
اتحادخبر- فریده فهیمی: یکی باید تپه گچی روستای دالکی را از جلوی چشم سید سلیمان بردارد و بیندازد یک جای دور. تَپّه گچی و معدن گچِ روی قلّه ی تپه، تلخ ترین حادثه فجیع زندگی سید سلیمان را رقم زده است و مدام داغش را تازه می کند.سی و سه چهار سال، آزگار است سیّد سلیمان...
یکی باید تپه گچی روستای دالکی را از جلوی چشم سید سلیمان بردارد و بیندازد یک جای دور. تَپّه گچی و معدن گچِ روی قلّه ی تپه، تلخ ترین حادثه فجیع زندگی سید سلیمان را رقم زده است و مدام داغش را تازه می کند. سی و سه چهار سال، آزگار است سیّد سلیمان، قبل از اذان غروب، هر جا که باشد و مشغول هر کاری که باشد، همه ی وزن سنگین غصه هایش و هرچه توان دارد می دهد به ساق پاهایش، با حداکثر سرعت، خودش را می رساند به کُنار پیر کنار تپه گچی. برنامه ثابت هر عصر تنگ غروب سید سلیمان همین است. وقتی به درخت کُنار می رسد، نگاهی به معدن ته کشیده ی گچ می اندازد، بعد، نگاهش را از سفیدی گچ ها به منزل قدیمی خشت و گلی پدری، منتقل می کند. بعد دو دستش را بالا می برد و می کوبد بر کَلّه ی کم مو و پیشانی چروکیده و موجدارش. اشک می ریزد. جلال و زن و بچه اش را صدا می زند. ضجه می زند که صدای ضجه اش می رسد به تخته سنگ های گچی، ضجه اش، سیلی محکمی می زند به تخته سنگ ها و منعکس می شود به تنه ی پُر تَرَک کُنار پیر. انگار، ضجه های سید سلیمان، دل پُری دارند از تخته سنگ های گچی معدن. به خون شان تشنه هستند، که هر روز، حسابی گوشمالی شان می دهند، بلکه دل سید سلیمان خنک شود. اما دل سید سلیمان، به این سادگی ها خنک نمی شود که نمی شود. داغ دارد، آنهم چه داغی. ای کاش همان روزهای اول بهره برداری گچ معدن، که یک تاجربوشهری، یکجا می خواست اجاره اش کند و پول بسیاردرشتی بابتش بدهد، اجاره اش داده بود.
کُنار پیر، پاتوق بچگی های سید سلیمان و برادرش جلال است. روی تنه ی کُنار، چشم می بستند و در بیشه و نیزار اطراف تپه، قایم می شدند. هم ولایتی های دیگر هم در قایم باشک شان شریک می شدند. اگر معدن ارثیه اجدادی سید سلیمان، کل گچ استان بوشهرو درآمد کارگران را تأمین نمی کرد تا حالا صد دور بود، سید سلیمان آن را از ریشه کنده و از صفحه روزگار، محوش کرده بود. اما سید سلیمان، می خواست، هم بانی خیر باشد و هم قدر این نعمت خدادادی را بداند. این وقت از شبانه روز، تَنگِ غروب که می شود، جیک جیک گنجشک هایی که خودشان را به شاخ و برگ کُنار پیر می رسانند، گوش آدم را کر می کند.
اهالی آبادی، عادت کرده اند به بیقراری های سوزناک سید سلیمان، کاری به کارش ندارند. هر جای آبادی، عقربی دیده شود ، بی اختیار به یاد جلال می افتند. غمبادِ گلوی سید سلیمان، انگار به دلش هم سرایت کرده، دلش را به اندازه ی پهنا و درازای خلیج فارس کِش داده است. گهگاهی، که رهگذری از کِنار کُنار، می گذرد و می بیند سوز سوگش را، چند ثانیه ای می نشیند شانه به شانه اش و دلداری اش می دهد، بلکه آرامش کند، اما زخمی که معدن به پیکره ی زندگی اش زده، کاری تر از این حرفهاست. از همان موقعی که یکی از تخته سنگهای گچی دو سه تُنی معدن، به روی برادرش جلال سقوط کرد و پهن بر زمینش کرد، تنه ی کُنارپیر، شده است تکیه گاه غروبانه ی سید سلیمان. اهالی آبادی، از همان موقع که بیل لودر را از روی جنازه ی له شده ی برادرش جلال، دور کردند، حواسشان به سید سلیمان هست، به او و ضجه های سوزناکش، حق می دهند. همه دم غروبها، دل شان می خواهد، یک دل سیر، تخته سنگهای گچی معدن را گوشمالی دهند و تف و لعنت بفرستند به عقربی که سر و کله اش، بی موقع پیدا شد و دم کجش را روی کمرش تاباند که یکی از کارگرهای معدن را از پشت بزند، جلال دیدش، به قصد زدن عقرب دوید، سنگِ زیر تخته سنگ رها شد و تخته سنگ حرکت کرد. کارگر، در سایه کنارتخت سنگ، نشسته بودعرقش را خشک کند با فریاد جلال، از دست عقرب فرار کردو تخته سنگ، روی جلال فرودآمد و با زمین پِرسَش کرد..
