
اتحاد خبر- خدابخش کشاورز: شعاع شهرت استاد قائدی تنها مربوط به استان بوشهر و دیگر شهرها نبود، زیرا به اطلاعات پیشین بسنده نکرد. ایشان جهت فراگیری دانش و بروزشدن به خارج از کشور رفت، استعداد بینظیر خود را به رخ دیگران کشید و باعث افتخار برای دشتستان بزرگ، استان بوشهر و کشور ایران شد.. در پایان، خاطرهای با استاد قائدی برازجانی....
خدابخش کشاورز
اکنون که بزرگوارانی از هفتهنامهی اتحاد جنوب بر آن شدهاند تا بزرگداشت استاد عزیز و فراموشنشدنی «جناب مرحوم ابراهیم قائدی برازجانی» را در قالب ویژهنامهای اجرا نمایند -که خود، از پیش قابلتقدیر است- بنده نیز از یکسو برحسب آشنایی، از دیگر سو بهعنوان شاگرد ایشان، قلم برگرفتم تا با نگارش چند سطر در رابطه با استادم، دِین خود را ادا نمایم. امّا نمیدانم که از متواضعبودن، سادهزیستی و جوانمردی ایشان بحثی به میان آورم یا از کلاسداری، نحوهی تدریس و علمآموزیشان!
شعاع شهرت او، تنها مربوط به استان بوشهر و دیگر شهرها نبود، زیرا به اطلاعات پیشین بسنده نکرد. ایشان جهت فراگیری دانش و بروزشدن به خارج از کشور رفت، استعداد بینظیر خود را به رخ دیگران کشید و باعث افتخار برای دشتستان بزرگ، استان بوشهر و کشور ایران شد.
آری، او همزیستی با خود و دیگران را خوب آموخته بود. انسانی جذاب بود؛ هم در مراکز رسمی آموزشی و هم غیررسمی، سخنانش آموزنده بود. بهراستی، چه زیبا از حضرت حافظ میسرود و از سعدی سخن میگفت. امّا هزار افسوس که زود از کنار ما رفت. نمیدانم از صحبت ما سخت آزرده بود یا شوق و دیدار گذشتگان او را به سوی خود کشید! هنوز صدای دلنشین و خاطرات شیرینش از گهوارهی کلاس تداعی میشود. امید است که نسل جوان و تازهنفس در عرصهی آموزش، در فقدان این عزیز، بتوانند جایگزینی خوب و اثربخش باشند.
مرحوم استاد قائدی برازجانی، بهحق و بهتماممعنا یک معلّم بود. معلّم حماسهای به دیرپایی ابدیت و بهزیبایی آفرینش در دنیای سرسامگرفتهی امروز است. معلّم پاسدار معنویات دیرینه، رشتهی استوار جانها در دلهای مشتاقان است. هرچند گذشت زمان موهایش را سپید و دستانش را لرزان میکند، امّا هیچگاه میدان نبرد را ترک نمیگوید. درنگ نمیکند که درنگ، بانگ مرگ است. معلّمی که به دانشآموزانش پویایی و حرکت میآموزد، چگونه میتواند پذیرای رکود باشد.
در پایان، خاطرهای با استاد قائدی برازجانی بزرگوار دارم که در ادامه خواهید خواند:
شبی در منزل ایشان در محضر و خدمتش بودم. ایشان، برگهی امتحانی درس زبان یکی از دانشگاهها را تصحیح میکرد. ناگهان با همان لفظ متداول و خودمانی که بوی محبّت میداد، گفت: «عمو، گوش کن این دانشجو زیر برگهاش چه نوشته!»
نوشته بود: «استاد، من دختری هستم از خانوادهای فقیر و دوستدار علم. دو بار در درس زبان انگلیسی مربوط به شما افتادهام. نهایت تلاشم را به کار گرفتهام. اگر نمرهام به حدّ نصاب قبولی نزدیک است، عنایتی بفرما.»
دیدم که مرحوم قائدی با حالتی خاص، خداپسندانه و مانند کسی که طعم رنج و سختی را چشیده باشد، ورقه را بوسید و بر سر گذاشت و گفت: «چشم. خودت نیستی، امّا خدای تو هست.»
ناامیدم مکن از سابقهی لطف ازل
تو پسِ پرده چهدانی که که خوب است و که زشت (حافظ).
روحش شاد، یادش گرامی!