
اتحادخبر- محسن احمدی: نماز مغربمان را خواندیم، حاشیه جاده منتظر راوی بودیم که کربلایی محمد (مستند ساز) پیدا شد.. به روستای قلعه سفید رسیدیم.. مادر شهید از کودکی فرزند شهیدش گفت.. پدر شهید از زمان و نحوه جبهه رفتن فرزند نوجوانش گفت.. و راوی این شب خاطره از همرزم شهیدش اصغر غلامی که در شب عملیات قهرمانانه جنگیده است گفت...
اتحادخبر- محسن احمدی: نماز مغربمان را خواندیم، حاشیه جاده منتظر راوی بودیم که کربلایی محمد (مستند ساز) پیدا شد. هنوز صحبتم با محمد تمام نشده بود که ماشینی آرام کنار ما ترمز کرد. بله؛ طبق قول و عادت همیشگی که سر وقت مقرر حاضر می شد شیشه را که پایین کشید " حاج اکبر" بود....

بله همان راوی دلسوخته دفاع مقدس که قرار بود از رفیق شهیدش خاطراتی بگوید آن هم درمیهمانیِ خاصی که برای آرامش دل پدر و مادر شهید بود. حرکت کردیم تا رسیدیم به روستای قلعه سفید آمدیم تا پدر شهید بی صبرانه منتظر همسنگر و همرزم فرزند شهیدش هست. حاجی پیاده شد یکی از پاهاش کمی لنگ می زد «هدیه ای بود که از سال های مقاومتش در جنگ به خدا اهداء کرده بود» خودش را به پدر شهید رساند، خم شد و دستان پدر شهید را بوسید پس از آن همه با هم به منزل پدر شهید "اصغر غلامی" وارد شدیم....
همه برسر خوان و عنایت شهید نزول اجلال کردند، کمی که گذشت با کسب اجازه سر صحبت را باز کردم که: این محفل و مجلس تنها برای بیان خاطره نبوده و نیست؛ بلکه می خواهیم بدانیم چه نکات اخلاقی و مهمی در تربیت این شهید نقش داشته؛ رموز موفقیت این شهید را از زبان افرادی بشنویم که او را از هر کس دیگری بهتر می شناسند و به خصوصیات، اعتقادات و عبادت های عاشقانه و مخلصانه ا ش در خلوت و تنهایی و در ایام نوجوانی و جوانی واقفند.
امیدواریم این گفتگوی ویژه، بتواند حاوی نکات ارزنده و اخلاقی بسیاری برای تمام نوجوان و جوانانی باشد که دوست دارند، در تمام مراحل زندگی شان موفق و پیروز باشند.

مادر شهید از کودکی فرزند شهیدش اینگونه سخن گفت: اصغر بسیار مهربان و خوش اخلاق بود، بسیار با گذشت و فداکار بود. اصغر از کودکی علاقه خاصی به مسائل مذهبی و دینی داشت. در پشت جبهه برای رزمندگان، کمک های نقدی و غیر نقدی از بین مردم جمع می کرد، با اینکه مورد تمسخر همسن و سالهای خود قرار می گرفت ولی اصلا در هدفش خللی ایجاد نمیشد.
مادر شهید غلامی اشاره ای به صحبتها و وصایای فرزند شهیدش کرد و و با دلی آکنده از اندوه و حسرت دیدار گفت: اصغرم زمانی که قصد رفتن به جبهه را داشت، در گوشه ای آرام مرا فرا خواند و چنین گفت: مادر دارم به جبهه میروم و میدونم برنمیگردم و شهید می شوم. مادر شیرت را حلالم کن. منو ببخش و دعایم کن.
مادر شهید اظهار داشت: اصغر در وصیت نامه اش نوشته بود " من را در جوادآباد (روستای قلعه سفید) دفن کنید تا هم در کنار رفیق شهیدم باشم و هم پدر و مادرم نخواهند از نورآباد، از راه دور هر روز بیان سر مزارم...