همه غروب های عزای جلال، بارها و بارها به سرسید سلیمان زده بود سربازی اش را بخرد و به خدمت نرود. یک هو در یک لحظه فکری، به سرش زد که بلکه بتواند، از شر اقبال شومش، فرار کند. دو سالی که سید سلیمان دست زن و بچه جلال را گرفت و به محل خدمت سربازی خود در تهران برد، از هیچ تلاشی برای خوشبختی زن و بچه ی جلال فروگذار نبود. سیدسلیمان در قبال زن و بچه ی برادرش، احساس مسؤلیت می کرد. زن داداش را به عقد خود در آورد و بخاطر اینکه چند مدتی ازفکر و خیال مصیبت و فاجعه تخته سنگ گچی ، دورشان کند یکی از واحدهای ساختمان سه طبقه ی جنب مسجد الجواد میدان هفت تیر تهران را خرید و زندگی جدیدی برای شان مهیا کرد. شش دانگ حواسش را متمرکز کرده بود روی زن وبچه ی جلال.
آن روز عصرکه تهران، بمباران شد، دلهره و اظطرابی، بی حد وحصر، عین بختک، افتاده بود به جان سید سلیمان، ثانیه ای ول کنش نبود. مهرش، حسابی به دل زن وبچه ی جلال, نشسته بود صبح تا غروب منتظرش می نشستند و چهار دیواریِ واحدشان در ساختمان سه طبقه را با هیچ جای تهران تاخت نمی زدند. تازه داشتند به همدیگر عادت می کردند. سید سلیمان همه ی زورش را می زد که اگر بهتر از جلال نشود اما کمتر از جلال هم نباشد. هرچه داشت در طبق اخلاص گذاشت و دو دستی تقدیم خانواده اش کرد که طعم لذت و صفای مهر جنوبی اش را جایگزین غربت سنگین تهران کند. کم کم داشتند خودشان را برای اضافه کردن نفر چهارم به خانواده شان آماده می کردند.
گنجشک ها وقتی که جا می گیرند و خواب می روند، دیگر جیک شان در نمی آید. آرامش بعد از طوفان، پهن می شود روی دشت و تپه. سمفونی سکوت سنگین مشترکشان با کُنار، گوش آدم را اذیت می کند. انگار نه انگار که همین چند دقیقه پیش بود که جیک وجیک مستانه شان، به یاد سید سلیمان و اهالی آبادی آورد که دوباره روز دارد تمام می شود. وقتش است که سید سلیمان، سراسیمه بیاید و دق دلی ساختمان جنب مسجد الجواد را سر تخته سنگهای چکش خورده و تراشیده ی معدن درآورَد. ساختمان سه طبقه هم ، کم بی تقصیر نیست در رقم زدن فجایع شوم زندگی سید سلیمان. فجایعی که از قد و قواره ی موزون و تو پُرش، پیر خسته و غصه داری را ساخته است که تا کمر خم است و اگر به عصای پدری تکیه نداشت، روزی صدبار سکندری می خورد و سرو کله می شد. از همان دوران جوانی، هر شخصی که در آبادی، هر مشکلی داشت با سید سلیمان در میان می گذاشت و سید سلیمان، در حد توان خود، مرحم زخمش می شد . حالا هیچ مرحمی بر زخم های عمیق خودش نیست. برادرش،جلال، سرکارگرِ قسمت استخراج گچ از معدن بود. علاوه بر اینکه، بر همه فوت وفن کارش، تسلط داشت. حساب کار وجب به وجب معدن، دستش بود. از برداشت بی رویه گچ از معدن، قاطعانه، جلوگیری می کرد. خط قرمزش، بریز بپاش و اسراف بود. برای بهره برداری معدن گچ شان، خط و مشی اصولی داشت.تا اینکه آن سقوط لعنتی، رخ داد.
سید سلیمان و جلال، شغل بیش از ده ها نفر از آبادی را در معدن گچ، فراهم کرده بودند. هنوز که هنوز است، اهالی شاغل در معدن، هر بار پس از خوراک، سرسفره، برای پدر سید سلیمان و جلال، خدا بیامرزی می فرستند و روحش را قرین رحمت می کنند و هرگز آن دم غروب لعنتی، به وقت تعطیلی معدن، خالی شدن زیر یکی از تخته سنگ ها و سقوط بی موقع اش را فراموش نمی کنند.
