کد خبر: 217363 ، سرويس: مقاله
تاريخ انتشار: 17 آبان 1404 - 07:11
اختصاصی اتحادخبر؛
آرزوها و ترس ها! (قسمت اول)

اتحادخبر-دکتر اصغر علی خانی:در روزگارِجوانی و غُرّه یِ ایّام زندگانی، در خوابگاه هایِ لانه زنبوریِ دانشگاه، چه آمال و آرزوهایی در سر می پروراندیم و چه ترس و واهمه هایی در این سپنج سرایِ دون داشتیم.یکی در تعارضِ میانِ خواسته یِ  مادر و گزینشِ دختر دایی، تقاضایِ پدر و انتخابِ دختر عمو، دل و احساسِ ...

دکتر اصغر علی خانی 

در روزگارِجوانی و غُرّه یِ ایّام زندگانی، در خوابگاه هایِ لانه زنبوریِ دانشگاه، چه آمال و آرزوهایی در سر می پروراندیم و چه ترس و واهمه هایی در این سپنج سرایِ دون داشتیم.

یکی در تعارضِ میانِ خواسته یِ  مادر و گزینشِ دختر دایی، تقاضایِ پدر و انتخابِ دختر عمو، دل و احساسِ خویش(انتخاب همکلاسی) به عنوانِ شریکِ زندگی دست و پا می زد.

 دیگری؛ عشقِ انتگرال، سینوس و کتانژانت بود و دوست داشت برود پایتخت، ارشد و دکتری را آن جا بخواند اما آه در بساط نداشت. اجبارِ معیشت وادارش می کرد که تابستان ها حسابی کار کند تا زمستان ها درس بخواند. مخارجِ خواهر و برادران زیاد بود و چشم به راهِ یک فرصت بود که بپرد تویِ مزرعه و صبح تا شام بیل بزند.  بنا به وصیتِ پدر، دوست داشت تمامِ خانواده را بفرستد خانه یِ بخت هر چند خود عزب اوغلی بماند. ( شاید هنوز هم مجرد باشد!) 

 سومی علاقه یِ مفرط داشت  که  اشعارِ بند تنبانی اش را که آن را فاخر می خواند  و نیمه هایِ شب در سکوتِ پشت بامِ خوابگاه و با یک نخ سیگار به وی الهام می شد در شب شعرهای آن چنانی با حرکات سر و دست و ابرو بخواند و سیلِ تشویق، آفرین و مرحبایِ حضار سقفِ فلک را بشکافد. 

 چهارمی می گفت: از بس در کتابِ فارسیِ دبستان، چوپان ها را با ساز و در میان گل و سبزه ها دیده بودم، دوست داشتم چوپان شوم لیکن به اصرارِ مادر که شیرم را حلالت نمی کنم و پافشاریِ پدر که میان اقارب و هم قطاران سرافکنده نباشد؛ وارد دانشگاه شدم. به محضِ خلاصی از دست دیوانِ اداری دانشگاه و اخذ یک کاغذِ ابر و باد(مدرک)، با پولِ علیه السلامیِ پدر یک مزرعه یِ حیوانات راه می اندازم که "جورج اورول" از صد متری در مقابلِ آن سر خم کند و سلام دهد.

پنجمی؛ عشق حافظ شیرین سخن -مانند بلایی که لولیانِ شوخ شیرین کارِ شهرآشوب بر سرِ خود خواجه آورده بودند- صبر و قرار را از کف او ربوده، ویرانه اش کرده بود. خودش تعریف می کرد. صبح که از خواب بلند می شدم، تویِ گاریِ دستی منزل پتویی می انداختم. می لمیدم و به غور و مکاشفه در بیت الغزل هایِ معرفت خواجه می پرداختم. بعضی مواقع بر اساسِ تئوری فروید، مسائلی را به رندِ فرزانه یِ شیراز نسبت می داد که اگر شاعر از گور سرک می کشید و می شنید، شاخ در می آورد. آرزو داشت مفسِّر اشعار خواجه شود لیکن خُل و چِل شد.

ششمی؛ عشقِ پژوهش های صد من یک غاز بود. چشم به راه بود که تویِ کلاس سؤالی مطرح شود و از دهانِ استاد بپرد که می توانید در این باره تحقیق کنید. در عرض  چند روز یک مقاله ی علمی تدارک می دید، با واسطه و نام یک استاد نامی بر پیشانی، مقاله چاپ می شد. استاد با آن رتبه ی علمی می گرفت و دانشجو رزومه یِ علمی تکمیل می کرد و سری میان سرها در می آورد.

آخری؛ از وقتی دخترک سانتی مانتال به شکمِ کوهان مانندش خندیده بود، بدجور افتاده بود توی خطِ تناسبِ اندام، فیتنس و رژیم. اسکات و پرسِ پنجاه باره  می زد. خوراکش شده بود یک کفِ دست نان جو و چند بیسکویتِ ساقه طلایی. آرزویش این بود" هادی  چوپان" شود. جلوی دخترک فیگور بگیرد و غرَش برآورد که " ما اینیم!" و ...

 ترس ها هم عجیب، غریب و سنتی بود. ترس اولی آن بود که از دخترِ دلخواهش خواستگاری کند و جواب"نه" را فوت کند تویِ صورتش.

 واهمه ی دومی آن بود که هنگامِ کنفرانس، درست زمانی که چشم توی چشم معشوقش دوخته و طرف چشم به راه است شوهرِ آینده اش یک سخنرانیِ غَرّا کند به گونه ای که چشم ها از حدقه بزند بیرون، یک باره هنگ کند، لال شود به قِسمی که بسم الله از یادش برود.

 سومی؛ ترس از  مقابله با جماعت نسوان داشت. هنگام  مقابله،  ناخودآگاه دست و پایش شُل می شد. به تِته پِته می افتاد. عرق از سر تا پایش می جوشید. صدای دورگه اش ناخودآگاه زیر می شد و  چیزهایی لقلقه می کرد که بعدها جوک می شد.  می گفتند: هنگام خواستگاری از خانمی گفته  است: "می توانم بیایم تویِ سرنوشت شما؟"  آن خانم هم که ظاهراً نامزد داشته، جواب داده است که "سرنوشت ما پر است... بفرمایید..."

چهارمی؛ ترس آن داشت که بمیرد، زیر خروارها خاک زنده شود. نتواند بیرون بیاید و دوباره جان دهد.

 خلاصه، هر کسی یک فوبیا در  ناخودآگاه داشت. یکی ترس افتادنِ درس، دیگری حذفِ درس به دلیلِ غیبت،  سومی؛ مشروطی، چهارمی؛ غم زحمتِ والدین، پنجمی؛  ستاره دار شدن، ششمی؛ بیکاری و بی پولی هفتمی؛ مسکن و زندگیِ استیجاری هشتمی؛ ازدواج. نهمی مهاجرت و ...

من یکی اما دوست داشتم نویسنده ای قدرتمند باشم... 

ادامه دارد.

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/217363