کد خبر: 219656 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 09 دي 1404 - 13:20
نقد داستان" سند send" از کتاب هشتصد

اتحاد خبر- حسنعلی ابراهیمی: داستان کوتاه عناصری دارد و مهم‌ترین عنصر داستانی، شخصیت یا کارکتر است؛ زیرا سایر عناصر در پیوند با این عنصر معنا و کارکرد پیدا می‌کنند. در یک داستان قوی شخصیت اصلی معمولاً دارای یک سیر تحول است که از مسیر گره‌افکنی تا گره‌گشایی خود را آشکار می‌سازد.حال ببینیم در داستان...

حسنعلی ابراهیمی: داستان کوتاه عناصری دارد و مهم‌ترین عنصر داستانی، شخصیت یا کارکتر است؛ زیرا سایر عناصر در پیوند با این عنصر معنا و کارکرد پیدا می‌کنند. در یک داستان قوی شخصیت اصلی معمولاً دارای یک سیر تحول است که از مسیر گره‌افکنی تا گره‌گشایی خود را آشکار می‌سازد.
حال ببینیم در داستان «سِند   send» این سیر تحول چگونه  است؟

داستان «سِند» سومین داستان از هشت داستان کتاب« هشتصد» اثر ابراهیم بهروزی است. این کتاب در سال ۱۴۰۰ چاپ شد و در سال ۱۴۰۲ در مجموعه فرهنگی شهید ماهینی شهر برازجان رونمایی گردید.

موضوع داستان درباره‌ی جوانی به نام اسدالله، اهل روستای اشمیل‌آباد است. او با ورود گوشی‌های اندرویدی و گروه‌های واتساپی، دلباخته‌ی عکس پروفایل یکی از دختران روستا ــ که در شهر زندگی می‌کند ــ می‌شود. تا اینکه روزی با ارسال عکسی در گروه روستا، با قضاوت اهالی مواجه شده و ماجراهای تازه‌ای برایش رقم می‌خورد.

داستان با یک دام روایتی آغاز می‌شود. دامی که با ابهام خود، تعلیق ایجاد کرده و خواننده را مشتاق به خواندن ادامه‌ اثر می‌کند. پرسش‌هایی همچون «اسدالله کیست؟»، «چه اتفاقی مانع ازدواج او شده؟» و چرا ترکیب‌هایی مانند 《غده‌ی جنسی یا پسوندهای نکبتی و کفاراتی》 درباره‌ی او به کار رفته؟ ذهن خواننده را درگیر می‌‌کند.

در آغاز روایت، اسدالله را می‌بینیم که در گرمای تابستان، در بیست‌وسومین روز ماه رمضان، پشت گاوبند نخلستان سنگر گرفته و می‌لرزد. این صحنه معلول است و پیرنگ باید با نمایاندن علت آن، روایت را روشن کند. به این ترتیب، نویسنده در همان صفحات ابتدایی با تکنیک دادن اطلاعات به صورت «قطره‌چکانی» خواننده را با خود همراه می‌کند و با پرسش‌های متعدد روبه‌رو می‌سازد.

در صفحه‌ی دوم و پاراگراف اول از «شاید» تا «باشد» قدرت قلم نویسنده در بازی با ذهن مخاطب بیشتر آشکار می‌شود. این بار نگاه فلسفی نویسنده در این پاراگراف به حدس مخاطب برای درون‌مایه‌ی داستان سمت‌وسو می‌دهد. 
پاراگرافی که از «دختر لهستانی» آغاز می‌شود و به «ارنک‌بازی (لجبازی) شیخ محمد» می‌رسد، با همنشینی واژگان و جملات ، ایستگاهی برای مخاطب ایجاد می‌کند تا ذهنش درگیر شود.

تا اینجای کار، شخصیتی داریم به نام اسد که با بروز  مشکلی به نخلستان پناه می‌برد؛ اما هنوز از مسئله‌ی داستانی اطلاعی نداریم.در صفحه چهارم حادثه‌ای را داریم که حادثه محرک یا همان مسئله داستانی است و آغازگر سیر تحول شخصیت.