پدر شهید از زمان رفتن و سکونتشان در نورآباد مطالبی را گفت، تا اینکه قضیه ثبت نام شهید اصغر و اعزام به کازرون جهت گذراندن دوره آموزش مقدماتی پیش آمد و ثبت نام کرد و زمینه آموزش در کازرون را فراهم کرد.
«چند روزی نگذشته بود که به بهانه ملاقات رفتم شاید بتوانم از رفتن به جبهه منصرفش کنم، بوسیله بلندگوی درب دژبانی فرا خوانده شد، چیزی نگذشت که آمد، اما پشت دیوار توری پادگان، با هم کمی صحبت کردیم گفتم: بابا جان تو برو خونه پیش برادر و خواهرت من به جای تو به جبهه میرم، اگر ازنظر مادی چیزی دادند همه اش برای تو اگر از بُعد معنوی هم چیزی مرحمت شد ثوابش برای تو، نه تنها منصرف نشد بلکه جدی تر ازقبل اصرار به ماندن ادامه آموزش کرد.»

چند روزی گذشت باز رفتم به ملاقاتی فرزندم هرکسی از هر کجا آمده بود برای دیدن عزیزش هرکسی را صدا زدند آمد، اما؛ هرچه اصغر را صدا زدند خبری نشد که نشد. تا اینکه توسط یکی از نیروهای کادر مرکز آموزش خبر دار شدم در حین فراگیری آموزش درمیدان موانع دستش شکسته و به بیمارستان بوشهر انتقال داده شده است.
فردای آن روز به قصد رفتن به بوشهر کنار جاده ایستاده بودم که یک نفر از ماشین پیاده شد، خیره شدم تا اصغر خودش هست، دستش را گچ گرفته، اومدیم خونه، خیلی عوض شده بود، مگر آرام و قرار داشت؟ از دلتنگی هایش بگم، از صدای گریه اش که هنوز در گوشم طنین انداز است بگویم.
آرام آرام صدای هق هق اصغر امانم را ربود، همچی که به سمتش می رفتیم متوجه می شد و ساکت می شد.
فردای آن روز مقداری پول از مادرش می گیرد به بهانه پیش دکتر رفتن می رود تا از فضای اعزام برازجان خبری کسب کند، متوجه می شود که دو روز دیگراعزام دارند، بدون اذن گرفتن از ما گچ دستش را باز می کنه و خودش را به محل اعزام در بسیج برازجان می رساند.
وقتی با مخالفت مسئولین وقت مواجه می شود، مدرک آموزش اولیه اش را نشان می دهد و هر طور ثبت نام انجام می شود، اما در زمان اعزام با توجه به سن کم و جثه ریزش با مخالفت مسئول وقت اعزام مواجه می شود و باز هم با سماجت زیاد از مسئولین اجازه اعزام می گیرد و به جبهه می رود.
شبی بر بال ملائک، با بیان خاطراتی از همرزم شهید
حاج اکبر صابری، کلامش را با نام خدا و یاد شهیدان آغاز کرد...
او حضورشان در اولین اردوگاهی که با شهید غلامی یکجا بودند را اینگونه روایت میکند: همه به صف ایستاده بودیم، منتظر تا فرمانده بیاید.
مردی از تبار صفا و صمیمیت وارد شد... سلام برادران عزیز "من اشلو هستم" گردان ما گردان خط شکن هست این گردان شب عملیات قبل ازهمه به خط میزند. کسانی که توانایی همراهی ندارند مشکلات جسمی و یا عذری دارند از صف بیرون بیایند تا در روند ماموریت ما خللی ایجاد نشود.

