
اتحاد خبر- محمد حاتمیکیا: ابراهیم قائدی برازجانی تلفيقي از آگاهی و تجربه، زحمت و پايداری بود. او روستازاده بود، امّا پلی شگرف از دشتی و دشتستان تا کالیفرنیای جنوبی ایجاد کرد. او کشاورزی از جنس خاک و آب بود و اکنون از زراعت علم او، درخت تنومند دانش و دانشگاه پُرثمر شده است. آنگاه که در رشتهی زبان انگلیسی در سال ۱۳۷۸پذیرفته شدم و...
محمد حاتمیکیا
امروز با قلمم هممسیر میشوم و جادهی آبی دفترچهام را پیش رو میگیرم تا روایتگر انسانی شریف و نجیب، آموزگاری از جنس زحمت و رنج، شخصیتی که اگر ديگران صفاتی تکبهتک داشتند، ایشان جملگی برخوردار از همهی خوبیها بودند. بله، منظورم استاد عزیزم «ابراهیم قائدی برازجانی» است. ایشان تلفيقي از آگاهی و تجربه، زحمت و پايداری بود.
او روستازاده بود، امّا پلی شگرف از دشتی و دشتستان تا کالیفرنیای جنوبی ایجاد کرد. او کشاورزی از جنس خاک و آب بود و اکنون از زراعت علم او، درخت تنومند دانش و دانشگاه پُرثمر شده است. آنگاه که در رشتهی زبان انگلیسی در سال ۱۳۷۸پذیرفته شدم و بهواسطهی دیدگاه سنتی پدرم نتوانستم ادامهتحصیل بدهم، بر آن شدم تا خارج از دانشگاه به تقویت علاقهی خویش بپردازم. از آنجا که زادگاهم «گناوه»، فاقد یک آموزشگاه خوب بود، با اندکی تفحّص، «آموزشگاه قائدی برازجان» را انتخاب کردم. میبایست هفتهای سه روز، طی طریق میکردم و مسیر گناوه به برازجان را میپیمودم. وقتی آقای قائدی متوجه شدند که من تنها شاگرد خارج از شهرستان آموزشگاه هستم، متعجب شده بود، امّا به عزم و ارادهی من احسنت گفت. سنگینی دست پدرگونهاش را هنوز بر سر شانههایم حس میکنم. ایشان از من آزمونی گرفتند تا سطح زبانم مشخص شود. من به اتفاق دو مهندس «شرکت سیمان دشتستان» و یک پزشک و پرستار در سطح ۳ قرار گرفتیم و زبانآموزی آغاز گردید.
زبان خارجه، بهانهای جهت شروع وفاق و همدلی شد. از او انسانیت، تجربه، گذشت و اغماض، راه و رسم زندگی، پاکی و زلالی آموختیم. او چهرهای مصمّم، توأم با لبخند و صدای کوبنده و گیرا داشت. هیچگاه علیرغم سنی که داشتند، روی صندلی نمینشستند. با نقشآفرینی، حرکات دست و صورت، واژگان را با بهترین نحو ممکن انتقال میدادند و از شاگرد میخواستند تا در جلسهی آینده، خود ایفاگر نقش معلّم باشد. بر روی مکالمه و نحوهی صحیح تلفظ واژگان، بیشتر از نوشتار و گرامر تأکید داشتند. نمرات از ۱۰۰ گرفته میشد و ۶۰، نمرهی قبولی بود. ولی تأکید ایشان بر ۷۰ بود. ایشان از دیدگاه خویش، نوآموز را میسنجند و ملاک، نمرهی روی کاغذ نبود.
در شخصیت ایشان، حس میهنپرستی و عشق به زادگاهش موج میزد. او که دانشآموختهی «مکتبخانهی مرحوم میرزاعلی» بود و قرآن و حافظ، بوستان و گلستان را در آن آموخته بود، بعدها با پذیرفتهشدن در «دانشسرای مقدماتی شیراز»، ضمن اشتغالبهتحصیل، در رشتهی پزشکی «دانشگاه آمریکایی بیروت» هم پذیرفته شد؛ امّا هر چند هیولای فقر و یتیمی، او را از ادامهی تحصیل در رشتهی پزشکي بازداشت، لیکن توانست هزاران پزشک و مهندس به جامعه تحویل دهد.