عصر روز بمباران، غروب شد.همان غروبی که عین غروب های دیگر، سید سلیمان، از پادگان به منزلش در حرکت بود، سر وصدای گنجشک ها ی توی چنار های به صف کشیده ورود ی پادگان، دلش را زیر و رو می کردند. سرعت گام هایش را بیشتر کرده بود. چند دقیقه ای هم زودتر از روزهای قبل، رسیده بود. همه جا را خاک گرفته بود. آژیر قرمز پُر زور و واضح، شنیده می شد. عده ای بچه بغل به سمت پناهگاه می دویدند. ، مردم هاج و واج و گیج، از یکی دو محله آن طرف تر از میدان هفت تیر، راه سید سلیمان را بند کردند. گوش های سید سلیمان، تا لحظاتی، سنگین شد. چشم هایش سیاهی رفت. کلّ بدنش، به رعشه افتاد. انگار، قلبش افتاد زمین، بی تپش. پاهایش قفل کرده بودند و نمی رسیدند به تنه اش. به دنبال زن و بچه ی جلال، به آب و آتش می زد، می خواست امانت دار خوبی برای امانتی های جلال باشد. دهان به دهان مردم وحشت زده را، لب خوانی می کرد: « ساختمون سه طبقه، صددرصد تخریب شده. »
انگار؛ ساختمان سه طبقه، نیم متری خودش را کشیده بود جلوتر. دست به دست خلبان عراقی داده وخودش را پرت کرده بود وسط سیبل بمب افکن ها. سید سلیمان هنوز که هنوز است به دنبال چشم هایی می گردد که بمباران آن لحظه را دقیقا دیده باشد. سینه ای که از آن غروب لعنتی، حرفی داشته باشد برای گفتن. از زن و بچه ای بگوید که غافل از همه جا، چشم به در، با ساختمان سه طبقه، آوار شدند.
روزهای قبل از بمباران، زیر درخت بزرگ چنار توی حیاط ساختمان سه طبقه، پسران همسایه، تیم تنیس، تشکیل می دادند. گاهی بچه ی جلال از پشت پنجره، تمرین شان را نگاه می کرد و برایشان هورا می کشید. گاهی هم زن جلال، دست بچه را می گرفت و می آوردش کنار چنار. نگاه بچه، از چپ به راست و برعکس، به دنبال توپ تنیس می دوید. خودش هم کنار مادر پسران تنیس باز، می نشست و یک نفس حرف می زد. حسابی باهم عیاق شده بودند.
داغ های سنگین پی در پی، امان سید سلیمان را بریده است. انگار، تمام دنیا، زورشان را جمع کردند و چپاندند در بازوی موج انفجار بمباران، موج انفجار ، همه چیز را متلاشی کرد، الا پرندگان توی آسمان. انفجار، هر تکه را به گوشه ای پرت کرده بود. مچ دست زن جلال را از روی حلقه اش شناختند. هیچ چیزدر امان نماند. ماهی قرمزی که چند روزقبل، سیدسلیمان برای سفره هفت سین خریده بود، کف دست بچه جلال، روی پشت بام مسجد الجواد، تکان های آخرش را خورد.
در روستای سید سلیمان، صدای پرندگان، بیش از هر جای دنیا به گوش می رسد. زن جلال، دل دل کرده بود به تنیس بازان همسایه بسپارد که به بچه اش هم تنیس یاد بدهند اما می خواست اول، سیدسلیمان برای بچه ، راکت تنیس بخرد بعدا، به پسران همسایه رو بزند. انفجار، فرصتش نداد. زن جلال، سر در گم وحیران مانده بود که گناه بدبیاری هایش را گردن چه کسی بیندازد. دلش برای تابلو فرش نیمه تمام چهره ی جلال، که در منزل شان در روستای سیدسلیمان، جا گذاشته، یک ذره شده بود. در اولین فرصت می خواست دارقالی چهره جلال را به ساختمان سه طبقه منتقل کند. صفر تا صد قصه عقرب و معدن گچ روستای دالکی را برای مادر پسران تنیس باز، تعریف کرده بود.
این روز ها، انگار برج میلاد، جنین موج انفجار بمباران را از زمین میدان هفت تیر، آبستن است. گاهی قیافه برج میلاد را که می بینی احساس می کنی برج میلاد، شق و رق ایستاده که گارد بگیرد و لگدت کند به یک جای دور ، شاید دست پاچه شوی، به روستای سید سلیمان پناه ببری، دل به دریا بزنی و سیر تا پیاز بمباران لعنتی را برای سید سلیمان تعریف کنی:: «موقع بمباران، زن جلال، بچه اش را قرص ومحکم ، در بغل گرفته بود. ، بچه را چپانده توی دامن پرچینش وگردن وکمرش را داده بود به آوار و دیوار و انفجار و سپر بلا شده بود. »
تپه ی گچی، امشب هم، در حال استراحت و استند بای است. و دارد انرژی ذخیره می کند که فرداصبح، عین همان روزهای زمان جلال، گچِ به اندازه و با کیفیت خود را، به دنیا بیاورد. چه شب عجیب وغریبی است امشب. همه چراغ های آبادی جان گرفته اند الّا چراغ منزل پدری سید سلیمان. چهره نیمه تمام جلال، روی دار قالی، هم تاریک است. آتش سکوت و ظلمت، آبادی ، تپه گچی، کُنار پیر بی کنار، پرندگان، همه و همه را با هم می سوزاند. دل و جگر داغ دار سید سلیمان، انگار از کار افتاده. خیره است به تپه گچی. پلک نمی زند.