چند نفر از پیرمردهای گردان بیرون آمدند، فرمانده گردان که نگاه نافذ و ابهتی عجیب داشت قدم زنان بین صفوف حرکت کرد بله مرتضی جاویدی خودش بود. اومد و نفراتی که به نظر خودش توانایی همراه بودن در این گردان را نداشتند، با دست به روی شونه هاشون میزد و از بین جمع جدا می کرد تا رسید به اصغر غلامی «هم کم سن و سال بود و هم جثه ای کوچکی داشت» دستش را گذاشت روی شونه ی اصغر صدا زد: فرزندم شما هم تشریف ببرید کنار اون دوستان بایستید؛ هنوز حرف فرمانده تموم نشده بود که با جدیت تمام گفت: من میتوانم، فرمانده گفت: حالا شما... صدای گریه اصغر بلند شد با التماس و با گریه برای ماندن در گردانی که همه می دانستند پیش مرگ تمام گردانهای عمل کننده است، اصرار می کرد چنان ضجه ای میزد که همه را به گریه واداشت، همه را سازماندهی کردند، 9 نفر بودیم همه با خواهش و تمنا دور «اشلو» (شهید جاویدی فرمانده گردان) جمع شدیم وگفتیم ما با هم از یک روستا و محل آمده ایم اگر میشه ما را از هم جدا نکنید، باز مرتضی جاویدی گفت آخه این خیلی کم سن و سال هست این بدرد شب عملیات نمیخوره و ...
شهید اصغر غلامی گفت آقا شما اجازه بده؛ به عینه دیدم اصغر دیگر آن اصغر چند لحظه پیش نیست با صلابت گفت شما اجازه بفرمائید من بمانم، بهتون نشون میدم و ثابت میکنم که توان شب عملیات را دارم، من میتوانم و به وقتش بهتون نشون میدم آقا...
شهید جاویدی قانع شد و گفت شما را در گروهان سوم میگذارم. این شد که اصغر در گردان 9041 روح الله تیپ المهدی به فرماندهی مرتضی جاویدی ماندگار شد.
آن روز گذشت تا دو ماه در آن مقر ماندیم هر روز، ورزش، نرمش و تمرین، تا شب عملیات رزمایش های متفاوت داشتیم، تا آمادگی کامل برای حضور در خط مقدم را پیدا کنیم در این دو ماه اتفاق های زیادی افتاد که در فرصتی مناسب بیان میکنم.

این پسر خیلی مهربون بود در این مدت که ما در کنار هم بودیم شبی نبود که در چادر 9 نفره ما صورت یا پیشانی تک تک ماها رو نبوسه و بخوابه، روزها با جدیت تمرین می کرد که ثابت کند «من بچه نیستم».
گذشت و گذشت تا بیستم فروردین ماه سال 1362 دو روز قبل از عملیات والفجر یک اعلام کردند شما باید به سمت منطقه عملیاتی بروید، هرکس وصیت و سفارشی داره انجام بده که فرصت نداریم.
هروقت به اینجای قصه میرسم و خاطرات را مرور میکنم یادی هم از عموی شهیدم میکنم...
عمویی داشتم هم سن و سال و هم کلاس خودم، اینقدر بین من و او صمیمیت بود که عمو و برادر زاده نبودیم مثل یک برادر بودیم مقر شهید رحمان صابری با ما یک کیلومتر فاصله داشت در فرصتی که داده بودند خودم را به رحمان رساندم یک ساعتی پیشش بودم و در آخر همدیگر را بغل کردیم (بغض گلوی حاجی را گرفته بود بریده بریده سخن میگفت) همدیگر را بغل کردیم و خداحافظی... و اومدم اردوگاه خودمان. عمو رحمان من هم همان شبی که اصغر به شهادت رسید او هم شهید شد.
اومدم کنار دوستان آماده شدیم برای اعزام با چند خودرو و ماشین نظامی ما را سوار کردند و در تاریکی شب بردند منطقه عملیاتی پاسگاه شرهانی (فکه) تپه 175 و 177 تو اون منطقه از قبل کانال هایی را حفر کرده بودند برای چنین موقعی ما را در یکی از آن کانال ها مستقر کردند حدود 20 ساعت در همین کانال با هم بودیم در این چند ساعت اتفاق های عجیب و غریبی رخ داد،اما من هر آنچه مربوط به شهید غلامی می شود را بیان میکنم.