ایشان، مولود پدری به نام «نعمتالله» و مادری به نام «معصومه»، در زمستانی سرد در اسفندماه ۱۳۱۸ بودند. از آنجا که فرزند زنده و ذکوری بهواسطهی عدم وجود پزشک حاذق در منطقه نبود، مادر ایشان با دخیلبستن و متوسلشدن به حرم «شاهزاده ابراهیم» طالب فرزندی سالم شده بود. خواستهی ایشان برآورده شد و به احترام توسل به این بقعهی متبرک، نام ایشان را «ابراهیم» نهادند.
دست روزگار، ایشان را به سمت شیراز و مرودشت کشاند. زندهیاد فقید ابراهیم قائدی، در کلاس درسی که در مرودشت شیراز داشتند، با درآمیختن نگاهش به آخرین نیمکت کلاس درسش، صد دل ره عاشقی در پیش گرفتند و با یکی از دخترخانمهای خوششانس آن دیار، در جادهی تزویج گام نهادند. ایشان اکنون، بهعنوان مادر فرزندان زندهیاد، سایهگستر زندگی پرپیچوخم اوست. از ایشان بهنیکی یاد میکنم و نام مقدس مادر را از برای خودم به هدیه میگیرم. نباید از نقش بهسزا و تأثیرگذار ایشان در تربیت فرزندان زندهیاد قائدی و همچنین، پشتوانهی محکم و بیادعاي ایشان در رشد و تعالی زندگی استاد غافل ماند.
اینجانب، پس از حدود ۱۸ ماه آموزش، شاگردی و بهرمندی از محضر ایشان، مهندس شیرازی «استاد عبدالله قائدی» (فرزند زندهیاد ابراهیم قائدی)، به زادگاهم گناوه برگشته و در «آموزشگاه زبان آفتاب معرفت» و «کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان» مشغول به تدریس شدم تا بتوانم سهم اندکی در پرداخت زکات دانش زبانی خویش داشته باشم. بعدها نیز، علاوهبر تدریس، بهعنوان مترجم تجاری وارد بازار کار شدم و با عزیمت به امارات متّحدهی عربی، تایلند و چین در نقش مترجم ایفای نقش کرده و تا به امروز، دانش فراگرفته از مرحوم فقید قائدی بهرمند و متنعّم هستم. در سال ۱۳۹۷، بنابه ضرورت دنیای تجارت، فراگیری زبان چینی را نزد «استاد عباس حمزوی» در بوشهر آغاز کردم و تا به امروز، خود را شاگردی بیش نمیسنجم و یک فرایند را در وسعت جغرافیایی ذهنم، مبنیبر اینکه تا زندهام میبایست بیاموزم، بیاموزم و بیاموزم ترسیم کردهام.
اکنون که به عقبهی گذر زمانی خود مینگرم، پس از گذشت ۲۵ سال، درمییابم که از زندهیاد فقید ابراهیم قائدی، نهتنها زبان خارجه، بلکه زبان تفاهم، زبان بیان و اندیشه، زبان ادب و متانت، زبان تواضع و فروتني، زبان درایت و پشتکار، و در یک جمله: زبان درستزیستن و انسانبودن را نیز در لابهلای کلاس تلمّذ و شاگردیام از او فراگرفتهام.
آنگاه که خبر غروب عمر پُربرکت ایشان را شنیدم، سخت دلگیر شدم و در آخرین وداع با حضور در مراسم ایشان، علوّ درجات را از خداوند متعال برایش مسئلت داشتم. مردان علم و ادب و هنر، هرچند چهره در نقاب خاک میکشند، لیکن یاد و نام و مرام آنها، ابدی و جاودانه باقی خواهد ماند. ابراهیم قائدی(ره)، بهسان ابراهیم خلیل که عمر پُربرکت خویش را صرف مبارزه با جهل و آتش نمرودی نمود، همیشه در اذهان ما به عنوان بتشکن فقر و جهل و پرچمدار سواد و سلامت باقی خواهد ماند.
یادش گرامی، راهش پُررهرو!