
اتحاد خبر - بابک شاکر : در روزگار نهچندان دور، کلاسهای زبان انگلیسی در بوشهر تنها جای آموزش زبان نبودند؛ بلکه صحنههای ظهور شخصیتهایی بودند که از جنس فرهنگ، ادب و مقاومت ساخته شده بودند. یکی از آنان، زندهیاد محمدرضا نعمتیزاده بود؛ شاعری روشنضمیر که نهتنها شعر میسرود، بلکه ترجمههایش همچون پلی میان جهانها عمل میکرد. اما در میان این بزرگان، نام عباس زندویان چون سکهای اصیل در دل خاطرهها برق میزند؛ مردی با استایلی منحصر به فرد، لهجهای نجیب، و رفتاری از جنس جنتلمنیِ اصیل ایرانی...
بابک شاکر
در روزگار نهچندان دور، کلاسهای زبان انگلیسی در بوشهر تنها جای آموزش زبان نبودند؛ بلکه صحنههای ظهور شخصیتهایی بودند که از جنس فرهنگ، ادب و مقاومت ساخته شده بودند. یکی از آنان، زندهیاد محمدرضا نعمتیزاده بود؛ شاعری روشنضمیر که نهتنها شعر میسرود، بلکه ترجمههایش همچون پلی میان جهانها عمل میکرد. اما در میان این بزرگان، نام عباس زندویان چون سکهای اصیل در دل خاطرهها برق میزند؛ مردی با استایلی منحصر به فرد، لهجهای نجیب، و رفتاری از جنس جنتلمنیِ اصیل ایرانی.
نقل است که در سالهای داغ و پرآشوب آغاز انقلاب، استاد زندویان همراه یکی از همکاران معلمش—که بعدها قربانی تسویههای تلخ شد—راهی خانه بودند. ناگهان جمعی با کلاشنیکف و قمه و چوب جلوی ماشینشان را گرفتند. در میان آنها، جوانکی که روزگاری شاگرد کلاس درس بود، حالا با اسلحهای در دست و زبانی سرشار از توهین، فرمان پیادهشدن میداد.
در آن لحظهای که هر کس دیگری شاید سکوت میکرد، عباس زندویان از ماشین پیاده شد. نگاهی به چشمهای آن نوجوان انداخت—همان چشمانی که روزی در کلاس درس، واژهها و افعال انگلیسی را از زبان او آموخته بود. بیهیچ تردیدی، یک جفت سیلی سنگین بر صورتش نواخت و با صدایی محکم گفت:
«انقلاب کردید که کردید، ولی هیچ انقلابی حق نداره به معلمش بیاحترامی کنه! کی این تفنگ رو بهت داده؟»
دقایقی بعد، سرکرده گروه با شرمساری جلو آمد، عذر خواست و راه را گشودند.
سالها گذشت، گرد زمان بر آن خاطرات نشست، اما اعتبار عباس زندویان، چون خطی روشن بر دل بسیاری از شاگردانش باقی ماند.
و امروز، با اندوه میشنویم که فرزند او—اتابک زندویان—که ردای ریاست اداره فرهنگ و ارشاد بوشهر را به تن دارد، مورد هجمه و هجوم همان تفکر چماقداری قرار گرفته است. فرقی ندارد که امروز چماق در مشت کیست یا پشت کدام نهاد پنهان شدهاند؛ چماقداری، چماقداری است، حتی اگر در زرورق قانون پیچیده شده باشد.
با آنکه بسیاری در دل افسوس میخورند که اتابک، فرزند مردی چنین بزرگ، چرا باید چنین ردا بر تن کند، اما اینک وظیفهی ماست—ما که شاگردان عباس زندویان بودیم و هستیم—که از او، از میراث اخلاق و قلم، دفاع کنیم.
نه با چماق، که با قانون.
نه با توهین، که با روشنگری.
نه با تفنگ، که با قلم.
تا بوشهر، همچنان شهر معلمان بزرگ باقی بماند.