من آر پی جی زن بودم دو کمک آرپی جی زن داشتم شهید غلامرضا صادقی و شهید سید حسین موسوی نژاد که ما به او (سید ماندنی) میگفتیم که اتفاقا هر دوی این دو بزرگوار از من بزرگتر بودند اما اینطور سازماندهی کرده بودند این دو بزرگوار هم در آن شب به شهادت رسیدند یعنی سید ماندنی کنار دست خودم با تیر مستقیمی که به پیشانیش خورد درجا شهید شد.

پس از نبرد سنگینی که داشتیم غلامرضا صادقی هم قبل از اذان صبح به شهادت رسید. صبح که عملیات تمام شد فرمانده گردان بچه ها را صدا زد و گفت: گردان به خط شوند برای آمار که چند نفر باقی مانده ایم و زنده اند...
شیون به پا شد به خدا خیلی سخته جای خالی دوستانت را ببینی اون هم بهترین انسان های اون دوران آدم یادش به صحنه هایی از کربلای امام حسین علیه السلام به ذهنش میاد وقتی که همه مردان کاروان حسینی به شهادت رسیده اند و دارند اهل بیت را به اسارت می برند...
حاجی؛ قطرات اشک سرازیر شده از چشمش را پاک می کند و با بغض و اندوهی عمیق گفت: از گردان 300 نفری ما که آمار گرفتیم تا 60 نفر زنده مانده اند یعنی 240 نفر شهید و زخمی شده بودند چند نفر از بهترین دوستان در همان جا به شهادت رسیدند.
از جمله دو تخریب چی بودند که فرمانده اعلام کرد «تخریب چی» دستانشون را بالا آوردند که بله فرمانده ما آماده ایم گفت: در این میدان مین باید معبری زده شود برای عبور گردان، با گفتن چشم و خودش را به میدان مین زد. برای خنثی کردن و باز کردن معبری برای گردان اولین مین را که خنثی کرد با قناصه به شهادت رساندند. نفر دوم (به خدا اگر این رشادت ها و ایثار رزمندگان به نسل های کنونی و بعد گفته نشود و ثبت نشود خیانت بزرگی به این شهدا شده است،این حرفها به زبان خوش است وقتی میبیند همرزمش کنار دستش شهید شده و الان اعلام کنند تخریب چی دوم دل و جگر میخواد که بگه من هستم) نفر دوم هم مشغول به خنثی کردن مین شد که او هم با تیر مستقیم دشمن به شهادت رسید. ما همه پشت میدان مین زمین گیر شدیم. حدود ساعت 11 و خورده ای شب دستور عقب نشینی از آن محوری که ما بودیم صادر شد.

ما حدود 400 - 500 متر برگشتیم عقب تر جایی که گروهان سوم مستقر بودند بله همان گروهانی که شهید غلامی و همرزمانش منتظر بودند وقتی رسیدیم اعلام کردند که ما استراحت مختصری کنیم که در اولین فرصت به رزمندگان تپه 177 بپیوندیم.
مرحوم محمد علی مهاجر و اصغر غلامی کمک آر پی جی زن احمد بهرانی تنها بودند. وقتی اومدیم عقب تنها فقط از جمع ما شهید موسوی نژاد را از دست داده بودیم که با حجم سنگین آتش دشمن نتونستیم جنازه سید را به عقب بیاریم اون هم به این دلیل که بنده خدایی بود زخمی شده بود اهل آبپخش به نام غلامحسین صمصامی که شهید غلامرضا صادقی او را به دوش گرفت و به عقب برد...
