کد خبر: 209395 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 24 ارديبهشت 1404 - 09:53
اختصاصی اتحاد خبر
روی دست «خِشت»

اتحادخبر-  مجید عابدی: پسین پنجشنبه ( 18 اردیبهشت 1404) – خِشت ؛ بانوی محجوبی، نشسته در سایه سار نخل هایی همیشه بیدار، با نگاهی نجیب از میان کوهساری همیشه پدیدار... آهوانی رمان از شعر و واژه به دامان و بساطی از نشاط و زندگی پیش پای، تا خستگان راه را بنوازد و به دامنۀ مهر بنشاند...

مجید عابدی


پسین پنجشنبه ( 18 اردیبهشت 1404) – خِشت ؛ بانوی محجوبی، نشسته در سایه سار نخل هایی همیشه بیدار، با نگاهی نجیب از میان کوهساری همیشه پدیدار... آهوانی رمان از شعر و واژه به دامان و بساطی از نشاط و زندگی پیش پای، تا خستگان راه را بنوازد و به دامنۀ مهر بنشاند...
سلام خشت! سلام تاریخ ! سلام شعر!... سلام زیبایی ساده ! سلام عصر معصوم دل¬های فراهم و جان¬های برای هم...
پیاده که شدیم، وسعت باغی زیبا به آغوشمان کشید؛ باغی که دوستان دیده و نادیده را درمیان گرفته بود... غرور فردوسی پاکزاد و بوی حرف های شمسی زاده و نگاه رمیدۀ کمالی شعر جنوب و نفس های¬لری و گویش دشتستانی و دشتی و نغمه های دوتار تربت جام و شکوه تاریخ و فرهنگ، یک جا، به کام کشیدندمان !...
به پای شعرخوانی دوستان شاعر نشستیم... شعربود، خاطره بود، موسیقی بود، « بی دروغ، بی نقاب »؛ رها از چند و چون کار و تلخ و شیرین روزگار؛ دلخواه...
عشق بود آنچه در نگاه سادۀ سیدرضا حسینی، مجلس آرای پسین زیبای خشت هویدا بود؛ برای چندمین سال پیاپی از دورترهای وطن، ازدل قارۀ سبز، به زادبومش آمده بود تا با برادر، دوستان و همزادان بیاراید محفل « هفتۀ گویش دشتستانی » را...
جان بود در لبحندهای برادر سیدرضا، که بی انتظار، درهمین عصر ساده، برادر را چون جان شیرین به بغل کشیده و اشک از چشمان هم اقلیمی های دیروز و امروزشان روان ساخته بود...
یک قرن شعر و زندگی را در صدای جوانِ پدر سیدطالب هاشمی دیدیم؛ اگرچه فرتوت و شکننده، استوار، نشست تا جمع او را درمیان بگیرند و بیت های بلند فردوسی و قصیدۀ « خداوند دل » سعدی و « ایوان مدائن » خاقانی را به رخ روزگار ما بکشد...
آفرینی که به سیدرضا و همراهانش برای برپایی این برنامه نثار می شد، آفرینی بود که از زیر عینک فرج الله کمالی در قاب تابلویی نفیس از چهرۀ به یادماندنیش بیرون زده بود... آفرین ایرجو بود که شنیده می شد...
خراسانی از نغمه و شور از دوتار نوازندۀ تربت جامی ، خِشت را به جغرافیای گستردۀ ایران کهن پیوند می داد... رضا غوریانی عزیز، این نوازندۀ خواننده و یکی دو عزیز شاعر را به دعوت خشتی ها به این سامان کشانده بود...
دو شاعر، دو عاشق، دو مهربان با واژه و شعر دشتستانی، در میان ابراز دوستی های یاران قدیمی، به مهر نواخته شدند: منوچهر بایندری و محمد جعفر نجدی... دو انیس روزهای خاطر و خاطره های دوستان و عزیز دوست داران گویش سترگ دشتستانی...
سپیدی موی سید اسماعیل بهزادی، سید طالب هاشمی، محمد غلامی و... اگرچه حسرت انگیز و دل شکن، زیبایی بود و خاطره، تاریخ بود و روزگار... دیر بمانند...
جوان ترهای محفل هم گل کاشتند... شاعران لرتبار، خراسانی، دشتستانی و دشتیاتی... جانشان پرشور ماناد...
نقّاشان و خطّاطانی طراز اول، رستاخیزی از هنر و رنگ برپا کرده بودند که نگو و نپرس!
غروب  و شبی که سیاهیش کاره ای نبود!... شامی با چاشنی خنده ها و زیر برقابرق دوربین هایی که زیبایی های یک روز و شب شگرف را برای تاریخ ادبیات جنوب ثبت می کردند...
با دل و جان آرزو می کنم ، به پاس این گردهمایی کم نظیر سالانه، به پاس ازجان و دل مایه گذاشتن فرزندان این گوشه از پهنای فرهنگ دیرپای ایران، به پاس تاریخ و گویشِ سردر اوج و فراز دشتستانی، به پاس نشاط و شادمانگی برخاسته از جان مردمان جنوب – وقتی با شعر گویشی دیارشان اندوهان روزگاران را از خاطر می زدایند – این رویداد مثال زدنی، هرساله تکرار گردد و برگزارکنندگانش عزیز داشته شوند... رویدادی که به جا و به سزا است، اگر در تاریخ جنوب، شناسنامه ای رسمی داشته باشد.

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/209395