در سیر تحول شخصیت سه مرحله وجود دارد . در مرحله اول که هدف هست شخصیت مفهومی را در نظر دارد. و در مرحله پایانی هم که به حقیقت می رسد باز با مفهومی روبرو می شود. اینجور بگوییم که در سیر تحول ما با مفاهیم سر و کار داریم و در این سیر شخصیت ممکن است از نگاهی مثبت به نگاهی منفی سیر روانی و ذهنی داشته باشد.
حال ببینیم سیر تحول در داستان 《سِند 》چگونه است؟
اسدالله دوست دارد توسط دختری به نام 《ثریا اسماعیلی》 دیده شود؛ اما مسئله داستانی اتفاق می‌افتد. در اینجا باید ببینیم هدف اسد چیست و برای رفع این مشکل می‌خواهد چه کند؟
ما برای رفع مشکل، هدفی را توسط این شخصیت نمی‌بینیم. ولی باید دید در این سیر تحول، نویسنده چگونه به تنه داستان پرداخته است؟
بعد از مسئله داستانی اسد سعی دارد که شرایط را بسنجد تا ببیند شدت فاجعه در چه حدی است.
نویسنده با روشن و خاموش کردن گوشی اسد و مونولوگ درونی و رفتن به بازار برای فروش، سعی کرده  شخصیت اسد در تنه داستان را پردازش کند.
نویسنده در اینجا تعدادی شخصیت وارد داستان می‌کند تا نشان دهد محیط و فضا علیه اسد است. اسد در این صحنه و محیط و فضایی که علیه او هست چکار می کند؟
میبینیم که بازار را رها کرده و به خانه پناه می‌برد.
اینجا توقف کنیم و قدری در مورد شخصیت پردازی و ارتباطش با دنیای داستانی صحبت کنیم.
در این داستان و در این قسمت مورد بحث، دو صحنه داریم . بازار و خانه. یکی محل اجتماع و داد و ستد و دیگری به معنای غار تنهایی یا فرار از بازار.
فضاسازی بازار و فضاسازی خانه باید در خدمت شخصیت پردازی باشند. نویسنده در اینجا می‌توانست با استفاده از صحنه بازار فضایی را خلق کند که انعکاسی از درون شخصیت اسد باشد؛ اما نویسنده در این صحنه توقف کمی داشته. این صحنه ظرفیت بیشتری برای شخصیت پردازی داشت. همچنین می‌توانست دلیل سیر تحول شخصیت را برای مخاطب آشکار  کند؛ اما  نویسنده سعی کرده اسد را سریع تر از صحنه‌ی بازار به صحنه‌ی خانه پناه بدهد.
وقتی در صحنه‌ی خانه قرار می گیریم نویسنده با توصیف غیر مستقیمِ هل دادن در با موتور و تنهایی یک گوسفند در گوشه‌ی حیاط، اضطراب و تنهایی اسد را به مخاطب نشان می‌دهد.
می‌بینیم که گوسفند یک جور دیگر به او نگاه می‌کند و بعد از این جمله دیالوگ( گفت وگو) مادر را داریم و اگر این دو جمله آگاهانه در ادامه‌ی هم قرار گرفته باشند حرفی برای گفتن دارند. آن حرف این هست که در آن لحظه اسد از همه ناامید شده است.
جملات را عینا بررسی می‌کنیم.
«میش هم طور دیگری به او نگاه می کرد.
اسدی، اسدی! دی دلم فکر انداختی.»

هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شویم، سیر تحول شخصیت بیشتر آشکار می‌شود.

 در ادامه پذیرش شرایط موجود و پذیرش باخت و بی‌آبرویی توسط شخصیت اسد را مشاهده می‌کنیم.
نویسنده در صفحه‌‌ی هشتم داستان با عباراتی مانند «تیرهای بی‌استفاده‌ی مخابرات»، «لشگر مردگان» و «بلندگوی زهوار در رفته» درون اسد را به تصویر می‌کشد؛ تنهایی و طردشدگی. این همان تفکر نچرالیستی است: تلاش نکردن برای تغییر شرایط موجود و پذیرش شکست.

اما داستان در همین نقطه متوقف نمی‌شود. حضور کریم و بالا زدن آستین‌ها نقطه‌ی عطفی ایجاد می‌کند؛ نه برای اسدالله و نه برای خواننده، بلکه برای جامعه‌ی اشمیل‌آباد.

جمع‌بندی
ما در این داستان سیر تحول شخصیت را داریم، اما شخصیت‌پردازی عمیقی نمی‌بینیم. نویسنده گاهی اطلاعاتی مستقیم درباره‌ی اسد ارائه می‌دهد و گاهی او را در موقعیتی قرار می‌دهد تا پردازش شود؛ اما این پردازش به اندازه‌ی کافی کامل نیست.
به آخرین سطر داستان توجه کنید. این جمله در پایان اهمیت ویژه ای پیدا می کند.
«اشمیل آباد می خواند: الهی العفو...»
 حال که بحث سیر تحول شخصیت را پیش بردیم به همین جمله توجه کنید و به کلمه اشمیل آباد که ذکر می گوید.
اگر دقت کنیم در پایان این داستان، اشمیل آباد به یک شخصیت تبدیل می شود. شخصیتی که سیر تحول دارد.
در این متن سیر تحول شخصیت را بررسی کردیم. حال با شخصیتی جمعی به نام اشمیل آباد روبرو هستیم و در اینجا  باید این داستان را از سیر تحول اشمیل آباد نگاه کنیم.
و ببینیم چه سیر تحولی داشته است.


به امید موفقیت های بیشتر برای جناب ابراهـیم بهروزی

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/219656