اومدیم عقب... هرکس میرفت پیش دوست، آشناهای خودش. ما هم اومدیم دیدیم اصغر و مرحوم مهاجر و چندتا دوستان دیگه دور همدیگه هستند ما هم کنارشون نشستیم. گفتم کو احمد بهرانی تنها؟ شهید غلامی گفت: احمد زیر گلوش تیر خورده بردنش عقب چند دقیقه ای کنار این بچه ها نفسی تازه کردیم.
فرمانده گروهان در همان لحظه اعلام کردند 5 نفر آر پی جی زن میخوایم که بروند سنگر های کمین دشمن را بزنند، تا بچه ها را درو نکنند. یکی از آن هایی که دستش را بلند کرد، اصغر غلامی بود. کنار من نشسته بود، دستش را کشیدم گفتم چی میگی "من"؟ مگه بچه بازیه؟ مگه کار راحتیه؟ تو که آرپی جی زن نیستی! تو کمک آرپی جی زنی. با همان حالت خاصی که داشت روش رو کرد به سمت من و گفت: کمک آر پی جی زن یعنی چه؟؟؟ مگر نه اینکه آرپیجی زن من مجروح شده، کی باید سلاحش را برداره؟؟ ایندفعه آقای حاج کرامت کشاورز دستش را پایین آورد و بهش گفت: اصغر این کار تو نیست، بشین! اما مگه دیگه کسی قادر به مجاب کردن این قهرمان بود، این بار با صلابت بیشتر و عزمی راسخ تر، باز دستش رفت بالا، صدا زد: آقا من آماده هستم (تصمیم اون لحظه اصغر غلامی تصمیم شجاعانه ای بود. آخه همه میدونستند رفتن برای زدن سنگر کمین دشمن، یعنی در تیر رس مستقیم دشمن قرار گرفتن، اونجایی که ازآسمان و زمین گلوله میبارید، 99 درصد شهید شدن قطعی بود) هر پنج نفر که اعلام آمادگی کردند برای رفتن به جلو میدونستند که 99درصد شهید می شوند و اصغر با او جثه کوچیکش به شهید جاویدی طبق حرفی که روز اول به فرمانده گفت: «توبذار من بمونم به موقعش بهت نشون میدم که من میتونم و عرضه اش را دارم...» آرپی جی هفتش را برداشت بلند شد و همراه با 4 نفر دیگه مهیا برای زدن سنگر های کمین دشمن شدند، از ما خدا حافظی کرد و به سمت سنگرهای کمین دشمن حرکت کردند..

رفتن همان و برنگشتن و شهید شدن اصغر همان...
اونشب برای من خاطرات تلخی داشت بعد از شهادت اصغر عملیات ادامه پیدا کرد و باز دوستان زیادی را از دست دادیم.. فکر می کنم حدود ساعت 1 شب بود که اصغر و دوستان همراهش شهید شدند.
مردم استان بوشهر، مردم دشتستان ، مردم قلعه سفید و خانواده شهید اصغر غلامی، پدرش، مادرش، خواهران، برادرانش و همه فامیل هایش بدانند، اصغر غلامی یک قهرمان بود. سن کمی داشت، اما بسیار بزرگ بود، طوری که به مرتضی جاویدی ثابت کرد کاری به سن و جثه من نداشته باش بهت ثابت میکنم که بزرگ بودن به سن و جثه نیست و خدایی ثابت کرد که یک رزمنده شجاع و نترس ولیاقت شهید شدن و در زمره یاران حسین علیه السلام قرار گرفتن را دارد.
حاج اکبر ادامه داد: کاش می شد از این لحظه هایی که شهید غلامی مثل یک قهرمان واقعی عمل کرد، یک فیلم سینمایی ساخت، شاید گوشه ای از عظمت و بزرگی این نوجوان کم و سن و سال را به تصویر کشید تا همه ببینند و بدانند که شهیدان ما چه قهرمان های بزرگی بودند...
روح دوست شهیدمان اصغر غلامی عزیز شاد و یادش تا ابد مانا و گرامی باد. والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته.



