
اتحاد خبر- اسداله کلانتری: گریه مستانه/ دلم پنهان ز چشم عالمی مستانه میگرید / تو گویی مست ومدهوشی که بی پیمانه میگرید / و یا پیر خراباتی تهی گردیده ازدهری/ غمش افزونتر از بحری ازاین افسانه میگرید/ چنان حکمی که حاکم کرده با محکوم دربندی...
گریه مستانه
دلم پنهان ز چشم عالمی مستانه میگرید
تو گویی مست ومدهوشی که بی پیمانه میگرید
و یا پیر خراباتی تهی گردیده ازدهری
غمش افزونتر از بحری ازاین افسانه میگرید
چنان حکمی که حاکم کرده با محکوم دربندی
به دور از یار و دلداری ،غمین شاهانه میگرید
ز این دل ،خون شده جاری،به جای عشق و سرمستی
دلی بی میل از شور و کنون جانانه میگرید
کمان مژه دور از هم بسی که رنج افزون است
شکسته زورقم دریا ،دلم دزدانه میگرید
هزاران وعده در دل بود وحزنی برد معنایش
درون انبوهی از درد است،و بی کاشانه میگرید
بهار عمر بر باد و خزان پرچم زده میدان
فغان از برگ ریزانش،چه بی سامانه میگرید
چنان مدهوش بیماری،ز بخت بی سرانجامی
گهی درعزلتی تنها،گهی درخانه میگرید
ویا چون پیر فرتوتی،که فارغ گشته ازعیشی
هزاران تف بر این دنیا،بسی رندانه میگرید
و یا چون بت پرستی که،ندارد انتظار از بت
جوابی نیک نشنیده،دراین بتخانه میگرید
چه سان این آمدن برما،چرا اینگونه رفتن ها
هزاران بار بر دوش و ز درد شانه میگرید
حزینی که کنون حزنش فزونتر از غم دوران
به کنجی بی سر و سامان ،چو بی صبرانه میگرید
اسداله کلانتری