
اتحاد خبر - حیدر عرفان : پدر جان رفت و هجرانش مرا سوخت / فراقش تلخ و حِرمانش مرا سوخت / بشد با نامِ نیک، شمعِ فروزان / دریغا گوی و پِژمانش مرا سوخت ....
حیدر عرفان
پدر جان رفت و هجرانش مرا سوخت
فراقش تلخ و حِرمانش مرا سوخت
بشد با نامِ نیک، شمعِ فروزان
دریغا گوی و پِژمانش مرا سوخت
مرا خود یار یاور بود، هم نیز
بشد بیگاه و و زینسانش مرا سوخت
گریبانچاک و چشمان در سیاهی
امیدم رفت و حِیرانش مرا سوخت
زنم هِیگاله و اَفغان و زاری
جدا از مهر و احسانش، مرا سوخت
خدایا! کِی سر آید شام هجران
پریشانی ز فَرزانش مرا سوخت
ز مهرش دور ماندم، هم ز احسان
غمِ دوری و خُسرانش مرا سوخت
فروغِ نور اَفزا ،ماهِ تابان
خُسوف ناز نازانش، مرا سوخت
چراغ زندگی، خاموش و افسرد
شرارِ عشق سوزانش مرا سوخت
همانا نخل قامت،رخت بربست
غریبی هم ز سامانش، مرا سوخت
مرا تنها گذاشت و رفت بیگاه
شدم آسیمه، حیرانش مرا سوخت
شدم آسیمه جان،چون بلبل زار
اُفول رَوحِ ریحانش، مرا سوخت
دریغا گو شدم با آه و شیون
دریغ از مهر و انسانش مرا سوخت
گل آلاله در صحرا مرو یاد
گل من رفت و پنهانش مرا سوخت
دریغا، ای دریغا ،بس دریغا !
فزونه داغ و درمانش مرا سوخت
شب یلدای سوری،شام هجران
منِ بی تاب بتوانش مرا سوخت
زنم بر سر دو دست و زار نالم
به "یلدا" شامِ هجرانش مرا سوخت
حیدر عرفان
یادکرد هفته کوچ استاد حبیب الله نگهبان
پنجشنبه ۱۱ دی۱۴۰۴ برازجان