
اتحاد خبر - قدرت مظاهری : داشتند بنر نصب میکردند. سه نفر بودند. دوتاشان، دوتا کارگرِ سبزهرویِ جوان بودند که یکیشان آن بالا، پیچومهرههای داربست را شُلوسفت میکرد و آنیکیدیگر هم از پایین، میلههای زنگزدهی داغِ فلزی را بالا میداد تا دوستش بگیرد و رویهم سوارشان کند...
،،قدرت مظاهری،،
...
داشتند بنر نصب میکردند. سه نفر بودند. دوتاشان، دوتا کارگرِ سبزهرویِ جوان بودند که یکیشان آن بالا، پیچومهرههای داربست را شُلوسفت میکرد و آنیکیدیگر هم از پایین، میلههای زنگزدهی داغِ فلزی را بالا میداد تا دوستش بگیرد و رویهم سوارشان کند.
سومیننفر اما که بعنوان نمایندهی کارفرما توی سایه ایستاده بود و با سایهبانکردنِ دستهایش به کارگران خیرهشدهبود، آدمِ سرخرویِ متوسطالقامهای با شکمِ تقریباً برآمده بود که با برگههای دستمالکاغذیِ نرمی که یکییکی از جیبِ کُتش بیرون میآورد، عرقِ سر و صورت و پیشانیاش را میگرفت.
الههی باد خوابشبرده، آسمان کُپکرده و هُرمِگرما، نفس همه را بریدهبود. هیچ صدایی نمیآمد. حتی صدای ویزویزِ موتورهای کولرگازیِ آبادی که حالا وسط تابستان، برقی نداشتند تا با آن ناله کنند. میلههای داربست آنقدر داغ بودند که به پوستِدستِ کارگرها میچسبیدند و روی دستهایشان تاول میکاشتند.
نمایندهیکارفرما ساعتِمچیاش را نگاه کرد و زیرلبی فحشی به کسی داد که او را آنجا کاشته بود. زیرِپایش پر از اجسادِ پُفکردهیِ دستمالکاغذیهایی بود که از شدتِداغیِهوا، برای چندثانیه هم عرقش را توی خودشان نگهنمیداشتند! تیرکهای داربست که کامل شدند، کارگرِ پایینی بنرِ لولهشده را بالا داد تا کارگرِ بالایی آن را نصب کند. سفرهی پلاستیکی باز که شد، تصویر بزرگی از یک آدمِ معمم بود و زیرش با خطیدرشت نوشتهبود : «انتخاب شما بعنوان رئیس کمیسیون انرژی کشور را تبریک میگوییم» نمایندهیکارفرما به چهرهی آدمِ روی بنر نگاهی کرد و خواست عرقِپیشانیاش را بگیرد اما جعبهیدستمالکاغذیِ تویجیبش تمام شده بود. همهی صورتش را با آستینِ کُتش پاک کرد و با هر دو دستش پیراهنِخیسِ زیرِ کُتش را گرفت و چندبار تکاند.
کارگرِ بالایی پایین آمد و پیراهنش را که از شلوارش بیرونزدهبود، زیر کمربندش فرو کرد. وانتی قراضه که پر از نوجوان بود و از سر و رویِ آفتابسوخته و خیسِشان مشخصبود از برکه یا رودخانهای برمیگردند، از کنارشان گذشت و بوق کشید. یکی از بچههای عقبِ وانت داد زد : «هُویعامو؛ وُ شیخ بگو انرژیِ کِشوَرو وِل کن، اِی میتَری، بیو برقِ همی وِلاتِ خوته دُرُس کن که جزغاله واویدیما!» نمایندهیکارفرما و کارگرها به هم نگاه کردند و زهرخند زدند. همهجا سوتوکور بود و حتی صدای پمپِآبِ کارخانهی یخسازی هم نمیآمد که دیوارش دقیقاً پشتِ پایههای بنر بود. نه خبری از آب بود، نهبرق، نهانرژی و نههیچچیزِ دیگر !!!