کد خبر: 197854 ، سرويس: داستان، شعر و ادب
تاريخ انتشار: 21 مهر 1403 - 19:00
اختصاصی سرویس ادبی اتحادخبر
عینک

اتحادخبر-فرح عباسی: شنیدین که میگن: "نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل‌آزار"؟ ولی من بخت برگشته از اولش هم باعث دل‌آزار کردن کهنه نشدم، چون یدکی بودم.یدکی؟؟ بله، یدکی.. چون همون روزی که منو خرید، یه دونه باکلاس و گرون قیمت خریده بود برای بیرون از خونه، مثلا توی جلسات کتابخوانی‌شون، یا رفتن به بانک و این‌جور جاها. خلاصه همیشه اونو می‌ذاشت توی...

فرح عباسی

شنیدین که میگن: "نو که اومد به بازار، کهنه میشه دل‌آزار"؟
ولی من بخت برگشته از اولش هم باعث دل‌آزار کردن کهنه نشدم، چون یدکی بودم.
یدکی؟؟
بله، یدکی.. چون همون روزی که منو خرید، یه دونه باکلاس و گرون قیمت خریده بود برای بیرون از خونه، مثلا توی جلسات کتابخوانی‌شون، یا رفتن به بانک و این‌جور جاها. خلاصه همیشه اونو می‌ذاشت توی جعبه‌‌ی مخصوصش، بعد هم توی کیفش. هروقت هم می‌خواست اونو تمیز کنه از پارچه‌ی مخصوصش استفاده می‌کرد و پزش رو می‌داد.
ولی من بیچاره همیشه توی خونه بودم، حسرت به دلم ماند تا سر کوچه رو ببینم. وقت مطالعه‌ی کتاب من بودم، وقت خیاطی من بودم، وقت گشت و گذار توی فضای مجازی من بودم، ولی توی جمع انگار نه انگار که وجود دارم. درست مثل زن دوم که بعضی آقایون دزدکی می‌گیرند و عارشون میاد توی جمع با خودشون ببرن.
از همون روز اول جعبه رو نمی‌دونم کجا گذاشت که اصلا ندیدمش، برای تمیزکردن هم از گوشه‌ی لباسش استفاده می‌کرد. هرچند زبری لباس آزارم می‌داد و جای جراحت‌هاش روی بدنم نمایان بود. دو سه بار هم حواسش نبود پاشو گذاشت فرق سر تا نوک پام... طوری که علیل شدم و یه لنگه بالا بود و یه لنگه پایین.
تا اینکه سه، چهارماه پیش، عزیز دُردونه‌اش گم شد. قیامتی برپا کرد که بیا و ببین، انگار کشتی‌هاش غرق شده بود. چند روزی خواب و خوراک نداشت، به هرجا که اون روز رفته بود سر زد. از بانک گرفته تا سوپری و پارچه‌فروشی و نوشت‌افزارفروشی، ووو
ولی انگار آب شده رفته بود توی زمین.
نمی‌دونید چه قندی توی دلم آب شد.اون موقع بود که من شدم همه کاره، هرجا می‌رفت همراهش بودم، عین خیالش هم نبود که یه لنگه بالاست و یه لنگه پایین. وای می‌دونید چه کیفی می‌کردم، بالاخره همه چی بر وفق مرادم بود. راسته که میگن: "گر صبر کنی ز غوره حلوا سازم". منم خیلی صبر کردم تا قدرم رو دونست
ولی این دلخوشی چندان پایدار نبود، روزی که متوجه شدم قصد داره به چشم پزشک مراجعه کنه شاید شماره‌ی چشمش تغییر کرده باشه آسمون رو سرم خراب شد.
عاقبت شد اون چه نباید می‌شد. پزشک عینک جدید رو با شماره‌ی جدید تجویز کرد، از مطب پزشک که خارج شد، فوری رفت عینک‌فروشی و سفارش داد. سه روز بعدش از مغازه زنگ زدند که عینک‌تون آماده شده، برق شادی رو توی چهره‌ش دیدم، ولی من ماتم گرفتم، چون دیگه هیچ جایگاهی پیشش نداشتم. الان پنج روزی میشه که اصلا نگاه هم به من نمی‌کنه چه رسد که ازم استفاده کنه. شاید همین امروز و فردا راهی سطل زباله بشم.

لينک خبر:
https://www.ettehadkhabar.ir/fa/posts/197854