینند که فرماندهان و سربازان، سروِ قامتشان خم می شود تا سروِ ایران شاداب و آزاد بماند.
وطن پرستی را از سبزقامتانِ هوا فضا یاد بگیرید که با غُرّشِ فتّاح و خیبر شکن، خواب را از چشمِ دشمن ربوده اند. از تیزپروازان و نیروی زمینی بیاموزید که با جنگنده ها و پهپادها، فرّ همایِ وطن را سایه گستر کرده اند. از دریا دلانِ دریایی فرا بگیرید که تنگه یِ هرمز تا مکران و اقیانوسِ هند را کابوسِ شبانه یِ ناوهایِ فرعونیان کرده اند. از شیر دختران و معلّمان مینابی مشق کنید که بر لوح دل نوشتند: "زنده باد وطن" و آسمانی شدند. از مردمی که خانه، پیشه، مال و فرزند قربانی کردند تا وطن قربانی نشود.
دوستان می گفتند:
اولی: اگر من رئیسِ فدراسیون بودم، آفتاب نزده استعفا می دادم و در هیچ محفل و منزلی آفتابی نمی شدم.
دومی: رئیس فدراسیون بودم. شام نخورده، این بازیکنان را می فرستادم بروند هواخوری! یک تیم ۲۴ نفره یِ شیک با یک سرمربیِ درجه یک تشکیل می دادم و این تیم را صرفاً نگه می داشتم به عنوان حریف تمرینی تا هر روز تیمِ اصلی با این ها مسابقه دهند و به اندازه یِ نفراتشان به آن ها گل بزنند.
سومی: این تیم را نگه می داشتم. هر موقع از کشورهای بدونِ فوتبال مثل مالدیو و ... دعوت نامه می فرستادند برای بازیِ تدارکاتی و چهار جانبه، این ها را با هزینه خودشان اعزام می کردم تا هم سرشان هوایی بخورد و هم گرفتار اسپاسمِ ساق و ماهیچه نشوند.
من یکی گفتم: این تیم را نگه می داشتم لیکن از جهتِ باختِ در این بازی، دستور می دادم زیباترین کاغذِ ابر و باد را هنرمندانِ مینیاتور طراحی کنند. یک قابِ سلطنتی به اندازه یِ این تلویزیون های نود و چند اینچ تدارک می دیدم. به خطّاط ترین خطّاطِ ایران می دادم که دو بیت زیر را با خطِ شیرینِ نستعلیق بر آن خوش نویسی کند. به عنوانِ کادو به آن ها هدیه می دادم و می گفتم: منحصراً در پیشانیِ اتاق خواب و روبرویِ خویش آن را نصب کنید.
خاکم به سر، زغصه به سر خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت، چه خاکی به سر کنم؟
آوخ، کلاه نیست وطن، گر که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم...