
اتحادخبر-قدرت مظاهری:نخستین بار، توی صف نانوایی سنگکی، خبر را با پچپچی ریز و نامحسوس میشنوم. مردی میانسال با تهریشی فلفلنمکی صفحهی گوشیاش را رو به دوستش که همسن و سال خودش است، گرفته و ویدیویی را برایش پخش میکند : « ببین. دختره، لخت و عور داره جلو دانشگاه قدم میزنه ! » دوستش که با ولع به گوشی خیره شده و حتی پلک هم نمیزند، میپرسد : « ایرانه !؟ »
قدرت مظاهری
....
نخستین بار، توی صف نانوایی سنگکی، خبر را با پچپچی ریز و نامحسوس میشنوم. مردی میانسال با تهریشی فلفلنمکی صفحهی گوشیاش را رو به دوستش که همسن و سال خودش است، گرفته و ویدیویی را برایش پخش میکند : « ببین. دختره، لخت و عور داره جلو دانشگاه قدم میزنه ! » دوستش که با ولع به گوشی خیره شده و حتی پلک هم نمیزند، میپرسد : « ایرانه !؟ »
مرد سرش را به علامت مثبت تکان میدهد : « تهرونه. دانشگاه علوم تحقیقات ! » و دوباره هر دو با همهی نرینگیِ سرکوبشدهشان با نگاههای زهرآلود به اعماق تصویر فرو میروند و دوستِ مرد از او میخواهد که فیالساعه، ویدیو را برایش ارسال کند !
دومین بار توی یک شبنشینی دوستانه و درحالیکه تلویزیونِ مقابلِمان روشن است و یکی از شبکههای اپوزسیونِ حکومت ایران در حال پخش است، ناگهانی و یکباره تصویر دختری که بنابه هر دلیلی لباسهایش را از تَنَش کنده، روی صفحهی هفتاد اینچِ تلویزیون میافتد و تا با شتاب میپرم و آن را خاموش میکنم، چند ثانیهای روح و روانم جِر میخورد و تکهپاره میشود. نمیتوانم برآورد کنم چند نفر از آن جمع دوستانه موافق یا مخالف خاموش کردن تلویزیون هستند اما از نگاههای ملامتآمیز برخیشان میتوانم حسرتی عمیق را که در کُنهِ وجودشان ریشههایی نامرئی دوانده، احساس کنم. حسرتی که اوج آن با دیالوگِ طعنآلودِ یکیشان، ناگهان آشکار میشود : « ... یه بار هم خاموشش کردی. با هزار و یه بارِ دیگه که پشت سر هم داره پخش میشه، چیکار میکنی!؟ »
توی دلم بینهایتبار تُف و لعنت نثار شبکههای عنکبوتیِ رنگارنگی میکنم که برای نیل به اهدافِشان، هر وسیلهای برایشان توجیهپذیر است.
سومین بار اما که انگار شبیه شلیکِ تیر خلاصی به شقیقهی پر از غوغا و نزدیک به انفجارم است، نشر و بازنشرِ هزاربارهی ویدیوی گودیوا*ی علوم و تحقیقات روی کانالهای مختلف رسمی و غیررسمی فضای مجازی است! جایی که با یک اشارهی انگشت، میتوان تن و مادینگیِ یک زنِ بیدفاعِ این سرزمین را که میتواند مادر، خواهر، زن و یا دخترِ هرکدامِمان باشد، از پشت آن پنجرهی زشت و کریه که توی بیموقعترین زمانِ ممکن باز شده، به هزارانهزار چشمِ هیز و ناپاک هدیه داد !
دَهها بار داستانِ حیرتانگیز گودیوا* را برای بچههایم واگویه کردهام و هربار که از میزان واقعی بودن یا نبودنش پرسیدهاند، اذعان کردهام که چنین رویدادی افسانه است اما میتواند به واقعیت نزدیک شود.
امروز با رخداد اسفناک دختر دانشجوی علوم و تحقیقات و بینهایت چشمانِ دریده و هیزی که از قاب پنجرهای نازیبا به تماشایش نشستند و تن و روح و روانش را به همدیگر کادو دادند، به بچهها پیام دادم که گودیوا واقعی است! گفتم اینبار گودیوایی واقعی از دل افسانهها بیرون زد تا ما آدمها را بسنجد اما او پیروز شد و برخلاف ساکنین کاونتری در قصهی نمادینش، ما آدمهای این سرزمین به شکل تأسفبرانگیزی باختیم!
گودیوای معاصری که برخی، ناآگاهانه به ،،پرستو،،یی متهمش میکنند و با انتسابش به حاکمیت، ناخواسته میکوشند تا _فارغ از جبههگیری خاصی_ مدنیترین مبارزهای را که میتوانست در آن شرایط و در آن دقایق به آن ورود کند، ناآگاهانه زیر سؤال برده و لوثش کنند.
خدایمان ببخشد و هدایت کند.
...
*گودیوا : همسر لئوفریک حاکم کاونتری که دریافتِ مالیاتهای سنگین همسرش از شهروندان، او را ناراحت و آزرده کرده بود. او از لئوفریک خواست تا بر مردم سخت نگیرد و مالیاتها را ببخشد. حاکم گفت به شرطی این کار را میکند که گودیوا، لخت و عریان در خیابانهای شهر بگردد. او میدانست گودیوا که به پاکدامنی شهره بود، هرگز چنین کاری را نمیکند اما گودیوا یک روز با کندن تمامی لباسهایش، سوار بر اسب همهی خیابانهای شهر را زیر پا گذاشت و مردم کاونتری که میدانستند او چنین کاری را برای رهایی آنان انجام داده، هیچکدام از خانههای خود بیرون نیامده و تمامی پنجرههای خود را تا پایانِ گشتِ گودیوا بسته نگه داشتند.